تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

امروز هنگام مرتب کردن یادداشت ها و نوشته های پراکنده در جعبه مخصوص اینکار چشمم به تکه کاغذی افتاد که 19 سال پیش در جریان یک گفتگوی دوستانه با عبدالله با هم نوشته بودیم همراه چند طرح پراکنده و تعدادی کلمات و اصطلاحاتی که در آن دیدار میان ما رد و بدل شده بودند. این در حقیقت اخرین دیدار ما بود پیش از حادثه خودکشی او که چند هفته بعد اتفاق افتاد.
قرار ما در محله سن میشل پاریس بود و غروبی در پی تظاهرات دانشجویی وسیعی علیه پروژه دولت درباره دانشگاه ها که تمام روز ادامه پیدا کرده بود. از کنار مترو ساعتی میان چند هزار دانشجویی که در پایان تظاهرات روزانه حاضر به ترک محله تاریخی دانشگاه های پاریس نبودند پرسه زدیم، با چند نفر بحث کردیم، کنار جمع های کوچکی که با رقص و آواز به شیوه خود حرکت اعتراضی را ادامه میدادند ماندیم و بعد هم با رفتیم به کافه ای که کنار بلوار سن میشل وسن قرار دارد.
عبدالله دوست دوران دبستانی من در سمنان بود. هر دو ما به دبستان مهران میرفتیم و با چند نفر دیگر از دوستان آن زمان جمع دوستانه پر و پا قرصی داشتیم. مرگ پدر عبدالله باعث شده بود همبستگی گروه ما بیشتر شود. یک مینی اعتصاب هم وقتی کلاس پنجم بودیم راه انداخته بودیم. داستان هم این بود که ما به نوع برخورد تبعیض آمیز رئیس دبستان آقای قوام اعتراض داشتیم. پسر فرماندار شهر و دادستان در کلاس ما بودند و آنها نه تنها از احترام بیشتری برخودار بودند بلکه حتی از نظر درسی هم به آنها کمک و لطف زیادی میشد. من و عبدالله و یکی دو نفر دیگر از بچه مثبت ها و درس خوانهای کلاس از اینکه رقابت ما با اینها عادلانه نیست حسابی دلخور بودیم و این تجربه را نوعی تحقیر هم تلقی میکردیم. به پیشنهاد ما بچه ها از رفتن سر کلاس خوداری کردند و صف ما به سمت بیرون مدرسه حرکت کرد. علت واکنش ما هم شایعه دادن سئولات امتحان ریاضی به این دو نفر بود. این کار ما با برخورد سخت مدیر روبرو شد و من و عبدالله چند سیلی جانانه از آقای قوام دریافت کردیم و ایشان هم برافروخته و عصانی بما گفت که این حرکت بدون مجازات نمی ماند و مدرسه ترتیب محاکمه ما را خواهد داد. روز بعد هم ما را سر صف اوردند و گفتند که با وجود مجازات سختی که میبایست تحمل میکردیم بخاطر پادرمیانی والدین مورد بخشش موقت قرار گرفتیم. با پایان دوره دبستان و اخذ آنچه که در آن زمان تصدیق شش ابتدایی (دوره ابتدایی پیش از اجرای نظام جدید در دهه 50 شمسی 6 سال بطول میکشید) نامیده میشد عبدالله بکلی غیبش زده بود و من فقط میدانستم که خانواده آنها که از مادر و برادرش تشکیل شده بود به تهران کوچ کرده اند. این جدایی و رفتن ناگهانی و بی خبر از سمنان و محله ناسار برایم همیشه بصورت معمایی باقی مانده بود. ما سال ها از یکدیگر بی خبر بودیم تا اینکه 14 سال بعد در پاریس بار دیگر همدیگر را ملاقات کردیم. او در رشته روانشناسی درس میخواند و از طریق دوست مشترکی همدیگر را پیدا کرده بودیم. در اولین دیدار به نظرم آمد عبدالله هیچ تغییری نکرده. چون گذشته ریز اندام با چشمان نافذی که به حضور او در جمع جلوه خاصی میداد. هر چند دیگر از شر و شور مدرسه مهران و ناسار خبری نبود و عبدالله به جوانی ساکت و کم حرف تبدیل شده بود. چند بار همدیگر را در جمع و یا در زمانی کوتاه دیده بودیم. هدف قرار آن روز ما هم حرف زدن از گذشته ها و سفری به باغ خاطره ها بود و سخن گفتن از خاطرات مشترک. من میخواستم از این فرصت استفاده کنم و داستان ناپدید شدن ناگهانی او و خانوده اش و سفر بی خبر به تهران را هم بپرسم.
عبدالله در راه کافه پل سن میشل با خنده از اعتصاب دبستان مهران و ترس ما از برخورد آقای قوام صحبت میکرد...
- ببین این جوانها را و آزادی آنها در برخورد با نمادهای قدرت در جامعه. براحتی میتوانند هر مقامی را خطاب قرار دهند. کسی هم به سراغشان نمی آید. یاددت هست وقتی با صف از مدرسه بیرون رفتیم قوام با چه خشمی به سراغ ما آمد...
به او یاداوری کردم که هر دو از اعدام شدن میترسیدیم چون بما گفته بودند که کار ما ضد امنیتی بوده و ما باید مجازات میشدیم. عبدالله حرفم را ادامه میدهد و میگوید
- وقتی ما را کنار تیر فلزی که بالای اون پرچم بود بردند با خودم گفتم حالا نکنه شوخی شوخی ما را اعدام کنند...
حرف زدن درباره این حادثه زمینه را برای پرسش من فراهم کرد. از او پرسیدم که چرا بطور ناگهانی از سمنان رفتند و چرا هیچوقت با بچه های مدرسه تماس نگرفت.
عبدالله به قهوه های رو میز خیره شد و مدتی سکوت کرد. سرش را بآرامی تکان میدهد و من از بالای عینکش میدیدم که چشمانش را تقریبا بسته است. در برابر سکوت او میگویم که اگر برایش بازگویی این داستان به هر دلیلی مشکل است میتوانیم از آن بگذیریم و درباره چیز دیگری حرف بزنیم.
عبدالله بدون آنکه سرش را بلند کند پاسخ داد که نه خود او هم ترجیح میدهد درباره آن حرف بزند...
ناتمام
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:46  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز نازی عظیما از رادیو آزادی تلفن کرد خبری داشت درباره دستور رئیس جمهور مربوط به واگذاری دبیرستان البرز به دانشگاه امیر کبیر. این دو مرکز آموزشی همسایه دیوار به دیوار هم هستند. مصاحبه با نازی عظیما مرا به بازخوانی تاریخ این موسسه آموزشی قدیمی کشاند و سیر و سفری به درون تجربه 5 ساله خود من به عنوان دبیر دبیرستان البرز در سال های 1358 تا 1363.
