امروز از سفر کوتاه وین به پاریس برگشتم. سفر به دعوت انجمن فرهنگی ایرانیان انجام شد و موضوع بحث ما هم تحولات نظام اموزش عالی ایران بویژه از دیدگاه مقایسه ای و تاریخی بود و اثرات انقلاب فرهنگی سال 1359. دوستان وین مثل همیشه مهربان و با محبت بودند و بحث های متعدد دو روزه برای خودم بسیار جالب و آموزنده بود. همکاران دانشگاهی هم از تجربه های خود در رابطه با دانشجویان و دانشگاه های ایران صحبت کردند. یکی از بحث های نشست درباره پدیده فرار مغزها و نخبگان و ابعاد بین المللی آن بود. ایران یکی از کشورهایی است که در 20 سال گذشته بصورت گسترده ای با این پدیده دست به گریبان بوده است و آمار غیر رسمی و تخمین ها از خروج سالانه حدود 150 هزار تحصیل کرده دانشگاهی صحبت میکنند. طبق آمار صندوق بین المللی پول ایران یکی از چند کشور بزرگ مهاجرفرست دنیاست. من به تجربه چین و هند در بکارگیری مثبت مهاجرین تحصیل کرده خود که مقیم کشورهای دیگر هستند اشاره کردم. امروز بخشی از پویایی اقتصادی چین و هند به حضور فعال مهاجرین این دو کشور در غرب مربوط است و استفاده هوشمندانه از سرمایه و دانش مدیریتی، تکنولوژیکی و علمی آنها. ایران با وجود جمعیت مهاجر بسیار گسترده ای که در 4 گوشه جهان پراکنده اند و امکانات فراوانی هم در اختیار دارد نتوانسته است راهی برای رابطه فعال با آنها بیایبد.
در حاشیه بحث با دوست خانوادگی قدیمی و بسیار مهربانی که در وین بسر میبرد نیز ملاقات کردم. با او که از معلمان بسیار قدیمی ایران است از پیدایش مدارس جدید بخصوص مدارس دخترانه صحبت کردم و مشکلاتی که اولین مدارس دخترانه ایرانی با آنها مواجه بودند. برایش از آتش زدن مدارس و عمامه بزمین زدن آخوندهای متعصب و یا همکاری موثر و مثبت بخشی از روحانیت طرفدار تجدد گفتم. از جمله کسانی که در پیدایش این مدارس نقش داشتند مرحوم رشدیه بود که اولین مدرسه او را طلاب حوزه های دینی به بهانه استفاده از میز و نیمکت (بجای نشستن بروی زمین که در مکاتب انزمان رسم بود) به آتش کشیدند. ایشان هم از خاطره اولین مدرسه دخترانه دزفول یاد کرد که در سال 1304 (1925) به همت خانمی فرهنگ دوست به نام زهرا شمس بنیاد گذاشته شد. محل مدرسه را فردی خیر به رایگان در اختیار خانم شمس گذاشته بود. از آنجا که در این مدرسه تعدادی خانم حامله هم ثبت نام کرده بودند برخی متعصبین برای بدنام کردن مدرسه در کوچه و بازار شایعه کرده بودند که در مدرسه دخترانه جدید دخترها را حامله میکنند...
در ضمن در وین برای نخستین بار با سرمای زمستانی امسال اروپا هم آشنا شدم. سرمای و هوای گرفته شهر در آستانه جشن های سال نو چهره فضای سنتی دوران نوئل را به محلات قدیمی وین میداد. با دوستان چند ساعتی در کوچه پس کوچه های قدیمی شهر راه رفتیم. سری به دانشگاه قدیمی وین زدیم که در سال 1303 پایه گذاری شده و اسامی همه روسای آن بروی دیوار ورودی ساختمان باشکوه آن حک شده بود. حیاط و راهروها پر است از مجسمه شخصیت های علمی که با تاریخ 700 ساله دانشگاه پیوند خورده اند. بعد هم رفتیم سراغ کلیسای معروف سنت اتین وین که سقف زیبا و منحصر بفردی دارد. در کلیسا و بیرون آن جمعیت موج میزد. به سادگی بنظرم آمد ما ادم هایی هستیم که هیچ حس خاصی به این جشن و ایام نداریم و همه چیز در بیرون از ما اتفاق میفتند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:26  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
برگزاری کنفراس مربوط به هولوکاست در تهران توسط وزارت خارجه ایران موجی از واکنش منفی در سراسر جهان بوجود آورده است. دولت ایران در توجیه کار خود صحبت از بعد "علمی و پژوهشی" این نشست میاورد و اینکه گویا در مورد چند و چون این حادثه تاریخی مهم اتفاق نظر وجود ندارد و یا درباره شمار کشته شدگان یهودی بسیار اغراق شده است. با نگاهی به ترکیب شرکت کنندگان از کشورهای مختلف و وابستگی سیاسی و ایدئولوژیک میتوان پرسش های فراوانی پیرامون این ادعا طرح کرد. حضور برخی چهره های سرشناس احزاب و جنبش های نژادپرستانه شماری از کشورهای غربی که به یهودی ستیزی شهرت دارند بیشتر به این نشست هویتی سیاسی و ابزاری میدهد.
به کنفراس تهران میتوان از دو منظر بسیار متفاوت نگاه کرد. نخست از دید تاریخی و فرهنگ و تفکر و ذهنیتی که قادر است دست به چنین اعمالی بزند. یعنی گروهی را بخاطر عقاید، وابستگی قومی و مذهبی و یا دیگر مشخصات بدون ارتکاب جرمی و بدون محاکمه به درون کوره های ادم سوزی و اتاق های گاز بفرستد. صرفنظر از تعداد کشته ها (5 میلیون یا 3 میلیون یا 900000) این تفکر سیاسی عمیقا ضد انسانی است و نسل کشی به شمار میرود و این در مورد هر گروه اجتماعی در هر کجای دنیا که باشد صدق میکند.
