تبليغاتX
نگاه از بیرون - negah az biroon
سفر ژاپن ادامه دارد با خبرهای بد از ایران و داستان عجیب این انتخابات و نتایج حیرت آور آن. روزهای پیش از انتخابات به خودم میگفتم چگونه کسانی که این گونه شاخص های اقتصادی را دست کاری میکنند و واقعیت های ایران و جهان را وارونه جلوه میدهند میتوانند برگزار کننده انتخابات کم و بیش سالمی باشند. ولی مگر چاره ای هم جز خوشبینی وجود دارد، ما در نظامی زندگی میکنیم که به نام ارزش ها دینی و اخلاقی در حقیقت همه ارزش های ساده اخلاقی را هم براحتی زیر پا میگذارند. در دوره تبلیغات انتخاباتی از دولت نهم به نام امپراطوری دروغ یاد شد و چه عنوان بجایی. این تقلب تاریخی فقط از عهده یک امپراطوری دروغ برمیاید. گوبلز وزیر معروف هیتلر میگفت دروغ هر چه بزرگتر باشد باور کردنش هم آسانتر است، اولین مصاحبه رییس جمهور مصداق خوب این امپراطوری بود. او با همان لحن همیشگی در حالیکه مامورانش در حال دستگیری فعالین سیاسی و یا کتک زدن دانشجویان بودند بدون دغدغه وجدان به خبرنگاران خارجی گفت که آزادی در ایران فراتر از مطلق و بی نظیر است. ایشان یا نمیداند آزادی چیست، یا نمیداند در دنیا چه میگذرد و یا از اوضاع ایران خبر ندارد و شاید هم هر سه با هم. فاجعه ایران این است. به نظر میرسد برخی از شخصیت های سیاسی حکومتی دارند کم کم به ابعاد فاجعه پی میبرند ولی هنوز هم داستان مصلحت کل نظام آنها را دیدن همه ابعاد فاجعه باز میدارد و یا وادار به سکوت میکند.

اریک رولو کارشناس سیاسی فرانسوی که ایران را بسیار خوب میشناسد میگوید ایران کشور فرصت های از دست رفته است از زمان مشروطیت به این سو. این سرنوشت تلخ کشوری است که هر بار مردم و جوانانش برای پیشبرد تاریخ به میدان امدند با رهبران و حاکمانی سر و کار داشتند که به این زمانه تعلق نداشتند و نمیتوانستند صدای آنها را بشنوند. دوشنبه یک روز تاریخی بود. از آن روزهایی که انسان بخاطر مردم و کشورش احساس غرور میکند. امروز جوانها و مردم در خیابانها چیزی را از حاکمان میخواهند که در بسیاری از مناطق دیگر جهان در شمار اصول بدیهی زندگی اجتماعی و سیاسی است. کسانی که امروز این صدا را نمیشوند بناچار روزی با سیلی تاریخ به آن تن در خواهند داد. ولی بهای سنگین این شکاف بزرگ فرهنگی، این ناشنوایی تاریخی را کشور ما، جوانها و بقیه مردم میپردازند. امروز جمعیت میلیونی در خیابان است. نیروی زنده جامعه ایران با شعور مدنی و شجاعت مثال زدنی. من مانند بسیاری اخبار را لحظه به لحظه دنبال میکنم فیلم ها را میبینم و وب لاگ های ایران را میخوانم چه دنیایی، چه حرفهایی ، چه شور و حالی. و از فاجعه ای میترسم که ممکن است برایمان تدارک دیده باشند. خوشحالم که بسیاری با وجود مردم را از خشونت بر حذر میدارند. خشونت برگ برنده و تنها برگ برنده اقتدار گرایان است. آنها فقط در گسترش خشونت است که میتوانند این جنبش مدنی را خاموش کنند. تفاوت دمکراسی و حقوق بشر هم در این نکته مهم و اساسی است. بین کسانی که از انتخاباتی آزاد و سالم دفاع میکنند و هواداران کور ایدئولوژی زده این تفاوت فرهنگی باید وجود داشته باشد تا روزی کشور ما از این دور باطل خشونت و استبداد خارج شود

---

این روزها تنها سرگرمی من در تنهایی ژاپنی در جایی که با آن قرابت فرهنگی کمی دارم رفتن به معابد این دیار شرقی است و تجربه سکوت درونی و سفر به خویشتنی که گاه دست یافتن به آن در زندگی پاریسی بسیار دشوار میشود. سرشار از توهم یک انتخابات خوب آخر هفته رفته بودم به کیوتو شهر اسطوره ای معابد. ده ها معبد شگفت انگیز شهر میتواند روزها و روزها شما را بخود مشغول کنند. همکار ژاپنی که اصفهان را دیده به شوخی میگوید کیوتو نصف جهان ژاپنی هاست. یکشنبه شب در سکوت معبد معروف تو جی هر چه کردم کمی از دنیای روزانه خودم فاصله بگیرم موفق نمیشدم صدای خیابانهای تهران و کوی دانشگاه، صدای تیراندازی و فریاد ها انگار تا درون این معبد هم مرا رها نمیکردم. ا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:32 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |




اولین روزهای سغر طولانی به ژاپن. زندگی ژاپنی شروع شده و من حس میکنم پرتاب شده ام به گوشه دیگر دنیا. نشانه ها رنگ ها  صداها اشکال و حجم ها همگی بسیار متفاوت هستند. تفاوت ساعت آزار دهنده است و شب و روز عوض شده اند. همکاران ژاپنی بسیار مهربان و در حد گاه آزار دهنده تعارفی هستند. برای من تجربه دانشگاهی جدید و جالبی شروع شده است قصد دارم وب لاگی هم به زبان فرانسه بنویسم چون بسیاری اذ همکاران از پاریس درباره این تجربه میپرسند.
تا حالا با ۴ ایرانی آشنا شده ام ولی هنوز به یک فرانسوی برخورد نکرده ام. اولین ایرانی را روز اول دیدم فروشگاهی دارد کنار دانشگاه و محصولات ایرانی عرضه میکند. داشتم از  پیاده رو به خوابگاه میرفتم که چشمم به نوشته فارسی گفتار نیک کردار نیک پندار نیک افتاد. علی آقا بیش از ۲۰ سال است که به ژاپن آمده است. با مهربانی پذیرای من میشود و برایم کمی از داستان مهاجرتش میگوید. همکارانم استاد ایرانی  را به من معرفی میکنند که ژاپن شناس است و متخصص مسایل آموزشی.  با هم کلی درباره مسایل پژوهشی  حرف میزنیم. با دانشجوی دختر ایرانی برخورد میکنم در خوابگاه که از دانشگاه تهران آده و زبان شناسی میخواند بسیار مهربان است و با حوصله به پرسش های بی پایان من درباره زندگی در ژاپن پاسخ میدهد.
+++
اذ پیش اذ سفر همه جا صحبت اذ انتخابات ایران است. میان روشنفکران و فعالین سیاسی حسابی بحث است درباره شرکت یا عدم شرکت و یا رای دادن به کروبی یا موسوی. شب پیش از  سفر شام آخر را محسن دعوت کرده بود و چند تن از دوستان قدیمی هم بودند و اختلاف نظرها اساسی. به نظرم میرسد تحریمی ها اینبار کمتر باشند بخاطر شرایط خاص این دوره. این روزها فیلمهای ۴ نامزد و مناظره ها را  نگاه کردم کاش ایران همیشه انتخابات بود به همکاران ژاپنی نشان میدهم باورشان نمیشود این فضای ایران است. در ایران هم این جدایی میان روشنفکران و هنرمندان به چشم میخورد. بیشتر فعالین سیاسی و مدنی به سراغ کروبی رفته ااند و هنرمندان و دانشگاهی ها به طرف موسوی. ولی در مجموع فضای عجیبی است و گویی چیزی در ایران عوض شده ولی من حسابی نگران تقلب و درگیری هستم. امیدوارم  جوانها این بار نومید نشوند و این حرکت ادامه پیدا کند.
در ضمن کامپیوتری که اینجا دارم میانه اش با زبان فارسی خوب نیست و من با دشواری مینویسم



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:16 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

کنفرانس بین المللی سه روزه درباره شیعه در پاریس توسط مرکز بین المللی مطالعات استراتژیک و چندین موسسه آموزشی برگزار شد. مجتهد شبستری، سروش، فرهاد خسرو خاور،آزاده کیان و خود من درباره ایران حرف زدیم. سروش درباره اغراق نقش امام حسین و نیز سنی ستیزی برخی شیعیان صحبت کرد، سخنرانی مجتهد شبستری پیرامون تفاوت میان قرائت تاریخی و سنتی متون مذهبی بود، فرهاد خسرو خاور از اشکال دینداری جوانان شیعه و آزاده کیان درباره جایگاه زن سخن گفتند. منهم نگاه کتاب های درسی به دنیا بخصوص به غرب را مورد بررسی قرار دادم. در کنار ایرانی ها تعدادی از پژوهشگران و صاحبنظران دینی کشورهای شیعه نشین منطقه مانند لبنان، عراق، بحرین، عربستان هم شرکت داشتند.

+++

دیداری داشتم با ژاک آردوانو از پژوهشگران علوم اجتماعی پرآوازه فرانسوی. همدیگر را هفته گذشته در جریان کنفرانسی دیده بودیم از آنجا که سال ها پیش برای کار پژوهشی به ژاپن رفته بود پیشنهاد کرد همدیگر را ببینیم تا برایم از تجربه اش صحبت کند. با محبت فراوان آدرس دوستانش را برای تماس داد و گفت خبر سفر مرا به آنها خواهد داد. با هم برای نهار به رستوران مراکشی کنار خانه اش رفتیم. صحبت های ما به وضعیت دانشگاه و موضوع پژوهشی من کشید. با دشواری حرف میزد و در میانه بحث رشته سخن را از دست میداد. گاه سکوت چند دقیقه ای میان ما برقرار میشد تا بتواند با تمرکز حرف هایش را دنبال کند. من سعی کردم سر و ته بحث را بهم بیاورم تا در برابر وضعیت مشکلی قرار نگیرد. با صدایی بریده بریده و چشمانی غمگین بهم گفت که با 82 سال سن حس میکند زندگی بسیار محدود شده ای دارد.

- میدانی بتدریج همه لذت های اصلی زندگی من از دست میروند : قدرت کلام و بیان، سفر، نوشتن، شراب، غذاهای خوب، جنس مخالف و سیگار. یک سال است سیگار را کنار گذاشته ام ولی حالا پیشمانم از ترک این لذت. اینکه مرگ 6 ماه دیگر به سراغم بیاید، سه سال دیگر و یا حتی همین فردا برایم فرقی نمیکند. این گونه زنده ماندن برایم دیگر معنایی ندارد.

برای حالش نگران میشوم. تا دم در خانه بدرقه اش میکنم. در راه بازگشت یادم میافتند که ژرژ هم همین حرف ها را میزد در هفته های پایانی.

+++

چندین همکار ایرانی برای شرکت در کنفرانس درباره دانشگاه به پاریس آمده بودند. از میان آنها ناصر فکوهی و مرتضی منادی را دیدم و کمی با هم حرف زدیم درباره اوضاع ایران. نظرات بسیار متفاوت است. اما از میان حرف ها میشود فهمید اوضاع زیاد مساعد نیست.

+++

دیدار طولانی داشتن با دانشجویی که از ایران آمده است و در پی ادامه تحصیل در فرانسه است. پروژه پژوهشی او درباره سیاست و اخلاق (اتیک) است. با وجود اینکه همدیگر را زیاد نمیشناسیم 2 ساعتی با هم بحث میکنیم. بر این باور است که غرب در نوعی بن بست اخلاقی اسیر است و دلیل آنهم جدا کردن دین از سیاست است. از او میپرسم بر پایه کدام شناخت و داده از بن بست غرب سخن میگوید. از فساد و بروز پدیده های "منفی" و ناهنجاری های اجتماعی اروپا و امریکا مثال میزند. برایش همجنس گرایی و یا امکان قانونی همزیستی همجنسگرایان نمونه این زوال اخلاقی است و ناتوانی سیاست در حل و فصل این پدیده های "منفی". از نظر فلسفی حرف هایش را به افلاطون و فارابی متصل میکند. از او میپرسم آیا تجربه های سیاسی موفقی را هم میشناسد. میگوید این نظریه بیشتر به صورت اتوپیا مطرح است نوعی پروژه آینده. سعی میکنم با حوصله به حرفهایش گوش کنم و با پرسش هایی به کنه نظراتش پی ببرم. از او میپرسم چرا به جای غرب درباره ایران کار نمیکند. میگوید ایران را میشناسد دلش میخواهد بیشتر از غرب سر دربیاورد. میگویم اگر این منطق درست باشد باید پژوهشگران غربی هم به صرف زندگی در غرب بی نیاز از اندیشیدن و کار بروی اروپا و یا امریکای شمالی باشند. کمی به فکر فرو میرود شاید منتظر برخورد من نبود. سعی میکنم نظرم را برایش بازتر بگویم.

- ببینید در ایران نظامی بروی کار آمده است که مدعی تلفیق آن چیزی که شما میگوید است در روایت مختلف. همه جناح ها شاید در این طرح ادعا به یکدیگر شبیه باشند که حکومت ایران در صدد تلفیق معنویت دینی با سیاست دنیوی است. هر چند معنایی که به این رابطه داده میشود با یکیگر بسیار متفاوت است. آقای خاتمی هم در نوشته های خود مانند شما به نظریه افلاطون و نقش برتر فلاسفه در سیته آرمانی اشاره میکند و به فارابی. حتی آقای احمدی نژاد هم دست کم در گفتمان به این تلفیق در شکلی مذهبی تر باور دارد. خوب حالا در عمل نتیجه این تلفیق چه شده است. چرا برای مثال ایران از نظر سلامت اقتصادی در رتبه 141 دنیا قرار دارد و کشوری مانند فنلاند و یا نروژ بدون ادعای تلفیق اخلاق معنوی و سیاست در صدر کشورهای جهان از نظر سلامت روابط اقتصادی و نداشتن فساد قرار دارند. آیا موضوع از این داغ تر و معتبرتر برای پژوهش سیاسی میشود پیدا کرد.

- ولی من بیشتر از دیدگاه تئوریک میخواهم به موضوع بپردازم

- چه کسی گفته است که ایندو با یکدیگر تناقض دارند. شما میتوانید تئوری فلسفی و سیاسی این حوزه را از دیدگاه تاریخی مرور کنید و سراغ یک تجربه مشخص بروید و نشان دهید چرا و در چه شرایطی این تجربه میتواند درست نتیجه معکوس دهد. حتی میتوانید کاری میدانی انجام دهید و این پرسش را بطور مشخص با دست اندرکاران و یا اندیشمدان مطرح کنید. برای مثال سروش، کدیور، مجتهد شبستری و یا حجاریان از دیدگاه های مختلف بنوعی به پرسش شما پاسخ گفته اند.

حس میکنم بحث های ما کمی او را مردد کرده است قول میدهد در این باره بیشتر فکر کند. جوان علاقه مند و بسیار با انگیزه ای است ولی باید بتواند خودش را از زیر بار سنگین آموخته های جهت دار سیاسی ایدئولوژیک رها کند. شاید هم حق با خودش باشد و در جستجوی دلایل "بن بست" غرب سر از "بن بست" شرق در آورد.  

+++

کنفرانس درباره وضعیت دشوار بهائیان در ایران که پیشتر به علت اعتصابات دانشگاهی لغو شده بود سرانجام در 15 ماه مه در دانشگاه پاریس 1 برگزار شد. در این کنفرانس عبدالکریم لاهیجی، شهلا شفیق، فواد صابران، مارک کراول و خود من شرکت داشتند و هر یک از زاویه های مختلف به نوع برخورد به بهائیان در ایران پرداختیم. مارک کراول خبرنگار سرشناس فرانسوی بر این باور است که جامعه بهائیان از ترس و وسواس برخورد نادرست بیشتر به سکوت روی میاورند. برخورد  شهلا شفیق انفعال و سیاست گریزی بهائیان و عدم مشارکت آنها در جنبش های اجتماعی را مورد انتقاد قرار میدهد. در جریان سخنرانی ها یاد خاطرات حودم میافتم در سمنان و برخورد ما به بچه های بهایی و اکراه از رابطه گرفتن با آنها. آنقدر در گوش ما درباره "نجس" بودن آنها و یا اینکه گویا همه اعضای خانواده با یکیگر رابطه جنسی دارند گفته بودند که تماس با آنها از نظر حسی و ذهنی کار آسانی نبود. بهایی برای ما "غریبه" و "غیر" به معنی واقعی کلمه بود و نپذیرفتن او امتناع از حق زندگی قائل شدن برای غیر خودی. حرف های من درباره آموزش جوانان پیرامون ترویج همین فرهنگ "غیر ستیزی" در جامعه و نظام آموزشی ایران دور میزد. همین که از جوانی تعلق دینی اش پرسش میشود (چیزی که در ایران امری بسیار طبیعی محسوب میشود) کسانی بناچار باید دروغ بگویند و یا خود را از ادامه تحصیل محروم کنند. این نوعی خشنونت جامعه است علیه اقلیت ها و حتی علیه همه جوانها چرا که در دیدگاه دولت دین انتخاب افراد نیست و مورثی به هر فرد منتقل میشود. کسی که در تعریف دینی دولتی قرار نمیگیرد از نظر هنجارهای رسمی بی هویت است...

در ایران نیز این روزها بحث بهائیان بالا گرفته است اشاره الهه کولایی به بهائیان و برسمیت شناختن آنها به بعنوان شهروند که با اعتراض کیهان روبرو شده است

مسئله بهائیان در جامعه ایران هم سیاسی است و هم فرهنگی. بعد سیاسی بیشتر به نوع برخورد با اقلیت های مذهبی و نیز جایگاه مذهب دولتی (دین رسمی) برمیگردد که از انقلاب مشروطیت به این سو شکل قانونی هم پیدا کرده است در بعد فرهنگی منظور من نگاه مردم به "غیر خودی" است.  بابی یا بهایی کشی که با تایید مردم هم همراه بوده یکی از صفحات سیاه تاریج ایران است. قتل عام فجیع رهبران بابی در زمان ناصرالدین شاه، زنده بگور کردن (از جمله قره العین زن شاعر بابی)، دو شقه و یا شمع آجین کردن در میدان بهارستان. جمال زاده نویسنده سرشناس ایرانی در جایی علت مهاجرت زود هنگام خود از ایران را از جمله دیدن صحنه ای میداند در یکی از میدان های جنوب تهران در بامدادی که در آن فرد بهایی را به آتش کشیده بودند و مردم به هر سو میدویدند تا نفت بخرند و برای "ثواب" بروی بهایی در حال سوخته شدن بریزند.

+++

در حاشیه کنفرانس سوربن بحث درباره انتخابات ایران حسابی داغ است. من از دوستانی که بحث تحریم انتخابات به دلیل آزاد نبودن را مطرح میکردند پرسش کردم که آیا در 4 سال گذشته فکر و فرهنگ دمکراسی در ایران پیشتر رفته و ما جامعه ای "دمکراتیک" تر داریم از نظر درک افکار عمومی یا خیر. یعنی کسانی که میگفتند باید نمایندگان "واقعی" حکومت بیایند تا مردم به چهره واقعی جمهوری اسلامی آشنا شوند امروز چه کارنامه ای از این 4 سال ارائه میکنند.  



+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:10 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

سفر ژاپن کم کم جدی میشود. دیروز دعوت نامه رسمی به همراه جزئیات کاری بدستم رسید. من در زندگی عادت کرده ام تا برنامه ای  بصورت ملموس در برابرم طرح نشود در ذهنم شکل جدی نمیگیرد. دارد باورم میشود که باید مدتی کم و بیش طولانی از محل زندگی دور شوم و درجایی زندگی کنم که شناخت ناچیزی از آن دارم. از طرف دانشگاه کتابی فرستاده اند به زبان انگلیسی برای استادان خارحی که به ژاپن میایند. با دقت درباره همه جزئیات زندگی توضیح داده شده است. در نامه قید شده که محل اقامت من در داخل محوطه دانشگاه خواهد بود در خوابگاه مخصوص پژوهشگران خارجی.  باید سراغ کتابی جدی بروم درباره ژاپن، تاریخ، جامعه و هنر و جغرافیا.

دیداری داشتم هفته گذشته با همکاری از هیروشیما. درباره کارهای پژوهشی مشترک ها چند ساعتی صحبت کردیم. دقت او در دنبال کردن مسائل اروپا قابل تحسین است. از همه چیز مطلع است کتاب های جدید و حرف های تازه. با هم به تظاهرات دانشگاهی ها میرویم و آنجا با هیجان دایم عکس میگیرد. میگوید در تاریخ ژاپن کمتر اتفاق افتاده که دانشگاهی ها اعتصاب کنند و یا بخصوص به این صورت گسترده به خیابانها بیایند. در راه برمیخوریم به مریم دانشجوی ایرانی که 2 سالی است برای گرفتن فوق لیسانس به فرانسه آمده است. او را به همکارم معرفی میکنم. همکار ژاپنی من با سادگی کودکانه از او میپرسد آیا دانشگاهی های ایرانی هم برای طرح مطالبات خود در خیابانها تظاهرات میکنند. مریم هم با لبخند معناداری پاسخ داد " این اولین بار است که من در یک تظاهرات شرکت میکنم بدون ترس و دلهره و بدون وحشت از کتک خوردن و یا دستگیر شدن". 

بحث های ما روز بعد از تظاهرات هم در دانشگاه ادامه پیدا کرد. از من دعوت میکند در ایام اقامت در ژاپن برای دو کنفرانس به دانشگاه هیروشیما بروم.

+++

در خبرها خواندم که سخنگوی وزارت خارجه ایران نسبت به نقض حقوق بشر در فرانسه ابراز نگرانی کرده است. دلیل نگرانی ایران هم کشته شدن یک فعال سندیکایی در جریان اعتصاب های جزایر کارئیب است. راستش از خواندن خبر کمی تعجب کردم چرا که این حادثه زیاد سیاسی نبوده و پلیس دخالتی در این مرگ نداشته است. اعتصابات چند هفته ای که با مختل شدن کامل زندگی اقتصادی همراه بوده هیچیگاه با دخالت پلیس (به جز موارد بستن راه ها) مواجه نشده بود. اما همزمان از اینکه مسئولین کشور ما بالاخره متوجه اهمیت حقوق انسانی در قرن بیست و یکم شده اند خوشحال شدم. فکر کردم که همزمان با نظارت به نحوه اجرای حقوق بشر در کشورهای دیگر خوبست آقایان نیم نگاهی هم داشتند به وضعیت کشور خودمان و فعالین سندیکایی و دانشجویی و زنان که در زندان هستند و حتی در ایام نوروز دستگیر شده اند و یا میزان واقعی آزادی برای اعتراض و ابراز نظر. این روزها دست کم دو زندانی سیاسی به دلایل نامعلومی در زندان فوت کرده اند و هیچیک از مسئولین کلمه ای در این مورد به زبان نمیاورند.

+++

همکار برزیلی که از سال ها پیش میشناسم به پاریس آمده است. دو دیدار طولانی درباره پروژه های پژوهشی دانشگاه ناتل داشتیم. قرار میشود برای دو یا سه ماه به آنجا سفر کنم ولی نمیدانم دقیقا چه زمانی. دانشگاه های دولتی برزیل طرح جالبی دارند برای کمک به جوانان گروه های تهیدست جامعه برای دست یابی به آموزش عالی. هدف کار پژوهشی مشترک ما ارزیابی کارایی واقعی این پروژه اجتماعی است. قرار میشود رابطه ما از راه دور ادامه یابد تا من فرصتی برای سفر به آن دیار پیدا کنم.