دبیرستان البرز در سال 1252 شمسی یعنی 1873 میلادی(21 سال پس از افتتاح دارالفنون اولین موسسه آموزشی مدرن ایران)، توسط مبلغین مذهبی آمریکایی در تهران به عنوان یک مدرسه ابتدایی تأسیس شد. مبلغین مسیحی با اجازه محمد شاه قاجار از سال 1834 به ایران وارد شدند و بیشتر در مناطق مسیحی نشین مانند آذربایجان و یا اصفهان فعالیت میکردند. اولین مدرسه مبلغین مسیحی را هم کشیشی بنام پرکینز در این سال بنیاد گذاشت. مدارس مبلغین مسیحی که اولین موسسات آموزشی مدرن به شمار میرفتند با آنکه بیشتر به اقلیت های مذهبی اختصاص داشتند با این همه گاهی بچه های خانواده های مسلمان را هم میپذیرفتند.
فعالیت های آموزشی البرز در سال ۱۸۹۸ شمسی با ورود دکتر ساموئل مارتین جردن به عنوان مدیربه طرزی چشمگیر افزایش یافت و البرز که در آن زمان کالج آمریکایی‌ها نامیده میشد توانست بسرعت در شمار بهترین مدارس ایران قرار گیرد.جردن در دوره مسئولیت 40 ساله خویش اصلاحات اساسی آموزشی و مدیریتی دست زد و از جمله دوره دبیرستانی را به فعالیت های مدرسه افزود. مدیریت کالج امریکایی ها یا البرز از سال 1320 یا 1941 به ایرانی ها سپرده شد و از سال ۱۳۲۴ خورشیدی با انتصاب دکتر محمد علی مجتهدی، استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران به سمت مدیر دبیرستان البرز دوره ای تازه از فعالیت ها این موسسه آغاز شد. در مدت ۳۴ سال مدیریت دکتر مجتهدی دبیرستان البرز شاهد درخشان‌ترین دورهٔ حیات خود بود و صدها تن از بهترین شخصیت های فرهنگی و علمی ایران در البرز تربیت شدند. گذشته از این البرز نوعی الگوی آموزشی و مدیریت آموزشی هم بود و تاریخ نظام آموزشی مدرن ایران با فعالیت های این موسسه پیوند خورده است. البرز داری یک بخش شبانه روزی هم بود که در دوره خود تجربه ای منحصر به فرد به شمار میرفت. من بخاطر اقامت یکی از افراد بسیار نزدیک فامیل ما (مهران) در این شبانه روزی من با آن تماس روزمره و دائمی داشتم و با مسائل و فرهنگ خاص بچه های شبانه روزی آشنا شده بودم.
پس از انقلاب به توصیه آقای بهمنیار که معاون دکتر مجتهدی بود به عنوان دبیر در این دبیرستان استخدام شدم و به مدت 5 سال اقتصاد و جامعه شناسی درس دادم. حضور در فضای البرز و ساختمان های قدیمی ان با نوعی حس خاص همراه بود. نوعی زندگی کردن در تاریخ یک تجربه مهم و به یاد ماندنی و لمس فرهنگی که گذشتگان بر جا گذاشته بودند.
با انکه مسئولین آموزشی دوره پس از 1357 تلاش میکردند با آوردن مصنوعی دانش آموزان جنوب شهری از اهمیت مدرسه بکاهند. اما البرز نماد بخشی از تاریخ اموزش ایران باقی ماند.
واگذاری ساختمان این مدرسه به دانشگاه امیر کبیر نوعی پاک کردن بخشی از تاریخ فرهنگی معاصر ایران است. البرز نماد شکل گیری آموزش مدرن و یکی از قدیمی ترین موسسات بجا مانده آموزشی ایران در دوره معاصر به شمار میرود و اگر قرار به تغییر و تبدیلی این محل با روح خاص تاریخیش باشد، ساختمان منحصر به فرد آن بیشتر متناسب است برای موزه شدن تا کلاس هاس درس دانشگاهی که عمر آن از یک سوم البرز هم کمتراست. موزه آموزش مدرن در ایران
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:22  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز دانشجویی از دانشگاه بیت المقدس که برای چند روزی در پاریس است برای ملاقات با من به دانشگاه آمد. موضوع کارش اصلاخ طلبی دینی در ایران است. زبان عربی و فارسی و فرانسه و انگیسی را خوب میداندو بسیاری از کتاب های مربوط به این موضوع را خواننده است. می گوید که در اسرائیل افراد فارسی زبان کم و بیش زیادنند و مثال ریئس جمهور و وزیر دفاع را میزند. بحث ما فقط در حوزه کار دانشگاهی میماند. مشکل او جدا کردن روحانیون و روشنفکران غیر معمم است و چگونگی تشخیص این دو گروه و ویژگی های هر یک. داده هایش وسیع هستند و پسر پرتلاش و علاقه مندی به نظر میرسد. نام چند کتاب و تز مربوط به این موضوع را یادداشت کرد و رفت.
بعد از او خانم با حجاب ایرانی که در دپارتمان دیگری درس میخواند برای مشورت به دفترم آمد فهمیدم که در زمان انتظار کنار دفتر با این دانشجوی اسرائیلی حرف زده است. از من پرسید که آیا من میتوانم رابطه عادی با چنین افرادی داشته باشم. به او پاسخ دادم که چرا این پرسش را میکند. جواب داد که با فهمیدن ملیت اسرائیلی دانشجو حالت تنفر و حتی تهوع به دست داده. برایش توضیح دادم که من با سیاست های اسرائیل در منطقه بسیار مخالفم و نظرم را همه جا بیان میکنم ولی یک دانشجو و یا شهروند اسرائیلی را بصورت انسانی مانند دیگران نگاه میکنم و حتی گاه نظرم در مورد دولت آنها را هم اگر بحثی پیش آید عنوان میکنم. به او میگویم شاید بخشی از این حساسیت او به نوع برخورد همگانی شده در ایران برگردد که همه اسرائیلی ها را صیهونیست میدانند و حتی از کشته شدن افراد بیگناه در بمب گذاری ها و عملیات انتحاری ابراز خوشحالی میکنند. در حالیکه بخش بزرگی از روشنفکران اسرائیلی مخالف سیاست های تجاوزکارانه دولتشان هستند. بهر حال به نظرم نمی آید که او از حرفهای من زیاد قانع شده باشد.
مریم هم کار دوره فوق لیسانسش با عنوان "ایران به این نزدیکی، ایران اینهمه دور" را برایم آورده بود. کاری است در زمینه گرافیک با تصاویر و نوشته های بسیار زیبا و ظریف از آدم های دیروز و امروز و پدیده مهاجرت. جمله ای را از "نامه های فارسی" منتسکیو آورده است که تا حدودی حس مهاجرت و بازگشت به وطن را خلاصه میکند : " حال خوشی ندارم. میخواهم دوباره به کشورم بازگردم. آنجا شاید حالم از این هم بدتر شود. در این میانه چه میتوانم بکنم ؟ "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:36  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز کانال دوم تلویزیون فرانسه در برنامه مربوط به نظرات انتقادی بینندگان به گزارشی اشاره داشت که هفته پیش از این شبکه درباره اعدام یک محکوم در ملاء عام در ایران. من بخاطر سفر به آلمان نتوانسته بودم گزارش را ببینم و از اول هفته چند تن از همکاران از من درباره شرایط اعدام در ایران میپرسیدند که در حقیقت بازتاب همین برنامه بود. بینندگان تلویزیون به پخش این برنامه و تاثیر منفی آن بخاطر خشنونتی که این تصاویر غیر انسانی با خود همراه دارند اعتراض داشتند . این برنامه در هفته 25 سالگی قانون لغو اعدام در فرانسه و همزمان با 10 اکتبر روز جهانی مبارزه با محکومیت اعدام پخش شده است.