بعد بعدی سیاسی است و استفاده ابزاری از این ماجراست. من تصور نمیکنم که نگرانی دولت ایران کشف حقایق تاریخی مهم باشد. چرا که اینکار نه به عهده دستگاه های دولتی و تبلیغاتی که بیشتر به دانشگاه ها و مراکز تحقیقی مربوط میشود. در خود ایران موضوعاتی بسیار مهم سیاسی معاصر وجود دارد که محققین ما هیچگاه اجازه نیافته اند درباره آنها حرفی بزنند و مطلبی منتشر کنند. طی چند سال اخیر دها نویسنده به جرم ایراز عقیده و طرح مسائل ممنوعه یا "تابو" ها به زندان افتاده اند و ده ها روزنامه هم به همین جرم بسته شده اند. آیا اگر دولت ایران بطور واقعی طرفدار آزادی بیان است بهتر نیست که این کار را از داخل خود ایران شروع کند و بعد در فکر آزادی اندیشه و پژوهش در سایر کشورهای دنیا باشد ؟
به منظر من دولت ایران از این کار قصد بهره برداری سیاسی دارد و تحریک غرب برای امتیاز گرفتن. از نظر مسئولین ایران سیاست "تدافعی" ایران در دهه گذشته در برابر غرب منجر به تضعیف موقعیت ایران شده و امروز سیاست "تهاجمی" هدف قرار دادن ایران در موقعیت قدرت را دنبال میکند. پیام سیاسی این برخورد این است که غرب و اسرائیل به استفاده از هولوکاست سیاست های سرکوبگرانه اسرائل را توجیه میکنند.
عکس این سیاست توسط یهودیان افراطی و بخش های از گروه های سیاسی در اسرائیل بکار گرفته میشود. آنها هر نوع انتقاد جدی از دولت اسرائیل را یهودی ستیزی نام میدهند.
ادگار مورن فیلسوف و نویسنده برجسته فرانسوی که در خانواده یهودی بدنیا آمده بخوبی در نوشته های خود تلاش میکند یهودی ستیزی را با انتقاد از دولت اسرائیل جدا کند. خود وی به همراه بسیاری دیگر از همفکران یهودی الاصل ضمن تلاش برای نشان دادن ابعاد مخوف فاجعه هولوکاست همزمان پیگرانه با سیاست های دولت اسرائیل علیه فلسطینی ها مخالفت میکند و از مدافعان حقوق آنها به شمار میرود. به نظر من اطلاعات ما در ایران درباره هولوکاست بسیار کم است چرا که هیچوقت موضوع بحث جامعه و روشنفکران و افکار عمومی نبوده است. کافیست در سفری به آلمان و لهستان سری به اردوگاه نازی زد و یا از نمایشگاه هایی که در این مورد وجود دارند بازدید کرد تا به همین آسانی درباره یک فاجعه تاریخی زبان به سخن نگشود.
به نظر من این اقدام یک اشتباه سیاسی بزرگ و استراتژیک است که در خود ایران هم واکنش های منفی بسیاری ایجاد کرده است. اینکه هیچیک از کشورهای عربی و حتی خود فلسطینی ها و حماس هم به این حرکت ملحق نشده اند به اندازه کافی معنی دار است. سیاست خارجی و کشور ما بهای سنگینی بابت اقداماتی که داری ارزش سیاسی چندانی نیستند و رابطه چندانی هم با منافع ملی ما ندارند خواهند پرداخت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:1  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز ژنرال پینوشه دیکتاتور سابق شیلی و بازیگر اصلی کودتای 11 سپتامبر 1973 علیه دولت قانونی سالوادور الینده در حالی درگذشت که بسیاری از چند سال پیش انتظار محاکمه او را میکشیدند. پینوشه در جریان کودتا و سال های پس از آن بیش از 3 هزار نفر از مخالفان خود را سر به نیست و هزاران نفر را به زندان انداخت و گروه بسیاری نیز برای فرار از سرکوب و فشار پلیسی راه تبعید را در پیش گرفتند. در میان حوادت غمگین کودتای شیلی چند تصویر مهم از حافظه تاریخی قرن بیستم پاک شدنی نخواهند بود. یکی از این تصاویر سرنوشت بسیار اندوهگین مرگ تراژیک رئیس جمهور منتخب مردم و قربانی اصلی کودتا یعنی الینده است که در کاخ ریاست جمهوری به مقاومت دست زد و برای نیافتدن به دست نظامی های کودتا گر خود را کشت. تصویر دیگر مربوط به ویکتور خارا خواننده و گیتاریست معروفی بود که در جریان سرکوب ناپدید شد. سرانجام باید از ورزشگاه بزرگ ملی سانتیاگو یاد کرد که هفته ها بعنوان زندان و محل شکنجه و آزار و حتی اعدام مخالفان توسط نظامیان مورد استفاده قرار گرفت. نظامیانی که در سال های پیش در رابطه با کودتای 73 محاکمه شدند تایید کردند که جسد بسیاری از مخالفان در دریا انداخته شده بود و انها که به خاک سپرده شدند در تابوت های 2 یا 3 نفره قرار داشتند.
پینوشه در سال 1988 از طریق همه پرسی به رای مردم مراجعه کرد و با پاسخ منفی افکار عمومی مجبور شد بتدریج قدرت را به دیگران واگذار کند. در همه سال های بعد تلاش کرد از محاکمه و پاسخ گویی در برابر عدالت بگریزد و سرانجام به همت قضات شجاعی که در اروپا و خود شیلی پیگیر داستان بودند مقدمات محاکمه او آغاز شد. محاکمه ای که برای حافظه تاریخ و آموزش نسل های جدید میتوانست حرف های مهمی در بر داشته باشد. اما مرگ پیش از قرار گرفتن او در برابر دادگاه به سراغش آمد.
کودتای شیلی برای نسل من حادثه بسیار مهمی بود. من در انزمان در دبیرستان بودم و با دوستان بسیاری درباره این رویداد حرف میزدیم. اولین تجربه دستیابی بقدرت چپ ها از طریق انتخابات میتوانست نوعی الگوی حکومتی و سیاسی جدیدی هم باشد. اما کودتایی که از سوی امریکا مورد حمایت قرار گرفت پایان زودرس یک تجربه مهم بود.