+++

با وجود ادامه پراکنده اعتصابات دانشگاهی فرانسه، دانشجویانی که باید کارهای پژوهشی را دنبال کنند بر شتاب فعالیت هایشان افزوده اند. در آخرین کلاس "ایران معاصر" دو دانشجوی ایرانی از پروژه های خودشان صحبت کردند.  اولین دانشجو تز دکترای خود را درباره "انسان آرمانی" نظام آموزشی ایران آماده میکند. توجه پژوهش به ابعاد مختلف شخصیتی و هویتی شهروند ایده آلی است که مطالب درسی ایران به دانش آموزان ارائه میکند. از نظر من موضوع پژوهش بویژه در بعد مقایسه ای میتواند بسیار جالب باشد چرا که پژوهش های داخلی کمتر این امکان را خواهند یافت  تا در این زمینه اساسی بطور آزادانه تا انتهای منطق تحلیل انتقادی پیش رود و گرهگاه های اصلی فلسفه آموزشی نظام کنونی ایران را طرح کند.

موضوع دوم مربوط میشود به دانشجوی دیگر ایرانی که درباره معنای پیشرفت آموزشی دختران در ایران باید مطلبی بنویسد. او هم طرحی از کار خود را ارائه داد. در این مرحله قرار است مطلب با تکیه به تحلیل پژوهش های موجود انجام شود و اگر این کار در مرحله دکترا ادامه پیدا کند میتواند به یک پژوهش جالب تبدیل شود از طریق کار میدانی و درک نقطه نظر خود دختران در ایران.

بار پیش هم پژوهشگر جوان دیگر ایرانی به کلاس آمده بود که قرار است درباره ابشخورهای فکری بخشی از روشنفکران ایرانی صدر مشروطیت کار کند. او با استاد راهنمایی خود کلی مشکل دارد درباره تعریف این کار و حوزه دقیق آن و افرادی که باید مورد بررسی قرار گیرند. دوست جوان حسابی نگران است و نمیداند چکار کند.

در کلاس فوق لیسانس هم از تک تک دانشجویان میخواهم درباره پیشرفت کارشان صحبت کنند. دانشجویی حدود 45 سال دارد و مدیر یک مدرسه است در برابر پرسش های من ناگهان زد زیر گریه. من و دانشجویان دیگر نمیدانستیم چکار کنیم. پس از چند دقیقه ای آرام گرفت و بدون اینکه به جمع نگاه کند شروع کرد درباره مشکلات پژوهش، کمبود وقت و ناتوانی در پیش بردن کار بخصوص تهیه چهارچوب علمی و نیز بیلان انتقادی پژوهش های دیگر. میگوید به آن اندازه گرفتار است که حتی بچه هایش هم میگویند که او دیگر مانند گذشته نیست. به او میگویم که پژوهشگری که کارش را دوست نداشته باشد و گرفتار نارضایتی و شکنجه روحی شود هیچگاه نمیتواند کار خوبی ارائه دهد. کار پژوهش مانند عمل زایش است. چیزی در درون شما رشد میکند و پرورش میابد درست آنگونه که سقراط در تئوری "مایوتیک" خود مطرح میکرد. معلم فقط نقش ماما را ایفا میکند. اگر شما با پژوهش خود احساس خوشبختی و رضایت نمیکنید آنرا برای مدتی هم شده کنار بگذارید. قول میدهد در این باره فکر کند و با استاد راهنمای خود هم در میان بگذارد.

+++

این هفته ژوری سراسری که بهترین کارهای پژوهشی درباره دانشگاه را انتحاب میکند برگزار شد. گروه 25 نفره ای که بیشترین آنها استاد دانشگاه، پژوهشگر هستند با مطالعه پژوهش هایی که توسط دانشجویان دوره های مختلف انجام شده بهترین ها را انتخاب میکند. امسال 2 دانشنامه دوره دکترا توانستند جایزه بهترین پژوهش را از آن خود کنند. پژوهش اول درباره بزهکارانی بود که در زندان تصمیم به ادامه تحصیل در دانشگاه گرفته اند. نکته بسیار جالب در این کار معنای تحصیل و یاد گرفتن در زندان و تاثیر آن بر نگاه و منش زندانیان است. زندانیان دانشجو گاه با انتخاب رشته هایی مانند حقوق، جامعه شناسی، تاریخ هنر و روانشناسی به نوعی با سراغ خود و گذشته خویشتن میروند و تلاش میکنند شناخت جدیدی از تاریخ زندگی و یا مسیر زندگی خود پیدا کنند. تز دوم درباره نظام نخبه گرایی و سنت آن در آموزش فرانسه است. در فرانسه با وجود شعار و خواست برابری که بشکلی اسطوره ای در دهنیت جامعه حک شده است، نظام آموزشی به شدت نخبه گرایی وجود دارد که با وجود پی ریزی آن توسط نطام پادشاهی پیش از انقلاب 1789 در همه دولت ها و نظام های 2 قرن گذشته تداوم پیدا کرده است. مدارس عالی فرانسه که گروه بسیار کوچکی به آن راه مییابند مهم ترین مقام های سیاسی و اقتصادی یا صاحبان قدرت را تربیت میکنند. همه پژوهش هایی که بروی دانشجویان این موسسات نخبه گرا صورت گرفته حاکی از تعلق آنها به طبقات بالای جامعه دارد. در حقیقت ما با نوعی بازتولید اجتماعی سر و کار داریم که در آن تحرک اجتماعی بسیار کند است.

+++

قرار بود به دعوت لیگ حقوق بشر نشستی در دانشگاه سوربن درباره دانشجویان بهایی که از تحصیل محروم شده اند برگزار شود اما به دلیل اعتصابات دانشجویی و دانشگاه این کنفرانس لغو شد. قرار بود در این کنفرانس عبدالکریم لاهیجی، شهلا شفیق، فواد صابران، سوزان پری (دانشگاه امریکایی پاریس ) و خود من شرکت کنند. من میخواستم درباره نوع برخورد به اقلیت های دینی به رسمیت شناخته نشده از جمله درباره بهایی های صحبت کنم. در کتاب های درسی از بهایت به عنوان دین ساخته استعمار یاد میشود و از خود بهایی ها به عنوان "نجس". در سال های اخیر فشار بر دانش آموزان و دانشجویان افزایش یافته است.

+++

اینهم شعری زیبا از سایه با تار لطفی که این روزها بطور اتفاقی پیدا کرده ام و روزی یکی دو بار گوش میکنم.

http://www.youtube.com/watch?v=Pn1W0-_KwAI

 




+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:53 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |


دیدار با چند تن از دوستان دانشگاهی که به مناسبت های مختلف به اروپا آمده اند فرصتی بود برای صحبت دوباره درباره اوضاع دانشگاهی ایران. فشار به استادان گویا بیشتر میشود و اشکال جدیدی پیدا میکند. همین فضا هم سبب میشود آنها بیشتر احتیاط کنند. دوستی از دانشگاه یکی از شهرهای مرکزی ایران میگفت که به ما اینطور فهمانده اند که باید مواظب حرف زدن خودمان در کلاس باشیم و خلاصه خبرها به آقایان میرسد. دوست دیگری میگفت پس از مدتها تلاش توانسته برای خود فرصت مطالعاتی در اروپا جور کند ولی وزارت علوم با دخالت رسمی مانع از عملی شدن این سفر شده است و در مصاحبه حضوری آشکارا به او گفته اند که حرف هایش سر کلاس درس بیش از اندازه انتقادی است از موضوع کلاس فراتر میرود. نگرانی ها همچنین متوجه فضای عمومی و بی انگیزه شدن دانشجویان نسبت به سال های گذشته است.

+++

ترم دوم سال شروع شده است با اعتصابات استادان دانشگاه ها برای اعتراض به قانون جدید دولت درباره دانشگاه ها بویژه در بخشی که به ساعات کار استادان و ارزشییابی فعالیت های آنها مربوط میشود. من در کلاس های هفته اول سعی کردم کمی درباره ریشه های این بحران و رابطه آن با فرهنگ و سنت های دانشگاهی فرانسه و اروپا با دانشجویان صحبت کنم. بسیاری از دانشحویان از شنیدن اینکه اولین اعتصاب استادان در نیمه اول قرن سیزدهم میلادی یعنی حدود 8 قرن پیش رخ داد در اعتراض به دخالت های مقامات مذهبی آن زمان بویژه پاپ در امور سوربن که تا قرن ها یک دانشگاه مذهبی مسیحی بود. برای استادان دخالت دو نهاد قدرتمند جامعه یعنی سیاست و مذهب همیشه با بدبینی و عدم اعتماد همراه بوده است. در حقیقت استقلال دانشگاه به معنای عدم دخالت این دو نهاد و آزادی کامل استادان و دانشجویان در پژوهش و مطالعه و تدریس بوده است و این استقلال تا به آن حد بصورت ارزش اصلی در آمده که حتی تنظیم ساعات کار و یا ارزشیابی فعالیت های پژوهشی و آموزشی هم در زمره آزادی های دانشگاهی به حساب میاید. دانشجویان بطور فعال در بحث ها  شرکت میکنند البته گاهی به عنوان مخالف با من چرا که با اعتصابات کنونی به دلایل صنفی موافقند و برخی روی خوشی با تحلیل تاریخی و جامعه شناسی من نشان نمیدهند. برای من مواضع آنها قابل درک داست درست مثل همکارانی را که بخاطر عضویت در سندیکاها بیشتر نقطه نظر صنفی خود را بیان میکنند. منظور من از این بحث ها قانع کردن کسی نیست. در شرایط بحرانی و هیجانی کسی را با منطق تاریخی و جامعه شناسی نمیتوان قانع کرد. هدف من طرح مسئله بصورت انتقادی و نشان دادن گرهگاه بحث است.

+++

در پی کنفرانسی که سال گذشته در سنای فرانسه در رابطه با دویستمین سال برقراری رابطه ایران و فرانسه برگزار شد کتاب این کنفرانس هم چند روزی است از چاپ بیرون آمده توسط انستیتوی اروپایی مطالعات عالی ایران. یک فصل این کتاب مربوط میشود به مطلبی که من درباره تاثیر فرانسه در شکل گیری نظام آموزشی جدید در ایران مطرح کردم. در این کتاب که به همت محمود دلفانی چاپ شده مطالبی از فوشه کور ایرانشناس فرانسوی، یدالله رویایی، فرانسیس ریشارد، مریم حبیبی، میشل ماکینسکی، سیما طاهری به چشم میخورد.

+++

کتاب جالب دیگری به زبان فرانسه هم این روزها منتشر شده بنام " 20 ساله بودن در دیار آیت الله ها" از دو جامعه شناس ایرانی فرهاد خسرو خاور و امیر نیک پی. این نوشته خواندنی که بر پایه مصاحبه با جوانان در قم شکل گرفته است در حقیقت بخشی از پژوهشی را تشکیل میدهد که این دو جامعه شناس در مناطق مختلف ایران انجام داده اند و از جمله اشکال دینداری و رابطه جوانان با دین، جامعه، سیاست را مورد تحلیل قرار میدهد. نکته بسیار اساسی در تحلیل های کتاب ذهنیت جوانان است در رابطه به مسائل عرفی و سکولار، امر قدسی، مذهب رسمی و روحانیت. جوانان به نوشته کتاب رابطه ای خودویژه با دین دارند و اشکال دینداری انهایی که باور دینی دارند ویژه است و گاه در برابر قرائت رسمی دین دولتی قرار دارد. نکته اساسی در تحلیل ها پیچیدگی و تنوع رابطه با دین و نمادها و نشانه های سکولار جامعه است و حالت های بینابینی که در بسیاری از جوانان دیده میشود.

+++

نمایش باله معروف "ریموندا" (Raymonda) در اپرای پاریس فرصتی بود برای دیدن این نمایش زیبا که به آخرین باله بزرگ قرن نوزدهم شهرت دارد. این باله که توسط گلازونوف روس خلق شده از هنر ایتالیا و فرانسه الهام گرفته بیانگر نوعی نوستالژی شرق راز آلود است که اروپای روشنفکری قرن نوزدهم را فرا گرفته بود. ادبیات این دوره اروپا هم نوعی نگاه شیفته به شرق داشت و در بسیاری از آثار آن زمان از جمله در نوشته های فلوبر و ویکتور هوگو میتوان دید. قهرمان باله دختری است که با پسری از دنیای اجتماعی خود قصد ازدواج دارد ولی در رویایش مردی از شرق را هوس میکند. این مرد (عبدالرحمان) از خواب به زندگی واقعی او میاید و حتی قصد ربودنش را میکند.

برای دیدن بخشی از باله به این نشانی مراجعه کنید.

 http://www.youtube.com/watch?v=TNiO9iWPT4I&feature=related

+++

این هم نتیجه گیری مقاله ای که در مجله ایران نامه شماره آخر چاپ کرده ام :

http://www.fis-iran.org/fa/irannameh/volxxiv/iranseducationalsystem

 

نظام آموزشی ایران دستخوش بحران های چند گانه است که به سمتگیری های ایدئولوژیک-دینی و سیاسی آن در 30 سال گذشته بازمی گردد. این بحرانها کارکردهای اصلی نظام آموزشی را دستخوش نظام گسیختگی و هرج و مرج بی سابقه ای کرده است.  

اولین و شاید مهم ترین این بحران ها مربوط به هدف اصلی نظام آموزشی کنونی ایران یعنی تربیت و آموزش اسلامی می شود. تحمیل یک مذهب دولتی از بالا به مدارس از طریق روش های آمرانه در حقیقت به بیراهه بردن آموزش در دنیای امروزی است که در پیشرفته ترین کشورهای جهان  بر پایه توجه به آزادی و روح پرسشگر و کنجکاو انسان معاصر بنا شده است. مشکل کلیدی مدرسه اسلامی شده در ایران درک مخدوش از انسان، آموزش و تربیت اوست. انسان مطلوب و آرمانی برنامه درسی ایران فردی است "متعبد" و "متعهد" که آزادی انتخاب ندارد، دگم های فلسفی و دینی نظام حاکم را بی پرسش و چون و چرا می پذیرد و خدمتگزار وفادار و مطیع یک حکومت دینی است. این الگوی "انسان اسلامی" نه نماینده یک شهروند خودمختار و آزاد اندیش با روح نقاد که فرد نیمه اجتماعی است که به دنیای مدرن و جهانی شده پشت می کند و نگاهش به گذشته های دور و سنت است.

بحران ایدئولوژیک-دینی نظام آموزشی بار دیگر رابطه دین با آموزش را در پرتو تجربه سه دهه اخیر ایران به میان می کشد. قانون اساسی معارف ایران که در سال 1390 از تصویب مجلس شورای ملی ایران گذشت توانسته بود حدود یک قرن پیش تعریف مدرنی از آموزش دینی را در مدارس جدید ارائه دهد. این راهکار تاریخی هوشمدانه بعدها در روند تثبیت و گسترش نظام آموزشی پی گرفته شد و به یک الگوی آموزشی پذیرفته شده درآمد. در نظام آموزشی سال های پیش از 1357 در کنار درس دینی سایر علوم از استقلال لازم برخوردار بودند و تداخلی در آنها بوجود نمی آمد. الگویی که امروز در شماری از کشورهای دیگر نیز رایج است. در برخی نظام های آموزشی نیز برای احترام به آزادی انتخاب دانش آموزان و خانواده ها درس دینی حالت اجباری ندارد.  اسلامی کردن مدارس با رویکردی شیعه محورانه و ایدئولوژیک، گذشته گرایی در مطالب درسی، تحریف تاریخ و یا تداخل آموزه های دینی در سایر حوزهای علمی نوعی عقب گرد تاریخی نظام آموزشی به شمار می رود. استفاده ابزاری از نظام آموزشی برای حاکمیت یک دین ایدئولوژیزه شده به معنای تباهی آموزش و نسل های جوان ایران است.

بحران دوم نظام آموزشی ایران به روش های تربیتی و روابط اجتماعی درون مدارس مربوط میشود. تحمیل یک دین دولتی به نظام آموزشی و تلاش برای کنترل مدارس سبب کاربست روش های غیر دموکراتیک و برخوردهای خشونت آمیز و ضد آموزشی می شود. روش های آموزشی نیز تحت تاثیر این فضا مسموم هستند و دانش آموز از حقوق فردی و جمعی بسیار ناچیزی در مدارس برخوردارند. نظام آموزشی با مجموعه گسترده ای از ممنوعیت ها، محدودیت ها و دخالت های نامتعارف بسیاری از جوانان ایران را بر سر دوراهی  تظاهر و دورویی و یا مقاومت و طغیان قرار می دهد. "بود" و "نمود" جوان ایرانی از سنین پایین به یک گونه نیست و زندگی کردن این دوگانگی رنج آور جامعه ما را درگیر بحران اخلاقی همه گیر قرار کرده است. روندهای جامعه پذیری جوانان ما در محیط های آموزشی به این ترتیب تنش زا، پر تضاد و آسیب شناسانه است و بر روح و روان آنها تاثیرات بلند مدت بسیار نامطلوبی بر جا می گذارد. جنگ فرهنگی میان جوانانی که میخواهند دنیای امروز را زندگی کنند با تلقی و درک گذشته گرا و سنتی نظام آموزشی برفضای مدارس و دانشگاه ها و خیابانها سنگینی می کند. 

بحران سوم نظام آموزشی به برنامه ها و مطالب درسی باز می گردد. تلاش برای همسو جلوه دادن داده های علمی با آموزه های دینی و سنت های اسلامی درعمل نظام آموزشی را با تناقضات اساسی مواجه می کند. سانسور بخشی از مطلب علمی و یا تلاش ناموفق برای دیدن همه پدیده های بشری و تاریخ و جامعه از منظر دینی پی آمدهای ناگزیر این انتخاب ناممکن و تضاد آفرین است.

بحران دیگر نظام آموزشی نوعی سرگشتگی هویتی است که جوان ایرانی از همان ابتدای ورود به مدرسه با آن رودررو می شود. هویت دینی و هویت ملی در برنامه درسی تعاریف و مرزهای مغشوش دارند و امر هویت یابی نسل جدید را با تنش و بحران مواجه می کند. به این تنش هویتی بومی باید گرایش غرب ستیزی کور و ایدئولوژیک را اضافه کرد که ایران را در فضای جنگ تمدنی با دنیا قرار می دهد. گفتمان غالب در نظام آموزشی ایران  نماینده فرهنگی درون گرا، پرخاشجو، دگر ستیز و نابردبار است. مطالب درسي، الگوهای رفتاری تحميلی، نظارت دائمی، و استفاده از روش‌هاي خشونت‌آميز، برای القاء و درونی کردن برخي ارزش‌ها و هنجارهاي رسمی سياسی يا مذهبی، با دنياي ذهني و روحيات و نيازهاي فرهنگ امروزي نوجوانان و فرديت آنها ارتباط چنداني ندارند. قهرمانان اصلي کتاب‌هاي درسي امروز ايران زبير، عمّار ياسر، بلال حبشي، يعقوب، فرعون، سلمان فارسي، نوح، معاويه، يزيد و امثال آن ها هستند. امّا، نوجوانان و جوانان ايران از راه موسيقي، تلويزيون، راديو، سينما، کتاب و شبکه اينترنت با دنيا و فضا و فرهنگ‌ ديگری ‌نيز آشنا می‌شوند که قهرمانان و الگوهاي رفتاري ديگری را به آنان عرضه مي کند. بحران  و تنش های هویتی نوعی فرو پاشی فرهنگ ملی،  انفعال و عدم مشارکت موثر و فعال ما در روندهای جهانی شدن را در پی می آورد. جوان ایرانی امروز بجای آموختن فرهنگ کثرت گرا، باز و بالنده کشور درگیر تضادها و تنش های بی سرانجام و بی پایانی می شود که جز تخریب هویتی و دوری از فرهنگ ملی حاصلی ندارد.

بحران پنجم نظام آموزشی ایران مربوط به خصلت تبعیض زای آن می شود. برنامه درسی ایران به گونه ای آشکار اشکال مختلف تبعض را ترویج می کند و ناقض برابری انسان هاست.  زن و مرد، شیعه و غیر شیعه، فارس و غیر فارس، مسلمان و غیر مسلمان در مطالب درسی ایران جایگاه یکسانی ندارند. به این ترتیب افراد در نگاه کتاب های درسی انسان های برابر نیستند و بر اساس جنسیت، دین، نحوه دینداری و وابستگی قومی در سلسله مراتب ارزشی تعریف می شوند و مورد داوری قرار می گیرند. کسانی از همان هنگام تولد شهروند درجه اول هستند و کسانی هم بخاطر جنسیت، دین، هویت قومی و نوع تفکر خود شهروند درجه دوم وسوم می شوند.

بحران ششم کارایی نظام آموزشی است. رشد کمی سال های گذشته نه تنها بر کیفیت آموزشی در همه سطوح تاثیر بسیار منفی بر جا گذاشته که کارکرد آن در رابطه با جامعه و اقتصاد هم دچار نوعی نظام گسیختگی و هرج و مرج شده است. نارضایتی معلمان، کمبودهای مدارس، بیکاری گسترده دانش آموختگان و ادامه روند گسترده مهاجرت نیروهای متخصص و مغزها بسوی کشورهای دیگر نشانه اجتماعی وضعیت بحرانی کنونی هستند.

بخاطر همه این بحران هاست که میتوان امروز از شکست پروژه اسلامی کردن نظام آموزشی در ایران سخن به میان آورد. این داوری را پیش از همه خود مسئولین سیاسی و آموزشی کشور در اشکال گوناگون تکرار می کنند. ناکامی در اسلامی کردن نظام آموزشی یک شکست اخلاقی و سیاسی بزرگ  برای حکومتی است که به نام دین و معنویت یکی از نامقبول ترین نظام های آموزشی دنیا را بوجود آورده است. نماد این شکست رفتارها و فرهنگ نسل جوان است که آشکارا  در برابر دنیای ارزشی قرار می گیرد که نظام آموزشی در طول سال ها تلاش کرده است به آنها تحمیل کند. اشتباه کلیدی مسئولین سیاسی شاید این باشد که آنها مدرسه را با کارخانه اشتباه گرفته اند و بر این باورند که می توان در مدرسه "ربات های" بی اراده و تابع یک نظام ارزشی ایدئولوژیک را "شبیه سازی" و "تولید" کرد. در حالیکه همه پژوهش های آموزشی نشان می دهند که آموزش و یادگیری روندهای زنده، پویا و پیچیده ای هستند که در آن دانش آموز بعنوان کنشگر نقش فعالی دارد و مطالب درسی را در پرتو تجربه ها و دانستنی های دیگر خود می آموزد. نباید از یاد برد که مدرسه تنها منبع یادگیری جوانان نیست و آنها از دنیای پیرامون نیز بسیار می اموزند. شکل گیری و گسترش فرهنگ جوانان که آشکارا در برابر فرهنگ رسمی قرار دارد نشانه ای آشکار از عدم کارکرد مطلوب نظام آموزشی مبتنی بر دکترین مذهبی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:9 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

جنگ و خونریزی در غزه همه جا موضوع بحث است. در دانشگاه بیشتر همکاران لحن بسیار انتقادی و تلخ دارند درباره خشونت ها، انبوه کشته گان و روند بی پایان بازتولید نفرت و دشمنی. چند بحث هم با همکارانی داشتم که یهودی هستند. بیشتر آنها مخالف جنگ و کشته شدن بیگناهان  و اقدامات دولت اسرائیل هستند هر چند با حماس هم بسیار مخالفند. به یکی از آنها میگویم که هیچ استراتژی بهتر از این در خدمت بنیادگرایی مذهبی و بنیادگرایان نیست چرا که آنها از شهادت و مرگ در جهت پیشبرد اهداف و گسترش نفوذ خود استفاده میکنند. کشته شدن بیش از 250 کودک در دو هفته اول جنگ و نمایش روزانه جنازه های خون آلود آنها هزاران بنیادگرای جدید در دنیای اسلام بوجود میاورد و روند دمکراتیزه کردن آن را باز هم دشوارتر میکند.