مبارزه برای لغو اعدام در جهان در دو دهه اخیر شتاب ویژه ای گرفته و ده ها کشور بویژه در اروپا این محکومیت را بکلی کنار گذاشته اند و بررسی های جامعه شناسانه هم نشان میدهند بر خلاف نظری که در برخی کشورها دال بر امکان افزایش جنایات در صورت لغو اعدام ترویج میشود در اروپا از میان برداشتن این حکم چنین پیامدهایی را نداشته است.
در ایران بحث لغو اعدام ابتدا در سال های 1980 توسط برخی گروه های سیاسی خارج از کشور مطرح شد. در ایران زمانی که آقای باقی اندیشه لغو اعدام را 6 سال پیش به میان کشید با واکنش بسیار منفی محافظه کاران و قوه قضایه روبرو شد و سرنوشتی بهتر از زندان پیدا نکرد و روزنامه ای هم که این حرف ها را چاپ کرده بود بسته شد.
در ایران در کنار مشکل باقی ماندن حکم اعدام باید به شیوه عملی کردن آنهم اشاره کرد که گاه شکلی وحشیانه و ضد تربیتی هم بخود میگیرد. البته در قانون مجازات اسلامی شیوه خاصی برای اعدام ذکر نگردیده است و این حکم به میل قاضی اجرا میشود. این قاضی است که تصمیم می‌گیرد که حکم اعدام به شیوه سنتی یا با شیوه‌های جدید ‏انجام گیرد. قاضی می‌تواند دستور دهد که فرد محکوم به اعدام به دار آويخته شود، تیرباران گردد، سنگسار شود، و یا حتی ‏شیوه خاص خود را ابداع نماید. اگر قاضی رای به شکل خاصی ندهد محکوم به مرگ به شیوه "حلق آویز" اعدام می‌گردد. در سال های اخیر اینجا و آنجا به بهانه "درس عبرت" دادن حلق اویختن با استفاده از جرثقیل متداول شده است و مردم هم برای دیدن این صحنه فجیع به مراسم دعوت با امیشوند. جنین ابتکاری البته در ایران تازگی ندارد. پدرم یک بار در در سن 5 سالگی مرا به دیدن مراسم اعدام قاتلی برده بود کهبه جرم کشتن زنی از محله ما به مرگ محکوم شده بود. صحنه این اعدام هنوز در برابر چشمان من است. هزاران نفری که از سحرگاه برای دیدن حکم گرد آمده بودند، صدای لرزان متهم که در اخرین لحظات زندگی خانواده اش را بخاطر عدم تربیت صحیح نکوهش میکرد و میگفت من از تخم مرغ دزدی به آدم کشی رسیده و کسی نبود که نادرستی این راه به به من نشان دهد. در سال های قبل از انقلاب اعدام در حضور مردم بکلی ممنوع شد ولی بعد از 1357 دوباره این سنت براه افتاد. نکته نگران کننده در ایران آن است که بخش مهمی از افکار عمومی نسبت به ضدانسانی و ضدتربیتی بودن چنین اقداماتی بی تفاوت است و گاه حتی انرا ضروری هم قلمداد میکند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 17:16  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

دو جایزه نوبل امسال به منطقه ما تعلق گرفت و این خبر بسار خوبی برای همه روشنفکران و دانشگاهی ها است. جایزه ادبی نوبل2006 به اورهان پاموک، نويسنده اهل ترکيه، تعلق گرفت. او در چند سال اخیر به خاطر موضع گیری درباره کردها و کشتار تاریخی ارمنی ها مورد بی مهری رهبران کشور خود قرار گرفته بود. پاموک در سال1952 در شهر استانبول، ترکيه، به دنيا آمد و پس از تحصيلات متوسطه، به اصرار اعضای خانواده در رشته معماری دانشکده فنی اين شهر به تحصيل پرداخت. وی پس از مدتی اين دوره را نا تمام رها کرد و به رشته روزنامه نگاری روی آورد و از سال 1974 به نويسندگی حرفه ای پرداخت. وی در جریان سال های بعد جوايز متعدد ادبی را در ترکيه و تعداد ديگری از کشورهای جهان از ان خود کرد. از جمله رمان های وی می توان به "دژ سفيد"، "کتاب سياه"، "زندگی جديد"، "نام من سرخ است" و "برف" اشاره کرد که به زبان های اصلی دنیا ترجمه شده اند. نوشته های پاموک بازتاب تجربه فرهنگی و اجتماعی خود وی است که در جامعه ای در حال گذارو سرگردان میان گذشته و حال، سنت و مدرنیته بسر میبرد به موضوعاتي همچون تغييرات فرهنگي، بحران‌هاي هويتي، غرب و شرق، سنت و مدرنيته و غيره مي‌پردازند. وی در سال 2003 با كسب جايزه‌ي ايمپك ايرلند به‌خاط كتاب "نام من قرمز است"، و پس از آن جايزه‌ي صلح بازار كتاب آلمان در نمايشگاه بين‌المللي كتاب فرانكفورت در سال 2005 و سپس جايزه‌ي مديسي فرانسه كه به‌خاطر كتاب "برف" به او تعلق گرفت، به شهرتي جهاني دست يافت. زمانی که پاموک بخاطر "توهین" به مردم ترکیه محاکمه میشد گفته بود: كسي كه مثل من در كشوري زندگي مي‌كند كه براي پاشادهان، قديس‌ها و پليس‌ها احترام قايل‌اند، اما از احترام به نويسندگان‌شان پرهيز مي‌كنند و اجازه مي‌دهند آن‌ها ساليان دراز را در دادگاه‌ها و زندان‌ها بگذرانند، جاي تعجب نمي‌ماند اگر روانه‌ي دادگاه شوم. اكنون مي‌فهمم كه چرا دوستانم به من با لبخند مي‌گويند، بالأخره تو نويسنده‌ي حقيقي تركيه شدي.
كميته نوبل همچنین جايزه صلح امسال را به پرفسور محمد يونس بخاطر تلاشهايش براى «توسعه اجتماعى و اقتصادى اقشار پائينى جامعه» اهدا كرد. «بانك روستائى» كه محمد يونس بنياد گذاشته است موفق شده با دادن وام هاى كوچك به ميليونها انسان در بنگلادش و ساير نقاط جهان در بهبود شرايط زندگى آنها تاثير گذار باشد. وی که در سال 1974 در پی اتمام تحصیلش از امریکا به کشورش آمد در تجربه عملی خود تلاش کرد راهی برای نجات هموطنان تهیدیست خود بویژه در روستاها پیدا کند. او درباره تجربه خود میگوید که سفر من به روستاها و مناطق دورافتاده و تماس با مردم به من نشان دادند که درس ها و تئوری های من در دانشگاه با واقعیت های همخوانی ندارند. بانك روستا بيش از ۴ ميليارد يورو وام كوچك در اختيار نيازمندان قرار داده است كه تقريبا ۹۹ درصد اين وام‌ها بازپرداخت می‌شود. پروفسور يونس می‌گويد: «بانك روستا به بانك فقرا شهرت يافته، اما ما با غرور می‌گوئيم نمى‌خواهيم بانك فقرا باقى بمانيم و می‌خواهيم قدم به قدم، به بانك فقراى سابق تبديل شويم. هدف ما اين است كسى كه فقير و عضو بانك ماست، قدم به قدم، به رفاه دست يابد».