من در جریان سفر و زندگی به فرانسه از طریق تماس دایمی با تبعیدهای اهل شیلی با روایت و چهره دیگری از این کشور آشنا شدم. دوستان خوب و صمیمی و با فرهنگ و در بسیاری مواقع با رفتارهایی بطور عمیق انسانی و بی غل و غش. یکی از همکاران دانشگاه ما که از نزدیکان الینده هم بوده پس از استقرار دموکراسی به شیلی رفت. من پس از بازگشت به پاریس از او پرسیدم خوب شیلی را چگونه یافتی بعد از 25 سال دوری. پاسخش برایم غیره منظره و دردناک بود
- من شیلی خودم را نیافتم. شیلی را که من در این سفر دیدم شیلی نبود که من با اشک و افسوس فراوان ترکش گفته بودم. سانتیاگو شهر من، شهر همبستگی مردم و دوستی و گرمای انسانی به شهری خودخواه و بزرگ و بیقواره تبدیل شده که در آن پول و مد و اتوموبیل های اخرین سیستم حرف آخر را میزنند. محله ما هم شباهتی با آن سال ها نداشت. آدم ها یا مرده بودند ویا نگاهشان فرق کرده بود. من خودم را در میان دوستان و خانواده هم غریبه حس میکردم. خانه ها دیگر سرجایشان نبودند. حتی خانه کوچک سفید رنگ ما هم که به ظاهر دست نخورده بود با علف های هرزی که همه جایش را پوشانده بودند قابل شناسایی نبود. تنها چیزی که در خانه ما برایم قابل لمس بود حس پدرم بود، صدا و ارزویش برای انکه یکبار دیگر فرزندان دربدر شده اش را در همین خانه ببیند. او را از زیر خاک سرد گورستان بیش از آدم های زنده حس میکردم... پینوشه یک دولت ملی را نابود نکرد. پینوشه یک فرهنگ، نوعی از زندگی کردن و انسان بودن و دیگری را دوست داشتن را هم نابود کرد. باور کن نگاه من فقط نوستالژیک نیست. این را همه درباره شیلی امروزی میگویند. وقتی به فرودگاه پاریس برگشتم برای اولین بار حس کردم که فرانسه کشور من است و یا دست کم بیشتر از شیلی دوستش دارم ... اینهم رهاورد سفر من به شیلی، سفری که 25 سال با خیالش زندگی کرده بودم و نمی خواستم به خاطرش زندگی فرانسوی ام را بینم، حس کنم و بپذیرم. بعد از بازگشت به گورستانی رفتم که شوهر فرانسویم در آن مدفون است برای اینکه این حرف ها را به او هم بزنم. بهش بگویم چرا حتی همین بار سنگین و روانی بازگشت به وطن سبب شد نتوانم عشقم به او را انطوری که شایسته اش بود ابراز کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:7  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیشب با وجود بیماری برای تماشای باله معروف "ژیزل" به سالن اپرای معروف و قدیمی پاریس رفتم. ژیزل در شمار "باله های سفید" به شمار میرود که پیش از آنکه بخاطر داستان و نویسنده باله مورد توجه باشد بیشتر رقص زیبای آن مورد توجه است. اکثر باله های معروف بر اساس نوشته های نویسندگان صاحب نام بوجود آمده اند در حالیکه باله های سفید روایتی بسیار ساده را بیان میکنند و در آنها هنر رقص به اوج خود میرسد.
ژیزل که برای نخستین بار در سال 1841 بروی صحنه رفت داستان دختری است به همین نام که در روستای کوچک زندگی میکند. شاهزاده که با لباس مبدل به روستا میاید و با وجود داشتن نامزدی بنام باتیلد به ژیزل دل میبندد. دختر جوان از طریق یکی از نزدیکان شاهزاده به این راز پی میبرد و جان خود را بر سر این عشق دست نیافتنی میگذارد. بخش دوم این نمایش در قبرستانی میگذرد که در آن دختران که بخاطر عشق و در آرزوی وصال مرگ را پذیرا شده اند و هیچگاه به مرد رویاهای خود نرسیده اند با لباس سراپا سفید در خیال مردانی که در سوگ معشوق از دست رفته به انجا آمده اند ظاهر میشوند. صحنه آرایی این بخش از نمایش بطور استثنایی زیبا و طبیعی است. اجرای رقص شبانه سفید پوشان از گور برخاسته در فضای خاکستری گورستان، در کنار درختان تنومند و سنگ قبرها کار چندان آسانی نیست.
باله ژیزل یکی از شاهکارهای دوره رومانتیک آلمان است که حال و هوای جامعه دوره پس از انقلاب را منعکس میکند. این باله هنر رقص را واسطه دنیای واقعی و تخیل انسانی میکند و با خلاقیت مثال زدنی زیبایی هنر را در خدمت پدیده ای انسانی قرار میدهد. گفته میشود که ژیزل از شعری از ویکتور هوگو الهام گرفته است بنام "اشباح". شعر ویکتور هوگو روایت زندگی دختری اسپانیایی است که بخاطر عشق افراطی به رقص میمیرد. شعر ویکتور هوگو با این کلمات آغاز میشود : "او شیفته رقص بود ... رقصی که او را به آغوش مرگ افکند...". دومین منبع الهام باله ژیزل افسانه ای است که در میان اسلاوها نسل به نسل منتقل شده است درباره اشباح دخترانی که پیش از وصال معشوق خود به چنگال مرگ اسیر آمده اند...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:43  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز 16 آذر بود روز دانشجو. مصدق کاتوزیان خبرنگار خوب رادیو فردا میز گردی رادیویی ترتیب داده بود با شرکت عبدالله مومنی از مسئولین سابق دفتر تحکیم وحدت و سخنگوی کنونی سازمان دانش آموختگان، بهمن کرباسی از فعالین جنبش دانشجویی 18 تیر و من. صحبت ها حول و حوش وضعیت کنونی جنبش دانشجویی و دورنماهای ان دور میزد. هر سه نفر از تشکل های دانشجویی بخاطر نپرداختن به مسائل صنفی و آموزشی دانشگاه ها و توجه بیش از حد به حوادث سیاسی انتقاد داشتیم. افت کنونی جنبش دانشجویی و بی میلی دانشجویان به مشارکت از جمله میتواند نتیجه همین گرایش باشد و بالا بودن هزینه فعالیت بخاطر فشار بر دانشگاه. من به تجربه کشورهای اروپایی و ایران پیش از انقلاب اشاره کردم. در دهه 50 جنبش دانشجویی ایدئولوژیک بود و دمکراسی یا فعالیت های صنفی مانند کتابخانه دانشجویی یا اتاق کوه بیشتر بصورت ابزاری در خدمت اهداف سیاسی قرار داشتند. در حقیقت ما فاقد یک جنبش صنفی دانشجویی اصیل بودیم. بر خلاف دوره ما جنبش فعلی دانشجویی به نظر میرسد باور صادقانه ای به دمکراسی و حقوق بشر دارد ولی هنوز سیاسی کاری تحت پوشش جنبش دانشجویی شکل رایج خود را حفظ کرده و به نظر میرسد شاید برای خود رسالتی قائل است (دست کم از دیدگاه رهبران کنونی خود) که از ظرفیت واقعی اش خارج است. جنبش دانشجویی نباید به ظرف فعالیت سیاسی تبدیل شود. این کار احزاب سیاسی است نه سندیکای دانشجویی. مشکلات درسی و رفاهی و پژوهشی و فرهنگی دانشگاه تا به ان اندازه زیادند که زمینه فعالیت های صنفی بطور واقعی و روزمره فراهم هستند. به نظر میرسد بسته بودن فضای سیاسی کشور جنبش دانشجویی را بسوی سیاسی کاری میکشاند و همین امر خود به دامی تبدیل میشود برای منزوی شدن در نزد افکار عمومی دانشجویی.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:21  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
هفته پیش در ترنی که مرا به شهر رنس میبرد با انا دانشجوی دکترای اهل یونان برخورد کردم که او برای نخستین بار 4 سال پیش در یکی از کنفرانس های دانشگاهی در پاریس پیرامون دانشجویان خارجی دیده بودم. انا در دانشگاه شهر رن در رشته جامعه شناسی ارتباطات درس میخواند و موضوع کارش تجربه فرهنگی خارجی ها در کشور میزبان است. مسئولیت انجمن دانشجویان خارجی دوره دکترا را بعهده دارد و 2 سال پیش هم از طرف دانشگاه مرا برای کنفرانسی به شهر خودشان دعوت کرده بود. او هم مثل من عازم سمینار رنس درباره دانشجویان خارجی است. مثل همیشه با لبخند ومحبت خودش را به من رساند و از اوضاع و احوال و کارها پرسید.