شب ها گاه کانال های مختلف تلویزیونی دنیا و یا سایت های خبری را برای مقایسه پیرامون چگونگی پوشش این جنگ نگاه میکنم. تفاوت ها گاه به آن اندازه فاحشند که گویی ما دو حادثه متفاوت و یا دو جنگ متفاوت را زندگی میکنیم. وجدان خبرنگاری و روشنفکری هم بسیار متغییر است از این کشور به آن کشور، از این حوزه تمدنی به حوزه تمدنی دیگر. دوراندیش ترین ها به چراها فکر میکنند و چگونگی پایان دادن به این دور باطل مرگبار. کسانی هم با چشمان بسته فقط از انتقام وخشنونت های بیشتر حرف میزنند.

+++

دوستی برایم لینک فیلم کوتاه ایرانی را فرستاده است بنام "کمی بالاتر" اثر مهدی جعفری که در فستیوال بوستون نشان داده شده است. با دیدن فیلم لحظات طولانی بی حرکت میمانم. چند دقیقه برای نشان دادن لایه های عمیق جامعه و ذهنیت هایی که گاه برای کسانی که به پیچ و خم های  ژرفای  در از نظر

داستان فیلم ساده است. دو جره ثقیل در جایی کنار هم پارک میکنند. راننده یکی از دو معلمی سالخورده بازنشسته ای است که ظاهرا برای درآمد بیشتر و گذران زندگی بناچار به رانندگی جره ثقیل روی آورده است. راننده دیگر هم جوانی است که برای شرکتی که ماشین کرایه میدهد کار میکند. پیرمرد عصبی و ناآرام است، چیزی آزارش میدهد و نمیحواهد به عقب کامیون نگاه کند. جوان با وجود بکار انداختن ماشین خود از نگاه کردن به بالابر جره ثقیل طفره میرود و یا تلفنی با نامزدش حرف میزند و یا از مشکلات او با معلم بازنشسته درددل میکند. فیلم در آینه یکی از دو کامیون تمام میشود آنجا که میتوان جناره به دار آویخته شده دو محکوم به مرگ را دید که بروی چنگک بالا بر جره ثقیل آویزانند. فقط با دیدن این صحنه است که حرف ها، حرکات و نشانه های فیلم معنا پیدا میکنند. آدمکی که بروی آیینه جلوی کامیون پیرمرد آویزان است و فیلم با آن شروع میشود، حرف های جوان، وجدان نا آرام و نگاه های مضطرب معلمی بازنشسته ای که گویی به سرنوشت خود لعنت میفرستد و از زندگی خود متنفر است. اینجا گوشه ای از ایران است. مردمی منفعل به تماشا ایستاده اند. گویی دارند کس دیگری را اعدام میکنند و آنکه بر سر دار است من و شما نیستیم. شاید این اتفاق ده ها بار در سال در گوشه و کنار کشور تکرار شود. این ها را برای عبرت به مردم نشان میدهند ولی آیا راه آموزشی بهتری به نظر "آموزگاران" جامعه نمیرسد.

یادم میاید زمانی که شش سال بیشتر نداشتم پدر و مادرم مرا به تماشای مراسم اعدام محکومی بردند که زنی را درشهر ما سمنان به قتل رسانده بود. صبح زود پیش از طلوع آفتاب صدها نفر برای دیدن "مراسم اعدام" در قطعه زمینی در کنار شهربانی و زندان شهر جمع شده بودند. محکوم با صدای لرزان مردم را نصیحت میکرد و به آنها میگفت که باید از سرنوشتش درس گرفت. یادم هست مثال تخم مرغ دزد را میزد و میگفت اگر زمان نوجوانی و دزدی های کوچک جلویش را گرفته بودند شاید کار به اینجا کشیده نمیشد. پدرم در لحظه اعدام جلوی چشمان مرا گرفت. وقتی دستانش را از روی چشمانم برداشت باد صبحگاهی مرد محکوم را بالای چوبه بلند دار آرام آرام تکان تکان میداد. من تا سال ها خواب جناره ای را میدیدم که در آن سپیده دم بهاری بر بالا چوبه دار بود و مردمی که پایین با خونسردی به تماشای مرگ یک محکوم آمده بودند. از زمان آن اعدام چند سال میگذرد ؟ چند نفر را به این گونه اعدام کرده اند و چه میزان از دزدی و جنایت کاسته شده است ؟

سال ها بعد مطلبی خواندم از جمالزاده نویسنده چیره دست کشورمان درباره گذشته و تاریخ زندگیش. جایی از این مطلب نوشته بود به چه خاطر از سال های دور ایران را ترک کرده است. تا آنجا که یادم هست او نوشته بود که روزی از میدان مولوی تهران گذر میکرده و شاهد آتش زدن یک بهایی بوده است. آنچه شاید برایش به اندازه آتش زدن زنده زنده یک انسان دردناک به نظر میرسید مردمانی بودند که به هر سو میدویدند تا چند شاهی نفت بخرند و بروی مرد بهایی بریزند تا به باور خود "ثوابی" برده باشند. جمالزاده میگوید که تصویر این حادثه را هیچگاه نتوانسته از ذهن خود بزداید.

این سنگ دلی ها و رابطه "حل شده" با خشونت شاید یکی از کلیدهای (یکی و نه فقط) درک تاریخ ایران و حوادث و فراز و نشیب های گاه غیر قابل فهم آن باشد. وجود خشونت البته خاص جامعه ایران نیست. تفاوت مهم شاید با بسیاری کشورهای دیگر اندیشیدن درباره اشکال خشونت و فرهنگ خشنونت و منابع آن بازتولید ذهنیت و فرهنگ خشنونت بویژه در حوزه سیاسی است. کمتر نیروی اجتماعی هم شاید تاکنون درباره خشنونت بطور جدی کار کرده است. شاید حتی به بحث خشونت بویژه در حوزه سیاسی هم بسیار کم پرداخته شده است. 5 سال پیش مقاله ای درباره منابع فرهنگ خشونت در تجربه ایران نوشته بودم که هنوز هم میتوان آنرا بروی سایت ها خواند. در آن زمان مطالعه کتاب هانا آرنت (ترجمه فارسی فولاد وند) بروی من تاثیر فراوان گذاشت. وی در مورد کاربرد خشونت در سیاست و مسائل اجتماعی در جایی از کتاب میگوید راه هایی که ما برای رسیدن به هدف انتخاب میکنیم گاه بیشتر از هدف ها با آینده ارتباط پیدا میکنند. در جریان بحث ها و میزگردها و کنفراس های آن زمان بسیاری به من خرده میگرفتند که این حرف ها در جامعه ای مانند ایران ساده لوحانه است. خشونت از نظر آنها زاییده ظلم ها اجتماعی و شرایط جامعه است. ولی از نظر من وجود حشونت و بازتولید آن یک برد فرهنگی و ذهنیتی دارد که نباید آنرا دست کم گرفت. مبارزه با بی عدالتی و ظلم و یا مبازره برای دمکراسی با مبارزه علیه خشنونت در همه اشکال آن بی ارتباط با یکدیگر نیستند.

 آنچه شاید ساده انگارانه باشد برقراری رابطه مکانیکی و خطی میان پدیده های اجتماعی است. تجربه جوامعی موضوع خشنونت بطور جدی در افکار عمومی طرح شده رابطه با خشونت هم عوض شده است. لغو اعدام در کشورهای اروپایی به افزایش جنایت منجر نشده است. امروز افکار عمومی اروپا به خشونت پلیس و یا نهاد های رسمی با حساسیت بیشتری از 30 سال قبل برخورد میکند.

پیرمرد و جوان در این فیلم شاید آیینه دو نسل در ایران اند. نسلی که به گذشته های دورتر تعلق دارد و با دیدن جناره ای بر سر دار به عذاب وجدان دچار میشود و بی قراری میکند ولی بهر حال آنرا بعنوان واقعیت میپذیرد و منفعلانه به آن تن در میدهد و نسلی که گویی برایش اعدام کردن و تماشای جنازه آویخته شده بروی وسیله نقلیه شخصی اش مانند نمایشی است عادی در متن زندگی روزمره. آنچه که اعدام در ملاء عام در عمیق ترین لایه های وجدان انسانی میکشد جوهر ضد بشری خشونت است. گویی این نمایشی تکراری حتی ارزش فکر کردن را هم ندارد.

بخش اول

 http://www.youtube.com/watch?v=9L3yvp7tiMA

بخش دوم

http://www.youtube.com/watch?v=1A_aU98UY8A

+++

چند روز پیش پس از مدتها دوستی قدیمی را دیدم و فرصتی شد چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم. بهش گفتم که خیلی سرحال به نظر میاید. گفت که این به شکل جدید زندگیش مربوط است. بعد هم برایم توضیح داد که پس از یک دوره طولانی زندگی مشترک با همسرش هر دو تصمیم گرفته اند در دو خانه جدا از یکدیگر زندگی کنند بدون آنکه از همدیگر جدا شوند. آنها یکدیگر را هفته ای دو یا سه بار میبینند و برخی از فعالیت هایشان هم مشترک است ولی این جدا زندگی کردن به هر دو تن نوعی آزادی عمل هم میدهد تا از استقلال هم برخوردار باشند. حرف هایش برایم جالب بود بویژه آنکه از تجربه اش بسیار رضایت دارد. بهش گفتم که مجله معروف "علوم انسانی" فرانسه 7 سال پیش شماره مخصوص تحلیلی داده بود پیرامون زندگی مشترک دو فرد با یکدیگر و ظهور اشکال جدید همزیستی در جامعه امروزی. از جمله این اشکال جدید زندگی مشترک زوج در دو مکان مختلف است برای پرهیز از برخی درگیری های روزمره پیش پا افتاده، برخورداری از میزانی از آزادی و استقلال برای کارهای فردی و یا داشتن روابط اجتماعی خاص خود. این مطالب که از دیدگاه روانشناسی، انترپولوژیک و جامعه شناسی نوشته شده اند به تحلیل علل این گرایش های جدید میپردازند و از جمله به شکل گیری فردیت جدید و اهمیت پیدا کردن "فضای خصوصی" در برابر "حوزه عمومی" و یا نیازهای روانی و فردی هر شخص به برخورداری از نوعی خلوت درونی با خویشتن اشاره میکنند.

+++

خبرنگار روزنامه آساهی چاپ ژاپن برایم صفحه ای از روزنامه را فرستاده است که در آن مقاله ای درباره تجربه زندگی اروپایی من و برادرم وحید که در برلن زندگی میکند چاپ شده است. دو ماه پیش که این خبرنگار ژاپنی برای اولین بار ایده اش را تلفنی مطرح کرد فکر نمیکردم این کار سر و سامان بگیرد. ولی او با پیگیری چندین بار به دانشگاه آمد و چند ساعتی درباره مهاجرت من به اروپا و وضعیت خانوده با من حرف زد و همینطور اوضاع ایران. بعدش هم رفت برلین سراغ برادرم وحید برای تکمیل گزارش و پرسش درباره تجربه و زندگی او. چیزی که در کارش در مقایسه با دیگر خبرنگاران جالب بود وقت گذاشتن برای کار و دقت بی نظیر او بود برای دانستن و درک همه جزئیات. همکاری که از ناگویا برایم پیامی فرستاده درباره این مقاله فرستاده نوشته است که مقاله بسیار عاطفی و شخصی نوشته شده و اشک خواننده را در میآورد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:23 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

سفر کوتاه به شهر رن مرکز استان بروتاین در غرب فرانسه. کنگره بین المللی درباره کارایی و برابری در آموزش. در بسیاری از بحث های آموزشی در اروپا کسانی این دو مفهوم را در برابر یکدیگر میگذارند یعنی میگویند هر جا سخن از کارایی به میان می اید منظور کم کردن و یا صرفه جویی مالی است با هدف افزایش بهره وری و این به بدتر شدن خدمات آموزشی برای گروه های تهیدست جامعه منجر می شود. بیش از 350 پژوهشگر از فرانسه و برخی دیگر از کشورهای اروپایی به مدت سه روز نقطه نظرات و پژوهش های خود پیرامون این مسئله را مطرح کردند. دو سخنران اول کنگره با دو تحلیل متفاوت نشان دادند که برخورد به این پرسش اساسی کار چندان آسانی نیست. سخنران اول به تحلیل موضوعی دقیق از پروژه های دولتی فرانسه در 5 سال گدشته نشان میدهد که گرایش مسلط در گفتمان دولت صرفه جویی اقتصادی از طریق کاستن هزینه های آموزشی است با شعار بالا بردن کارایی و بی اعتنایی به مسئله برابری در برخورداری از امکانات آموزشی توسط گروه های اجتماعی مختلف.

سخنران دوم با تکیه به پژوهش معروف بین المللی "پیزا" که در بیش از 50 کشور بطور همزمان بروی دانش آموزان پایان دوره راهنمایی صورت میگیرد نشان میدهد که کم شدن نابرابری میان دانش آموزان هر کشور فقط با بالا رفتن کارایی نظام تامین می شود و کشورهایی که فقط بروی فرصت های برابر و عدالت (بدون پرداختن به کارایی) تکیه می کنند در عمل نتیجه معکوس میگیرند و میزان نابرابری میان جوانان بیشتر میشود. کره جنوبی، فنلاند، سوئد و دانمارک از جمله این کشورها هستند که در صدر جدول پیزا هم قرار گرفته اند. همه این کشورها با حذف کردن مردودی و تجدیدی تا سال آخر راهنمایی تلاش می کنند همه بچه ها با برخورداری از سطح متوسط آموزشی به کلاس بالاتر بروند. اجرای چنین سیاستی نیازمند امکانات و سرمایه گذاری سنگین و روش های آموزشی و تربیتی کارا و مشارکتی است. همه این کشورها بیش از 6.5 درصد تولید ناخالص ملی را صرف آموزش می کنند (ایران به جمعیتی جوان حدود 3.5 درصد از تولید ناخالص ملی را صرف آموزش می کند). جایگاه برجسته کره جنوبی از هر نظر جالب است. این کشور 30 سال پیش موقعیتی نزدیک به ایران داشت و اکنون در میان 3 کشور اول دنیا از نظر آموزشی جا دارد. بدون سروصدا و بدون شعار. شاید پیشرفته های چشمگیر اقتصادی این کشور ارتباط مستقیمی با کیفیت آموزشی این کشور دارد. همکاری که در اوایل اکتبر دو هفته ای به کره جنوبی رفته است از پیشرفت ها و کارایی چشمگیر کره ای ها در همه زمینه ها تعریف می کند.

غروب روز اول کنگره دعوت شهردار شهر رن بودیم. استان بروتاین از 10 سال پیش به این سو توجه خاصی به آموزش بویژه در رابطه با محیط زیست دارد و شهردار هم درباره سیاست های خاص محلی چند دقیقه ای حرف می زند ولی حواس ما بیشتر متوجه تابلوهای نقاشی زیبای سالن باشکوه پذیرایی شهرداری است و معماری آن.

بروتاین منطقه سرسبز و بسیار زیباست با سنت ها، فرهنگ و زبان خاص. دوستان فرانسوی که از پاریس و یا مناطق دیگر آمده اند با شوخی می گویند که بروتاین بسیار دیر فرانسوی شده است. میزبانان ما همه جا اصرار دارند سنت های محلی را برجسته کنند از شراب سیب (سیدر) تا غذاهای محلی و شیرینی های بسیار خوشمزه. یکی از معروف ترین دیدنی های منطقه کلیسای باشکوه "مون سن میشل" است که بروی بلندی در میان آب دریا قرار دارد. 4 سال پیش من در یک پیاده روی چند روزه  از بخشی از ساحل صخره ای این منطقه دیدن کرده بودم.

اولین ساکنان شهر 2 قرن پیش از میلاد مسیح به این منطقه آمدند. شهر رن  کلیسای شهر رن که در قرن چهارم بنا شده در دوره رنسانس به شکل کنونی گسترش یافته و از نظر سبک معماری نئوکلاسیک است. یکی از معروفترین بناهای شهر پارلمان نام دارد که در قرن شانزدهم بنا شده و در پی آتش سوزی سال 1994 ، 2 سال پیش با پایان یافتن بازسازی قابل بازدید شده است. من پیشتر هم چند بار به رن آمده بودم. در این سفر برای اولین بار سوار مترو تمام اتوماتیک و بدون راننده شهر شدم. به همکارانم میگویم مدرن شدن افراطی هم چیز غیر قابل تحملی است. در ایستگاه ها بجای انسان همه کارها را ماشین ها انجام می دهند. آدم ها در برابر ماشین ها صف می کشند با رفتاری ماشینی برای خریدن بلیط یا دیدن مسیر و یا پیدا کردن آدرس. شب برای شام به یک رستوران سنتی رن می رویم برای خوردن "کرپ" از گندم سیاه درست شده. بر سر موضوع ماشینی شدن بین ما بحث در می گیرد. می گویم حیف از این شهرهای تاریخی زیبا که بخشی از روابط انسانی را به نفع ماشین حذف می کنند. در حقیقت انسان ها توسط ماشین مصادره شده اند. به آنها میگویم که مخالفت با ماشینی شدن افراطی به معنای مخالفت با مدرن شدن نیست. ارتباطات انسانی عادی در انسانی شدن فضای ما نقش بازی می کنند. همگی با من موافق نیستند و 2 ساعتی درباره موضوعی حرف می زنیم که ربطی به کنگره ندارد و به قول یکی از همکاران یک استراحت روانی برای بحث های پرهیجان روز بعد.

 

+++

در فرانسه مرد جوانی که چند ماه پیش از همسرش به دلیل باکره نبودن شکایت کرده بود و دادگاه اولیه هم درمیان شگفتی همگان رای به لغو ازدواج داده بود توسط دادگاه تجدید نظر محکوم شد. عروس و داماد هر دو مراکشی هستند و این ماجرا سر و صدای فراوانی هم در فرانسه بر پا کرد. داماد مدعی بود که عروس در مورد باکره بودن خود دروغ گفته است. طرح این موضوع در فرانسه به عنوان نوعی توهین به زنان و بازگشت به سنت های مذهبی تلقی شد و سر و صدای فراوانی هم بر پا کرد. برای خواندن متن کامل شیرین جزایری خبرنگار رادیو آلمان با من به این آدرس مراجعه کنید :

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3809139,00.html



مقاله مفصلی که درباره سیاست ها و سمتگیری های نظام آموزشی ایران در 30 سال گذشته برای شماره آینده مجله فارسی ایران نامه می بایست می نوشتم به پایان رسید. بخش مهمی از مطلب به تحلیل انتقادی سیاست های رسمی و محتوای آموزشی در ایران اختصاص دارد. در سطور پایانی مقاله نوشتم که " اشتباه کلیدی مسئولین سیاسی شاید این باشد که آنها مدرسه را با کارخانه اشتباه گرفته اند و بر این باورند که می توان در مدرسه "ربات های" بی اراده و تابع یک نظام ارزشی ایدئولوژیک را "شبیه سازی" و "تولید" کرد. در حالیکه همه پژوهش های آموزشی نشان می دهند که آموزش و یادگیری روندهای زنده، پویا و پیچیده ای هستند که در آن دانش آموز بعنوان کنشگر نقش فعالی دارد و مطالب درسی را در پرتو تجربه ها و دانستنی های دیگر خود می آموزد. نباید از یاد برد که مدرسه تنها منبع یادگیری جوانان نیست و آنها از دنیای پیرامون نیز بسیار می اموزند. شکل گیری و گسترش فرهنگ جوانان که آشکارا در برابر فرهنگ رسمی قرار دارد نشانه ای آشکار از عدم کارکرد مطلوب نظام آموزشی مبتنی بر دکترین مذهبی است."

 پایان مقاله مصادف شد با حرف های بسیار پرسش برانگیز علی ذوالعلم، مشاور وزیر آموزش و پرورش و مدیرکل دفتر برنامه‌ریزی و تالیف کتاب‌های درسی. ایشان نه تنها صحبت از پروژه تفکیک جنسیتی کتاب های درسی میکنند که حتی بحث کشف جدیدی هم درباره دوره آموزشی جنسیتی پیش می کشد : ". آنچه که در دنیا وجود دارد این است که دخترها و پسرها را از این جهت مساوی دیدند.  کشوری را سراغ دارید که آموزش‌های رسمی دختر و پسر از نظر مدت زمان با هم فرق کند؟ نه نداریم ولی اگر به این جمع‌بندی برسیم یک نوآوری خواهد بود و ممکن است بقیه را هم متوجه این نکته کند". علی ذوالعلم وعده تدوین کتاب های درسی جداگانه (حتی در درس ریاضی) برای دختران و پسران را هم میدهد (سخنی که بارها پیش از این توسط وزیر نیز مطرح شده است).

آقای مشاور وزیر البته توضیح نمیدهند چرا این افکار "نوآورانه" و "بدیع" فقط برای دختران بوجود میایند . در همه دنیا تلاش نظام های آموزشی تامین برابری بیشتر دختر و پسر و کاهش تبعیض هاست در ایران ما بدنبال خلق اشکال جدید نابرابری هستیم و میخواهیم اسمش را نوآوری هم بگذاریم در حالیکه چنین مواردی در گذشته های دورتر در نظام های آموزشی اروپا و بسیاری دیگر از کشورها وجود داشته و با پیشرفت این جوامع بتدریج از میان برداشته شده است. نظام آموزشی ایران هم اکنون هم بسیار تبعیض آمیز است و مطالب درسی زن را بگونه شهروند ثانوی و فرد نیمه اجتماعی طرح می کنند. حال قرار است این وضعیت باز هم بدتر شود. البته می شود دلیل نارضایتی این دسته از افراد را کم و بیش فهمید. دختران جوان ایران جز در پوشش ظاهری خود شباهت بسیار کمی با تصویر زنان کتاب های درسی دارند. اما به جای اندیشیدن درباره علت مقاومت دختران در برابر نظام ارزشی کتاب های درسی کنونی و یا تبلیغات رسمی بیشتر به راه حل های متوسل میشوند که خود دلیل وضعیت کنونی هستند. کتاب های درسی نه تنها نگرش تبعیض آمیز خود را پنهان نمی کنند که برای آن توجیه فرهنگی و دینی و فلسفی هم ارائه میکنند : «زندگی مشترک حضرت علی بن ابی طالب و حضرت فاطمه ی زهرا نمونه ی جالبی از روابط در یک خانواده ی مقدس و محترم و اسوه و سرمشق زندگی خانوادگی است. پیامبر کارهای خانه را بین این دو بزرگوار تقسیم کرده بود؛ کارهای خارج از منزل را بر عهده ی علی بن ابی طالب و کارهای داخل منزل را بر عهده ی زهرا گذاشته بود. حضرت زهرا از این تقسیم کار بسیار خوش حال بود و می فرمود : "از این که کار خارج از منزل بر عهده ی من نیفتاد، یک دنیا خوش حال شدم..."» (تعلیمات دینی، سال سوم راهنمایی، صفحه 83)

 

+++

دیداری جالبی داشتم با دو دانشجویی فوق لیسانس که قرار است بروی مسائل ایران کار کنند. مونیکا دانشجوی ایرانی است که امسال به مدرسه عالی مطالعات اجتماعی آمده است و در پی دقیق کردن موضوع پژوهشی خودش است. در بحث بهش می گویم که حتی یک سوژه کوچک هم می تواند موضوع کار پژوهشی عمیق قرار گیرد و در ابتدای یادگیری کار پژوهشی نباید به سراغ موضوعات عریض و طویل رفت. قرار شد درباره روشنفکران لائیک دوره اول مشروطیت کار کند و آبشخورهای فکری و سیاسی آنها. مونیکا بسیار پر کار است، از دانشگاه تهران آمده و تاریخ معاصر ایران را حوب می شناسد. نفر دوم لویی دانشجوی فرانسوی مدرسه عالی علوم سیاسی است که به مسائل دانشگاهی علاقه دارد و بیشتر میخواهد بروی الگوی توسعه آموزش عالی در ایران کار کند. پسر جدی با توانایی های علمی زیادی است و قرار هم است که در یکی از دانشگاه های ایران به تدریس زبان فرانسه بپردازد.