دادن جایزه نوبل صلح به محمد یونس پیام آشکاری برای دنیای امروز و فردای ما دارد : بدون غلبه بر فقر و توسعه نیافتگی نمی توان به دمکراسی، حقوق بشر و صلح پایدار دست یافت.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:7  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

نمایش فیلم مستند " حقیقت آزار دهنده" که به ابتکار آل گور معاون رئیس جمهور سابق امریکا که به مسئله گرم شدن آب و هوای کره زمین اختصاص دارد یک حادثه مهم در زمینه دفاع از محیط زیست به شمار میرود. امریکا بزرگترین کشور آلوده کننده محیط زیست بویژه در آنچه که به تولید گازهای گلخانه ای مربوط میشود است و اتوموبیل ها و صننایع امریکایی در بوجود آوردن این وضعیت نقش اصلی را بازی میکنند. ال گور در این فیلم به پیامدهای هولناک این پدیده در زمینه ذوب شدن یخ های قطبی، خشک شدن دریاچه ها در قاره های مختلف بویژه در مناطق کم اب و گرم و بالا آمدن آب اقیانوس ها و افزایش شمار طوفان های بزرگ دریایی ... اشاره میکند. هدف این فیلم بیدار و حساس کردن افکار عمومی امریکا و جهان و فشار به رهبران سیاسی برای دست زدن به اقدامات اساسی و پیشگرانه است. این اولین باری نیست که موضوع فاجعه اکولوژیکی در صدر اخبار قرار میگیرد. اهمیت این فیلم بخاطر این است که یک چهره مهم سیاسی کشوری که از پذیرش مسئولیت خود سرباز میزند در این راه پیشقدم شده است. امریکا تا کنون از امضای پیمان معرف کیوتو که در سال 1997 تدوین شد و هدف آن کاهش تولید گازهای گلخانه ای است سرباز میزند. بهانه امریکا برای عدم امضای این پیمان هزینه ها و زیان های اقتصادی ناشی از محدود کردن تولید گازهای گلخانه ای و یا استفاده از اتوموبیل است. آل گور از جمله کسانی بود که در شکل گیری این پیمان نقش مهمی بازی کرده بود.
ایران به دلیل شرایط خاص اب و هوایی خود و قرار گرفتن در منطقه ای خشک بطور مستقیم در برابر این تهدید قرار دارد. در سال های گذشته مسائل سیاسی اجازه ندادند که مشکلات زیست محیطی ایران در مرکز توجه قرار گیرند. ولی از لابلای مطالب رسانه ها هر روزه میتوان خبرهایی درباره خشک شدن دریاچه های کوچک، محدود شدن پوشش های گیاهی و از بین رفتن جنگلها، الودگی اب های ساحلی و نابودی اکو سیستم دریاچه ارومیه را پیدا کرد. آخرین این خبرهای نگران کننده احداث بزرگراه شمال است که به نابودی بخشی از جنگل های کمیاب شمال ایران منجر خواهد شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:58  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سال تحصیلی دانشگاهی امروز شروع شد. من برای جلسه ای پیرامون رشته های جدیدی که از سال 2008 باید آغاز بکار کنند به دانشگاه رفتم.
بعد از جلسه میترا با اطلاع قبلی به اتاق کار من آمد برای دادن گزارشی از سفر چند ماهه پژوهشی به ایران. موضوع کارش انگیزه های دانشجویان دختر در ایران در تحصیلات عالی و انتخاب رشته است. این کار تحققی در صدد است تا برخورد و رفتار و ذهنیت دختران دانشجو در مورد آینده شغلی شان را مورد بررسی قرار دهد. میترا پیش از رفتن طرحی را ارائه کرده بود برای مصاحبه با شش گروه دختر دانشجو در رشته های پزشکی، اقتصاد و بازرگانی، علوم انسانی، ادبیات، هنر و علوم پایه.
از میترا درباره سفر ایران و کارش میپرسم. پاسخ میدهد که کار پژوهشی کم و بیش خوب پیش رفته و مصاحبه ها انجام شده اند ولی کار پیاده کردن آنها روی کاغذ به کندی جلو میرود. حس کردم تمرکز همیشگی و شور و شوق گذشته را ندارد. نگاه و صدایی خسته و بی حوصله. برایم کمی عجیب است چرا که او را در 4 سال گذشته همیشه پر از امید و شور کار یادگرفتن دیده بودم. درسش در فرانسه را در پی یک وقفه حدود 10 ساله دوباره از سر گرفته همیشه میگوید که دوست دارد در زمینه جامعه شناسی بطور حرفه ای کار کند.
از او میپرسا آیا مشکلی در کار پیش امده است. بدون انکه سرش را از روی یادداشت هایش بلند کند میگوید
- مشکل کاری پیش نیامده اما ...
- اما چی ؟
- اگر بشود میخواهم مدتی کار پایان نامه را کنار بگذارم، چند هفته و شاید چند ماه
- میتوانم دلیلش را بدانم اگر مایل نیستید در موردش حرف نمی زنیم .
میترا سکوت میکند. میندانم که مشکلات خانوادگی دارد و در حال طلاق گرفتن از شوهری است که سه سال است جدا از او زندگی میکند. یکبار بهم گفته بود که اختلافات فرهنگی و دنیای متفاوت شوهرش دلیل این جداسری است. به گفته او شوهرش پسری مهربان از خانواده بازاری است و در پاریس و یا در ایران تجارت میکند.
پس از مکث چند ثانیه ای میترا از من پرسد آیا چند دقیقه ای برای شنیدن حرفهایش وقت دارم یا خیر. بهش میگویم که میتواند راحت باشد و حرفش را بزند.