بعد از گفتگوهای معمولی بحث ما به کار درسی او کشید. بمن گفت که زیاد پیش نرفته و خلاصه در نوعی بن بست فکری و متدولوژیک بسر میبرد. از او میپرسم چرا و چه نوع بن بستی باعث میشود کارش بخوبی پیش نرود. سکوتی بین ما برقرار میشود و او نگاهش را از من می دزدد... از پنجره قطارو از لابلای مه غلیظ صبحگاهی شرق فرانسه شبح مبهم درختان را بتدریج میتوان دید.
میدانستم که انا دوست پسر ایرانی دارد. زمانی که به دعوت انجمنی که او براه انداخته به رن رفته بودم مرا به او معرفی کرده بود. مهرداد دانشجوی 24 ساله ایرانی رشته مهندسی در شهر رن بسیار خون گرم و مهربان بود. دیدار من با او سبب شد که بتوانم با گروه 10-12 نفره ایرانی آشنا شوم که در این شهر زندگی آرامی داشتند. 7 نفر دانشجو، دو مادر، یک هنرمند نقاش و یک نوازنده سازهای ایرانی.
حس کردم مشکل انا نباید درسی باشد. دختر زرنگ و با انگیزه ای است و درسش را خوب میداند. پیشتر 2 بار بطور مفصل درباره تزش حرف زده بودیم.
از مهرداد میپرسم
- از هم جدا شده ایم، به شما نگفته است ؟
- ما با او ارتباطی ندارم، از زمان سفر رن از او و بقیه خبری ندارم...
انا به من نگاه میکند. چشمان سیاه شرقی اش غمگین است و پر از حرف های ناگفته.
- حرف زدن درباره مهرداد با شما کمی دشوار است، هر چه باشد هموطن شماست و اینطوری که فهمیدم ایرانی ها نسبت به هم وطنان خود بسیار تعصب دارند.
- ولی این نباید مانع از حرف زدن شما شود ما داریم فقط دردل میکنیم و این به ملیت ربطی ندارد...
- رابطه پر تنش من با مهرداد طی دو سال گذشته مرا از نظری فکری فلج کرده بود. پنج ماهی است از هم جدا شده ایم و من در حال بازسازی خودم هستم و این کار آسانی نیست. برای نوشتن دکترا باید عشق را بوسید و کنار گذاشت. ایندو همیشه آبشان در یک جو نمیرود.
میگویم که زمانی که در شهر رن بودم رابطه از بیرون زیبا و عمیق بود. من به شوخی گفته بودم اگر شما 25 قرن زودتر با هم آشنا شده بودید شاید تخت جمشید توسط یونانی ها ویران نشده بود و اعراب هم به ایران حمله نکرده بودند. انا هم با طنز میگفت رابطه ما از فراز نزاع های تاریخی دو تمدن بزرگ بشری متولد شده و پیامی انسانی و صلح دوستانه دارد.
- کجای این رابطه اشکال داشت و بحران از کجا شروع شد.
- رابطه دختر و پسر دو دوره دارد. دوره اول زمانی است که شما عیب ها و اشکالات را نمی بینید و یا نمی خواهید ببینید و دوره دوم زمانی است که شما فقط مشکلات را میبیند. دوره اول رمانتیک و شاعرانه است و دوره دوم آغاز پایان.
- مهرداد اولین دوست پسر شما که نبود ؟
- خیر شاید پنجمین یا ششمین. داستان من و مهرداد داستان ملاقات دو فرهنگ متفاوت و دو دنیای فکری و ذهنیتی بسیار دور از هم بود. این شکاف اگر در ابتدا جذاب و هیجان انگیز بود بتدریج بصورت سوهان روح درآمده بود.
- چرا دو تا آدم تحصیل کرده نمی توانند با هم بر سر نوعی روابط بین فرهنگی توافق کنند و یا به سازش دست یابند ؟
- ببینید من دوست ندارم وارد جزئیات رابطه بشم بهر حال مسائلی است که شاید به شما هم ربط پیدا کنه به عنوان ایرانی ...
- چرا فکر میکنید من یا مهرداد نماینده یک فرهنگ هستیم شاید بسیاری از رفتارهای ما بیشتر به تربیت و روند های جامعه پذیری ما مربوط بشوند. من منکر وجود حوزه فرهنگی و فضای فرهنگی یک کشور و تاثیر آن بر شخصیت فرد نیستم ولی در حدد معینی هم فرد از نوعی خودویژگی شخصیتی برخودار است که محصول تجربه فردی و خاص خودش است. من مهرداد را فقط 3 ساعت دیده ام ولی او 9 سال از عمرش را در غرب بوده ...
- برایتان مثال بزنم. رابطه یکجانبه مادر مهرداد با او و دخالت های دائمی در زندگی پسرش. من با چهره زن شرقی بعنوان قریانی فرهنگ مردسالاری بیشتر سر و کار داشتم ولی با این روایت زن ایرانی سلطه جو و حتی ظالم آشنا نبودم... میدانید یکبار به من گفت که اگر مهرداد بخواهد و به ایران برگردد برایش صدها دختر ایرانی زیبا صف کشیده اند. باورتان میشود مادرش به من دائم بگوید خانه ایرانشان چند متر است...