+++

شماره آخر فصل نامه پژوهشی آموزش و کار به مسئله تبادل دانشجو در سطح بین المللی، فرار مغزها و جابجایی نیروی انسانی اختصاص دارد. من و یکی از همکاران هم مقاله ای که درباره پدیده فرار مغزها نوشته ایم. اگر این موضوع برایتان جالب است با این لینک میتوانید به سراغ این شماره بروید

http://www.cereq.fr/pdf/fe103.pdf

 

+++

دو روز پیش هنگام بازگشت ورود به محوطه مجموعه آپارتمانی به خانمی برخورد کردم با کیسه های متعددی در دست. از خرید بازمی گشت. در را برایش نگه داشتم تا بتواند وارد محوطه ساختمان مسکونی ما شود. هنگام ورود به آسانسور با توجه به اینکه دستهایش پر بود پرسیدم به کدام طبقه می رود. با نگاه تعجب آمیزی بمن گفت

به همان طبقه ای که شما می روید

نگاهی بهش کردم و علت تعجبش را فهمیدم. او همسایه دست راستی من در راهروست که بارها در گذشته با یکدیگر برخورد کرده بودیم. حسابی خجالت کشیدم از خودم و این گیجی و بی توجهی. از او بخاطر نشناختنش عذر خواهی کردم. این حادثه حسابی مرا به فکر فرو برد. من در این شهر بزرگ حتی قادر به باز شناختن همسایه خودم هم نیستم.

شب برای دوست هنرمندی که از ایران آمده و برای احوال پرسی تلفن زده بود داستان را تعریف کردم و حسابی شکایت از زندگی در شهر بزرگ و بیگانگی انسانها. خندید و قدر این بیگانگی را بدان، من که باهاش حال میکنم.گفت چقدر دوست داشتم جای همسایه تو باشم. من در تهران از دست همسایه های فضولی که به اشکال مختلف مرا زیر نظر دارند دایم در حال قایم موشک بازی هستم. چقدر آرزو داشتم جایی باشم که همسایه در آسانسور مرا نشناسد و نخواهد بداند که من چکار می کنم، میهمانان من چه کسانی هستند، در آمد من از کجاست و چرا با 35 سال سن هنوز ازدواج نکرده ام و ده ها پرسش از این دست.





+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:31 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

کتاب مربوط به دانشجویان خارجی در فرانسه دو هفته ای است از چاپ بیرون آمده است. این کتاب که باتفاق همکارم ریدا النافع نوشته شده نتیجه کار پژوهشی ما در سال های 2004 تا 2006 است. بخش اصلی این پژوهش کار میدانی بروی 1715 دانشجوی خارجی در فرانسه در سال 2005 است بر پایه پرسشنامه و مصاحبه. بخش اول کتاب شامل مقدمه ای طولانی است درباره جامعه شناسی مهاجرت و خارجی و زندگی کردن بیگانگی و بیگانه بودن در سرزمینی دیگر با فرهنگ و هنجارهای متفاوت. برای دانشجوی خارجی بیگانه بودن در محیط دانشگاه هم عاملی اضافی است که باید با شتاب برآن غلبه کرد. نوع انطباق پذیری دانشجوی خارجی با روند ادغام مهاجرین دیگر زمینه های مشترک بسیاری دارد. در مصاحبه ها دانشجویان کشورهای مختلف از تجربه ها و حس های بیگانگی خود گفته اند و کسانی که زبان فرانسه را بیرون از نظام آموزشی و به عنوان زبان خارجی یادگرفته اند دارای تجربه های سخت تر هستند. میزان شناخت و تسلط به زبان و نیز نزدیکی فرهنگی 2 عامل مهم ادغام در محیط جدید هستند و فرانسوی زبان ها و یا اروپایی ها مشکلات کمتری نسبت به بقیه دارند. در بخشی از کتاب به واقعیت های بسیار گونه گون دانشجویان خارجی اشاره شده و از زبان آمار و نیز با مراجعه به مصاحبه ها تفاوت های فاحشی که در تجربه آنها پرداخته میشود. در بخشی از کتاب برای مثال سرگذشت جوان سیاهپوست اهل سنگال درج شده که با کمک مالی اهالی محل موفق شده بلیط سفر را تهیه کند و از همان ساعت های نخست ورود به فرانسه با کار در رستوران به تامین هزینه تحصیل خود بپردازد. دانشجوی سنگالی در زمان مصاحبه هنوز موفق به اجاره خانه ای برای خود نشده و نزد دوستانش زندگی میکرد. در برابر این نمونه افریقایی به دانشجوی بورسیه ژاپنی اشاره شده که ماهیانه 2000 یورو از کشورش دریافت میکند، در بهترین محله پاریس اقامت دارد و بطور منظم اپرا میبیند.

یکی از بخش های مهم این پژوهش بررسی پروژه بازگشت به کشور خویش است. نتایج بدست آمده برای خود ما هم بسیار غیر منتظره بود. در مجموع فقط حدود 29 درصد از دانشجویان جامعه آماری با اطمینان از بازگشت به کشور خود سخن میگویند، 25 درصد قصد ماندن در فرانسه را دارند، 10 درصد میخواهند به کشور دیگری بروند و 36 درصد هم تصمیم قطعی برای آینده خود نگرفته اند. برخلاف آنچه انتظار میرفت پروژه مهاجرت فقط شامل دانشجویان کشورهای در حال توسعه نمی شود و بخش بزرگی از دانشجویان اروپایی و آمریکای شمالی هم درباره آینده و بازگشت به کشور خویش دچار تردید هستند. به نظر من در کنار بعد "عقلانی" و اجتماعی مربوط به مهاجرت نیروی انسانی کارآ (امکانات کاری و زندگی بهتر، امنیت اجتماعی و سیاسی) باید به عامل ذهنیتی و هستی شناسانه تجربه انسانی نیز توجه کرد. سفر انسان را به بیگانه ای تبدیل میکند. بیگانه در کشور خویش و بیگانه در کشور میزبان. گروهی از حس جهان وطنی در عصر جهانی شدن سخن میگویند. ولی آیا جهان وطنی خود نوعی بیگانه زیستن در محدوده مرزهای جغرافیایی نیست ؟

اینهم آدرسی که میتوان اطلاعات بیشتری درباره این کتاب کسب کرد :

http://www.ove-national.education.fr/

+++

در رابطه با مسئله مهاجرت و جابجایی نیروی انسانی متخصص مطلبی را در شماره 27 مجله اوراوریانت (Euro Orient) نوشته ام با عنوان "جابجایی بین المللی دانشجویان و گردش مغزها در دوسوی مدیترانه". شماره 27 مجله اختصاص دارد به موضوع "چالش حوزه مدیترانه در فرایند جهانی شدن". این شماره که به همت جمشید اسدی تدارک شده مطالبی دارد از پژوهشگران و دانشگاهی های حوزه مدیترانه. از نویسندگان ایرانی دیگر این شماره باید از رسول نمازی یاد کرد و مطلبی با عنوان "آیا حقوق بشر خصلتی جهان شمول دارند" ؟

+++

سفر چند روزه به آتن و پتراس در یونان برای شرکت در کنفرانسی با عنوان "آمورش عالی و عدالت اجتماعی". از من هم دعوت شده بود درباره اشکال نابرابری در آموزش عالی فرانسه صحبت کنم. پیش از رفتن به پتراس شهری که در 210 کیلومتری غرب آتن قرار دارد دو روزی را صرف بازدید دوباره پایتخت باستانی یونان کردم. با وجود پایان فصل تعطیلات آتن پر است از توریست. در کنار اکروپولیس، آگورا و دیگر آثار باستانی شهر جمعیت زیادی دیده می شود. نمی توان به سراغ بنای با شکوه آکروپل رفت بدون آنکه تخت جمشید را به یاد آورد. دیدار آخر من از تخت جمشید غروب یک روز پائیزی بود و به جز من 10 نفری در گوشه و کنار این بنای تاریخی پرسه میزدند. رقیب تاریخی تخت جمشید اما در این گوشه دنیا حال و هوای دیگری دارد و صدها و صدها توریست کنجکاو آنرا لحظه ای تنها نمی گذارند. شبیه این حال و هوا را من در اولین دیدارم از تخت جمشید در سال 1354 دیده بودم.   

هتل ما در کنار ساحل زیبای پتراس قرار دارد. شب اول توانستم غروب آفتاب را در آسمان بی ابر و شفاف شهر تماشا کنم. با فرو رفتن خورشید در افق، آنجا که آسمان و دریا به هم میرسند پل بزرگ و نوساز شهر که دو ساحل را بهم وصل میکند با چراغ های آبی و زرد ادعای نشستن به جای خورشید را دارد. صبح زود هم به تماشای فستیوال رنگ های آبی دریا رفتم. آب لاجوردی رنگ همگام برآمدن خورشید به صدها رنگ آبی تجزیه میشود. در سراسر مسیر آتن به پتراس هم آب دریا به تابلوی بزرگ نقاشی می ماند با همه رنگ های آبی ممکن. زیبایی های خیره کننده ای که نمی توان لحظه ای از آن چشم برداشت.

سخنرانی من درباره مصداق ها و اشکال نابرابری اجتماعی در آموزش عالی فرانسه است. در بخش آماری من با استفاده از آخرین داده های موجود (2007) احتمال دستیابی هر یک از طبقات اجتماعی به دانشگاه را محاسبه کرده بودم. برای مثال بخت یک جوان از خانواده کارگری برای قبول شدن در مدارس اصلی مهندسی 38 برابر از جوانی که پدر و مادری معلم، پژوهشگر و یا پزشک داشته باشد کمتر است. پس از این بررسی آماری اولیه جمع بندی فشرده ای ارائه دادم از تئوری های جامعه شناسی که به توضیح پدیده نابرابری اجتماعی در برخورداری از امکانات آموزشی و دلایل آن می پردازند. پس از پایان کنفرانس پرسش های فراوانی مطرح شد درباره نحوه محاسبه شاخص ها و نیز تئوری های مطرح در فرانسه بویژه پییر بوردیو (Peirre Bourdieu) و نظریه معروف نقش نظام آموزشی در بازتولید (Reproduction) نابرابری های موجود در جامعه و مکانیزم های این بازتولید در داخل نظام آموزشی.   

شب اولین روز مهمانان خارجی را به رستوران بزرگی در کنار دریا دعوت کردند. ارکستر محلی آهنگ های یونانی مینواخت و بیشتر همکاران یونانی رقص های زیبای خودشان را اجرا می کردند و دیگر حال و هوای بحث های جدی روز بکلی از بین رفته بود. پرفسور کارزم که 78 سال دارد و در دانشگاه آتن درس میدهد بیش از همه در میانه میدان هنرنمایی می کند. صحنه رقص زوربای یونانی او با بچه ای 4 ساله دیدنی است، به آن اندازه به هیجان آمده که هنگام در آغوش گرفتن کودکی که پابپای او رقصیده بی اختیار اشک می ریزد. گویی تداوم این سنت باستانی برایش باور نکردنی است. آهنگ و رقص مرا به فضای فیلم زوربا میبرد و رقص به یاد ماندنی آنتونی کوئین.

برخی از آهنگ ها شبیه ترانه های شناخته شده خودمان است. از دوستان یونانی تاریخ ترانه ها را میپرسم، برخی به سال های پیش از جنگ دوم تعلق دارند. با خودم میگویم بهر حال من از کشوری می ایم که در آن کپی رایت معنای چندانی ندارد.

با کارزم صبح پیش از شروع کنفرانس بحث جمعی جالبی داشتیم. می گفت شکل گیری اروپای واحد بزرگترین دستاورد سیاسی همه تاریخ انسان است. کشورهای اروپایی با پذیرش امر وحدت تدریجی دشمنی ها و برخوردهای تاریخی را کنار گذاشته اند و قبول کرده اند شرایط جدیدی برای این منطقه مهم بوجود بیاورند. یونان امروز فقط بخاطر اروپا توانسته به سطح امروز ارتقاء پیدا کند. ما به جای تنش و درگیری پرهزینه و بی سرانجام راه همزیستی مسالمت آمیز و اتحاد را در پیش گرفته ایم حتی با ترکیه و آن همه پیشینه دشمنی. بعد هم از من پرسید آیا روزی چنین روندی در منطقه خاورمیانه هم آغاز خواهد شد. منتظر این پرسش نبودم. داشتم به این فکر می کردم که در منطقه ما بیشتر سخن از دشمنی، جنگ و تنش و درگیری است. پیرمرد پرشور با لبخند تلخی حرفش را پی گرفت و گفت روزی که این روند در اروپا ویران و مجروح از جنگ دوم آغاز شد کمتر کسی شاید می توانست چنین سرانجام خوبی را برایش پیش بینی کند. باو گفتم که چنین پروژه های تاریخی به انسان های بزرگ آینده نگر و نیروهای سیاسی پرقدرت، دمکرات و برون گرا نیاز دارد. چیزی که منطقه ما از آن محروم است و در نتیجه گفتمان خشونت، دشمنی و هویت گرایانه دست بالا را د ارد.  

با همکار یونانی که در دوران دکترا در پاریس هم دوره من بود درباره کارهای خودمان حرف می زنیم. یکی از شرکت کنندگان انگلیسی با شوخی می گوید مواظب باشید جنگ جدیدی میان تمدن پارسی و یونانی پیش نیاید. با خنده میگویم میان دانشگاه ها جنگی وجود ندارد. اندریاس همکار دیگر یونانی که حسابی مست است بآرامی و با شوخی می گوید آن زمان که ما در حال جنگ بودیم شما حتی به عنوان تمدن وجود نداشتید.

با اصرار دوستان یونانی نیمه شب از رستوران به کلوب بزرگ جوانان رفتیم در مرکز شهر. هنگام رسیدن بسیاری از صندلی ها ی کلوب خالی بودند. دوستان توضیح دادند که تا ساعت 4 صبح کلوب پر خواهد شد. جوانها از سر و کله یکدیگر بالا می رفتند و بروی پیست رقص جای سوزن انداختن نبود. حوالی ساعت 5 صبح به هتل رسیدم در حالیکه ساعت 8 کنفرانس شروع میشد.

از پنجره هواپیمایی که از آتن به پاریس میاید به پایین نگاه می کنم. پائیز اولین رنگ هایش را بروی طبیعت پاشیده است. با آنکه آتن و پتراس هنوز حال و هوای تابستان را داشتند ولی در همه مسیر راه میشد قرمز، حنایی و زردهای پائیز را دید که نتدریج به جشن طبیعت دعوت می کنند. با خودم فکر می کنم که از نظر حسی هم زمان پائیز را زندگی می کنیم. و رنگ ها شاید فقط به ما اطمینان میدهند که در حس خود اشتباه نکرده ایم.

+++

سفر کوتاه به شهر لیل در شمال فرانسه برای شرکت در ژوری پایان نامه کلوتیلد دانشجوی جوان فرانسوی که بروی کتاب های درسی اجتماعی و تاریخ ایران در دوره ابتدایی کار کرده است. پژوهش جالبی است با مقدمه طولانی درباره تحولات سیاسی و فرهنگی ایران در 30 سال گذشته. کلوتیلد تلاش کرده است بیشتر مضون مطالب درسی را با شرایط ایران و پروژه نهاد سیاسی و تلاش برای مشارکت در روند هویت پذیری دینی-سیاسی جوانان ربط دهد. زمانی که 8 ماه پیش در فوریه 2008 برای اولین بار در پاریس به دیدنم آمد باور نمی کردم با این سرعت بتواند کاری با کیفیت تحویل دهد. در این فاصله سری هم به ایران زده بود برای آشنا شدن با محیط های آموزشی ایران و حال و هوای جوانان. بیشترین انتقادات ژوری مربوط می شد به عدم فاصله گیری انتقادی با موضوع پژوهش (گاه بگاه) و نیز کار نکردن بروی برخی مفاهیم تئوریک. ولی در مجموع همگی از کار بسیار راضی بودند.   





+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:55 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |

اخلاق


سفر کوتاهی داشتم به برزیل برای کار و کمی هم بازدید و استراحت. زمستان برزیل هم دیدنی است چرا که تنها نشانه اش باران های موسمی است وگرنه هوا از تابستان اروپا هم گرمتر است. ریو شهر افسانه ای برزیل چهره ای فراموش نشدنی و خاص خود دارد. در سفرهای قبلی فرصت بازدید از ریو نبود و اینبار توانستم دست کم به سراغ چند جایی بروم که برایم مهم بودند. یکی از این مکانها محله معروف لاپاست که باید شب به سراغش رفت. محله پر از آدم های عجیب و غریب در نگاه عادی جامعه. آدم های گاه حاشیه نشین که به شیوه دیگران زندگی نمیکنند و به قول اروپایی های "بوهم" هستند. شاید مثل درویش های خودمان در زمان گذشته. با وابستگی های مادی کم و دل به زندگی "سبک" و خالی از "سنگینی" روزمره گی دادن. در چنین زندگی همه چیز میتواند در هم آمیزد. فرهنگ، هنر، مواد مخدر و یا سبک زندگی "هیپی". به گفته یکی از دوستان محلی رفتن به چنین محله ای در شب کمی هم دل و جرات میخواهد برای کسانی که اهل محل نیستند و زبان پرتغالی را هم نمیدانند. محله لاپا  پر است از بار و کافه های کوچک خانگی و گروه های موسیقی که از هر فضایی برای بیان خود استفاده میکنند. گوشه های از محله با کاشی ها و سرامیک های مختلف به گونه ای وحشی و درهم درست شده است. بروی پله های بی انتهایی که در تاریکی تپه و درختان آن گم میشوند جوانها ساکت و بی حرکت مانند اشباح نشسته اند بروی سایه روشن پله ها نشسته اند بی آنکه بدانید برای چه و منتظر چه چیزی هستند.  

کافه ها و بارهای لاپا محقر مملو از ادم های رنگانگی است و کسانی که گویی فقط زندگی شبانه دارند و کمتر به آدم های "روز" شبیه اند. این جا رنگ ها و حجم ها شبیه سایر محلات نیست و زندگی طعم دیگری دارد. هتل ما در محله ایپانما قرار دارد یکی از چند ساحل بزرگ و معروف ریو. بروی ساحل از صبح تا غروب آدم های بیشماری به کارهای مختلف مشغولند. وقتی از کنارشان میگذرم انگار تابلوی نقاشی را نگاه میکنم. عده ای ورزش میکنند، گروه زیادی زن و مرد با آرامش حمام آفتاب میگیرند، جماعتی کتاب میخوانند و دیگران هم راه میروند. نوعی همزیستی مسالمت آمیز این همه آدم بروی ساحل شنی بی انتها. اختلاط قومی مردم را شاید در کمتر کشوری میتوان دید. از بلوند اروپایی تا سیاهپوست بومی. به رابطه زنان و مردان نگاه میکنم. کسی به کسی زیاد کار ندارد. پسران جوانی که دارند بروی ساحل والیبال بازی میکنند به دهها دختر برهنه ای که در کنار انها کتاب میخوانند و یا برنزه میشوند حتی نیم نگاهی هم نمیاندارند.

موزه هنرهای معاصر و مجسمه عظیم مسیح در ارتفاع 700 متری شهر و یا مرکز تاریخی از جاهای دیگر دیدنی شهر بودند. از اینکه نتوانستم از موزه هنرهای ابتدایی به علت بسته بودن دیدن کنم حسابی دلخور شدم درهای موزه بدون توضیح بسته بود.

ناتال شهر دیگر برزیل است که پس از ریو به سراغش رفتیم. ناتال در پائین خط استوا و در پیشرفته ترین نقطه خشکی امریکای جنوبی قرار دارد. من پیشتر نیز به این شهر آمده بودم روز 11 سپتامبر 2001. آنروز وقتی از سفر به جنگل انبوه محلی و سواحل دورافتاده به هتل رسیدم بروی صفحه تلویزیون ورودی هتل هواپیماهایی را میدیدم که بدرون آسمان خراش های فرو میرفتند. من و همکارانم فکر کردیم این صحنه های فیلم های هولیودی است. نیم ساعتی لازم بود که آنچه را که اتفاق افتاده را بفهمیم. ساعت ده شب میبایست برای افتتاح کنگره دانشگاهی میرفتیم. یادم میاید در راه دانشگاه راننده تاکسی برایمان میگفت که امریکایی ها باید بهای غرور خود را بپردازند. ما که هنوز از ابعاد حادثه چیزی نمیدانستیم کاری جز گوش دادن از دستمان بر نمیامد.

هتل ما در محله پونتو نگرو روبروی اقیانوس بیکران است در کنار ساحل زیبای شنی. صحنه طلوع خورشید از بالک اتاق هتل از هر نظر استثنایی است ولی برای دیدنش باید ساعت 5 و نیم صبح بیدار شد. صدای آب موسیقی است که از همه جا میتوان شنید حتی هنگام خواب. بروی ساحل زیبای شنی شهر ساعت ها میتوان راه رفت و بر خلاف ریو آدم های زیادی در ساحل نیستند. دستفروشان رنگارنگ که بیشترشان جوان هستند تقریبا هر را چه که لازم داشته باشید برایتان میاوردند. از کباب میگو و نوشابه های تگری تا تی شرت های رنگارنگ محلی، سی دی و انواع زیورآلات. من به شوخی به دوستان میگویم در ساحل ناتال یک سوپرمارکت بزرگ غیر متمرکز وجود دارد. وقتی اندکی از منظقه هتل ها دور میشوید دیگر هیچکس بروی ساحل دیده نمیشود. شما میمانید و ساحل خیس و دریایی که پاهایتان را نوازش میدهند.