- من در این سفر پژوهشی دنبال کار اداری مربوط به طلاق هم بودم. شوهر رسمی من حاضر به حضور در دادگاه نیست و من میبایست پرونده ای برای تفاضای یکطرفه طلاق در دادگاه میگذاشتم. حضور ما در خارج کار را پیچیده میکند. فکر میکردم کار دشواری نباشد و بدون وکیل بشود مسئله را خاتمه داد. قاضی را یکی از افراد خانواده معرفی کرده بود. او هم با روی باز مرا پذیرفت و قول رسیدگی سریع به پرونده را داد. من در یکسال گذشته همه مدارکی را که دادگاه میخواست در اختیار آنها گذاشتم. اینبار که با حاج آقا قاضی دادگاه تماس گرفتم اعلام کرد که کار تقریبا تمام شده و بزودی حکم صادر میشود. در پایان مکالمه از من خواست قراری با او بگذارم بیرون دادگاه برای یک موضوع خصوصی. اولش از این پیشنهاد کمی تعجب کردم. بعدش هم به خودم گفتم شاید موضوع خاصی باشد شاید هم طرف پولی میخواهد. از او پرسیدم در صورت امکان موضوع قرار را هم به من بگوید. با خنده گفت "گپ دوستانه". چاره ای جز قبول پیشنهاد نداشتم. از من پرسید کجا راحت تر هستم. منهم پیشنهاد کردم یک کافی نت در نزدیکی میدان ونک. ایشان هم بدون مکث قبول کرد. پیش از قرار با خودم ساعت ها فکر کردم که با من جه کاری میتواند داشته باشد. آشنایی او با یکی از خویشاوندان باعث میشد فکر کنم که شاید مسئله مهمی نیست.
روز قرار حاجی با لباس معمولی سر قرار امد. اولش او را بجا نیاوردم. از من از پاریس پرسید و نوع زندگی و داوری مردم فرانسه درباره ایران. ازم خواست برایش از زندگی خودم در پاریس بگویم. بعدش هم درباره جوانها و سرگرمی ها و آزادی ها. بمن توضیح داد که پرونده طلاق من پیچیده است و میتوانسته سال ها طول بکشد. بعد این مقدمه طولانی و با کمی مکث حاج آقا گفت راستش هدف از این دیدار این است که برایم دعوت نامه ای از فرانسه بفرستید. نفسی به راحتی کشیدم و گفتم با موقعیت من و وضعیت شغلی کنونی کمی مشکل است. حاجی با خونسردی به من گفت که از طریق آشناهای پاریسی باید تربیت این کار را بدهم. بعدش هم گفت که البته میخواهد میهمان من باشد و پاریس را با من ببیند. بهش گفتم که اتاق کوچک 10 متری من در حومه پاریس جایی برای مهمان ندارد. با خنده جواب داد که خانم ما به سختی عادت داریم و در کنار شما این مشکلات به راحتی فراموش میشوند. اولش سعی کردم خودم را به خنگی بزنم ولی حرف های حاجی بسیار روشن بودند. ایشان میخواهند دو هفته برای گردش به پاریس بیایند و بنده هم صیغه ایشان بشوم و "عروس" شهرهای دنیا را به او نشان دهم. در مقابل واکنش منفی من هم با پوزخندی گفت : فکر میکردم دخترهای پاریسی از این ها بازتر باشند شما که میگوید مجرد هستید چه منعی برای اینکار وجود دارد.
نمی دانستم با خشم خودم چکار کنم. چه جوابی بدهم. با بغض نگاهش کردم. میتوانستم از نگاهش بخوانم که یک دختر طلاق گرفته ایرانی 35 ساله در پاریس بطور طبیعی باید براحتی پیشنهاداتی از این دست را بپذیرد.
- خوب بعد چی شد ؟
- هیچی، حاجی موقع خداحافظی با پررویی بهم گفت منتظر جواب و یا بهتر بگویم دعوت نامه است. منهم در این فاصله با وکیلی تماس گرفته ام و منتظر پاسخ او هستم.
- خوب حالا میخواهید چکار کنید ؟
- نمیدونم واقعا گیجم ولی دیگر از موضوع کار قبلی خودم خوشم نمی آید. دیگه باهاش حال نمی کنم. یعنی همه چیز را بردم زیر علامت سئوال. حتی ایرانی بودن خودم را. حس میکنم که من در سطح جامعه میمانم و راهی به زیرزمین های پیچ در پیچ و مخوف ان ندارم. دستم به کار نمیره. میخوانم برم سراغ زنهایی که مثل من قربانی مردان قوه قضایه بودند و با آنها مصاحبه کنم. آخه این موضوع دختران دانشجو به چه دردی در این دنیا میخوره...
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 0:32  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

از زمان اعلام عدم ثبت نام دانشجویان "ستاره دار" و احضار آنها به گزینش وزارت علوم گفته های ضد و نقیض درباره این اقدام ادامه دارد. خود وزیر در قبال پاسخگويي به چرايي عدم ثبت‌نام برخي از دانشجويان راه تکذیب از بیخ وبن این ماجرا را انتخاب کرده است. محمد مهدي زاهدي وزير علوم و تحقيقات و فناوري شايعه جلوگيري از ثبت نام برخي دانشجويان فعال سياسي را دروغ محض دانسته و ضمن گلايه از رسانه‌هايي كه به "دروغ پردازي" دراين زمينه متوسل شده‌اند،گفته است که ما درسالجاري در هنگام ثبت نام دانشجويان تسامح و تساهلي داشتيم كه در هيچ زماني اعمال نشده است .وي افزوده است اگر رسانه‌هاي مدعي ، راست مي‌گويند يك مورد از كساني را كه ادعا مي‌كنند ستاره دارد بوده‌اند و به دليل داشتن مشكل ، ثبت نام نشده اند، رسما اعلام كنند
همزمان آقاي نوربخش از مسئولین وزارت در مصاحبه با روزنامه اعتماد ملي گفته است :«دستور ثبت‌نام دانشجويان يك و دو ستاره‌دار را داده‌ام.»
رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس هم گفته است که در این باره از وزارت پرسش کرده است.
محمدعلي دادخواه، عضو كانون مدافعان حقوق بشر وكالت 17 دانشجوي ستاره‌‌داري را كه با توجه به قبولي در كنكور كارشناسي ارشد از آن‌ها ثبت‌‌نام به عمل نيامده است، برعهده گرفت و دادخواستي را در جهت ثبت‌‌نام موكلانش به شعبهء سوم ديوان عدالت اداري ارايه كرد. دادخواه با بيان اين مطلب، گفت: «با عنايت به اين‌كه محكوميت دانشجويان از ادامه تحصيل با مباني مكتب اسلام، اصل چهارم قانون اساسي، موازين اعلاميهء جهاني حقوق بشر و ميثاق‌‌هاي بين‌‌المللي مغاير است، به همين دليل ضمن پذيرش وكالت اين دانشجويان، دادخواستي را در جهت الزام دانشگاه‌‌ها در ثبت‌‌نام موكلانم را به مرجع ذي‌صلاح ارائه داده ام.
تشکل های دانشجویی هم سخن از حدود صد دانشجوی ثبت نام نشده به میان آورده اند
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 1:22  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز در روزنامه ها خواندم که عمران صلاحی نویسنده و طنز نویس معاصر ایران در 60 سالگی بر اثر ایست قلبی در ایران درگذشته است. من زمانی که در تهرا ن دانشجو بودم او را 2-3 باری منزل دوستان نویسنده دیده بودم ولی برخی نوشته هایش را خوانده بودم و آخرین کارش را که درباره نامه های فروغ بود یکی از دوستان خوب ایران برایم فرستاده بود. ایران یکی دیگر از چهره های فرهنگی دو دهه تاریخی 40 و 50 را از دست داد.