- تو که قرار نبود با مادرش زندگی کنی. وانگهی این حس مالکیت مادری به ایران یا شرق محدود نمی شود...
- راست میگوید. ولی رابطه ما حالت توهین آمیز بخودش گرفته بود. خود مهرداد هم آدم عجیبی بود. نظراتش انتقادی دائمی اش درباره غرب، تصوراتش درباره عظمت تمدن ایرانی و یا دوران با شکوه پیش از حکومت اسلامی. باورت میشود وقتی یکبار پس از دیدن فیلمی درباره تاریخ ایران بهش گفتم در زمان پهلوی اوضاع اینقدرها هم درخشان نبوده و با مخالفان بد رفتاری میشده بهم جواب داد که حقشان بوده هر حکومتی مخالفان خودش را میکشد همین فرانسه یا امریکا و یا یونان هم اینکار را میکنند ولی صدایش را در نمی آورند...
- آیا تلاشی برای یک دیالوگ سازنده هم کردی ؟
- معلومه. من حاضر شدم برم ایران برای نزدیکتر شدن بیشتربا فرهنگ و کشور دوست پسرم. ولی او بشدت مخالفت میکرد. ما 3 بار با هم رفتیم یونان ولی اون فقط سراغ دریا و تفریح میرفت. سرگرمی های ما با هم فرق میکرد. اون اهل کتاب و سینما و فرهنگ نبود. مشکل دیگر ما حسادت های گاه بیمار گونه او بود به دوستان دانشگاهی پسر من.
- پس چرا اصلا باهش دوست شدی ؟
- البته من اینجا ایراداتش را گفتم ولی مهرداد پسری عمیقا مهربان و سرزنده و پرانرژی است و من هنوز هم دوستش دارم به عنوان دوست صمیمی و خوب. نگاه اول من به او سطحی و عجولانه بود من بیشتر به قیافه او و کنجکاوی فرهنگی خودم توجه کردم ...
- بعد از مهرداد توانستی با کسی دوست بشی ؟
- آره ولی اینبار با احتیاط و دست به عصا. هر کسی خانه خودش و یک یا دو دیدار در هفته. ظرفیت من برای بودن با کس دیگر بشدت کاهش یافته. به تنهایی خودم خو گرفته ام و حاضر نیستم آنرا به راحتی از دست بدهم
- در یونان هم همین احساس را داری
- اره همین حس غمگین کننده. نوعی غریبگی را در اینجا دارم نوع دیگری را در آتن. سفر و آدم های سفر پرماجرا آینه ای بودند در برابر من. برای سفری به ژرفنای ناخودآگاه. همیشه حرف های شما در کنفرانس سیته انترناسینوال پاریس را به یاد میاورم که میگفتید : " سفر ما را از نظر هویتی دگرگون میکند، غریبگی سفر در ما ماندگار میشود. گویی ما به دو نفر تبدیل شده ایم و یگانگی برای همیشه از وجودمان رخت بربسته. حس غریبگی در کشور خود و غریبه اینجا در غربت".
قطار در ایستگاه رنس از حرکت باز میماند. از مه پاییزی دیگر اثری نمانده است. آنا ساکت میشود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:53  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
امروز صبح از سفر سه روزه رنس به پاریس برگشتم. موضوع سفر شرکت در کنفرانسی بود که مرکز ملی پژوهش پیرامون زندگی دانشجویی در فرانسه درباره وضعیت و تجربه دانشگاهی و اجتماعی دانشجویان خارجی در فرانسه سازمان کرده بود. در جریان این کنفرانس که با شرکت بیش از 200 دانشگاهی، مسئولین وزارتی و دانشگاهی سراسر کشور، انجمن ها و سندیکاهای دانشجویی برگزار شد ارائه جدیدترین تحقیقات درباره ابعاد مختلف تجربه تحصیل در یک کشور خارجی بود. من و دیگر همکار گروه تحقیقاتی در سه کنفرانس جداگانه نتایج یک کار جامعه شناسانه وسیع بروی 1715 دانشجوی خارجی که از 84 کشور جهان به فرانسه امده اند (سال تحصیلی 2005) را ارائه کردیم. کنفرانس اصلی من درباره تجربه دانشگاهی و درس خواندن در دانشگاه خارجی بود. کار تحقیقی ما نشان میدهد که دانشجویی که در کشور خارجی درس میخواند دچار گسست های مهمی در زمینه های آموزشی و پداگوژیک (روابط آموزشی در درون دانشگاه، نوع رابطه با استاد و دیگر دانشجویان، نوع یادیگری درس ها ، نحوه امتحان و مشارکت در فعالیت های علمی ...)، اجتماعی، فرهنگی و روانشناسنانه میشود و میزان و اهمیت این گسست ها که میتوانند به ناکامی او در امر تحصیل هم منجر شوند به فاصله واقعی یا نمادین فرهنگی (در مفهوم وسیع کلمه) با کشور میزبان دارند. فاصله فرهنگی با فاصله جغرافیایی همیشه رابطه خطی ندارند. دانشجویی که از مراکش با کمتر از دو ساعت پرواز به فراسه میرسد با دانشجوی کانادایی و یا برزیلی از هزاران کیلومتر دورتر به فرانسه میاید به یکسان در معرض این شوک فرهنگی اموزشی قرار ندارند و چه بسا اهمیت جدایی و گسست برای دانشجوی مراکشی بیش از کانادایی و برزیلی است. هضم کردن شوک های فرهنگی، آموزشی و اجتماعی به میزان یادگیری فرهنگی و ظرفیت فرهنگ پذیری و سازگار شدن ما به هنجارها و ارزش های دنیای جدید دارد.
از جمله کارهای تحقیقی ارائه شده تز دکترای دختر اهل کره جنوبی بود که به مسئله تغییرات هویتی سفر آموزشی به کشور بیگانه اشاره داشت. سون می کیم که دو سال پیش از دانشگاه ما فارغ التحصیل شده است بروی گروهی از دختران چینی، کره ای و ژاپنی کار کیفی با حوصله و موشکافانه ای انجام داده است در زمینه نوع تجربه این دختران در فرانسه و زندگی کردن شوک فرهنگی ناشی از تفاوت های ارزشی و رفتاری. او نشان میدهد که بسیاری از دختران این منطقه دنیا که با فرهنگ بسته و مردسالارانه خو گرفته اند و نقش زن را بیشتر در دنباله روی از مرد (پدر و شوهر)، نقش مادری و وفاداری بدون خدشه به خانواده میدانند در جریان سفر خود نوعی تحول درونی ارام ولی عمیقی را تجربه میکنند. سون می از فرهنگ "سکوت" زن که ارزش متعالی در آموزش کنفوسیوس به شمار میرود مثال میزند و اینکه چگونه دختران دانشجوی این منطقه یاد میگیرند از سایه مرد و خانواده بیرون بیایند، فردیت جدیدی برای خود بسازند و به خود "اجازه" دهند حرف خود را نه با سکوت که هزاران سخن ناگفته دارد که با ابراز نظر بیان کنند...
حرف های سون می سالن کنفرانس را تحت تاثیر فراوان قرار داد. برای کسانی که بروی مسائل زنان در ایران کار میکنند شباهت های گاه فراوان میان ایران و کشورهای شرق دور میتواند زمینه پرسش های مشترک را فراهم کند. من که مسئولیت اداره این میز گرد را بعهده داشتم از تحول هویتی زنان شرق دوردر تجربه غربی به عنوان نوعی انقلاب ساکت و ناپیدای درونی یاد کردم که زندگی در غربیگی و بیگانگی در ما بوجود میاورد. هنگام زدن این حرف ها یاد تجربه اولین دسته از دانشجویان ایرانی که در سال 1811 و 1815 به ابتکار عباس میرزا به انگلیس رفتند افتادم و شوک فرهنگی این سفر پرماجرا که در خاطرات روزانه میرزا صالح شیرزای به خوبی انعکاس یافته است.
از مسائل علمی و دانشگاهی گذشته سفر رنس فرصتی بود برای بازدید از شهر ثروتمند و زیبای رنس که پایتخت یگی از گران ترین مشروبات الکلی جهان (شامپاین) هم بشمار میرود. کلیسای مرکزی شهر رنس یکی از شاهکارهای سبک معماری گوتیک است و مجسمه های بیشماری که نمادهای حوادت و شخصیت های تاریخی کلیسا و حواریون و روز آخرت هستند همه نمای بیرونی و کناری این بنای مذهبی باشکوه و عظیم را پوشانده اند. شبی که من برای فرار از سر و صدای روزانه کنفراس و حرف زدنها و سئولات بی پایان به درون این بنای تاریخی پناه بردم حس ارامش عجیبی به من دست داد. در سراسر این بنای عظیم چند نفری بیشتر مشغول راز و نیاز با خدای خود نبودند. ستون های عظیم و سقف بسیار بلند طاقی که فقط با نور چند شمع و چراغ کم سو روشن میشدند ابهت خاصی به فضای کلیسا و شبح مجسمه ها میدادند. انگار چند قرنی به عقب پرتاپ شده اید. ساعتی در کنار نمازگزاران انگشت شمار که عبادت را به بازارهای رنگارنگ و پرهیاهوی جشن نوئل ترجیح داده بودند ماندم برای کسب انرژی و بازگشت به فضای کنفرانس.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:35  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
امروز از سفر 3 روزه پرتغال به پاریس برگشتم. انگیزه سفر دعوت دانشگاه شهر پورتو برای شرکت در یک کنفرانس تحقیقی بود. من و همکار فرانسویم که به زبان پرتغالی آشنایی دارد در این سفر میبایست در سمینار دوره دکترای رشته علوم اجتماعی دانشگاه شرکت میکردیم و درباره پژوهش های جاری در فرانسه حرف میزدیم. پورتو بندر زیبای کشور کوچک پرتغال است. مرکز شهر پر است از ساختمان های باشکوه سنگی سبک گوتیک دوره امپراطوری استعماری پرتغال. تفاوت عمده معماری پرتغال کاربرد کاشیکاری های پر نقش در کنار سنگ در نمای بیرونی کلیساها و ساختمان های قدیمی است که به آنها هویت خاصی میدهد.
یکشنبه فرصت خوبی بود برای بازدید از محلات تاریخی و قدیمی شهر. پورتو شباهت زیادی به لیسبون دارد، شهر پر است از تپه های سرسبز مشرف به دریا. پورتو تیم فوتبال معروفی هم دارد که 3 سال پیش قهرمان باشگاه های اروپا شده بود و همه جای شهر میتوان نشانه هایی از حال و هوای فوتبال و تیم پورتو را پیدا کرد.
در 15 سالی که از اولین سفر من به پرتغال میگذرد به نظرم میرسد این کشور به طرز حیرت آوری پیشرفت کرده است. این رشد سریع را پرتغالی ها تا حدود زیادی مدیون ادغام در اروپا هستند.
کنفرانس یک ساعته من درباره جامعه شناسی دانشگاه و دانشجویان در فرانسه بود و تاثیر اولیه جامعه شناسی امریکایی و مکتب شیکاگو در گسترش موضوعات تحقیقی جدید پیرامون دانشگاه، الگوها و زندگی دانشگاهی . بخش مهمی از صحبت های من اختصاص به این موضوع داشت که جوان در بدو ورود به دانشگاه هنوز بطور واقعی "دانشجو" نیست و زمانی بطور کامل و تمام عیار دانشجو میشود که هنجارها و رفتارهایی که راه موفقیت علمی و دانشگاهی و حرفه ای او را هموار میکنند را بیاموزد و بتواند کدها و زبان علمی را بکار گیرد و بصورت عضوی فعال جامعه دانشگاهی درآید. دانشجو شدن نیاز به زمان و یادگیری دارد وبه روندهای فرهنگ پذیری و جامعه پذیری بستگی دارد که جوان در آن درگیر میشود. دانشجو و دانشگاه هر دو در موفقیت این روندها و جلوگیری از انزوا و شکست تحصیلات هر فرد دخالت دارند و نقش دانشگاه بویژه به همراهی و کمک دانشجو برای پشت سر گذاشتن مرحله انطباق اولیه با فرهنگ و ضرورت های علمی و متدولوزیک دانشگاهی مربوط میشود. همکاران پرتغالی نیز نتایج پژوهش های چند ساله خود درباره روندهای شکل گیری هویت دانشجویی و حرفه ای نزد جوانان را طرح کردند که از بسیاری جنبه ها در مقایسه با تحقیقات فرانسوی تازگی داشت. قرار شد در ماهای آینده این دیدارها و کار مشترک ادامه یابند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:13  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
رشید کارمند هتل من در سفر به شهر بندری بولون دانشجوی رشته الکترونیک دانشگاه لیتورال است که شعب آن در شهرهای کوچک منطقه پخش شده اند. پسر 26 ساله اهل مراکش است که برای دوره فوق لیسانس به فرانسه آمده و 4 شب هفته را در هتل کار میکند. طبق عادت بیشتر خارجی ها از من میپرسد که اهل کدام کشورم. بعد هم صحبت بطور طبیعی به سیاست و اوضاع خاورمیانه کشیده میشود. رشید احمدی نژاد را با همه ضعف ها شخصیت شجاعی میداند که حرف ها و درددل افکار عمومی مردم منطقه را بدون ترس به زبان میاورد. در سفرهای امسال و سال گذشته به کشورهای شمال افریقا بارها با این گونه سخنان در میان دانشجویان و روشنفکران برخورد کرده بودم. در بین صحبت های خود به جوان ایرانی اشاره میکند که از چند ماه پیش در شهر بولون سرگردان است و بدنبال راهی برای رفتن به انگلیس. میگوید که این جوان نه فرانسه میداند و نه انگلیسی و فهمیدن حرفهایش و کمک کردن به او بسیار دشوار است.
شب بعد هنگام بازگشت به هتل رشید به من گفت که "جوان ایرانی سرگردان" آخر شب بعد از کارش به هتل میاید البته اگر من مخالفتی ندارم.
حوالی ساعت 11 شب رشید از پایین زنگ زد و خبر داد که فرهاد در سرسرای هتل منتظر من است.
فرهاد جوان 30 ساله ای است که از 5 ماه پیش بطور غیر قانونی در بولون و کاله بسر میبرد و در جستجوی راهی برای رفتن به انگلیس. اهل فیروز آباد فارس است و چهره و لهجه جنوبی دارد. براحتی از خودش و گذشته و خانواده اش حرف میزند و تصمیم سفر به اروپا.
- سفر طولانی بود ؟
- دو ماهی در ترکیه ماندم تا راه حلی ارزان و مطمئن پیدا کنم. بعد هم از کشوری به کشور دیگر تا ایتالیا. از انجا توانستم راخت خودم را به شمال فرانسه برسانم...
فرهاد دبیرستان را نیمه کاره گذاشته و از 16 سالگی وارد زندگی بزرگسالی شده. کار و کمک به خانواده و پرسه های شبانه با دوستان محله. پدرش از سال های دور دستیار یک تاجر بازار است با حقوق ناچیز. دلخوشی اش به قول فرهاد برگشتن به خانه است و پای بساط تریاک نشستن تا نیمه شب. مادرش زنی مومن است که نیمی از وقتش را در مسجد و حسینیه و جلسات دعا ی زنانه میگذراند و تنها آرزویش رفتن به کربلا. خواهر فرهاد بعد از زندانی شدن شوهرش با دو بچه کوچک به خانه پدری بازگشته است. فرها میگوید که دلش فقط برای ایندو بچه تنگ شده. برادر کوچک به دوبی رفته و از آنجا شاید به فیلیپین برود.
- چرا درس و مشق را کنار گذاشتی ؟
- درس کار من نبود. دو بار رفوزه شدم و آقام گفت اگر قراره دیپلم گرفتن من 20 سال طول بکشه تا بعدش هم تازه بشم دیپلم بیکار بهتره از همین حالا زحمتو کم کنم برم سر کار. دیدم راست میگه. من درس بخون نیستم. رفتم تو مرغداری یک از دوستان پدرم شدم کارگر روز مزد... با یکی دو نفر دیگر میخواستیم بریم کویت که نشد.
فرهاد پیش از آمدن چند سالی در خیاطی کار کرده بود و بعد هم دار و ندارش را فروخته بود و با 4 میلیون تومان راهی سفر شده بود و بقول خودش " به طرف تقدیر و یا بهشت موعود فیروز آبادی ها".
- چطوری شد به فکر سفر افتادی ؟
- از محله ما 3-4 نفری اومدن اینطرف. یکیشون هم الان در انگلیس است در شهری که اسمش را نمی دانم. بهش هفته پیش تلفن زدم. قراره اونجا هوای مرا داشته باشه.
- بخاطر اونها که نیامدی ؟
- نه بخاطر اونها نه. بخاطر خودم. دلم میخواست هم خارج را ببینم و هم مثل جوانهای اینجا زندگی کنم. عصرها گاهی رو نیمکت روبروی دبیرستان نزدیک همینجا میشینم و به جوانها نگاه میکنم. به دختر و پسرهایی کم سن و سالی که دست همو میگیرن و بدون ترس راه میرن و عاشقانه بهم نگاه میکنند و حرف میزنند. همو بغل میگیرند. به خودم میگم خدایا ما کجا اینها کجا. چرا باید اینها اینقدر خوشبخت باشن و ما تو ایران تو سری خور. من هنوز با سی سال سن اینکار را نکردم. یعنی هیچوقت دست یک زن را نگرفتم تو خیابون راه برم...
- یعنی بخاطر زن یا رابطه آزاد با زن اومدی ؟
فرهاد آهی از ته دل میکشد، به من نگاه میکند و بی اختیار خنده اش میگیرد
- مرا مسخره نکنید. برایتان عجیب است ...
- نه. بالاخره اینهم یک دلیل است...
- میدونید من ورزش تنیس یا ورزش های زناها را برای این دوست داشتم که دخترها لباس کوتاه میپوشند. ولی این دلیل اصلی نبود. دلیل اصلی کار بود میدونستم با ماندن تا اخر عمرم همان کارگر خیاطی باقی میمانم با حقوق بخور و نمیر و خانه پدری. از زندگی خسته شده بودم. از فشار و ظلم...
- ظلم چی ؟ ظلم به زنها ؟
- نه بابا کدوم زن. ظلم چهار تا ریشو و بیسواد که به همه زور میگن و در همه کاری دخالت میکنند. جوان در ایران یک اسیر واقعی است در دست خانواده و یا حکومت و آخوندها. پول این مملکت را هم میدن به فلسطین و لبنان و سوریه و یا خودشان به سلامتی بالا میکشند. من زبان فرانسوی حالیم نیست وگرنه به این رشید حالی میکردم احمدی نژاد مالی نیست. اگر خیلی طرفدار اینهاست بره چند روز اونجا تا بفهمه احمدی نژاد و بسیج یعنی چی. او بهم میگه " احمدی نژاد گود" منهم همش میگم "احمدی نژاد نو گود". جون من اینو از طرف من بهش بگو. بذار بفهمه که اینطوری که دوست دخترش را بغل میکنه اگه ایران باشه چه بلایی سرش میاید...
- حالا چرا میخواهی به انگلیس بری ؟
- اونجا امکانات بهتر است و مردم مهربانتری دارد.
- از کجا میدونی مردم انگلیس مهربانند ؟
- شنیدم. بچه ها تو ایران میگفتن. نکه اینجا مردمش بد باشد الله وکیلی به من محبت کردن فرانسوی ها. به من بدون مدرک لباس دادند، مجانی جا دادند و در این رستوران هم که کار میکنم صاحبش خیلی آقاس. با اینکه براش خطر داره به من بدون کارت کار داده. ولی ما با اجازه با نیت انگلیس امدیم و تقدیر ما هم همون انگلیسه. اینجا جای من نیست... راستش از فرانسه زیاد خوشم نیامد.
فرهاد شب ها در خوابگاه بی خانمان ها میخوابد و کار ظرف شویی را از طریق دختر جوان دانشجوی ایرانی پیدا کرده است که از 3 ماه پیش به این شهر آمده است و در همین رستوران گارسونی میکند. کارش شستن ظرف ها و یا گذاشتن آنها در ماشین ظرف شویی است و شبی هم 24 یورو درامد خالص دارد.
پیش از بازگشتم به پاریس با مهربانی به هتل میاید و مرا تا ایستگاه قطار بدرقه میکند. در راه بهم میگوید که یک شب بیشتر در پاریس نمانده و ارزویش دیدن برج ایفل و عکس گرفتن کنار آن است. بهش میگویم برای اقامت و یا گرفتن پناهندگی در فرانسه هم اقدام کند و فقط به امید انگلیس نماند. موقع خداحافظی با لهجه شیرین شیرازی و با خنده میگوید
- کاکو مارا از یادت نره، تلفن زدم نگی کی هستی.. به برج ایفل هم سلام برسون بگو میام دیدنش.
بروی سکوی قطار هیچکس جز فرهاد و مامور راه آهن نمانده. برایم دست تکان میدهد و چیزهایی میگوید که نمی شنوم. از پنجره قطاری که آرام آرام براه می افتد به او خیره میمانم. شبح فرهاد در هوای مه گرفته غروب ماه نوامبر شمال فرانسه بسرعت ناپدید شود.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:15  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
کنفرانس بین المللی درباره تحولات نظام آموزش عالی در سایه جهانی شدن در بولون فرانسه فرصت جدیدی بود برای مقایسه الگوهای دانشگاهی کشورهای مختلف بویژه در اروپا، امریکای شمالی، استرالیا و ژاپن. یکی از موضوعات مهم مورد بحث در کنفرانس رده بندی است که سالانه در میان دانشگاه ها در سطح جهان صورت میگیرد. چندین سخنران به شیوه و روش اینکار و نقش بزرگ جایزه نوبل در امتیاز دادن به دانشگاه ها اعتراض داشتند و آنرا چندان عینی و جامع نمی دانستند. اعتراضات بخصوص به ارزشیبابی از رشته های علوم انسانی و اجتماعی و هنرها و ادبیات مربوط بود ودشواری اینکار. یکی از محققان فرانسوی کار بسیار جالبی ارائه داد از 15 دانشگاه اول دنیا در رده بندی معروف شانگهای و چگونگی تامین مالی و اداره آنها. از جمله این دانشگاه ها هاروارد است که دارایی های سرمایه گذاری شده آن چیزی حدود 30 میلیارد دلار است (یعنی چیزی حدود 60 درصد درآمد نفتی ایران در سال جاری و 4 برابر صادرات سالانه غیر نفتی ایران) و با سود سالانه این سرمایه گذاری که در بخش عمده آن از مالیات معاف است میتوان حقوق همه استادان و کارکنان آنرا پرداخت کرد. در این گزارش نکته بسیار مهم دیگر درباره سهم شرکت های بزرگ صنعتی و یا مالی در تامین هزینه های پژوهشی است. بر اساس این ارزیابی بر خلاف تصور موجود سهم مستقیم بخش خصوصی در تامین هزینه های پژوهشی از 7 درصد بودجه دانشگاه ها فراتر نمیرود و میزان کمک دانشجویان سابق که بطور منظم در رابطه به دانشگاه خود هستند مبلغ قابل توجهی را تشکیل میدهد و دانشگاه همه اطلاعات خصوصی و حرفه ای و علمی دانشجویان را بطور منظم گرد آوری میکند.
بحث مهم دیگر در مورد تحولات دانشگاه نقش دانشجویان خارجی در تبادلات علمی و فرهنگی و نیاز روزافزون دانشگاه ها به حضور خارجی ها بود.
خانم شعله صدر از رادیو استرالیا تلفن زد برای صحبت رادیویی درباره کتابی که در ایران درباره گویش و زبان و اصطلاحات خاص جوانان و فرهنگ غیر رسمی آنها چاپ شده. بحث ما به مقایسه شرایط ایران با برخی کشورهای پیشرفته کشیده شد که در آنها هم جوانان حومه مهاجرنشین شهرهای بزرگ زبان و فرهنگ رفتاری و موسیقی خاص خودشان را در نوعی اعتراض به فرهنگ رسمی که به هویت آنها بی اعتنایی میکند بوجود میاورند.
اینهم صحبت های آقای رئیس جمهور در بازدید از صدا وسیما درباره توجه افکار عمومی جهان به ایران و خود ایشان (بدون تفسیر) :
" ... من به تمام قارههاي جهان بهجز يك قاره سفر كردهام و ميدانم كه در آنجا چه خبر است؛ اكنون موجي براي شنيدن پيام ملت ايران به وجود آمده است و همه تشنه هستند كه اين پيام را بشنوند. دنيا دارد به سرعت احمدينژادي ميشود و فرهنگ ايراني دفاع از عدالت و معنويت در حال گسترش است.
... در گذشته حداقل نيازهاي مردم، تحقق استقلال و آزادي بود اما در حال حاضر ملتهاي دنيا به دنبال عدالت هستند كه در سطح بسيار بالاتر از استقلال و آزادي قرار دارد، آنها به دنبال معنويت، عشق و محبت هستند. اين در حالي است كه ماموريت ملت ما در اين حركت عمومي بسيار سنگين است، ما وظيفه داريم به خواست مردمان جهان سرعت بخشيم و به عنوان الگو، جامعه طيبه اسلامي را برپا سازيم.
... فكر ميكنم ملت ايران در مديريت الگوي منحصر به فردي دارد، ضمن اينكه كوچكترين حركت ما انعكاس جهاني دارد و معادلات سياسي و جهاني كل دنيا را دگرگون خواهد كرد كه توجه به اين امر سبب سنگينتر شدن وظيفه ما ميشود.... "
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 0:50  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|