کار اصلی من در بازدید از ناتال دیدار با همکارانی بود که در مرکز پژوهشی دانشگاه فدرال استان کار میکنند. موضوع اصلی پژوهش اثربخشی سیاست های تبعیض مثبت است که دانشگاه های دولتی برزیل در مورد گروه های اجتماعی تهیدست اعمال میکنند. هدف این سیاست های باز کردن پای فرزندان این خانواده ها که در مدارس دولتی با امکانات کم درس میخوانند به دانشگاه های دولتی است که رایگان هستند و از کیفیت بالایی برخوردارند. این گروه پژوهشی در سطح استان با همکاری گروه ما بوجود آمده و یکی از همکاران ما بطور دائمی با آنها تماس دارد. دیداری هم داشتیم با رئیس این دانشگاه درباره این همکاری ها و سایر زمینه های کاری. رئیس دانشگاه استاد رشته مکانیک است ولی شناخت بسیار خوبی از سیاست های آموزشی دارد. در اتاق انتظار رئیس دانشگاه مجسمه سنگی گذاشته اند از فضای یک زندان نمادین برای یادآوری سال های تلخ حکومت نظامیان در این کشور و دوره استبداد و بگیر و ببندها در دانشگاه.

یکی از روزها هم به پی پا رفتیم. شهرک کوچکی در کنار یکی از ساحل های دورافتاده استان. در سفر قبلی هم به این شهر کوچک با زیبایی خیره کننده طبیعی آمده بودم. پی پا مانند گوشه ای از "بهشت" است. پیشرفت های پی پا و پونتو نگرو در این 7 سال حیرت آور است. هر دو منطقه به برکت بخصوص توریسم رونق فراوانی پیدا کرده اند.  مسیر راه پر است از مزارع نیشکر و کارگرانی که در حال برداشت محصول اند. روستاهای سر راه بسیار فقیرند و ساده. کلیسا تنها ساختمان "باشکوه" روستاها با خانه ها و مغازه های محقر است.  همه زندگی مردم گاه چهاردیواری بسیار کوچکی است. بر سر هر خانه هم انتن ماهواره قرار دارد. رنگ های شاد و تند را همه جا میتوان دید. گویی طبیعت و رنگ های آن در زندگی مردم جاری است. رابطه مردم با موسیقی و رقص هم جالب است.

دوستی در آنجا تکه پارچه نارنجی بدستم میبندد و از من میخواهد سه آرزو کنم و بعد از من میخواهد این تکه پارچه را به رسم بومی ها آنقدر نگه دارم که خودش پاره شود. در این صورت دست کم یکی از سه آرزو برآورده میشود. همکارم میگوید میدانم به جادو و این کارها اعتقاد نداری ولی حس خوبی به انسان دست میدهد از این کار.   

برای درک پویایی جامعه برزیل نیاز به آمار و داده ها نیست میتوان خیلی چیزها را با چشم دید. برزیل کشوری است با خود ویژگی های بسیار که در زبان رایج سیاسی به آن جامعه "نو ظهور" میگویند مانند شیلی، افریقای جنوبی، کره جنوبی و کشورهای مشابه. بخش مهمی از اتوموبیل ها با الکل کار میکنند و این خاص برزیل است. همکار فرانسویم با شوخی میگوید اگر این ماشین ها در تهران دیده شوند فوری توقیف میشوند بدلیل ارتکاب فعل حرام. برزیل اولین تولید کننده برخی محصولات کشاورزی و غدایی مانند نیشکر و گوشت است. در سال های گذشته برزیل توانسته به مرکز اصلی تولید بیوکربوران تبدیل شود نوعی سوخت ماشین که از مخلوط کردن بنزین و مواد گیاهی بدست میاید و برای محیط زیست کم خطر است. با وجود اتنخاب رئیس جمهور چپ گرا و نیز حضور احساسات ضد امریکایی شدید در افکار عمومی جامعه ولی خبری از شعار و هیاهو و دشنام نیست. لولا رئیس جمهور بیشتر نگران توسعه اقتصادی و مهار فقر و همه گیر کردن خدمات آموزشی و بهداشتی است تا درگیری سیاسی و لفاظی علیه امریکا. با دوست جامعه شناس برزیلی کمی بحث میکنم درباره رابطه با امریکا. در علوم اجتماعی امریکای لاتین از دهه شصت گرایشی رشد کرده است که با کنار گذاشتن تئوری اینکه همه اشکالات ما بخاطر دشمنان خارجی است بدنبال عوامل بومی و داخلی توسعه نیافتگی است و میخواهد جامعه امریکای جنوبی را آنگونه که هست بشناسد. این جنبش سبب شکل گیری نوعی جامعه شناسی بومی شده مستقل که فقط بروی تئوری کشورهای شمال و یا پدیده "وابستگی" کار نمیکند.

 

 

+++   

امروز یکی از همکاران ایران با قرار قبلی به دانشگاه آمد. همدیگر را نمیشناختیم و این اولین دیدار ما بود. رساله ای برای دوره دکتر نوشته است و دربدر دنبال استاد ایرانی میگردد برای ژوری تز. در دانشگاهی در ایران درس میدهد و انگونه که میگفت بهش اخطار داده اند که اگر مدرک دکترا تا پایان سال ارائه ندهد شغلش را از دست خواهد داد. حسابی نگران بود. از او پرسیدم چرا این اندازه اصرار دارد ایرانی در ژوری باشد. میگوید مشکل زبان دارد و رساله را به فارسی نوشته و کسی آنرا برایش به فرانسه ترجمه کرده است. برایش توضیح میدهم که کار دانشگاهی من هیچ ارتباطی به رشته و موضوع رساله او ندارد و از نظر اخلاقی و قانونی من نمیتوانم عضو ژوری باشم. به اتفاق اسامی 3 یا 4  استاد ایرانی که شاید بتوانند در ژوری باشند را مرور کردیم. موضوع جالبی را برای کارش انتخاب کرده ولی حس میکردم چیزی در سر داشت که بروشنی بیان نمیکرد.

- از زبان زیاد نترسید استاد فرانسوی هم مشکل شما را درک میکند. بالاخره اینقدر زبان میدانید که منظورتان را در یک جلسه سه ساعته بیان کنید.

- نه استاد. من حتی قادر نخواهم بود سئوالش را بفهمم چه رسد به اینکه به آن پاسخ دهم.

- خوب این یک مشکلی است که با استاد ایرانی هم در جلسه دفاع خواهید داشت.

- نه من باید وضعیتم را برایش توضیح دهم که زیاد مته به خششاش نگذارد

- بالاخره جلسه دفاع است و باید بحث کرد. وگرنه چه دفاعی و چه تزی...

- ببینید آقای دکتر من بیش از 60 سال دارم و کارم دارد از دست میرود بدون این مدرک. من زمان کمی دارم برای نشان دادن مدرک. مشکل بر سر یک امضاء است. وقتی دانشجوی من در ایران مشکل دارد من او را میفهمم و زیاد گیر نمیدهم. چرا اینجا اینقدر همکاران شما سخت گیر و ترسو هستند.

از شنیدن کلمه ترسو و یا سخت گیر کمی جا خوردم آنهم درباره همکاری که خیلی خوب میشناسم. با باز شدن درد دلش فهمیدم که منظورش این است که بدون برگزاری واقعی دفاع از رساله باید زیر صورت جلسه را امضاء کرد به عنوان مدرک دکترا ایشان. شاید هم بد فهمیدم چون این را صریح نگفت و فقط چند بار حرف یک امضای ناقابل را پیش کشید. نمیدانم چگونه اینرا با استاد فرانسویش مطرح کرده است ولی چند بار تکرار کرد که "اون بیچاره هوایم را دارد و حاضر است کنار بیاید". برایش توضیح دادم که همکاران مورد بحث اگر دست به چنین کاری بزنند با همه حیثیت و اعتبار علمی خودشان بازی میکنند و حتی شاید شغلشان هم در خطر قرار گیرد.

 در حالیکه برای بار چندم داشت برایم وضعیت خودش در ایران را توضیح میداد یاد همکاری دیگری از ایران میافتم که برایم از چند و چون جلسه دفاع محسن رضایی گفته بود و اینکه ژوری فقط 12 ساعت پیش از دفاع رساله را دیده بود و ایشان هم با سلام و صلوات آمدند و کسی هم جرات پرسش کردن از ایشان را نداشت. بهانه دیر اطلاع دادن به ژوری برای همه استادان یکی بود. شب پیش از دفاع تلفنی تماس گرفته بودند و با گفتن اینکه گویا یکی از اعضای ژوری نمیتواند شرکت کند از او خواسته بودند جایش را بگیرد. دوستم میگفت هر کاری کردم از زیرش دربروم نشد چون لحن رئیس دانشگاه آشکار تهدید آمیز شده بود. انجا هم نقش استاد در عمل امضاء یک صورت جلسه خلاصه میشد.

+++

بحث هایی گسترده ای که بر سر قلابی بودن دکترای افتخاری وزیر جدید کشور از دانشگاه آکسفورد در گرفته نشانه آسیب شناسانه بحران اخلاقی و مشروعیت علمی و تخصصی است که حکومت و جامعه ایران با آن دست به گریبان است. وزیر کشور البته اولین کس در میان مقامات دولت کنونی نیست که دست به جعل مدرک تحصیلی و علمی میزند و یا میتوان صحت تحصیلات وی را مورد تردید قرار داد. 

تب مدرک گیری مسئولین در ایران به دهه 1370 باز میگیردد. زمانی که بسیاری از کادرهای جوان و متعهد جمهوری اسلامی با پایان دوره انقلابی و جنگ در صدد دستیابی به مسئولیت های اداری و سیاسی مهم بودند و داشتن مدرک دانشگاهی معتبر میتوانست نشانه تخصص و صلاحیت علمی آنها باشد. بدین ترتیب بود که شماری از نظامیان و کادرهای سیاسی جوان راه دانشگاهها را در پیش گرفتند و برخی بدون آنکه حتی یک روز هم مسئولیت های اداری و سیاسی چندگانه خود را ترک کنند و سابقه کار پژوهشی داشته باشند بگونه ای اعجاب آور صاحب مدرک دکترا شدند.

گروهی دیگر که حتی نخواستند زحمت رفتن به دانشگاه و سرهم کردن رساله را بخود دهند دست به دامان دانشگاه های مکاتبه ای بی اعتبار خارجی شدند که بطور علنی مدارک تحصیلی را به متقاضیان در سراسر دنیا میفروشند. رسوایی دانشگاه مکاتبه ای هاوائی و شعبه ایرانی آن در سال های 70 شمسی که بیش از 1500 مدرک تحصیلی در ایران فروخته بود را کسی از یاد نبرده است. وزارت علوم در سال های 1379 و 1380 در گزارش خود پیرامون فعالیت های این دانشگاه قلابی سخن از مسئولینی از جمله در قوه قضائیه به میان آورده بود که مدرک تحصیلی خود را از این موسسه با پرداخت پول خریده بودند.

این بدعت ضد دانشگاهی و فرهنگ ستیزانه سبب رونق روش هایی در ایران شده است که در کمتر جایی در دنیا میتوان نشانی از آنها یافت. سال هاست در ایران موسساتی بطور علنی در ازای مبلغی پول برای دانشجویان پایان نامه تهیه میکنند و حتی در روزنامه ها برای جلب مشتری آگهی میدهند. بدین گونه است که کسانی در ایران میتوانند با پرداخت پول صاحب مدارک عالی در سطح فوق لیسانس و دکترا شوند بدون آنکه کار پژوهشی خاصی انجام داده و یا صاحب توانایی علمی و تخصصی لازم باشند. گهی میدهندآ

 

 

 

روایت جعل مدرک دانشگاه آکسفورد توسط وزیر کشور در کنار موارد مشابه سال های گذشته نشانه وجود دو نوع انحطاط و بحران در جانعه ایران است

بحران نخست انحطاط اخلاقی است در جامعه ای که حکومت آن مدعی اخلاق و معنویت و دینداری است. در این فضا تقلب و جعل به آن اندازه عادی شده و رواج یافته که حتی وزیرش هم متقلب از آب در میاید و رئیس جمهور هم پس از شنیدن خبر مدرک دروغین او بجای سرزنش و تنبیه خاطی با خونسردی به دفاع از وی برمیخیزد.

بحران دوم به سطح فرهنگ، ذهنیت و و توانایی های تخصصی کسانی مربوط میشود که امروز در ایران اداره امور را در دست دارند. سنت ناپسندی که در ایران امروز در سطح مسئولین در برخورد با تحصیل و مدرک دانشگاهی جامعه رواج یافته است در جوهر خود نوعی مقابله آشکار با مشروعیت علمی و ناباوری به پژوهش و تخصص و اهمیت آن در اداره و توسعه کشور است. شاید اتفاقی نباشد که وزرای کابینه فکر میکنند صرف داشتن مدرک حتی از نوع تقلبی برای آنها مشروعیت میاورد و همزمان رئیس جمهور هم مدرک دکترا را کاغذ پاره ای بیش نمیداند.





+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:23 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |


اس ام اس دوستم آلن از جنوب فرانسه کوتاه و بدون تفسیر بود :

"ژرژ دیروز در کلینک استن درگذشت."

خبر غیر منتظره ای نبود. ژرژ لاپاساد (Georges Lapassade ) هشتاد چهار ساله از 2 سال پیش بشدت بیمار بود و از چند ماه پیش کلینیک استن در حومه پاریس را ترک نکرده بود. آخرین باری که در دانشگاه دیدمش شاید 6 ماه پیش بود. در حالیکه پاهایش را بروی زمین میکشید از کنار تریا بطرف آسانسور میرفت. صدایش کردم. با دیدنم گفت

برایم یک قهوه میگیری

- البته. چطوری ژرژ

- چندان خوب نیستم. دلم میخواهد همش بخوابم. احساس خستگی دایمی میکنم.

- خوب باید استراحت کنی. اگر میخواهی مصاحبه ای که قرار است با تو ضبط کنم انجام بگیرد باید ریشت را خوب اصلاح کنی.

نگاهی غمگین به من کرد با چشمانی که به دشواری باز مانده بودند. گویی میدانست که این مصاحبه هیچگاه صورت نخواهد گرفت. ولی به این همه گفت :

- کسی در خانه باید به من کمک کند تا ریشم را بتراشم. 

 

صبح چهارشنبه 6 اوت برای آخرین دیدار به کلینیک استن میروم. 40 نفری از همکاران جمع شده اند. خواهرش هم از جنوب فرانسه آمده است، شبیه خودش است. خانمی ناشناس هم در میان جمع است و عکس هایی از ژرژ دارد که به ما نشان میدهد. یکی از عکس ها تصویر ژرژ است حدود 50 سال پیش بروی قایقی در ایتالیا. در میان کسانی که حاضرند میتوان از جمله رنه شر فیلسوف و شاعر سرشناس یا ژاک آردوانو را دید. همکار ایرانیم مهدی فرزاد هم آمده است. ژرژ استاد راهنمای تز دکترای او بود. رنه شر در جمع کوچکی از روح همیشه سرکش و عصیانگر ژرژ میگوید. از خاطرات مه 1968 و اینکه او یکی از روشنفکران اصلی این جنبش بود.

ساعت ده صبح همگی برای آخرین دیدار با ژرژ در برابر اتاقی که بوی مرگ میدهد صف میکشیم. ژرژ را به رسم فرنگی ها با لباس زیبا و کروات سبز خوش رنگی در تابوت گذاشته اند. به نظر میرسد به آرامی خوابیده باشد. درست مانند بعداز ظهرهایی که در دپارتمان بی توجه به آمد رفت همکاران و دانشجویان بروی مبل چرت میزد و خر و پف میکرد. شاید هیچگاه ژرژ هیچگاه  لباسی به این تمیزی و زیبایی به تن نکرده بود. او به بد لباسی و ژنده پوشی معروف بود و اگر کسی در خیابان او را میدید نمی توانست باور کند پیرمرد ژنده پوش با ریش های نتراشیده و موهای ژولیده نویسنده بیش از 30 کتاب مهم در علوم اجتماعی و یکی از چهره های نوآور و پر کار مهم جامعه شناسی یک ربع قرن گذشته فرانسه است. به رنه شر و ژاک آردانو نگاه میکنم که به تابوت ژرژ خیره مانده اند و تکان نمیخورند. انگار خوابشان برده. هر دو هم سن ژرژ هستند.

آلن گی همکار روانکاو ما حاضر نمیشود برای دیدن ژرژ بیاید. ساکت و غمگین در گوشه ای نشسته است :

 میگوید آخرین بار 6 سال پیش او را دیدم در راهروهای دانشگاه. نمیخواهم این آخرین تصویر از ذهن من پاک شود. بعد هم اضافه میکند :

- میدانی وقتی حرف های دوستان درباره ژرژ را میشنوم و نوع حضور آنها در کلینک را میبینم دلم میخواهد طعمه کوسه شوم و اثری از من باقی نماند تا کسی برای تشیع جنازه من نیاید و درباره من حرفی هم نزند.

بهش میگویم چقدر برای تصویر خودت نزد دیگران نگران هستی. این حرف ها برای این زده میشوند که تو دیگر نمیتوانی آنها را بشنوی.

 

ژرژ وصیت کرده است که جنازه اش را بسوزانند. از او ظاهرا سه وصیت بجا مانده و تنها نکته مشترک در سه متن همین موضوع سوزاندن بعد از مرگ است.  

 اتوموبیل حامل تابوت ژرژ بآرامی روانه گورستان ویل تانوز میشود جائیکه قرار است جنازه سوزانده شود و خاکسترش را برای پخش کردن در روستای محل تولدش به خانواده اش تحویل دهند.

سالن بزرگ گورستان پر آدم است. برای ماه اوت حضور این همه آدم عجیب است. بسیاری از راه دور آمده اند از وسط تعطیلات. تابوت ژرژ را بروی سن گذاشته اند. همه ساکتند و انگار کسی در سالن نیست. خواهر ژرژ از مسئولین سالن میخواهد بجای سمفونی برامس نوار ترانه هایی را پخش کند آنها در جوانی با هم گوش میداند. نوای موسیقی شاد قدیمی با اکاردئون فضای سالن را پر میکند. خانمی که مسئول مراسم است متنی مذهبی را میخواند شبیه حرف هایی که همه جا در مراسم سوگواری گفته میشود. همه بهم نگاه میکنیم.  ژرژ هیچگاه باور مذهبی نداشت.

رمی هس همکار دیگر زندگی 50 ساله علمی ژرژ را بازگو میکند. اولین کتاب ژرژ که شاید مهم ترین آنها هم باشد "ورود به زندگی" (Entrée dans la vie ) نام دارد و درباره تئوری ناکامل ماندن انسان است تا هنگام مرگ و در سال 1962 به چاپ رسیده است.  این کتاب از دیدگاه جامعه شناسی و فلسفی روندهای جامعه پذیری انسان را تحلیل میکند. تئوری اصلی کتاب این است که انسان به عنوان تنها موجود زنده ناکامل در هنگام تولد تا پایان زندگی، "ناشده" باقی میماند، محکوم به یادگیری و تجربه است و هیچگاه شخصیت پایان یافته ای نخواهد داشت. در این کتاب ازجمله نشان داده میشود که همین ناکامل بودن انسان و غریزه های او دلیل بوجود آمدن فرهنگ، علم و تمدن بشری هستند. یادم میاید روزی به ژرژ گفتم که در شعر حافظ هم چنین درکی وجود دارد انجا که میگوید انسان دو بار باید زندگی کند یکبار برای تجربه آموختن و یکبار برای زندگی کردن.

 

من به دانشجویانم  توصیه میکنم که این کتاب را بخوانند. درگذشته به آنها میگفتم که نویسنده آن همین پیرمرد ژنده پوشی  است که در راهروهای دپارتمان پایش هایش را بروی زمین میکشد. امسال دیگر حتی این شبح هم در میان ما نیست.

رمی هس همچنان درباره ژرژ و کتاب هایش صحبت میکند از نقش بنیادگزارانه او در جنبش های نظری مهم جامعه شناسی کیفی در فرانسه مانند تحلیل نهادی (Analyse institutionnelle )، اتنومتودولوژی (Ethnométhodologie) و یا انتوگرافی (Ethnographie).

ژرژ دوست نداشت زمان طولانی در یک حوزه پژوهشی بماند. برای او هر مکتب نظری عمری معین داشت. وقتی حرکت فکری و جریان علمی به حد کافی رشد میکرد به سراغ چیزهای تازه میرفت. یادم میاید روزی در رادیو فرانسه گوینده به او گفت " چرا هر بار از جریان فکری که خود شما در بوجود آوردنش شرکت کردید فاصله میگیرید به صورت منتقد فعال آن در میآید. او هم با خونسردی پاسخ داده بود که "جدی میگوید ؟ به این نکته توجه نکرده بودم".

ژرژ جامعه شناس بحران بود. هر جا بحرانی بود سر و کله اش پیدا میشد. من در جریان جنبش های دانشجویی دهه هشتاد فرانسه او را شناختم. شب هایی که تا صبح در جلسات دانشجویان میماند و با آنها با حرارت بحث میکرد و یا حرف های آنها را دنبال میکرد و یادداشت برمیداشت. برای ژرژ بحران نقش تحلیل گر مسائل اجتماعی را ایفا میکرد. از این دیدگاه بحران میتوانست دارای بعد مثبتی باشد در شناخت وجوه ناشناخته و یا پنهان روابط میان انسان ها و یا روابط اجتماعی و سازمان ها.

رمی کمی از ویژگی های او میگوید و حرف هایش در روزهای واپسین زندگی. یادم میاید در سال های 1980 با کمک من کار بروی کامپیوتر را یاد میگرفت برای تایپ نوشته هایش. از کار با این جعبه سحر آمیز بسیار هیجان زده بود، او که عادت داشت چندین بار دست نویسش را عوض کند با شناختن امکانات کامپیوتر مانند کودکی به وجد میامد. ولی از انجا که حوصله یادگیری منظم را نداشت مرتب به اتاقم میامد و میخواست بهش بگویم این و یا آن کار را چگونه میشود انجام داد. یک روز با بی حوصلگی از مزاحمت های پشت سر هم به او گفتم "بیا با هم یک قرار مشخص بگذاریم تا بتوانی همه سئوالات را یکجا بکنی". با خنده طولانی بمن گفت : " میدانی تا حال در زندگی با کسی قرار نگذاشته ام". اینرا راست میگفت. تابع هیج نظمی نبود. بارها به چند تن از همکاران گفته بود : "سعید برای حل مشکل کامپیوتری از من خواسته است با او قرار بگذارم. فکرش را بکنید مگر تا حالا با کسی قرار گذاشته ام."

کنجکاویش بی پایان و همیشگی بود. روزی در جریان دفاع رساله دکترای یک دانشجو با شنیدن کلمه "اتنومتدولوژی" ژوری را نیمه کاره ترک گفته بود و به کتابخانه پناه برده بود برای پیدا کردن معنای دقیق این واژه در زبان انگیسی.

به اوضاع ایران و سرنوشت انقلاب 1357 بسیار علاقه مند بود. روزی که خاتمی در انتخابات پیروز شده بود در راهروی دانشگاه نیم ساعتی با من بحث کرد. شناختش از گروه بندی های داخل ایران کم و بیش دقیق بود. از من پرسید :

- آیا خامنه ای و سپاه خواهند گذاشت خاتمی کاری از پیش ببرد ؟

- نمیدانم. باید منتظر تحول اوضاع و معرفی کابینه ماند

- اگر خاتمی پیروز شود دیگر این جمهوری اسلامی نخواهد بود.

 

حرف های رمی هس تمام میشود. جنازه را به آرامی به پشت صحنه میبرند تا بدست کوره آدم سوزی بسپارند. دو دانشجوی سابق او با آکاردئون بروی سن میایند تا ترانه هایی را بخوانند که ژرژ همیشه دوست داشت بشنود. آهنگ های شادی هستند ولی انگار کسی آنها را نمی شنود و همگی برای بدرقه ژرژ به درون کوره آتش رفته اند...