سال تحصیلی بتدریج شروع میشود و راه رو های دانشگاه پر دانشجو میشوند. امروز سه یادداشت پی در پی در صندوق نامه های دیدم از یک دانشجوی ایرانی بنام امیر که میخواهد برای دوره فوق لیسانس با من ثبت نام کند. غروب به دفتر کارم آمد. ابتدا گفت که پیدا کردن کار حضرت فیل است. با تعجب بهش گفتم من همه 4 شنبه عصر ها را برای ملاقات های دانشجویی گذاشته ام و از طریق ای میل هم میشود برایم پیام فوری فرستاد. امیر در ایران ادبیات و زبان فرانسه خوانده ، دوسال است به پاریس آمده و سال گذشته دانشجوی رشته ارتباطات بود و در همه درسها به جز انگلیسی نمره بد گرفته. بهم میگوید که علاقه ای به این رشته ندارد و میخواهد جامعه شناسی کار کند. بهش توضیح میدهم که کار جامعه شناسی نیاز به شناخت اولیه دارد و ثبت نام در فوق لیسانس بدون پایه قبلی راه به شکست میبرد. بحث ما یک ساعتی طول میکشد او را به دپارتمان زبان شناسی میفرستم که به رشته قبلی او نزدیک تر است.
مهسا هم از کار فوق لیسانسش دفاع کرد ونمره 14 پرفت. موضوع تحقیقش درباره زنان رمان نویس معاصر ایران است. او با 10 نویسنده زن مصاحبه کرده و داده ها را بر اساس موضوع بررسی و تحلیل کرده. در مقدمه توضیح میدهد که تعداد رمان نویسان زن ایرانی در دوره پس از انقلاب 10 برابر شده و نوعی ادبیات زنانه جدی بوجود امده که مخاطبان خود را دارد. بیشترین نگاهش متوجه شخصیت و نوع نگرش این زنان است بخصوص درباره زن و جایگاه فردی و اجتماعی او. زمانی که کارش را برای من آورده بود برخورد بسیار انتقادی به خودش داشت. او از جمله بهم گفت که زیاد از جامعه شناسی خوشش نیامده و آرزو دارد به زمینه اصلی مورد علاقه اش یعنی هنر و سینما روی آورد. برخورد کم و بیش نومیدانه ای به کارش مرا کمی شگفت زده کرد. برای من در مجموع پژوهش جالبی بود و نوعی صداقت و تازگی در آن دیده میشد. موقع جدا شدن هم گفته بود "این بار هم نتوانستم تو سر خودم نزنم". در جلسه دفاع به این جمله او اشاره کردم و گفتم که در مجموع کار جالب و خوبی شده و کاش ادامه پیدا کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:30  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

بنا به گزارش سازمان عفو بین المللی 7 زن ایرانی به جرم خطاهایی که مربوط به روابط جنسی آنها میشود به مرگ از طریق سنگسار تبدیل شده اند. اسامی کامل این زنان افشا نشده است. در ضمن این خبر را قوه قضایه ایران تکذیب نکرده است.
از میان این زنان میتوان به پریسا اشاره کرد که در آوریل ٢٠٠٤ در حال كار به عنوان یك روسپی در شیراز دستگیر شده است. او در بازجویی‌های ‏اولیه به اتهام زنای محصنه اعتراف كرده و ادعا كرده كه شوهرش به دلیل فقر، او را به روسپیگری ‌واداشته ‏است. دادگاه او در ژوئن ٢٠٠٤ برگزار شد و در جریان آن، او اعترافش را پس گرفته است. علارغم این، در ‏‏٢١ ژوئن ٢٠٠٤ شعبه ٥ دادگاه جنایی استان فارس او را به دلیل زنای محصنه به مرگ با سنگسار محكوم ‏كرده است.
ایران، زنی ساکن اهواز است که به قرار اطلاع موقعی كه با پسر همسایه در حیاط خانه‌اش صحبت ‏می‌كرده است از سوی شوهرش با چاقو تحت حمله قرار می‌گیرد. او به شدت صدمه می‌بیند. ادعا شده است كه مرد همسایه شوهر او را ‏با كارد خودش می‌كشد. در بازجویی پلیس از ایران در مورد قتل، گفته شده كه او به زنای محصنه با پسر ‏همسایه اعتراف كرده است. ولی او بعدا اعتراف خود را پس گرفته است.
خیریه یك عرب اهوازی است که متهم شده با یكی از بستگان شوهرش رابطه برقرار كرده و او بعدا شوهر خیریه را كشته است. او در شعبه ٣ دادگاه ‏بهبهان در خوزستان، جنوب غرب ایران، به عنوان شریك جرم در قتل شوهرش به مرگ و به خاطر زنای ‏محصنه به سنگسار محكوم شده است.
شمامه قربانی در دادگاهی در ارومیه در ژوئن ‏ به خاطر زنای محصنه به اعدام به وسیله سنگسار محكوم شده است. بنا به گزارش‌ها او در زندان ‏ارومیه است. به قرار اطلاع، برادران و شوهرش مردی را كه در خانه او دیده بودند به قتل رسانده‌اند و او نیز ‏نزدیك بوده است زیر ضربات چاقوی آنان كشته شود. ‏

كبرا نجار كه در زندان تبریز بسر میبرد و در خطر فوری اعدام قرار دارد. او به عنوان ‏شریك جرم در قتل شوهرش به هشت سال زندان و به خاطر زنای محصنه به اعدام با سنگسار محكوم شده است. ‏‏ او قرار بود پس از گذراندن مدت زندانش كه دو سال پیش پایان یافته است اعدام شود.