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:4 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |


 

از سفر طولانی به پاریس برگشتم و زندگی تابستانی پاریس روال آرام و بی سر و صدای همیشگی را دارد. بیشتر پاریسی ها به سفر رفته اند و توریست های رنگارنگ جای آنها را گرفته اند و محله های غیر توریستی حالت روستای کوچک و آرام را دارند. برای کسانی هم که امکان رفتن لب دریا را ندارند شهرداری پاریس کناره های سن را مانند ساحل دریا درست کرده است تا بی پول ها هم برنزه شوند.

سال تحصیلی به پایان رسیده است و دانشگاه به حالت نیمه تعطیل در آمده است. از فرصت چند روزه تا بسته شدن کتابخانه استفاده کردم برای مطالعه چند کتاب درباره تاریخ دانشگاه های مختلف جهان. بیشترین چیزهایی که دنبالش بودم درباره دانشگاه های انگلیس بویژه تجربه آموزشی آکسفورد و کمبریج بود که بسیار ویژه هستند و بعنوان الگوی دانشگاهی از آنها یاد میشود. در لابلای مطالب تاریخی گاه به رویدادهای حیرت آوری برمیخورید درباره خصلت محافظه کارانه این دانشگاه های پر آوازه دنیا در قرون گذشته. برای مثال استادان دانشگاه آکسفورد که در گذشته بیشتر گرایش مذهبی داشتند در زمان احداث اولین خطوط راه آهن همه نیروی خود را برای جلوگیری از این ابتکار نوآورانه صنعتی بسیج کرده بودند.

+++

از دانشگاه ناگویای ژاپن دعوت نامه رسمی دریافت کردم برای سفر سال آینده. شورای این دانشگاه در راستای همکاری بیشتر با دانشگاه های فرانسه از 3 پژوهشگر فرانسوی دعوت کرده است تا در فرصت های مختلف طی سال آینده به ناگویا بروند. قرعه بخت بنام منهم اصابت کرده و برای 4 ماه باید راهی این دیار شد. همزمان در حال مذاکره با دانشگاه کیوتو و توکیو هستم برای سفرهای کوتاه در زمان اقامت در ژاپن. ناگویا شهر کارخانه تویوتا ست و نیز دانشگاه آن یکی از 6 موسسه اصلی آموزش عالی به شمار میرود که به دانشگاه های امپریال معروف هستند.

پیش ازدریافت نامه همکاران ژاپنی به پاریس آمده بودند برای بررسی آخرین جزئیات سفر. ملاقات ما یک روز کامل از صبح تا غروب طول کشید. بخش مهمی از بحث های ما اختصاص داشت به چگونگی تنظیم برنامه درسی رشته ها و نحوه نظارت وزارت علوم و دانشگاه ها بر پروژه های آموزشی. بخش دیگری هم مربوط میشد به گزارش جالبی که در ماه گذشته درباره نحوه ارزشیابی و نمره دادن به دانشجویان در دانشگاه های فرانسه منتشر شده است. همکاران ژاپنی همه این گزارش طولانی را با وسواس و دقت کم نظیری خوانده بودند و درباره نکات مطرح در آن با من بحث میکردند. من در حقیقت به خاطر این دیدار گزارش را خوانده بودم و پرسش های دقیق آنها براین کمی غیر منتظره بود. در تماس های مختلف با همکاران خارجی که از کشورهای دیگر به فرانسه میایند کمتر میتوان دقت و وسواس موشکافانه ژاپنی را مشاهده کرد.

برنامه سفر من شامل 4 کنفراس در حضور پژوهشگران و مجموعه ای از دیدارهای غیر رسمی پژوهشی خواهد بود. به خودم میگویم پیش از سفر باید حسابی درباره ژاپن بخوانم تا بهتر بتوانم در تماس های علمی دقیق و موثر باشم.

+++

دیداری داشتم با همکار جوانی از دانشگاه پادوا در ایتالیا که تازگی ها کتابی درباره مهارت های حرفه ای در دانشگاه چاپ کرده است. انگیزه دیدار بحث درباره متدولوژی ارزشیابی آموخته های عملی و تجربی در دانشگاه است. کتابی که در سال 2000 به همراه همکار ایرانی دیگرم مهدی فرزاد چاپ کرده ام برایش جالب است و نیز تجربه کنونی ورک شاپ هایی (کارگاه) که هر ماه دوباره دارم با کسانی که از بازار کار به دانشگاه میایند.

+++

آخرین نسخه پیش از چاپ مربوط به کتابی که در سپتامبر امسال منتشر خواهد شد را در سفر دریافت کردم. کتابی است درباره زندگی و تحصیل دانشجویان خارجی در فرانسه بر پایه کار میدانی که من و همکار دیگرم بروی 1715 دانشجوی خارجی در فرانسه انجام داده ایم. اشکالات ریز پایانی ندارند. در جایی صفحه یک مقاله در کتابشناسی فراموش شده و در جای دیگر محل چاپ این یا آن مجله. اشکالات بیشتر به مجلات کوچک محلی، پایان نامه دانشجویان و یا مقالات بسیار قدیمی مربوط میشوند که دیگر در دسترس نیستند. علت این مشکل هم تا حدودی وسواس من است برای ارائه یک کتابشناسی کامل و همه جانبه در پایان (معرفی حدود 250 منبع از کتاب و گزارش و مقاله تا پایان نامه و تز دانشجویی). همیشه به دانشجویانم سفارش میکنم در زمان یادداشت هر مرجع تمام جزئیات را باید همان زمان نوشت زیرا بازگشت دوباره کاری جهنمی و پردردسر است. حالا این بلا بر سر خود من آمده است. کم دقتی های کوچک و تنبلی در زمان نوشتن سبب میشود بعدها وقت بسیار بیشتری از آدم گرفته شود آنهم بیشتر در آخرین لحظه. با خودم برای صدمین بار عهد میکنم از این پس دیگر چنین تنبلی هایی نکنم.

 

+++

دو دیدار غمگین داشتم با دو دوست. اولی همکاری است قدیمی از یکی از شهرهای ایران به پاریس آمده است برای نفس تازه کردن و دیدن آشنایان. دومی دوستی است مقیم همین دیار که از سفر یک ماهه به ایران برگشته است و مطابق سنت سال های گذشته به سراغم میاید و از دیدنیها و شنیدنی هایش برایم میگوید.

دوستی که مقیم پاریس است هر دو سال به ایران میرود و این اولین باری است که حسابی از سفرش دلخور است و به من میگوید دیگر نمیداند چه زمانی به کشور باز خواهد گشت.

- میدانی گرانی، خاموشی و یا آلودگی به مشکلات فرعی آدمی مثل من تبدیل شده اند که هر سال با هزار علاقه سری به کشورش میزند.   

برایم از سفرش به یکی از شهرهای شمال میگوید. جایی که همسرش به خاطر "بد حجابی" بازداشت موقت میشود و خود وی را هم بدلیل اعتراض به این عمل دستگیر میکنند. برایم میگوید که بدلیل اعتراض و پرخاش کردن به ماموران شب را در زندان گذرانده است.

- وقتی به ماموران گفتم که پاسپورت فرانسوی هم دارد و در صورت اذیت و آزار بی دلیل با سفارت فرانسه تماس خواهد گرفت افسر نگهبان حسابی عصبانی شد و مرا وطن فروش و بدون غیرت نامید. بهش گفتم وقتی شما بدون قانون و با خودسری مرا دستگیر میکنید آیا برایم راه دیگری باقی میماند. مامور عصبانی با لگد چند بار به پایم کوبید و تهدید کرد که قادر است چند ماه مرا در زندان نگه دارد تا آب خنک نوش جان کنم. پرسیدم جرمم چیست و چرا دستگیر شده ام ؟ پاسخ داد جرم شما کله شقی است. بحث پرخاشجویانه و عصبی ما 2 ساعتی ادامه پیدا کرد و در طول بحث "برادر" جوان که نصف سن مرا هم نداشت هر چه دشنام بلد بود نثار من و فرانسه و فرانسویان و ایرانیان خارج از کشور کرد.

در ادامه دوستم تعریف کرد که چگونه همسرش با امضای تعهد نامه آزاد شده ولی او تمام شب را مجبور شده است در بازداشت بماند.

- صبح ساعت 7 مرا به دفتر"حاج آقا" که ظاهرا سمت مسئولیت را داشت بردند. پس از شنیدن ماجرا از زبان من در حالیکه در میان کاغذهایش دنبال صورت جلسه یا چیزی شبیه آن میگشت با زبان و لحنی که برایم بکلی غیر منتظره بود از اتفاق شب گذشته معذرت خواهی کرد و آنرا ناشی از عدم آگاهی و جوانی مامور دانست و گفت که همه مشکلات مملکت مربوط میشود به کسانی که خودسر هستند و چیزی از قانون نمیدانند و دولت و اسلام را بدنام میکنند. "حاج آقا" با لحنی عصابی گفت که این جا که شهر هرت نیست مگر میشود بدون حکم کسی را بازداشت کرد و شب هم نگهش داشت. بعد هم اضافه کرد که مامور دیشبی البته از روی عمد این کارها را نکرده است. پس از "انتقاد از خود" غیرمنتظره ای که مرا به تعجب انداخته بود با لحن دوستانه از من درباره سفر و زندگی در فرانسه پرسید و گفت دوست دارد روزی به "دیار کفر" هم سری بزند. انگار نه انگار که دیشب اتفاقی افتاده است. در پایان هم از من که حیرت زده به او خیره شده بودم خواست با خانواده تلفنی تماس بگیرم و به خانه برگردم. 

دوستم با مشاهده نگاه متعجب من گفت :

عجله نکن دوست عزیز. منهم حالت تو را داشتم. داستان دنباله دارد. وقتی در درون اتوموبیل ماجرا را برای پسر عمویم گفتم با خنده نگاهی به من کرد و گفت "حاجی شما را گرفته دکتر". گفتم یعنی چی. یارو صاف و ساده از من عذر خواهی کرد. به خودم میگفتم یکی دو ماهی این داستان طول میکشه. پسر عمویم برایم توضیح داد که این اولین باری نیست که چنین اتفاقی میافتد. در حقیقت این پلتیک جدید حاجی است که هم قانون را رعایت کند و هم دست برادران را برای تبیه آدم هایی مثل من باز بگذارد. در این قضیه همه راضی به خانه برمیگردند. کتک زن کارش را بدون دردسر انجام داده، خطاکار تنبیه شده، حاجی از قانون دفاع کرده است و شما هم با معذرت خواهی ایشان کتک و توهین را از یاد برده ای.

دوستم مشغول تحلیل این داستان است و تعریف حوادث مشابه و من به تراژدی قانون در کشور و کسانی که باید آنرا پاس بدارند فکر می کنم. به کسانی که بیش از 150 سال پیش از اهمیت قانون و جایگاه آن در پیشرفت کشور حرف زدند و آرزو داشتند بتدریج کشور ما با این "مذهب مدنی" خو بگیرد. و بسیاری از آنها هم فکر میکردند که 20 سالی باید منتظر بود برای پذیرش و درونی کردن این دستاورد بزرگ جامعه مدرن.

و اما دیدار دوم با همکار دانشگاهی است که در یکی از شهرستان ها تدریس میکند و چند صباحی هم به اروپا آمده است. او برایم کمی از شرایط کاری دانشگاه تعریف میکند و فشارهای روز افزون به استادان. برایم کمی از نظارت ایدئولوژیک و سیاسی بر دانشگاه و پرونده سازی برای استادان میگوید و اینکه حراست همه چیز را در نظر دارد حتی حرف هایی که این یا آن استاد سر کلاس میزند. با هم کمی درباره تاریخ دانشگاه بحث میکنیم. دانشگاه در اروپا به جز دوره های کوتاه از قرن 15 میلادی به این سو دو اصل خدشه ناپذیر داشته است یکی استقلال و مصونیت سیاسی استاد و پژوهش گر و دیگری نقد و امکان بحث و طرح آزادانه نظرات بدون دخالت دو نیروی قدرتمند جامعه یعنی دولت و کلیسا.

 ++++

بدون تفسیر

عضو كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس شوراي اسلامي) با اشاره به دغدغه‌هاي موجود براي اسلامي شدن دانشگاه‌ها گفت: سفرهاي استاني اعضاي اين كميسيون به‌زودي آغاز مي‌شود.
مرتضي آقاتهراني  امروز در گفتگو با فارس در مشهد با تاكيد بر اسلامي شدن دانشگاه‌ها افزود: اعضاي كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس، دغدغه‌هاي زيادي در مسير اسلامي شدن دانشگاه‌ها دارند.
نماينده تهران گفت: اين كميسيون در اين راستا درصدد آغاز سفرهاي استاني خود براي آشنايي با مشكلات آموزش و تحقيقات در كشور پس از پايان تعطيلات مجلس شوراي اسلامي است.
وي با بيان اينكه اين كميسيون در هفته‌اي كه در پيش است، كار خود را با سفرهاي استاني آغاز مي‌كندف افزود: سفرهاي استاني كه اقتباسي از سفرهاي دولت نهم است بسيار مفيد است زيرا در‌مي‌يابيم آنچه را كه دنبالش هستيم تا چه‌ ميزان اجرايي است.
وي گفت: نمي‌شود در داخل اتاق نشست و تصميم‌گيري كرد بايد به متن كار آمد و مسائل و مشكلات دانشگاه‌هاي كشور را مشاهده كرد.
آقاتهراني افزود: در اين سفرها مي‌توان دريافت كه دانشگاه‌هاي كشور چه ويژگي‌هايي دارد و آيا دانشجو و استاد از وضعيت آموزشي دانشگاه راضي است.
وي درباره وضعيت دانشگاه‌هاي كشور گفت: براي شناخت وضعيت فعلي دانشگاه‌ها بايد ديد كه وضعيت فعلي چقدر با هدفي كه دنبال مي‌كنيم نزديك است.
نماينده تهران در زمينه وضعيت فرهنگي در دانشگاه‌هاي كشور افزود: بايد ديد با ورود افراد به دانشگاه اصالت آنان حفظ مي‌شود يا خير كه معياري براي اين مقوله است.
وي افزود: اكنون مي‌بينيم كه بچه‌هاي متدين دانشگاه از وضعت شكلي و فرهنگي دانشگاه راضي نيستند.
اين نماينده با انتقاد از وضعيت محتوايي دانشگاه‌ها به‌ويژه در پاسخگويي نيازهاي كشور توسط علوم انساني گفت: كتاب‌هاي علوم انساني دانشگاه‌ها هيچ ربطي به اسلام و فرهنگ بومي كشور ندارد زيرا تمامي علوم انساني نظير مديريت، روانشناسي، اقتصاد و ... غير‌بومي است.




+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:55 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |



وقتی مریم از پاریس بهم زنگ زد تا برای دیدار زمانی را تعیین کنیم به نظرم رسید زمان به جلو نرقته است. انگار همان صدای 12 سال پیش است. در تلفن بهم گفت که چند روزی در پاریس خواهد بود پیش از رفتن به ایتالیا و خواست همدیگر را ببینیم.

مریم را 12 سال پیش برای اولین بار در دانشگاه دیدم. برادر زاده یکی از دوستان نزدیک بود و برای ادامه تحصیل به پاریس آمده بود. اولین دیدار ما در تریای دانشگاه اتفاق افتاده بود بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم. من و همکارم در صف بودیم برای سفارش قهوه، مریم هم جلوی ما بود. صورت ایرانی و مهربان داشت با لبخندی طبیعی. انگار از سال ها قبل او را می شناختید. قرار ما دو ساعت بعد بود در دفتر کارم. زمانی که او را با همان لبخند در پشت در اتاقم یافتم با تعجب باو گفتم

- من شما را جایی دیده ام ؟

با خنده طبیعی پاسخ داد

- 2 ساعت پیش در صف قهوه، یادتان رفت با همکارتان بودید. حدس زدم باید شما باشید ولی گرم بحث بودید، نخواستم مزاحم شوم.

- خوب تعریف کنید زندگی پاریسی چطور است، عادت کرده اید ؟ کلاس زبان را شروع کرده اید ؟

- آره سوربن اسم نوشتم برای 4 ماه. ولی کاش مجال میداشتم اول چند هفته ای پاریس را خوب میدیم، دلم میخواست بدون عجله و عذاب وجدان درس و کلاس زبان در خیابانها و کوچه ها پرسه میزدم و سراغ موزه ها میرفتم. ولی عموی بی انصاف مرا از هفته اول فرستاد سر کلاس.

خیلی راحت حرف میزد از خودش و از زندگیش در ایران. من در آنزمان شروع کرده بودم به حرف زدن بصورت مصاحبه غیر رسمی با بچه هایی که از ایران میامدند درباره خاطرات مدرسه و نوع برخورد با یادگرفته های مدرسه و آموزش رسمی. مریم هم یک نمونه جالبی بود جوان طغیانگر خاموشی که بیشتر با خود دیالوگی درونی داشت و با رنج هایش کنار میامد. آمده بود دانشگاه بهش کمک کنم در کنار کلاس زبان سوربن چند کلاس مجانی بردارد و فرانسه را زودتر یاد بگیرد. همین آمدن منظمش به دانشگاه باعث شد من و او بارها یکدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم از همه چیز. از ایران، از ادبیات و شعر، از تاریخ و از هنر. با سن کمکش شناخت خوبی از زبان و تاریخ ایران بود. زمانی که مجله هنری و یا ادبی از ایران برایش میرسید برایم میاورد و به شوخی میگفت

- من به جز لواشک بقیه چیزهایی که برایم میرسد را با شما تقسیم میکنم

یکبار در وسط بحث ازش پرسیدم

- مریم فکر میکنی بعد از تمام شدن درست به ایران برگردی ؟

ثانیه های طولانی با چشمان درشت عسلی رنگش به من خیره ماند وبدون اینکه حرفی بزند

- سئوال سختی کردم ؟

- نمیدانم چه بگویم. روزهای اول بدون یک لحظه تردید میگفتم معلومه، ولی بعد از 4 ماه حالا نمیدانم. اینجا به آرامش عجیبی رسیدم. اتاق کوچک زیر شیروانی پاریسی را بیشتر از خانه بزرگ خودمان در تهران دوست دارم. وقتی اتاق را دیدم باورم نمیشد بتوانم در آن زندگی کنم. دلم به آپارتمان عمویم خوش بود در چند قدمی خانه. شب های اول گریه میکردم برای تنهایی، برای غربت، برای دوری از مادرم و دوستانم و برای حقارت اتاقم. یاد شعر فروغ میافتم که میگفت "در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است" و با خودم میگفتم اتاقم در برابر تنهایم هیچ است. ولی کم کم به اون خو گرفتم. فهمیدم که زندگی را باید دوباره تعریف کنم و حجم و مساحت چیزهای قراردادی و ذهنی هستند. مهم این است که از بودن و نمود خودتان راضی باشید و حس آرامش درونی داشته باشید. میدانید دختر بودن در ایران رنج بزرگی است. من اینجا با دیدن پلیس ناخودآگاه میترسم. به فکر حجابم میافتم و وقتی یادم میاید کجا هستم حس آرامش عمیقی به من درست میدهد. انگار من خستگی روانی چند صد ساله را با خود آوردم  

آنروز به بهانه بحث بازگشت 2 ساعتی از گذشته خودش گفت و خاطرات ایران. از سفر شمال تماشای مرگ زنی در دریا بخاطر بلد نبودن شنا و جلوگیری از دخالت غریق نجات مرد. برایم گفت "تصویر دستی که بتدریج در آب ناپدید شد و فریادهای بیهوده اطرافیان" هفته ها از جلوی چشمانم دور نشد. آن ایام مادرم از من میپرسید "چرا شبها در خواب فریاد میزنی". مریم از سخت گیری های بی حد و حساب مدیر مدرسه و مربی تربیتی گفت که هیچ فرصتی را برای اذیت کردن بچه ها از دست نمیدادند. از زورگویهای معلم دینی و ناظم و مجازات های دایمی و احضار "والدین" به مدرسه. از پدری بد خلق که روزها بدنبال پول در آوردن بود و از غروب تا پاسی از شب ودکا مینوشید و به زمین و زمان بد میگفت و از مادری که مثل "برگ گل" بود و سرگرمیش خیره شدن به کوچه بود از پنجره آشپزخانه و پشت سر هم سیگار دود کردن.

- حالا تردید دارم درباره برگشتن. شاید فردا چیز دیگری بگویم. ولی این بخاطر دوست نداشتن کشورم نیست. من عاشق ایرانم. پاریس برای من پیش از اینکه شهر زیبا و رومانتیک باشد شهر آرامش عمیق است. شاید اگر هر جای دیگر اروپا هم میرفتم همین احساس را داشتم. اینجا من خودم هستم و کسی با من کاری ندارد، نه خانواده نه پلیس و پاسدار و گشت. یادم است یکبار کسی به ناظم مدرسه خبر داده بود که گویا من دوست پسر دارم. او هم سرکلاس تهدید کرد که مرا برای آزمایش بکارت نزدک پزشک میفرستد. من سال ها با این اضطراب ها زندگی کردم و با خودم و دیگران در جنگ بودم. جنگی بیرونی با دیگران و جنگی درونی با خویشتن خویش.

روزی در ماه مارس او را بار دیگر کنار دفترم یافتم با صورتی که لبخند طبیعی آن محو شده بود درست مانند آسمان بدون ماه. حدس زدم باید مشکل مهمی پیش آمده باشد. وقتی بروی صندلی روبروی من نشست کاغذ سبز رنگی را روی میزم گذاشت و با صدای غمگینی گفت

- این هم شاهکار مریم خانم !

کاغذ سبز رنگ را برای خواندن بطرف خودم کشیدم. ورقه امتحان سراسری زبان ورود به دانشگاه بود با نمره 7. گفتم خوب با 4 ماه زبان خواندن نمره خوبی آوردی. بغضش ترکید.

- این اولین باری در زندگی است که نمره کمتر از 16 یا 17 آورده ام از خودم خجالت میکشم. من هیچوقت در زندگی تحصیلی اینگونه تحقیر نشده بودم.

- بخاطر نمره ؟ در فرانسه باید نمره 18 و 19 و 20 را فراموش کنی. اینجا در دبیرستان نمره 15 و 16 بالاترین نمره ها هستند. میدانی که بسیاری برای این امتحان یکسال نیم و یا دو سال زبان یادمیگیرند. نمره 7 تو از نظر من عالیست با اینکه راه تو به دانشگاه را برای سال تحصیلی آینده در عمل مسدود میکند.

- مشکل منهم اینه. من باید یکسال و نیم دیگر برای ورود به دانشگاه منتظر بمانم.

- آرامشی که از آن صحبت میکردی از جمله در برخورد با شکست و یا مشکلات باید بوجود آید. اینکه بهترین بودن و یا نمره های عالی داشتن و یا با سرعت راهی را رفتن شاید "سمت جاری حیات" نباشد. معنای همه این ها نمادین است. تو در ایران همیشه 19 و 20 میگرفتی و این تنها معیار داوری تو درباره خودت بود ولی امروز باید فکر کنی نمره بدی که بطور منطقی گرفتی آخر دنیا نیست و میشود با نمره 7 هم با آرامش زندگی کرد و در تلاش جبران آن بر آمد. مهم این است که تو نمره ای کمتر از توان خودت نگرفتی.

نمی دانستم آیا در میان هق هق گریه میتواند به حرف های من گوش کند یا نه. مریم دانش آموز بسیار درخشانی در ایران بود و دیپلم ریاضی فیزیک دبیرستان را معادل بالای 19 قبول شده بود و پذیرفتن واقعیت جدید برایش بسیار دشوار بود.

یکهفته بعد کارتی از او بدستم رسید که از بازگشت به ایران خبر داده بود. در کارت که تصویری شبانه از پله های مه گرفته محله "مون مارت" بود این نکته را هم نوشته بود : "میدانستم اگر تصمیمم را با تو در میان میگذاشتم باز هم بر تردیدهای بی شمار من افزوده میشد.".

چند هفته بعد نامه ای طولانی از او رسید درباره پروژهایش. نوشته بود که در کلاس کنکور ثبت نام کرده و در صورت عدم موفقیت بار دیگر برای خواندن زبان و ادامه "سرنوشت فرانسوی ناتمام" به پاریس برخواهد گشت.

مریم در کنکور سراسری همان سال با رتبه بسیار بالا قبول شد در دانشگاه امیر کبیر. این خبر را خودش با تلفن به من داد و گفت قصد دارد مهندسی را در ایران بگیرد و برای ادامه تحصیل به فرانسه برگردد. بعدش هم گفت که "در آن زمان شاید دیگر دختر نازک نارجی و لوس کنونی نباشد".

حالا بعد از این همه سال مریم در برابر من در قهوه خانه مورد علاقه اش "شاربون" در خیابان اوبرکامف نشسته است. تغییر زیادی نسبت به سال های قبل نکرده ولی آن لبخند همیشگی و طبیعی کم رنگ و بی رمق شده است.

برایم از ایران میگوید و کارش. در کارخانه ای بزرگ کار میکند با محیط مردانه و زورگویی های مردانی که گویی کاری به جز نشان دادن برتری "طبیعی" خود به زنان ندارند. برایم از رابطه های بیمار و پر تنش محل کارش میگوید، کنترل ها و بدبینی ها، تردید ها و ترس ها. میگوید همه چیز حالت موقتی و میرنده دارد. وقتی رئیسی میآید نمیدانیم چندهفته یا چند ماه با ما خواهد بود ولی همه میدانیم که کار به یک سال هم نمی کشد.

- شاید باور نکنی ولی گاه حس میکنم در دنیای سوررئالیستی زندگی میکنم. همه چیز اینقدر بد و زشت شده که باور کردن انهم دشوار است. به نظرم میرسد زندگی ما به یک دروغ بزرگ تبدیل شده است و دروغ هایی که روز و شب در همه جا میشنویم زشتی راست نگفتن را از میان برده. گاه در اتوبوسی که ما را از کار روزانه به تهران برمیگرداند با خودم میگویم "مریم بشمار امروز چند بار دروغ گفتی". برای همه چیز باید رشوه داد و اگر سال ها پیش رشوه دادن برای کارهای مهم بود حالا برای خرید بلیط هواپیما هم باید رشوه بدهی. باورت میشود که در دفتر رسمی ایران ایر هم کارمند از تو رسما تفاضای 100 هزار تومان بکند برای پیدا کردن جا در تاریخ مناسب. باورت میشود که حسابدار کارخانه هم از تو رشوه بخواهد برای کاری که وظیفه اوست.

- چطوری این فضا را زندگی میکنی ؟

- بهتر است بپرسی چطوری از این فضا فرار میکنم. راه حلی که به نظر من رسیده است فرار کردن از جامعه است و درست کردن فضای شخصی کوچک و جمع و جور با آدم هایی که دوست داری. برای اینکه به تو توهین نشود. نوعی خود را به حاشیه راندن آنهم وسط جامعه. قدیمها دلم به یک جشنواره فیلم و یا نمایشگاه خوش بود ولی اینرا هم از ما گرفته اند. یا دیگر چیزی برای نمایش دادن نیست و یا آنقدر به انسان توهین میشود که ماندن در خانه تنها راه فرار از رنج هاست. فکرش را بکن اگر تو را بخاطر بد حجابی و یا هر دلیل دیگر با اون وضعیت تحقیر آمیز دستگیر کنند و به تو دشنام دهند و یا تهدیدت کنند. چرا باید ما چنین سرنوشت ظالمی داشته باشیم. یاد چند شعری میافتم که برایم فرستادی از شبنم آذر

 

راه

لنگان در تاریکی فرو می رود

شب در چاله ها اطراق می کند

گربه ای آخرین لکه سفید ماه را لیس می زند

و برای ما

دیگر چیز زیادی باقی نمانده است

 

و یا این شعر را که هر روز با خودم میخوانم :

قیر ته کفش ها

قیر خیابان

قیر گربه سیاه

قیر شب

هیچ بارانی این همه را نخواهد شست

 

مدتی میان ما سکوت برقرار میشود. مریم با لیوانش بازی میکند

- حتما میخواهی بپرسی از نماندن در فرانسه پشیمون نیستم...

- نه، این پرسش بیهوده ای است چرا که به قول کوندرا انسان فقط میتواند یک تجربه را زندگی کند و امکان مقایسه وجود ندارد. کسی چه میداند اگر در پاریس میماندی چه پیش میآمد.



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:47 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |


به روزهای آخر سال نزدیک میشویم و دانشجویان بیشتر به امتحانات ترم دوم فکر میکنند. من هم به عنوان معلم میانه خوشی با امتحان و نمره دادن ندارم و آنرا کاری دشوار و و تا حدودی ضد آموزشی میدانم. اندازه گیری میزان شناخت و خلاقیت دانشجو دست کم در رشته های علوم اجتماعی و انسانی کار آسانی نیست. روش کار من این است که سئوالات را از 3 هفته به پایان ترم به دانشجویان میدهم و آنها هم 20 روزی وقت دارند برای جواب دادن با استفاده از منابع معرفی شده در کلاس و یا دیگر منابع. برای کلاس "بررسی مقایسه ای نظام های آموزشی دنیا" امسال پرسش امتحان درباره جایگاه آموزش دینی در نظام آموزشی لائیک بود.

در کلاس من 4 الگوی آموزش دینی را دنیا برای دانشجویان مطرح کرده بودم. الگوی ایدئولوژیک و هویتی به همه دانش آموزان یک دیدگاه مذهبی را آموزش میدهد و دنیا را از دید مذهب خاصی میبیند. آموزش مذهبی در این مدارس بسیار فراتر از کلاس آموزش دینی میرود (نمونه ایران، عربستان، یمن، مدارس مذهبی یهودی، اسلامی و یا مسیحی در گوشه و کنار دنیا). الگوی دوم آموزش دینی اجباری است که در آن دانش آموز درسی بنام دینی دارد ولی سایر دروس تا حدودی استقلال دارند و با آموزش دینی مخلوط نمیشوند (ایران پیش از انقلاب و یا بسیاری از کشورهای عربی در این الگو جا میگیرند). الگوی سوم درس دینی اختیاری است یعنی همه دانش آموزان مجبور به گذراندن درس دینی خاصی نیستند (الگوی برخی کشورهای اروپایی). در این الگو پیروان هر مذهب میتوانند کلاس درس خاص خودشان را داشته باشند و برای کسانی که تمایلی به آموزش دینی ندارند کلاسی هم پیشنهاد نخواهد شد. سرانجام باید از الگوی جدیدی سخن گفت که در آن آموزش دینی نه از دیدگاه یک مذهب خاص که از نظر فلسفی، تاریخی و یا جامعه شناسی مطرح میشود. در الگوی چهارم ادیان بطور مقایسه ای و بدون برخورد هویتی مورد بررسی قرار میگیرند و دانش آموز باید یاد بگیرد با دیدگاه انتقادی و مقایسه ای به باورهای دینی خود برخورد کند و به سایر ادیان هم احترام بگذارد. الگوی چهارم که در برخی از مناطق آلمان و فرانسه تجربه میشود از نظر پداگوژیک و محتوایی روش و راه حل آسانی نیست ولی تجربه بسیار انسانی، آموزشی و شناختی مهمی است که از نظر من میباید به الگوی اصلی آموزش دینی تبدیل شود. برخی پیشنها میکنند که در این الگو نوعی اخلاق و ارزش های جهانشمول بشری (غیر دوستی، تحمل و مدارا، عدم خشونت...) نیز به دانش آموزان ارائه شود که من زیاد موافق نیستم. از نظر من مسائل اخلاقی و معنوی از طریق درس دادن به نسل جوان منتقل نمیشود. اخلاق و معنویت بیشتر با تجربه و حس های شخصی آدم ها سرو کار دارند و موعظه بردار نیستند. همانگونه که در ایران شب و روز درباره زیان های ربا و دروغ و دزدی موعظه میشود و همه ما از وضعیت جامعه هم خبر داریم و گاه هم کسانی که موعظه اخلاقی میکنند در دست زدن به بی اخلاقی بی پروا تر عمل میکنند. معنویت گفتمان نیست، معنویت با شعور و تجربه و حس آدم ها مربوط است. معنویت نوعی زندگی کردن است و نگاه به دنیا.

 در سه الگوی اول (با وجود تفاوت های جدی) دانش اموز از دیدگاه هویتی و عاطفی با دین طرف میشود. چیزی که برای من همیشه بسیار پرسش انگیز بوده است قرار دادن آموزش دینی با بعد معنوی و شخصی در کنار سایر دروس است. دین به عنوان امر معنوی نباید در رابطه با نمره، کلاس و هم ردیف سایر مطالب ارائه شود.

علت پرسش این ترم من البته ویژگی مدارس دولتی فرانسه است که در سال های گذشته درگیر بحث لائیسیته بوده اند. در فرانسه آموزش دینی در مدارس ممنوع است (مدارس دولتی که 82 درصد دانش آموزان را در برمیگیرند) و یا اجباری نیست (مدارس کاتولیک). مدارس یهودی فرانسه حدود 30 هزار دانش آموزان دارند (کمتر از 2 دهم درصد کل دانش آموزان) و در سال های اخیر چند مدرسه اسلامی هم بوجود آمده است. من نگاه انتقادی به لائیسته فرانسوی دارم و آنرا بسیار سرسخت و ایدئولویک میدانم و اینرا در کلاس های درس هم بروشنی میگویم. دانشجویان همیشه با نظر من موافقت ندارند ولی بحث ها سازنده و انتقادی مطرح میشوند. البته به دانشجویان گفته ام دیدگاه خودشان را با استدلال بنویسند و تفاوت آن با دیدگاه من هیچ تاثیری بر نمره نخواهد داشت.   

 

 برای کلاس جامعه شناسی امریکا و انگلیس هم پرسشی درباره اشکال و تجربه جامعه پذیری دانشجویان در دانشگاه مطرح کردم و قرار است هفته آینده پاسخها را جمع بندی کنیم بطور جمعی.

+++

کارگاه یا ورک شاپ تاریخ زندگی این ماه هم بسیار جالب بود بخاطر ترکیب شرکت کنندگان آن. یکی از این کسان یک خبرنگار تلویزیون است بنام میشل با 35 سال تجربه کاری حرفه ای و نیز تجربه سندیکایی و سیاسی چپی. میشل 65 ساله هیچگاه به دانشگاه نرفته و همه چیز را در تجربه کاری یاد گرفته است. دومی خانمی بنام جولیا است اهل پرو که مدیر یک شرکت خصوصی کوچک است با فرهنگ سرمایه داری و لیبرالی که در آمریکا و اسپانیا یاد گرفته و چند صباحی است دست سرنوشت او را به پاریس کشانده است. در تمام روز ایندو با یکدیگر برخورد دارند و همه چیز را از زاویه باورهای اجتماعی بسیار متفاوت خود میبینند. اولی همه زندگیش را وقف اهداف اجتماعی و عدالت و دمکراسی کرده و دومی موفقیت شخصی را هدف اصلی خود میداند. برای جولیا جهانی شدن برای تجارت و اقتصاد بسیار مثبت است در حالیکه برای میشل جهانی شدن به سبک و سیاق کنونی روندی ضد انسانی و ضد محیط زیست است و به نابودی و یا هدر دادن منابع بشری در خدمت اقلیت کوچکی منجر میشود. ما هم گاه از درگیری های دایمی ایندو نفر میخندیم و من با شوخی همه چیز را به تضاد آشتی ناپذیر ایندو مربوط میکنم. با همه این برخوردها همه چیز به شوخی و خنده میگذرد و شرکت کنندگان روابط دوستانه و صمیمی با یکدیگر دارند. یکی دیگر از شرکت کنندگان مدیر یک مدرسه موسیقی و رقص است. اریک در سن 16 سالگی مدرسه را ترک کرده و از آن زمان از طریق خودآموزی توانسته موسیقی و رقص کلاسیک را در بعد تئوریک و عملی یاد بگیرد و انجام دهد. امروز بعد از 25 سال اریک بار دیگر به محیط آموزشی آمده برای کسب مدرک لیسانس از طریق ارزشیابی یادگیری های تجربی درست مثل میشل و جولیا.

 

+++

فرصتی شد در پاریس سری بزنم به نمایشگاه نقاشی ولامینک در موزه کوچک "لوکزامبورگ" با عنوان "غریزه فوو" (کلمه فوو در زبان فرانسه به معنای حنایی و نیز صفت حیوان جنگلی وحشی است). جنبش هنری فوویسم به نقاشان شروع قرن بیستم گفته میشد که با استفاده از رنگ های تند و ناب. رنگ حنایی و قرمز، زرد و نارنجی در تابلوها حضوری خیره کننده دارند. نقاش در این تابلوها از طریق رنگ (تندی، غلظت) حس ها و برداشت های خود را بیان میکند. جنبش فوبیسم بیشتر با نام هایی چون هانری ماتیس، براک، ولامینک و یا درین پیوند خورده است و تجربه آنها نوعی اکسپرسیونیسم است با استفاده از غلظت و برجستگی رنگ ها. گویی نقاش خواسته است همه حس و دریافتش را با لکه های رنگی غلیظ و تند و برجسته بیان کند و اشکال و خطوط جایگاه ثانوی و فرعی پیدا میکنند. همزمان تابلوهای این سبک بیشتر صحنه های روزمره زندگی یا طبیعت و نیز محیط های معمولی زندگی را بعنوان سوژه طرح میکند. در جایی از نمایشگاه نوشته شده بود که وابستگی به واقعیت گرایی سبب شد تا فوویست ها به کوبیسم نزدیک نشوند. ولی همزمان در برخی تابلوهای مربوط به محلات (شهر پوتو و شاتو در حومه پاریس)، خانه ها و ساختمانها به تصاویر کوبیسم شباهت زیادی دارند. فاصله شما با تابلو سبب میشود برداشت شما از آن فرق کند. حسی که در 30 سانتیمتری تابلو دارید همانی نیست که از ده متری به شما دست میدهد.

ولامینک پدری هلندی داشت و مادرش فرانسوی بود. خانواده او بیشتر اهل موسیقی بودند و خود او در سال های جوانی هیچگاه فکر نمیکرد به نقاشی روی آورد و آنچه می کشید بیشتر برای سرگرمی بود. او در جوانی به مشاغل گوناگون روی آورد، ویلون میزد و زمانی هم فکر نویسنده شدن به سرش زده بود ولی هیچگاه به کلاس نقاشی نرفت و در کارگاه هنرمندان بزرگ زمان خودش نقاشی را در چهارچوب سبک خاصی نیاموخت. او درباره حرفه نقاشی میگفت که "نقاش بودن را انسان هنگام تولد با خود همراه دارد". آنچه که زندگی هنری او را دگرگون کرد دیدارش بود با آندره درین نقاش پرآوازه در سال 1900 در سن 24 سالگی و سپس با هانری ماتیس و علاقه اش به گروه "فوو". شکوفایی او در همراهی با درین شکل گرفت و آتلیه مشترکشان در شهر شاتو در کنار رودخانه سن هرچند آنها دید یکسانی درباره نقاشی و نقاشی کردن نداشتند. او برای اولین بار در سال 1905 آثارش را در کنار ماتیس و درین در سالن "مستقل ها" به نمایش گذاشت و توانست تابلویش را به 100 فرانک بفروشد. نزدیکی او با آناشیست های آن زمان و بدبینی بی پایانش به نظام ها و سبک های نهادی شده و مدهای پذیرفته شده از وی هنرمندی شورشی میساخت که با هنجارهای زمان خود کنار نمیآمد. از نظر او فوویسم هنری آناشیست و فرد گرایانه بود که با غریزه هنرمند ارتباط پیدا میکرد، فوویسم نوعی سبک زندگی و نگاه و تنفس در دنیا بود و اندیشیدن. این حس ها با ژرف ترین لایه های هستی انسان در ارتباطند. او میگفت من اولین الهام های هنریم را مدیون وانگوگ هستم. نوعی حس مذهبی در برداشت از طبیعت.

اینهم آدرس موزه برای بازدید مجازی و از راه دور. در تابلوهایی که در سایت موزه به نمایش گذاشته اند بآسانی میتوان ویژگی های این سبک را مشاهده کرد.

http://www.museeduluxembourg.fr/

حال که صحبت از موزه شد بد نیست بگویم که نمایشگاه کامیی کلودل مجسمه ساز برجسته شروع قرن بیستم فرانسه در موزه رودن جریان دارد. بازدید از این موزه کوچک ولی بسیار زیبا و باغ دیدنی آن در فصل بهار و پائیز سفری به حال و هوای آخر قرن نوزدهم هم است. نمایشگاه کلودل با حدود 80 مجسمه تلاشی است برای بیرون آوردن این هنرمند زن نامدار و استثنایی از سایه دوست پسرش رودن. رابطه پرتلاطم ایندو هنرمند و رنج های کلودل موضوع فیلم بسیار زیبایی هم هست به نام هنرمند و نقش کلودل را ایزابل آژانی بازی کرده است. اینهم آدرس موزه و چند تکه از فیلم و موسیقی زیبا در این ارتباط

http://www.musee-rodin.fr/accueil.htm

http://fr.youtube.com/watch?v=fcvZ_nOPOL4

http://fr.youtube.com/watch?v=eaxNm1aGKqI&feature=related

http://fr.youtube.com/watch?v=aUtVTcuIjtg&feature=related

http://fr.youtube.com/watch?v=wAMDpk5Ubw0&NR=1

 

+++

مصاحبه ای داشتم با دوست عزیز آقای میردامادی برای رادیوی زمانه درباره مه 1968 در فرانسه. سعی من در این مصاحبه این بود که بیشتر به ویژگی مربوط به ظهور نسل جوان به عنوان یک گروه اجتماعی جدید پر قدرت در جامعه و طرح مسائل مربوط به جوانان و شیوه زندگی خاص آنها. مه 68 در فرانسه که این روزها بخاطر 40 مین سالگردش در رسانه ها بسیار طرح میشود بیشتر از زاویه سیاسی مورد بررسی قرار میگیرد. در حالیکه این جنبش جزیی از مجموعه حرکاتی بود که در اروپا و امریکا از سوی جوانان برای بدست آوردن حقوق خود بعنوان شهروند و گروه ویژه اجتماعی در جریان بود. جوانان در جریان این جنبش ها توانستند حضور و فرهنگ خاص خود را به جامعه بقبولانند. بوجود آمدن مد های موسیقی، ادبیات، نوع لباس پوشیدن و زندگی کردن، آزادی های جنسیتی و برابری زن و مرد محصول این دوره مهم هستند.

 برای گوش دادن و یا خواندنش به این لینک باید مراجعه کنید. 

http://www.roozneveshtha.com/





+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:10 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |


دو سه روزی است از سفر امریکا به پاریس رسیدم. یکی از هدفهای سفر شرکت در کنفرانسی بود در دانشگاه "یل" در شهر "نیو هون" در نزدیکی نیویورک. یل دانشگاهی بسیاری قدیمی در امریکاست و تاریخ اولیه آن به سال 1640 بازمیگردد و حضور نخستین گروههایی که از اروپا به این منطقه دسترسی پیدا کردند. دانشگاه در شکل کنونی آن از 1701 وجود دارد و در طول قرن نوزدهم و بیستم رشته های مختلف آن از پزشکی و حقوق و هنر گرفته تا معماری و تجارت توسعه پیدا کرده اند. یل مانند بسیاری از دانشگاه های اصلی و بزرگ امریکا از ابتدا با آموزش مذهبی شروع کرد و بتدریج شکل دانشگاه مدرن را بخود گرفت، روندی که هیچگاه در ایران و کشورهای مسلمان دیگر نتوانست بوجود آید. یل در تاریخ دانشگاه های آمریکا نقش مهمی بازی کرده و یکی از الگوهای دانشگاهی این کشور و دنیاست. در سال های شکل گیری دانشگاه مدرن در امریکا (پس از 1850) یل بیشتر بخاطر محافظه کاری اش معروف بوده و عدم پذیرش اصلاحات های مهمی که هاروارد و یا جان هاپکیز پذیرفته بودند. امکانات دانشگاه یل در نوع خود کم نظیر است. دارایی دانشگاه چیزی حدود 20 میلیارد دلار است و بودجه آن 2 میلیارد دلار برای 11 هزار دانشجو که بیشتر آنها در دوره فوق لیسانس و دکترا درس میخوانند. تعداد کسانی که در دانشگاه یل و مراکز تحقیقی و فرهنگی آن کار میکنند 8500 نفر است و کتابخانه انهم دارای 12 میلیون جلد کتاب است.

برای رسیدن به نیو هون با قطار از واشنگتن به نیویورک رفتم و با توجه به فرصت چند ساعته توانستم در خیابانهای دیدنی نیویورک بی هدف پرسه بزنم وبه زندگی شهر و آدمها نگاه کنم. اولش خواستم برم سراغ موزه ولی با توجه به کمی وقت ولگردی در شهر بزرگ را انتخاب کردم با توجه به لذت آن و نیز نبودن فرصت برای زندگی کردن تجربه های اینچنینی.

بعد از یک ساعتی راه رفتن و حل شدن در سیل انسانی همیشه جاری در پیاده روهای نیویورک در قهوه خانه ای نشستم. شاید کمتر جایی در دنیا را بتوان پیدا کرد که در آن تا این اندازه اختلاط نژادی و فرهنگی وجود داشته باشد : در گوشه ای از خیابان کامیونی با راننده چینی برای خالی کردن بار ایستاده است، باربرهای چینی با شتاب کارتن های بزرگ را بدرون مغازه چینی میبرد. در کنار پیاده رو دستفروش پیر هندی تبار نشسته است، همان عمامه معروف بر سر و کتابی در دست برای خواندن. باید کتابی مذهبی باشد چرا که پیرمرد هنگام خواندن خود را تکان میدهد و دستی به ریش های بلند و سفیدش میکشد. دو جوانی که از کنار پیاده رو میگذرند به سراغش میایند و چند دقیقه ای با هم حرف میزنند هندی هستند. در کنار چهارراه 4 جوانی که باید اهل امریکای لاتین باشند منتظر چیزی هستند. یک دختر و پسر آمریکایی که باید معتاد باشند کنار میز دست راست من چرت میزنند، دورتر یک خانواده سیاهپوست با سر و صدا مشغول بحث بر سر موضوعی هستند، میز دست چپی هم توسط مردی اشغال شده با لباس های رنگارنگ عجیب و غریب. با آرامشی که با رنگ های لباسش چندان ارتباطی ندارد قهوه اش را مینوشد و حدس زدن اینکه مال کجاست بسیار دشوار... به خودم میگویم همزیستی این همه آدم های گوناگون در کنار یکدیگر شاید به این دلیل این باشد که هر یک در شبکه انسانی جدا از دیگری زندگی میکند و اختلاط فرهنگی سطحی و بی ریشه است و شاید هم اختلاطی به آن صورت بوجود نمیآید. خیابانهایی که ساختمانهای بلند آن کمتر میگذارند خورشید به سطح خیابان و مردم بتابد فرهنگ ها را هم شاید از هم جدا میکنند. ولی دوستانی که زندگی نیویورکی را تجربه کرده اند میگویند این اختلاط و پذیرش "غیر" بطور واقعی هم وجود دارد هر چند شبکه های قومی و فرهنگی ساختار اصلی فرهنگی شهر را شکل میدهند.