صغرا مولایی به عنوان شریك جرم در قتل شوهرش عبدالله در ژانویه ٢٠٠٤ به ١٥ سال زندان و به خاطر ‏زنای محصنه به اعدام با سنگسار محكوم شده است. در جریان بازجویی او گفته است «شوهرم مرتبا مرا زجر ‏می‌داد. علارغم این، من قصد كشتن او را نداشتم. در شب حادثه ... پس از این كه علیرضا شوهر مرا كشت، ‏من ترسیدم در خانه بمانم چون فكر می‌كردم برادرشوهرهایم مرا می‌كشند. این بود كه با علیرضا فرار كردم.» ‏ ‏
این خبرهای نگران کننده در حالی منتشر میشوند که در مطبوعات داخلی نمیتوان نشانی از صحت و سقم آنها پیدا کرد. این سکوت و یا بی توجهی و کم اهمیت جلوه دادن خبرهای سنگسار زنانی که در بسیاری موارد جرم خاصی مرتکب نشده اند این شک را تقویت میکند که بسیاری از اهل قلم ما این برخوردهای قضایی ضد انسانی را امری بدیهی و یا صرفا "حقوقی" تلقی میکنند. زن مانند مرد صاحب تن خود است و در هیچ شرایطی رابطه با مرد دیگری را نمی توان "جرم" قلمداد کرد همانگونه که در بخش بزرگی از کشورهای دنیا به این گونه عمل میشود. چگونه است که مردان میتوانند روابط "نامشروع" داشته باشند و حتی با کلاه شرعی مانند صیغه به این کار لباس قانونی هم بپوشانند بدون آنکه خطر سنگسار و مرگ و زندان تهدیشان کند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:0  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز به دیدن نمایش اپرای خانمی با گلهای کاملیا (نام دقیق فارسی این رمان الکساندر دوما را بخاطر نمی آورم) رفتم. این اپرای بسیار زیبا بر اساس نوشته مشهور الکساندر دوما (پسر) خلق شده و موسیقی دل نشین و رمانتیکی دارد و صحنه آرایی انهم بسیار دیدنی است. خانمی با گلهای کاملیا داستان عشق نافرجام میان دختری بنام مارگریت و پسری از خانواده اشرافی بنام ارمان دووال است در فرانسه میانه قرن نوزدهم . مارگریت دختری است با روابط جنسی آزاد (کورتیزان) و با مردان بسیاری نشست و برخاست دارد و عشق ارمان به او خانواده پسر را که از لطمه خوردن به شهرت اشرافی خود واهمه دارند نگران میکند. با دخالت پدر آرمان مارگریت خود را کنار میکشد و فقط پس از مرگ زود رس دختر بر اثر بیماری سل ارمان به راز عشق او پی میبرد. این حکایت غمگین در زمان انتشار یعنی در سال 1848 (آغاز سلسله انقلاب های فرانسه) با استقبال فراوانی روبرو شد و بارها به روی صحنه تاتر رفت. برگزاری این نمایش در سالن اپرای معرف پاریس که از آثار معماری نیمه دوم قرن نوزدهم است بیننده را بی اختیار به حال و هوای فرهنگی قرن گذشته میبرد. در اوقات استراحت میان دو بخش اپرا در راهروهای با شکوه و تاریخی اپرا با به تصاویر و مجسمه ها و اشیا زینتی کم نظیر آن دوره خیره میشوم و بی اختیار به سال 1848 ایران فکر میکنم. ایامی که امیرکبیر به مقام صدر اعظمی رسید و برخی اصلاحات از جمله ساختن دارالفنون را در تهران آغاز کرد. آدمیت در کتاب امیر کبیر و ایران مینویسد که در ساختمان این اولین موسسه اموزشی مدرن ایران مکانی هم برای برپایی فعالیت های هنری و فرهنگی مانند تاتر در نطر گرفته شده بود. اما پس از کشتن شدن امیر کبیر و فروکش شور وشوق اولیه این مکان به نماز خانه مدرسه تبدیل شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 1:4  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امشب به ابتکار انجمن پزشکان ایرانی فرانسه میز گردی پیرامون "اخلاق پزشکی در ایران امروز" برگزار شد که در آن این مسئله از دیدگاه های مختلف مورد بحث قرار گرفت. دکتر ایرج سبحانی پزشک بسیار خوب ایرانی که مسئول بخش داخلی بیمارستان بزرگی در نزدیکی پاریس است تهیه کننده گرداننده برنامه بود و پس از مقدمه ای درباره جنبه های مختلف این مسئله رشته سخن را به شرکت کنندگان در میز گرد سپرد. ابتدا خانم طاهره بارئی از دیدگاه روانشناسانه به تحلیل تصویر پزشک در جامعه ایران از طریق فیلم هایی که در آن به این حرفه پرداخته شده و یا شخصیت داستان فیلم پزشک است پرداخت. سپس نوبت من رسید تا مسئله را از دیدگاه جامعه شناسی بررسی کنم. سعید رضوی فقیه بحث فلسفی اخلاق پزشکی بویژه در رابطه با موقعیت کلی اخلاق در جامعه و مشخصه های اصلی جامعه در حال گذار و مواه با بحران های ارزشی و هویتی را پیش کشید. سخنران چهارم هم دکتر علی حسامی پزشک ساکن ایران بود که از یکسال پیش برای یک دوره تخصصی پاتولوژی در فرانسه به سر میبرد. او بر اساس مشاهدات عینی خود برخی جنبه های پراتیک پزشکی در فرانسه را از دیدگاه مقایسه ای طرح کرد. طرح این چهاردیدگاه بحث های جالبی را در میان حاضران بوجود آورد. از نظر من جلسه جالبی بود و بحث های کنونی در ایران و یا فرانسه نیز نشان میدهند که انتخاب موضوع و طرح زاویه های مختلف بحث بسیار ضروری و بجا بوده است. نکته دیگر اینکه به بحث اخلاق پزشکی مانند هر یدیده دیگر اجتماعی باید نگاهی چندگانه و کثرت گرا و از زاویه های مختلف داشت. بعد اجتماعی اخلاق پزشکی در حقیقت نشانه پیچیده و دشوار بودن بحث هم هست چرا که اخلاق پزشکی فقط بعد روابط مالی پزشک و بیمار و یا احساس مسئولیت پزشک درباره بیمار را در بر نمیگیرد و جنبه های بسیار مهم دیگری نیز در بحث مطرح میشوند. رازداری پزشک، رابطه میان منافع عمومی و خصوصی و یا نقش اخلاق در پژوهش های پزشکی (خط های قرمز اخلاقی کدامند ؟ )، مسئله نابرابری در توزیع امکانات پزشکی از جمله این بحث ها هستند. نکات جامعه شناسانه مهم در اخلاق پزشکی بعد زمانی و مکانی این پدیده، نوع آموزش پزشکان و افکار عمومی پیرامون این مسئله و ارتباط آن با وضعیت عمومی درمانی و امکانات پزشکی و نوع برخورد گروه اجتماعی بنام پزشکان با مسئله اخلاق هستند.
مجموعه این بحث نشان داد که در جریان یک میزگرد کوتاه پرداختن به همه جنبه ها و بخصوص طرح پیچیدگی های عملی و نظری آنها کار دشواری است و شاید باید سمیناری طولانی تر برای آن تدارک دید. برای خود من شرکت در این بحث و شنیدن نظرات سایر دوستان بسیار آموزنده بود.