یاد شهر کوچک خودمان میافتم و نگاه مردم به "غریبه". یادم است وقتی کسانی از تهران یا شهر دیگری برای زندگی به سمنان میامد همه محله به آنها بصورت "غریبه" نگاه میکردند و "غیر سمنانی". اگر کسی هم با غیر سمنانی ازدواج میکرد میگفتند "فلانی با غریبه ازدواج کرده" . یا فلانی پسرش را به غیر سمنانی داده". حوالی سال 1350 دولت وقت عراق شماری از عراقی های ایرانی تبار را اخراج کرده بود و چند خانواده ای از این جماعت رانده شده به شهر ما آمده بودند. نگاه مردم به آنها درست مثل کسانی بود که از کره ای دیگر به شهر ما آمده اند...   

شب هنگام برای آغاز کنفرانس به "یل کلوب" رفتم و از آنجا هم دسته جمعی راهی "نیو هون" شدیم. در میان شرکت کنندگان هوشنگ امیر احمدی و مهرانگیز کار و رویا برومند نیز حضور دارند. داوید مناشری (شاید هم منوچهری) یکی از استادان صاحب نام مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه تل آویو هم که ایرانی تبار است و فارسی را بسیار خوب حرف میزند و مینویسد به کنفرانس امده است. داوید حدود 20 سال پیش کتابی بسیار غنی و جالب بزبان انگلیسی نوشته است درباره نقش آموزش در بوجود آمدن ایران مدرن. چند هفته پیش هم او را در دانشگاه آمریکایی پاریس دیده بودم اطلاعاتش درباره ایران دقیق و همه جانبه است.

موضوع کنفرانس درباره ایران است و بیشتر در رابطه با اسرائیل و وضعیت سیاسی کنونی ایران. موضوع نوع برخورد غرب با ایران هم در حاشیه کنفرانس بسیار مطرح است. برخی از شرکت کنندگان، بخصوص آمریکایی ها طرفدار برخورد شدید با ایران بخاطر مسئله پرونده اتمی و تهدید های رئیس جمهور علیه اسرائیل هستند. شرکت کنندگان ایرانی بیشتر در صدد تفاوت گذاشتن میان کشور ایران و سیاست های خاص این یا آن فرد هستند. مهرانگیز کار در حرف های روز اولش گفت که "احمدی نژاد ایران نیست، همانگونه که بوش آمریکا نیست". او در صحبت خصوصی میگوید که امیدوار است بجای پرونده اتمی مسئله وضعیت حقوق مدنی و بشر بیشتر مورد توجه قرار گیرد. هوشنگ امیر احمدی استاد دانشگاه هم که خبر دیدارش با رئیس جمهور در تهران سر و صدای بسیار کرد مخالف هر نوع سیاست مداخله جویانه در ایران است. سخنرانی من حول محتوا و پیام برنامه های درسی ایران و اشکال تبعیض در آنها و از جمله برخورد با اقلیت های مذهبی و یا کشورهای منطقه است. اروین کوتلر دانشگاهی کانادایی و نماینده پارلمان و وزیر سابق دادگستری این کشور برخورد بسیار انتقادی دارد به موضوع گیری های احمدی نژاد و انها را تحریک مستقیم به نژاد کشی میداند. گری گوردن استاد حقوق دانشگاه داکوتای شمالی موضعی کم و بیش مشابه دارد.

دو محقق دانشگاه تل آویو درباره نوع برخورد ایران با پدیده هولوکاست و کشتار یهودیان در جریان جنگ دوم کار کرده اند شواهد و مدارک عینی با استفاده از سخنرانی های رئیس جمهور و یا برنامه های تبلیغاتی تلویزیونی و کنفرانس های ارائه میدهند که بسیار تاسف انگیز و نگران کننده هستند. در برخی برنامه های تلویزیونی ایران آشکار تاریخ جعل می شود همراه با دروغ های شاخدار درباره دروغ بودن نسل کشی در جنگ دوم و یا حوادث دیگر. حرف های احمدی نژاد درباره انتقال یهودی ها از اسرائیل و اینکه گویی پروژه ای دارد دقیق برای بردن آنها به کانادا، آلاسکا و یا اروپا فقط بعد مضحک ندارد. معنای سیاسی این حرف ها در جهان امروز تهدید و تحریک به نسل کشی و برخورد به شهروندان یک کشور به دلیل دینشان است. سیاست های اسرائیل در برابر فلسطینها نمیتواند هیج یک از این برخوردها را توجیه کند. حتی در میان فلسطینی ها که قربانیان اصلی این سیاست ها هستند هم این نظریات وجود ندارد.

در زمان استراحت با چند ایرانی که در کنفرانس حضور دارند بحث می کنیم درباره موضوعات سخنرانان. همگی از سیاست های دولت احمدی نژاد و استراتژی سیاسی منطقه ای ایران شاکی هستند و نگران سرنوشت ایران و زیان هایی که با این سمت گیری ها متوجه کشور ما می شود. یکی از جوان هایی که از خانواده بهایی است و چند سالی است به امریکا آمده با وجودهمه فشارهایی که در آنجا تحمل کرده از لحن خشن یکی از سخنرانان انتقاد میکند و میگوید : "شاید این به خاطر تربیت خانوادگی من باشد. مادرم به ما یاد داده است که حتی در برابر انسانهای بد از همان شیوه ها استفاده نکنیم و با مدارا باشیم."

شب آخر هنگام بازگشت به هتل با مهرانگیز کار درباره محتوای کنفرانس صحبت می کنیم و نوع برخوردها. خانم کار از اینکه همه چیز به پرونده اتمی و یا حرف های ضداسرائیلی رئیس جمهور ربط داده میشود و این دو موضوع با یکدیگر طرح میشوند ناراحت بود. من هم معتقد بودم برخی سخنرانی ها بیشتر سیاسی هستند تا دانشگاهی.

در بحث های حاشیه ای کنفرانس سعی کردم نظرم را برای برخی از شرکت کنندگان توضیح دهم. مشکل ما در منطقه نوعی عدم درک و عدم دیالوگ و سیاست های غلطی است که سال هاست ادامه دارد. آمریکا به نام مبارزه با تروریسم 6 سال است که نیروی نظامی به منطقه آورده است ولی هیچگاه تروریسم تا این اندازه در منطقه قوی نبوده است. باید درباره رشد افراطی گری مذهبی در منطقه نگاهی جامع، انتقادی و عینی داشت.  

+++

در حاشیه کنفرانس یل با چند جوان ایرانی بسیار علاقمند به مسائل کشور آشنا شدم که در مرکز اسناد حقوق بشر ایران در نیو هون کار می کنند. اینهم آدرس سایت این مرکز برای بازدید

www.iranhrdc.org

+++

هنگام اقامت در واشنگتن توانستم به سراغ گالری ملی هنر بروم و از دو قسمت شرقی و غربی آن بازدید کنیم. این گالری یکی از مهم ترین موزه های آمریکا در زمینه نقاشی قرن نوزدهم و بیستم است و در کنار نقاشان امریکایی میتوان آثاری از معروفترین نقاشان 150 سال اخیر اروپا مانند ماتیس، پیکاسو، گوگن، مونه و ... را پیدا کرد.

اینهم آدرس موزه برای بازدید از راه دور.

http://www.nga.gov/

 

+++

شماره 26 مجله اروپا-شرق "اورو-اوریان" (Eurorient) به شرایط کنونی ایران اختصاص دارد. مقالات این شماره به رابطه ایران و اسرائیل (ژان لافایه و عطا آیتی)، ایران و سوریه (مصری فکی)، ایران و فلسطین (میشل ماکینسکی)، اعراب و ایران (محمد عبدالعظیم)، ایران و روسیه (جمشید اسدی و پالوف)، ایران و غرب (ع هودشتیان) اختصاص دارد. در کنار این موضوعات مربوط به سیاست خارجی ایران مطلبی از داوید روگولت رز چاپ شده درباره اقلیت های ایران و نیز مطلبی از خود من درباره اسلامی کردن کردن مدارس ایران در سال های پس از انقلاب.







+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |



درد دستی که چند هفته ای است بسراغم آمده است سبب صرفه جویی در تایپ مطالب شده و نوشته های فارسی منهم سرنوشتی همانند بقیه کارها پیدا کرده اند. وسط این همه کار و تعهد نوشتنی برای این و آن، دست درد خلاصه همه برنامه ها را بهم زده است.

+++

چند روز پیش سایت یک انجمن فرانسوی دفاع از لائیسیته برای من مانند بقیه مشترکین پیام کوتاهی فرستاد برای اعلام پخش فیلم پرسر و صدای "فتنه" ساخته یک نماینده مجلس هلند که به نوشته برخی روزنامه های اینجا تمایلات راست افراطی دارد. در یادداشت کوتاه همراه لینک فیلم نوشته شده بود که این اقدام را انجمن بدون تفسیر و در جهت احترام به آزادی بیان انجام میدهد. منهم که پیشتر نتواسته بودم این فیلم را ببینم با کنجکاوی لینک را فعال کردم و آنرا دیدم. با دیدن فیلم 15 دقیقه ای حسابی به فکر فرو رفتم. راستش هم غمگین بودم و هم عصبانی. از انجا که سعی میکنم در حال عصبانیت دست به واکنش نزنم ترجیح دادم یکی دو ساعتی پیرامون این فیلم و حوادثی و مسائل طرح شده در آن فکر کنم. از نظر من فیلم جز مونتاژ چند صحنه و کنار هم گذاشتن مسائلی که بهم ربط ندارند چیز دیگری نداشت. فیلم با آیاتی از قران را که در آن بقیه ادیان و کفار و دشمنان مورد انتقاد و حمله قرار می گیرند را در کنار صحنه های مربوط به 11 سپتامبر در نیویورک، 11 مارس در مادرید و یا ترور فیلم ساز هلندی توسط اسلام گرایان قرار می دهد و این گونه نتیجه می گیرد که خشنونت اسلام گرایان از متون قران میاید. برای تقویت این تحلیل گفته های فعالین اسلامگرا در مساجد و پای منبرها درباره ضرورت مبارزه با دشمن و فضیلت خشونت هم اضافه شده است. از نظر من فیلم نه از نظر تکنیکی قابل توجه است و نه هنری. پیام فیلم بیشتر بیان تنفر و بیزاری بخشی از افکار عمومی اروپاست از اسلام و مسلمانان و نه چیزی بیشتر. در برخی از صحنه ها حتی میتوان رد پای نژاد پرستانه را در آن دید.

بعد از سه ساعت  پای کامپیوتر خودم نشستم و پیامی را به مسئول انجمن فرستادم به این مضمون :

- "من از مشارکت این انجمن فرانسوی در پخش فیلم متاسفم. این فیلم به جنگ تمدن ها باور دارد و نه اسلام گرایان که یک تمدن و صدها میلیون انسانی را نشانه می گیرد که ربطی به حوادث خشونت آمیز فیلم ندارند. برای من لائیسته یک مذهب نیست. لائیسته بیش از هر چیز یک اصل و ارزش انسانی است که در پی شکل دادن به جامعه ای است که در آن مذاهب بطور مسالمت آمیز با یکدیگر همزیستی کنند و امر حکومت و قانون و جامعه مدنی بر اساس مقررات عرفی حل و فصل شود و نه قواعد و باورهای دینی. لائیسیه طرفدار جنگ با مذهب نیست. اولین پیام لائیسته تحمل و مدارا و احترام به باورهای انسانهاست. این فیلم نگاهی نژاد پرستانه دارد و با بزرگ کردن حضور مسلمانان در اروپا در عمل خواهان اخراج آنهاست"

مسئول روابط عمومی انجمن که گویی مثل من دچار بی خوابی شده بود چند لحظه بعد پاسخی به این مضمون برایم فرستاد :

- " از پیام شما بسیار تعجب کردم. به مقاله آقای محمد ... مسلمان (اهل الجزایر) نگاه کنید که نظری عکس شما را دارد. اینکه شما فیلم را ضد اسلامی و یا نژادپرستانه میدانید مایه تعجب است"

جواب سرسری مخاطب سبب شد درد دست را فراموش کنم. آنچه را که می خوانید ادامه این گفت و گوی اینترنتی است :

- من فردی لائیک هستم و خود را مسلمان به حساب نمیاورم ولی با پیام این فیلم هم بسیار مخالفم. در همه متون مقدس شما میتوانید نکات بشدت منفی را پیدا کنید. اما این نکات منفی در متون نیستند که معنای اجتماعی دین را منعکس میکنند بلکه نوع پراتیک و برداشت مذهبی نقش اصلی را جامعه پذیری دینی بازی میکنند. کافیست به تحول مسیحیت در 5 یا 6 قرن گذشته و یا پراتیک انکیزیسیون در اروپا مراجعه کنید خواهید دید که نوع خشنونت تجربه شده در مسیحیت اروپایی رابطه کمی با پیام مسیح و متون دارد...

- شما چگونه خود را لائیک و مخالف افراطی گری مذهبی میدانید و با افشاگری های این فیلم مخالفید ؟

- من به دلیل نادرستی عمیق پیام فیلم با آن مخالفم. اگر فیلم برای مسلمانان و پیشرفت فکر لائیک در میان مسلمانان ساخته شده است، سازنده بکلی راه اشتباه را در پیش گرفته است چراکه این فیلم بیش از آنکه پرسشگر و آموزنده باشد تحریک آمیز و نادرست است. اگر فیلم برای غیر مسلمانان ساخته شده در اینصورت جز تنفر و بدبینی از همه مسلمانان چه چیزی از فیلم فهمیده میشود. در فیلم از رشد سرسام آور شمار مسلمانان در اروپا سخن می رود. میدانید که امثال منهم که لائیک هستیم هم جز همین آمار مسلمانان به حساب آمده ایم. چراکه مرجع فیلم برای جمعیت مسلمان اروپا فقط کشور مبدا مهاجرت است. من و دیگر مهاجرانی که به جامعه باز و لائیک و جدایی دین با نهادهای سیاسی و رسمی جامعه باور داریم  هم فقط به خاطر محل تولدمان در آمار در شمار انسان های بالقوه خطرناک اروپا به حساب آمده ایم. وانگهی چند درصد مسلمانان معتقد اروپا با تزهای اسلام گرایان افراطی فیلم موافقت دارند ؟ این فیلم حس نفرت دوجانبه در میان مردم و تمدن ها را دامن میزند. فکر کنید فرانسوی که امشب این فیلم را دیده فردا به من و دیگران چگونه خواهد نگریست. آیا او در چهره هر یک از ما یک افراطی بالقوه نمیبیند ؟

- بنظر میرسد شما پارانوی نژادپرستانه دارید و هر انتقادی از اسلام را به اسلام ستیزی و خارجی ستیزی ربط می دهید...

- چگونه از حرف های من این برداشت را کرده اید. خود من مطالب متعددی در مجلات دانشگاهی در نقد اسلام گرایی و انتقاد از افراطی گری مذهبی و جوهر غیر دمکراتیک نظرات و سیاست های آنها نوشته ام بنابراین من با نقد مختلف نیستم. من با تحریف و افراطی گری در برابر افراطی گری مخالفم. جواب افراطی گری را نباید با روش های خودشان داد. لائیسته باید به ارزش های خود در نقد مذهب پایبند بماند. فکر کنید اگر یک مسلمان افراطی فیلمی درباره امریکا بسازد با کشته های عراقی در خیابانها، بمباران های اشتباه، بدن های تکه پاره شده، بچه های گلوله خورده و بعد هم سخنرانی های بوش و تونی بلر را درباره دمکراسی با آنها قاطی کند و چند بار هم ژرژ بوش را در کلیسا در حال عبادت نشان دهد و یا دیدار با پاپ. پیام این فیلم این است که دموکراسی و حقوق بشر و مسیحیت معنایی جز قتل و بمباران و سیه روزی نمی دهند. اینکار را همین حالا گاه تلویزیون های منطقه می کنند. آیا از نظر نوع برخورد تفاوتی میان فیلم فتنه و فیلم فرضی من وجود دارد ؟ آیا هر دو فیلم از یک روش برای نگاه یکسویه و تقلیلی به دنیا استفاده نمی کنند؟ آیا شما بنام آزادی بیان این فیلم را پخش می کنید ؟ یاچرا  

- شما آیا قبول ندارید که افراطی گری یک خطر است ؟ چرا همه چیز را با اسلام ستیزی ربط می دهید.

- من قبول دارم که افراطی گری نه تنها در اسلام که در همه مذاهب خطری برای مدرنیته، انسان و دمکراسی است. من معتقدم که دخالت مذهب (و نه احزاب مذهبی) در سیاست و امور عرفی جامعه را به قهقرا می برد. ولی فیلم چه ربطی به این موضوع دارد. اگر پیام فیلم واقعی باشد باید برای این دنیا نگران بود یعنی فکر کنید اگر قرار بود صدها میلیون نفر با خواندن قران مثل حماس یا القاعده به دنیا نگاه کنند آنوقت چه اتفاقی می افتد ؟

- به نظر من پیام فیلم چیزی نیست که شما می گوید. فیلم ضد مسلمانان نیست. فیلم گفتمان خشونت در اسلام را ریشه یابی میکند. اینکار چه ربطی به حس تنفر و نژاد پرستی دارد...

- گاه به نظرم میرسد ما درباره یک فیلم صحبت نمی کنیم، در جامعه مشترکی بسر نمی بریم و حوادث یکسانی را زندگی نمی کنیم. شما طوری صحبت می کنید که گویی این فیلم برای ساکنان کره مریخ ساخته اند. اگر اجازه می دهید بحث را کوتاه کنیم. بنام همان آزادی بیانی که فیلم را پخش می کنید نظرات مرا هم به همراه تاسف عمیقم از این تصمیم در سایت منعکس کنید.

- متاسفم. فکر میکنم میان ما سوء تفاهم بوجود آمده است. نظرات شما در سایت منعکس خواهد شد.

- تشکر میکنم. سوء تفاهمی در کار نیست. ما دو درک از لائیسته و دمکراسی داریم. برای من ابزاری که برای رسیدن به هدفهایمان انتخاب می کنیم هم مهم هستند. لائیسیته یک مذهب و ایدئولوژی جدید نیست. 

+++

سفر کوتاه به کلرمون فران در قلب فرانسه برای شرکت در یک کنفرانس دانشگاهی بهانه ای شد برای گشت و گذار سریع در این منطقه آتش فشانی (البته خاموش) و سرسبز. در این سفر مهمان همکار دانشگاهی خودم هستم که به اتفاق خانواده اش در روستایی کوچک بنام "کرس" در 14 کیلومتری شهر زندگی می کند. یکی از دیدنی های این منطقه کلیساهای با سبک معماری رومن است که به دوره پیش از گوتیک (سبک شبیه کلیسای نونتردام پاریس یا "دوم" در کلن آلمان) مربوط میشوند. کلرمون فران یکی از اولین مناطقی در فرانسه است که شاهد نفوذ مسیحیت از قرن چهارم بود. تعدد کلیساهای با سبک رومن هم بازتاب همین واقعیت تاریخی است. کلیسای رومن دارای سقف کوتاه هستند و در آنها از طاق های کمانی استفاده می شد و دکور بیرونی آنهم ساده و خالی از آذیین هایی است که در سبک گوتیک دیده می شود. روش ساختمانی رومن در عمل محدود بود و امکان ساخت کلیساهای بسیار بزرگ را نمی داد. بعدها از قرن 12 سبک گوتیک بوجود آمد با سقف های ضربی و دکوراسیون بسیار مفصل و باشکوه (مجسمه های متعدد در سر در و درون کلیسا، تصاویر روز قیامت)، نقاشی های ظریف روی تکه های به چسبیده شیشه (ویترای) و شکل بندی جدید درونی (محل نماز، شبستان...).

یکی از روزها هم اختصاص داشت به گردش در طبیعت و راهپیمایی طولانی در میان تپه های بلند آتشفشانی در کنار میزبانان ورزشکار. مقصد نهایی ما دریاچه کوچکی بود بنام "شامبون" در لابلای کوه ها و جنگل های انبوه منطقه.

همکار من اصل لبنانی دارد. پدرش مسیحیی و لبنانی است که 50 سال پیش به فرانسه مهاجرت کرده و همسری فرانسوی دارد. تونی پدر همکارم هم پژوهش گر در دانشگاه در رشته شیمی است. پیرمردی با انرژی و شوق بی پایان که در همان ده زندگی می کند. شب هنگام، در خانه اش که بر بلندترین نقطه تپه مشرف به دره ای عظیم و گسترده سرسبز بنا شده با هم چند ساعتی صحبت کردیم درباره لبنان و ایران و منطقه. به قول شاملو فانوس خانه دلش هنوز پس از 50 سال در شرق خیالی می سوزد. خیام و حافظ و مولوی را بخوبی می شناسد، همینطور تاریخ و سیاست ایران را. شیفته عرفان شرقی است. برایش میگوین برای بسیاری تاریخ شناسان عرفان نوع اسلام مسیحیی شده و یا مسیحیت اسلامی شده است. برایم میگوید در این ده بندرت می شود کسی را برای زدن این حرف ها پیدا کرد. می گویم در عوض طبیعت به این زیبایی دارید و مردمانی که ساده و دوست داشتنی هستند در گوشه و کنار ده.

ده نشینی برای بسیاری در فرانسه به سبک جدید زندگی تبدیل شده است. ده امروز ارتباط کمی با تصویری دارد که در ذهن ما از ده وجود دارد. تلویزیون، اینترنت و سایر وسایل پیشرفته فاصله بخش "مدرن" شهر با ده را کاهش داده است. اقتصاد و شیوه زندگی روستایی هم دچار دگرگونی شده است. روستانشینان جدید تحصیل کرده های شهری هستند که از شلوغی و آلودگی و روابط سرد انسانی می گریزند و به طبیعت و محیط انسانی صمیمی و ساده روی می اورند. آنتونی پسر 8 ساله همکارم می تواند هر کسی را که در ده می بیند با نامش صدا کند و خانه اش را هم بهم نشان دهد. ورونیک همسایه را 4 سال پیش در مراکش در جریان یک کنگره دانشگاهی دیده بودم. او امروز کارش را در شهر کنار گذاشته، گیاهان طبی با روش طبیعی بدون استفاده از کود و یا مواد شیمیایی تولید می کند. آخر شب معجونی به خوردمان میدهد از عصاره گیاهان و میگوید برای آرامش جسمی خوب است.  سری به خانه بزرگش میزنم که محل کارش نیز هست. به من می گوید که فلسفه زندگیش عوض شده و برایش کیفیت و نیز حفاظت از میراث گذشته که همین زمین و آب و جنگل هستند به ارزش های اصلی تبدیل شده اند...    


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:4 توسط - سعید پیوندی saeed paivandi |