آدرس سایت انجمن www.amdpifrance .com

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:6  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

یکی از دوستان دانشگاهی در ای میل خود از من پرسیده آیا آمار دقیقی درباره تصفیه های انقلاب فرهنگی سال های 1359 تا 1362 وجود دارد یا خیر. من در یکی از مقالات خودم در گذشته رقم های تقریبی مربوط به تصفیه های دوره مورد بحث را منعکس کردم. هنگام بسته شدن دانشگاه ها در سال 1359 ما در کل ایران حدود 175 هزار دانشجو داشتیم و در زمان بازگشایی 117 هزار نفر موفق به ثبت نام مجدد شدند. اگر تعداد فارغ التحصیلان را در نظر بگیریم ما به رقم 27 هزار دانشجوی اخراجی و یا ترک تحصیل کرده خواهیم رسید. در مورد تصفیه استادان هم میتوان رقم کم و بیش دقیقی ارائه کرد. از مجموع 15 هزار استادی که در سال 1359 به تدریس مشغول بودند فقط 9 هزار نفر به سر کار بازگشتند و این شامل افراد تازه استخدام شده هم میشود. در نتیجه دست کم 6 هزار استاد که حدود 40 درصد کادر علمی دانشگاه ها را تشکیل میداند یا از کار برکنار شدند و یا خود دیگر به سرکار برنگشتند. امیدوارم پاسخ من قانع کننده باشد. در مورد معلمان دوره متوسطه، راهنمایی و یا ابتدایی صحبت از 75 هزار اخراجی در دوره مورد بحث میشود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:38  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

مانا دانشجوی ایرانی مقیم پاریس توانست از پایان نامه دوره فوق لیسانس خودش با موفقیت دفاع کند و یک نمره خیلی خوب هم بگیرد. برای مانا این پایان دوره اضطراب چند هفته است. چند روز پیش در یادداشت روزانه نوشته بودم که مانا ایرانی اهل امریکای شمالی است و لیسانس جامعه شناسی را در همان دیار به اتمام رسانده و درباره هنرمندان نقاش در ایران کار کرده است. در این یادداشت نوشته بودم که مانا ولی به فارسی مسلط است و با ته لهجه خارج از کشوری حرف میزند و مرا بیاد هنرپیشه فیلم "دنیا" می اندازد. مانا از یادداشت من دلخور شده و با ناراحتی به من گفت که بسیار تلاش میکند فارسی را بدون لهجه و درست حرف بزند. ظاهرا پیش از من در ایران هم کسانی دیگری هم این موضوع را به مانا گفته اند و او از این داوری زیاد دل خوشی ندارد. بهش یادآوری میکنم که من گفته ام "ته لهجه" و این با لهجه داشتن خیلی فرق میکند. همین ناراحتی هر چند کوچک سبب شد بهش نگویم که فرانسه را هم با لهجه امریکای شمالی حرف میزند.
زبان پیچیده ترین فعالیت اجتماعی انسان است و کدها و جنبه های مختلف آن (بویژه در بخش زبان شفاهی روزمره) بطور دایم به روز میشوند و تسلط به یک زبان همیشه رابطه مستقیمی با استفاده راحت ان در مکالمات روزمره و یا نوشتن ندارد. برای مثال کلماتی که جوان ها در ایران برای بیان نظر خود و یا مکالمات عادی میان خود استفاده میکنند دارای کلماتی است که تسلط به زبان فارسی و یا قواعد گرامری کمک چندانی به فهم آن نمیکند. اصطلاح "ضد حال زدن" را در فرهنگ لغات نمی توان پیدا کرد و یا رایج شدن برخی کلماتی که در فیلم ها و سریال ها استفاده میشوند نشان میدهند که شما در آن جامعه زندگی میکنید. دوستی ساکن فرانسه دارم که به من میگوید هر بار که به ایران میروم هنگام تماس با مردم در تاکسی و بازار و خیابان بسیاری از من میپرسند " خارج زندگی میکنید ؟". از خودم میپرسم که من چه رفتاری داشتم و یا چه حرفی زدم که آنها به محل زندگی من پی میبرند. این موضوع در مورد همه جوامع صادق است. عضو یک جامعه بودن از جمله به نوع استفاده ما از این کدهای زبانی و رفتاری برمیگرد. فردی که از بیرون به این جامعه می آید نمی تواند به آسانی کدهای جامعه محل زندگی خود را کنار بگذارد و کدهای جامعه میزبان را بکار برد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0:11  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

صنم و سارا از ایران آمده اند و با اینکه سفر خیلی خوش نگذشته بسیار سرحل هستند و آماده شروع سال تحصیلی در فوق لیسانس بیولوژی. به دیدنشان میروم و خلاصه صحبت از تجربه بازگشت به ایران و نگاه به جامعه خود در پی یکسال دوری از وطن هست. هر دو نسبت به سال گذشته خیلی تغییر کرده اند. با خودشان فیلم بسیار خوب آفساید را آورده اند که با هم تماشا کردیم. آفساید یکی از جذاب ترین فیلم هایی ایرانی بود که من تا کنون دیده ام. در جامعه شناسی امریکایی مبحثی است درمورد "کجروی"، "انحراف" و بیرون رفتن از حوزه و دایره هنجارهای جامعه. فیلم به این موضوع مهم اجتماعی میپردازد و نشان میدهد چگونه عملی بسیار پیش افتاده در جوامع دیگر مانند رفتن دختران به ورزشگاه برای دیدن مسابقه ورزشی میتواند در ایران به یک موضوع اجتماعی مهم تبدیل شود و ممنوعیت چگونه دختران کم سن و سال را به طغیان علیه خانواده و قوانین غیرعادلانه جامعه وادار میکند. مردهای فیلم همگی انسان هایی سنتی و وابسته به گذشته هستند که از هنجارشکنی دختران بخشم میایند و قادر به درک علت رفتار آنها نیستند. دختران فیلم با وجود سن کم جسور و شورشگر هستند و به زمان حال و آینده تعلق دارند. همزمان فیلم نشان میدهد که چگونه هنجارهای مرد سالارانه جامعه میتوانند بخاطر عوض شدن زمینه اجتماعی مورد بی اعتناعی و تردید قرار گیرنند و مرزهای آنها با فرهنگ مدرن شکننده و ناپایدار باشند . فیلم بخوبی واقعیتی را به تصویر میکشد که جامعه ما سال هاست به آن زندگی میکنند : زنان در حال تغییر جامعه ایران هستند و به تحول مهم اجتماعی در حال وقوع آن سمت و معنا میدهند.
آرش و آنی در آلمان صاحب پسری شده و اسمش را پادرا گذاشته اند. آرش در تلفن میگوید که این اسم بسیار قدیمی را در سایت سازمان ثبت احوال ایران پیدا کرده است. این سایت نشان میدهد که در ایران فقط 17 نفر این اسم را انتخاب کرده اند. به این ترتیب پادرا کوچکترین عضو خانواده ماست و تا تولد بعدی به او "مورچه" هم خواهیم گفت. آرش 5 سال پیش برای ادامه تحصیل به آلمان آمده و درست پیش از تولد پادرا فوق لیسانس عمران را به پایان رساند. پسر سخت کوش و پر از انرژی است. در این چند سالی صبح ها به دانشگاه رفته و از ساعت 18 تا 23 هم برای تامین زندگی کار کرده است. چند ماهی است کاری پاره وقت در دانشگاه پیدا کرده و همین موضوع حسابی تشویقش کرده تا دوره دکترا را هم در صورت امکان با استفاده از بورس بخواند. آرش دو سالی است با آنی دانشجوی فوق لیسانس فیزیک عروسی کرده. من اوایل بسیار نگران آینده درسی آنها بودم. چرا که فکر میکردم تشکیل زندگی میتواند جلوی پیشرفت تحصیلی هر دو را بگیرد. بویژه انکه نوع زندگی رایج ایرانی در آلمان بیشتر جوانها را به سمت روابط درون اقلیت ایرانی سوق میدهد و رابطه با جامعه آلمان چندان گسترده نیست و به مسائل رسمی و اداری محدود میشوند. اما هر دو نفر در عمل بی مورد بودن نگرانی های مرا نشان داده اند. به نظرم میرسد هر دو نفر حسابی پخته و عاقل شده اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:0  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |