تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

نادر دیشب تلفن زد برای احوالپرسی. صحبت ما به وب لاگ من کشیده شد و مطلب "اینجا و آنجا". با اشاره به ترور روز گذشته روزنامه نگار ارمنی در استانبول میگفت که این روانشناسی ترس به خیلی جاهای دیگر هم مربوط میشود. از صادق هدایت و نوشته های بدبینانه پاریسی اش یاد میکند. حق بااوست. فشار به روشنفکران خاص این یا آن کشور نیست و هر جا ما با مشکل دموکراسی و یا امید به زندگی و روشنایی هستی مواجه هستیم زندگی روشنفکری هم کم و بیش دشوار است.
قطعه شعری که در این مطلب آمده است بخشی از شعری است که من مدتی پیش بطور اتفاقی در روزنامه ای خوانده بودم. شعری محکم، و تکان دهنده. انسان هایی که نوعی از ترس و وحشت درونی شده را زندگی کرده اند و کابوس آن همه جا چون سایه ای دنبالشان میکند. این شعر مرا به دنیا و حال و هوای سال های دورتر برد و هنگام نوشتن مطلب بیادش افتادم. نتیجه اینکه هیج رابطه ای میان خاطره من که به 28 سال پیش مربوط میشد و این شعر که از عمر آن دو سال هم نمی گذارد وجود ندارد. زمان ها می آیند و میروند و حس ها میمانند و تجدید حیات میکنند.

اما بد نیست حالا که از این شعر شبنم آذر بنام "قاتل من روزی ..." صحبت شد روایت کامل آنرا برایتان بنویسم.

1
روزى كه آفتاب را
انكار مى كنى،
سياهى ات را
روى سرم مى كشم
و به تو شب بخير مى گويم

شايد،
در هيچ جاى زمين، ديگر
قامتى شكل نگيرد به شكل كسى
هيچ كس نيست كه كابوس هاى مرا تعبير كند؟

من صداى خيابان را
از زندگى ام حذف مى كنم
همچنان كه در اين لحظه
بيدارى ام را
شايد،
بايد در همان كودكى،
خانه ى پدرى را
آتش مى زدم
و نگاه مى كردم
كه در ميانِ شعله ها مى سوزد
شايد،
امروز بايد
در اين لحظه،
روياى كودكى ام را تعبير كنم
من مسخ شده ام
و ارواح مرا دوره كرده اند

بايد به كودكى ام اعتماد كنم

مى خواهم بخوابم

۲
بى هيچ سلاحى،
روى صندلى ام مى نشينم
و صداى كليد را مى شنوم
كه در قفل مى چرخد
قاتلِ من، روزى
تمام پله ها را بالا مى آيد
صداى خيابان بلند است
و فريادهاى من هرگز،
كسى را به سمتِ اين پنجره نمى كشاند
صداى خيابان بلند است
و من هرگز
با خود اسلحه اى حمل نكرده ام
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:14  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امشب در یونسکو مراسمی بود به مناسبت پایان ماموریت آقای احمد جلالی سفیر ایران در این سازمان. ایشان در چند سالی که در یونسکو بود توانست تاثیر بسیار مثبتی به عنوان چهره فرهنگی ایران از خود بر جا گذارد. آقای جلیلی انسانی فرهیخته ، عارف و صوفی مسلک است و با رفتار و گفتار نیک و اخلاقی خود نام مولانا و حافظ را در این نهاد فرهنگی بین المللی بر سر زبانها انداخت. حضور شمار بسیاری از نمایندگان یونسکو و ایرانی های پاریس بخوبی نشانگر محبوبیت و احترامی بود که ایشان نزد همگان دارد. در بخش دوم هم گروه موسیقی شجریان برنامه شنیدنی و بیاد ماندنی اجرا کرد. همایون شجریان گاه پدرش را در آواز همراهی میکرد. هر دو در حالیکه بشدت از سوی جمعیت تشویق میشدند با ترانه جاودانه عارف قزوینی "مرغ سحر" برنامه را به پایان بردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:4  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امشب از تلویزیون فرانسه برنامه ای را دیدم درباره زندگی و گذشته نامزدهای انتخابات فرانسه. دست کم دو نفر اصلی در نظر خواهی ها و یکی دیگر از نامزدها به نسلی تعلق دارند که منهم کم و بیش جزو آنها هستم. یعنی کسانی که در سال های 1970 میلادی به دبیرستان میرفتند و در سال های 1980 هم دانشجو بودند. نسلی که با جنگ ویتنام و بحران فلسطین و انقلاب نیکاراگوئه و پرتغال و یا استقلال اخرین بازمانده های دوران استعماری در افریقا و یا شکست تلخ در شیلی زندگی کرد و همه جا بدنبال تغییر اوضاع و مشارکت در زندگی سیاسی بود. اینجا در اروپا جوانهای پرشور انروزها در کنار مبارزه سیاسی درس خواندند، وارد احزاب و دسته بندی های سیاسی شدند، پیشرفت کردند، پخته تر و کارآزموده شدند گاه خانواده سیاسی خود را تغییر دادند و توانستند در دگرگون کردن کشور خود مشارکت کنند. جامعه به این نسل و دیگر کسانی که به این راه رفتند نگاهی قدرشناسانه دارد و آنها هم با افتخار از این گذشته یاد میکنند.
در کشوری که من در آن متولد شدم اما اوضاع به گونه ای دیگر پیش رفت. به هم کلاسی ها دبیرستانی و دانشگاهی خودم فکر میکنم تصویری میینم از کشورم و سرنوشت غمگینش : چند نفری از دوستان به مقامات بالا رسیده اند و کارهای مهمی میکنند. اما بخش بزرگی سرنوشت بسیار متفاوتی پیدا کرده اند، شماری به زندان افتادند و یا به جبهه رفتند. اکنون برخی زیر خاک سرد خفته اند و کسانی هم که جان سالم بدر بردند زخم های این گذشته هم جا با آنهاست. بیشتر آنهایی که در ایرانند عطای جامعه شناسی را به لقایش بخشیده اند و از آن سال ها فقط خاطره ای دارند. جماعت بزرگی هم روانه غربت شدند برای درس خواندن و یا نجات جان خویش. از اینان جز چند نفر اگشت شمار بقیه ماندگار این دیار شدند. آنها همه جا پراکنده اند از برکلی تا پاریس و کلن و هانوفر و هامبورگ و برلن و رم و سیدنی و استانبول و دوبی و ده ها شهر دیگر که به یادم نمیایند. چه اهمیتی دارد که آنها کجایند. مهم این است که آنها دیگر در ایران نیستند. زمانی بود که کار سیاسی در ایران بازی کردن با جان خویش بود و جالب این است که جامعه و خانواده و پدر و مادر ما هم نگاه نفرین شده ای به سیاست داشتند (و شاید دارند). "سیاست پدر و مادر ندارد پسرم" این حرفی بود که پدرم بعد از اولین اعتصاب دانشگاه به من زد. کسی که "کله اش بوی قورمه سبزی میداد" تافته جدا بافته بود. میبایست اورا از این "گرفتاری" نجات داد زیرا همه در این انتظار بودند که روزی بلایی سرش بیاید و بخاطر این "گناه" مجازات شود. "گناهی" بنام سیاست... شاید اگر منهم امروز در ایران بودم به پسرم همین حرف را میزدم. همانگونه که امروز بسیاری با افسوس و غبطه به آن سال ها نگاه میکنند. آنرا زمان از بر باد رفته میدانند " اگر پایم به سیاست باز نشده بود..."، "این سیاست لعنتی..."، " من همه چیزم را در سیاست باختم..."... روزگار و سرزمین غریبی است. بار گناه سیاست را هم قربانیان باید بدوش بگیرند.
به صفحه تلویزیون خیره میشوم. مجری برنامه عکس های جوانی آنها را نشان میدهد. در حال فریاد زدن، اعتراض و خشم و یا شادی و یا سنگ زدن به پلیس و یا راه پیمایی. ما حتی فکر عکس گرفتن هم نمی توانستیم بکنیم. نمی بایست مدرکی وجود داشته باشد... گویی به خودمان هم فهمانده بودیم که اینکار جرم است و غیر عادی...
چقدر تفاوت است میان ایندو دنیا. به ترسی که همیشه درونی کرده بودیم، به دلهره و هراسی که در وجود ما لانه کرده بود فکر میکنم و به سال هایی که نتوانستم اینطور آزادانه و بدون ترس در خیابان ها راه بروم و آنچه را فکر میکنم بزبان بیاورم و یا هر کتابی را که دوست دارم بخوانم. یادم میای در اولین تظاهرات دانشجویی در پاریس و حسی که در پایان داشتم. با بغض بروی چمن های میدان ناسیون نشسته بودم و به سال ها و ترس های آنجا فکر میکردم.
چقدر تفاوت است میان ایندو دنیا. ما در کشورمان چه راحت از کنار نسل های خودمان میگذریم و اینها چه خوب میتوانند انرژی جوان را در خدمت پیشرفت و توسعه کشورشان قرار دهند. آنها چه خوب میتوانند از آزادی خود و دیگران و حتی مخالفان خود دفاع کنند و ما راحت میگوییم " چشمش کور در سیاست دخالت نکند"
یاد شعری میافتم که مدتی پیش در یکی از نشریات ایران خوانده بودم از شاعر جوانی بنام ش آذر و مضمون ان مرا به دنیای دانشجویی و به ساختمان 16 کوی دانشگاه آن زمان برد. دوستی داشتم اهل فیروز آباد فارس که از بستگان گروهی بود که در سال 1348 در سیاهکل مبارزه مسلحانه علیه شاه را شروع کرده بودند. به من میگفت "من نگاهم همیشه به در اتاق است و اینکه چه زمانی به سراغ من میایند. حس میکنم بیش از آنکه باید مرا آزاد گذاشته اند"


بى هيچ سلاحى،
روى صندلى ام مى نشينم
و صداى كليد را مى شنوم
كه در قفل مى چرخد
قاتلِ من، روزى
تمام پله ها را بالا مى آيد
صداى خيابان بلند است
و فريادهاى من هرگز،
كسى را به سمتِ اين پنجره نمى كشاند
صداى خيابان بلند است
و من هرگز
با خود اسلحه اى حمل نكرده ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:48  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

این هفته با دو دانشجوی ایرانی تماس داشتم که موضوع کارشان مسائل اجتماعی ایران است. یکی از ایندو دانشجو قرار است بروی پدیده فرار بچه ها از خانه در ایران کار کند. با اینکه حوزه اصلی کارش جامعه شناسی نیست ولی با علاقه بدنبال عملی کردن این پروژه مطالعاتی است. مشکل اساسی در این مرحله آماده کردن مقدمات کار است از طریق ارتباط با خانواده ها در ایران و نیز مطالعه کتاب هایی در زمینه های اجتماعی بروز رفتارهای هنجارشکن در میان نوجوانان و جوانان و یا روش کار تحقیقی است. بحث من در بحث با این دانشجو بیشتر در مورد روش پژوهش و ابزار جامعه شناسانه تحقیقی در چنین مواردی است. بطور کلی کار بروی موضوعاتی که مشاهده آنها آسان نیست تدارک طولانی و فکر شده ای میخواهد چرا که انتخاب نابجای ابزار تحقیقی همه کار پژوهش را در خطر شکست قرار میدهد.
دانشجوی دوم در یکی از شهرهای فرانسه زندگی میکند و بیش از یکسال است به این دیار آمده. دختر بسیار علاقه مند و پرانگیزه ای است با شناخت بسیار خوب از مسائل ایران. قرار است درباره موضوع زنان کار کند ولی مشکل اصلی او به نظر من (و خودش) ضعف شناخت زبان فرانسه است. به او میگویم که در رشته های علوم انسانی و اجتماعی بدون شناخت زبان امکان پیشرفت چندان وجود ندارد (بر خلاف رشته های علمی که تعداد لغاتی که در هر رشته استفاده میشود کم و بیش محدود است و با 500 تا 700 کلمه میتوان به اساسی ترین مفاهیم دسترسی پیدا کرد). صحبت ما در مورد زبان به درازا میکشد. به میگویم که زبان اینجا فقط ابزار ارتباطات نیست بلکه ما را به ژرفنای یک حوزه علمی میبرد. تجربه من نشان میدهد که دانشجویانی که در ایران درس خوانده اند گاه داری نوعی فرهنگ علمی و باورهای معرفت شناسانه (بجای کلمه شناخت شناسی که در یادداشت پیشین به اون اشاره کردم یکی از پژوهشگران خوب و پرکار ایرانی پاریس محسن متقی معرفت شناسی را پیشنهاد کرد) که زیاد با توقعات و انتظارهای دانشگاهی و پژوهشی اینجا همخوانی ندارد و این گسست فرهنگی میان دو نظام آموزشی نوعی عدم درک متقابل ایجاد میکند و گاه بن بست در کار پژوهشی. در حقیقت باید از نظر هویت دانشگاهی و علمی پوسته انداخت و "اینجایی" شد. صنم و سارا برادر زاده های من که در فوق لیسانس رشته های علمی هم درس میخوانند به این نکته مهم و تحولی که در انها بوجود آمده اذعان دارند.
یاد گرفتن خوب زبان گام مهمی است برای درک بهتر فرهنگ تحقیقی اینجا و اشنا شدن با مفاهیم کلیدی و تسلط به زبان نوشتاری و گفتمان دانشگاهی که چهارچوب ها، کدها و ویژگی های خودش را دارد. سختی اولیه این کار و نیاز به سرمایه گذاری زمانی و روحی بسیار سنگین خیلی ها را از این سفر فرهنگی و هویتی پرماجرا ولی گریز ناپذیر باز میدارد. ولی بدون این سفر و بدون عبور از این بیابان پردردسر و بی انتها و بدون تحمل رنج های یاد گیری داشتن آینده ای هم در این زمینه ها چندان امکان ندارد ...
قرار شد بعدها باز هم با هم بیشتر صحبت کنیم.

اینهم مطلبی بدون تفسیر از امام جمعه اردبیل در مورد حجاب زنان

آیت الله سید حسن عاملی امام جمعه اردبيل در خطبه های نمازجمعه با اشاره به جداسازی زنان از مردان در عهد رسول گرامی اسلام و مواظبت و حساسیت پیامبر گرامی اسلام به عدم اختلاط زنان با مردان خواستار برخورد با عوامل اختلاط در جامعه گردیده وخاطر نشان کردکه پیامبر اعظم در کوچه ها مناطق مشخصی را برای عبور زنان قرار داده بودند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری انتخاب از اردبیل، نماینده مجلس خبرگان رهبری در ادامه با اشاره به نصب مجسمه ای در یکی از میادین باکو با مضمون موافقت با کشف حجاب در آنجا ، از امت اسلامی خواست با تفکر کشف حجاب که در جامعه اسلامی رفته رفته از طریق خود بانوان انجام می پذیرد مقابله نمایند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 22:25  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

یک هفته است بروی مطلبی کار میکنم که باید برای مجله علمی دانشگاه لیسبون در پرتغال بفرستم. مثل شاگردهای تنبل گذاشتم تا آخرین روزها و خلاصه حتی در خواب هم درباره مطالب آن فکر میکنم و کابوس تمام نشدن مقاله. موضوع مقاله جمع بندی پژوهش های 20 سال گذشته است درباره جامعه شناسی دانشگاه و موضوع نحوه یادگیری دانشجویان و رابطه آن با شخصیت و فرهنگ قبلی آنها و نیز تاثیر آن بروی شیوه تفکر و عمل ان در حوزه علمی و حرفه ای در آینده و در محیط کار.
حجم کار بیش از آنچه بود که فکر میکردم و خلاصه حسابی درگیر هستم تا دوشنبه آینده که باید تحویل دهم. حجم مقاله هم مشکلی شده چرا که باید همه حرف ها را در 18 صفحه بزنم با کتابشناسی 4 صفحه ای.
در رابطه با مقاله مطلبی را دوباره خوانی کردم از یک پژوهش گر معروف دانشگاه هاروارد بنام "پرای" (perry) درباره باورهای شناخت شناسانه دانشجویان (با عرض معذرت معادل مناسب تری پیدا نکردم برای کلمه Epistemology / Epistémologie ( اگر دوستی میداند کمکم کند).
"پرای" در جریان پژوهش خود از طریق مصاحبه های منظم نوع و روش یادگیری گروهی از دانشجویان را در تمام طول تحصیل آنها دنبال کرد. وی در تحلیل و جمع بندی نتایج کار خود به طبقه بندی دانشجویان رشته های مختلف بر پایه نوع برخورد انها با علم و مسائل علمی و یادگیری و یا باورهای آنها دست زد. طبقه بندی "پرای" درمجموع 9 گروه رفتاری را در برمیگیرد. در یک سوی این طبقه بندی کسانی دارند که دنیا را از نگاه دوگانه میبیند یعنی تقسیم همه چیز به دودسته درست و نادرست، علمی و غیر علمی، مجاز یا غیر مجاز. در انتهای دیگر این طبقه بندی هم کسانی قرار دارد که بنوعی نسبی گرایی در دنیا باور دارند و قادرند درک و بازنماها و باورهای خود را در جریان تجربه علمی و یا شخصی تغییر دهند. در حقیقت دنیا و مسائل پیچیده آن در ذهنیت خلاق آنها مورد بازبینی قرار میگیرد و بروز میشود. "پرای" این دو ذهنیت را بصورت نمادهای محدود بودن فکری و خلاقیت مطرح میکند. منهای ایندو گروه بسیار متفاوت از نظر باورها و فرهنگ علمی "پرای" 7 گروه مختلف دیگر را مطرح میکند که در طیف وسیعی میان ایندو قرار میگیرند. برجسته ترین پژوهشگران و متفکران به گروهی نزدیکند که نسبی گرا هستند و قادرند دنیا و درک ها، شناخت ها و باورهای خود با واقعیت ها و تحولات همساز کنند. حالا هر کسی میتواند به خود و اطرافیانش از فراز طبقه بندی "پرای" نگاه کند با یک توصیه روش شناسانه : سعی کنید در اینمورد خاص دست کم نسبی گرا باشید و با باور دوگانه در داوری خود مشکل آفرین نشوید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:11  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

هنگام چاپ کتابم تحت عنوان "دین و آموزش در ایران – شکست تجربه اسلامی کردن نظام آموزشی" بزبان فرانسه در ماه گذشته قول داده بودم چند کلمه ای درباره اش بنویسم. داستان نوشتن این کتاب به زمانی برمیگردد که من دانشجوی فوق لیسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران و دبیر دبیرستان البرز بودم و بطور مستقیم نظاره گر و درگیر روند شکل گیری انقلاب فرهنگی، بستن دانشگاه ها و پیاده کردن پروژه ای که "اسلامی کردن" نظام آموزشی را در نظر داشت بودم. بعدها که دست سرنوشت مرا به فرانسه پرتاپ کرد در این دیار کار را بطور حاشیه ای دنبال کردم و بوپژه تلاش کردم تجربه تاریخی آموزش در حوزه تمدن اسلامی از زمان پیامبر تا دوره صفویه و نیز تاریخ و چگونگی بوجود آمدن مدرسه جدید در ایران را از اوایل قرن نوزدهم میلادی بهتر بشناسم. کتابی که به چاپ رسیده فقط بخشی از این تحقیق است و به پیشنهاد ناشر من بخش های تاریخی را برای زیاد نشدن صفحات کتاب کنار گذاشتم و قرار است این بخش بطور مجزا در کتاب دیگری چاپ شود.
کتاب حاضر شامل سه بخش است :
بخش اول بازگشتی است به تجربه شکل گیری آموزش جدید در ایران و بازخوانی انتقادی این روند پرتنش و دشوار. تماس های فرهنگی با دنیای غرب، بوجود آمدن مدارس مسیونرهای مسیحی و فرستادن دانشجو به خارج از کشور و تاسیس اولین مدارس جدید فرهنگ آموزش نوین را پی ریزی کردند. این زایش پردرد به دلایل تاریخی از درون تجربه سنتی ما انجام نگرفت و ما مانند کشورهای اروپایی نتوانستیم از طریق نوسازی نظام قدیمی (مکتب و مدارس مذهبی) مدرسه جدید خود را بوجود آوریم. با این وجود همه تلاش پیشروان مدرسه جدید این بود که این نهاد نوبنیاد از سنت ها و فرهنگ ما زیاد فاصله نگیرند. مدرسه جدید در این دوره به یکی از نمادهای رودررویی سنت و مدرنیته تبدیل شد.
روحانیت و گرایش های اسلامی به مدرسه جدید نگاهی همگون نداشتند. جماعتی از در تکفیر و برخورد و لعن و نفرین وارد شدند و گروهی هم با کاروان علم جدید همراه شدند و در بوجود اوردن اولین شبکه مدارس فعالانه مشارکت کردند. "انتقاد اسلامی" به مدرسه جدید در سراسر قرن بیستم به شکل های گوناکون ادامه پیدا کرد. در کتاب بویژه به نقدهای دکتر شریعتی، جلال آل احمد و آیت الله مطهری و یا تجربه مدارس اسلامی مانند کمال و علوی اشاره شده است.
بخش دوم کتاب روند و چهارچوب و چگونگی اسلامی کردن مدارس در سال های بعد از انقلاب مورد بررسی قرار میدهد. در این بخش به دیدگاه های ایت الله خمینی درباره آموزش و نیز قوانینی که در مجلس تصویب شده و یا سیاست های رسمی پرداخته شده است. یک فصل کامل کتاب به تحلیل موضوعی بسیار موشکافانه محتوای کتاب های درسی اختصاص دارد. از جمله موضوعات بررسی شده میتوان از تصویر و جایگاه زن، تصویر و نحوه برخورد با غرب، همزیستی مطالب دینی و علمی، گذشته گرایی کتاب های درسی یاد کرد.
آخرین بخش کتاب نظری دارد به تجربه و نتایج اسلامی کردن از دیدگاه اهداف اصلی انقلاب فرهنگی یعنی تربیت نسل جدید ایران با فرهنگ و خلق و خوی اسلامی، اعتلای فرهنگ اسلامی، مبارزه با فرهنگ غرب و اصلاح ساختاری نظام. منابع من در این بخش پژوهش های میدانی همکاران دانشگاهی و محقق در ایران یا خارج، نقدهای رسمی (مسئولین درجه اول کشور و رسانه ها) به کارکردهای نظام آموزشی و نیز بیش از پنجاه مصاحبه کیفی با جوانانی است که همه تجربه تحصیلی خود را در چهارچوب مدرسه "اسلامی شده" و قوانین محدود کننده و ممنوعیت ها و فروخوردگی ها طی کرده بودند.
در نتیجه گیری مفصل کتاب من با اشاره به شکست نسبی این تجربه (از زبان خود مسئولین) تلاش کردم دلایل انرا از نظر جامعه شناسی و تربیتی و فلسفی بیان کنم. تجربه ایران در نگاهی وسیعتر رابطه میان دین و آموزش را به میان میکشد و از همین زاویه هم دارای جذابیت است.
این کتاب از نظر من تلاشی است برای شناخت بهتر چراها و تنگناهای آموزشی ایران. در این زمینه جامعه ما داری کمبودهای اساسی است که بخشی به نبودن تحلیل صریح و صادقانه بدون سانسور برمیگردد. مطالبی که همگان میدانند ولی نوشتن انها کار آسانی نیست. از نظر من این بخشی از تاریخ و تجربه تاریخی ماست و نسل های آینده باید بدانند گذشتگان چگونه این دوره را زندگی کردند.
همکاران ایرانی من که شب و روز با واقعیت های این نظام و جوانان سر و کار دارند مرا در شناخت بهتر نظام و بروز کردن داده ها بسیار یاری دادند و این کتاب تا حدودی هم مدیون آنها و پنجاه و چند جوانی است که گاه ساعتها وقتشان را در چند نوبت در اختیار من گذاشتند و بسیار باز و صادقانه از تجربه ها، سرخوردگی ها، لحظات خوب و شیرین و یا دشوار و غیر قابل تحمل زندگی در مدرسه اسلامی شده با من سخن گفتند. خانواده و دوستان هم با ارسال منظم کتاب های درسی و دیگر نوشته های جالب یار خستگی ناپذیر من بودند. حتی پدر مرحوم هم در دوره اقامت کوتاه خود در پاریس با حوصله به من کمک کرد تا مطالب گرد آوری شده را دسته بندی و آرشیو کنم. یادش بخیر. جا دارد از همه همکاران و دوستان تشکر کنم.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:3  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

طی دو روز گذشته در جریان خواندن خبرهای مهم جامعه در رسانه های فرانسه و ایران نظرم به مسائلی جلب شد که در دو کشور از سوی آنها مورد توجه فراوان قرار گرفته است.
در فرانسه رسانه در 2 هفته اخیر موضوع مربوط به کسانی که دارای سرپناه دائمی نیستند در مرکز بحث رسانه ای قرار داشت. این پدیده به هیچ وجه جدید نیست و هراز چند گاهی بخصوص در آستانه زمستان و سرما در رسانه ها بطور گسترده مطرح میشود. اینبار یک انجمن حمایت از بی خانگان بنام "فرزندان دون کیشوت" با خرید چادرهای هم شکل و استقرار آنها در نقاط پر رفت و آمد چند شهر بزرگ ناگهان این مسئله که چند هزار نفر در فرانسه را در بر میگیرد را بصورت خبر اول اجتماعی و سیاسی در آورد. برخی از شخصیت های فرهنگی و هنری هم با اقامت نمادین در این چادرها در انعکاس واقعه در نزد افکار عمومی نقش مهمی داشتند. خواست انجمن و دیگر گروه های مدنی که برای بهبود وضعیت مسکن در فرانسه تلاش میکنند این است که دولت بجای پیدا کردن راه حل های موقتی (هر سال در فصل سرما شهرداری ها صدها مرکز را برای پذیرایی از این عده اختصاص میدهند و گشت های مخصوص آنها را از خیابان ها جمع آوری و به این مراکز هدایت میکنند) در ایامی از سال به فکر راه حل دائمی برای آنها باشد. از جمله پیشنهادات انجمن ها تصویب قانونی است که بر اساس آن کسی که از مسکن مناسبی برخودار نیست بتواند علیه دولت اعلام جرم کند. در صورت تصویب این اولین بار در تاریخ فرانسه است که تامین مسکن بصورت اجباری در شمار وظایف دولت در میاید (نظیر چنین قانونی در اروپا فقط در اسکاتلند وجود دارد بر پایه قانونی که در سال 2004 به تصویب رسیده و مهلت اجرای انهم از سال 2012 است)
در ایران موضوع اجتماعی مورد بحث مطبوعات مسئله حضور آقای مشائی معاون رئیس جمهور در مجلس رسمی در ترکیه است که در جریان آن چند زن برنامه های رقص هنری اجرا کرده اند. با اینکه این ماجرا به بیش از یکسال پیش برمیگردد ولی سی دی مربوطه چند روزی است پخش شده و همه جا مورد بحث قرار میگیرد. معاون رئیس جمهور هم در صدد دفاع از خود است و ادعا میکند از برنامه خبر نداشته و در میانه رقص سالن را ترک گفته. کار به قوه قضائیه و مجلس کشیده و در این دو نهاد پرونده مفصلی هم تشکیل شده است. مطبوعات هم بطور وسیع در آب و تاب دادن به این ماجرا شرکت کرده اند. حتی روزنامه های نزدیک به اصلاح طلب هم با اشاره به هیاهوهایی که در دوره آقای خاتمی پیرامون این یا آن مراسم و یا کف زدن در تظاهرات و حضور خانم های بی حجاب و بد حجاب براه میافتد بطور عملی و فعال در دامن زدن به این داستان شرکت میکنند...
در بوجود آمدن ایندو رویداد و طرح آنها در افکار عمومی رسانه ها نقش مهمی بازی کرده اند. در هر دو دولت مردان مورد اتهام قرار گرفته اند و در فرانسه حرکت مردمی و مدنی و از پائین چند جوان و چهره فرهنگی که برای جامعه بهتر و انسانی تری تلاش میکنند توانست چنین موجی را بوجود آورد.
اما در مورد این ماجرا در ایران چه میتوان گفت و ارزش اجتماعی واقعی این بحث کدام است. آیا رسانه های ما در حد انچه هستند که در مورد آقای مشائی پیش آمد ؟ کسی نیست بنویسد که این مسئله چه مشگلی از زندگی مردم و تنگناهای جامعه را حل میکند و اصولا چرا باید حضور در یک مجلس رسمی با برنامه هنری تا این اندازه مهم شود ؟ آیا نظیر چنین برنامه هایی را مردم شب و روز از ماهواره های خود تماشا نمیکنند ؟ آیا اینها بخشی از اسکیزو فرنی جامعه ای است که از فرط دوگانه و دورویانه زندگی کردن حتی متوجه سطحی و بی ارزش بودن این بحث ها هم نمیشود ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:9  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز اول ژانویه است و فردای جشن سال نو. پاریس فردای جشن های بزرگ چهره دیدنی و متفاوتی دارد. طبق عادت همیشگی پرسه ای در شهر میزنم و سری پیاده به محلات قدیمی پیش از رفتن به نزد همکار فرانسوی که مرا به برای ناهار اول سال به خانه شان دعوت کرده است. پاریس حالت شهر خماری را دارد که به زحمت از خواب سنگین بیدار میشود. تک و توک آدم هایی مثل من به دیدار شهر نیمه خفته بامداد اول ژانویه آمده اند. رفتگران پیش از ما رهگذران کنجکاو همه جا را شسته و رفته اند و اثری از جشن و بزن و بکوب و بریز و بپاش شب قبل نمانده است. فقط آرامش بی نظیر شهر، مغازه های بسته، خیابان های خلوت و حرکت بی شتاب و با حوصله آدم هاست که خبر از فردای جشن میدهند و خماری و خستگی و آرامش شهر.
بعد از پیاده روی بسراغ دوستان فرانسوی میروم که به عادت سنتی خودشان همه فامیل را گرد آورده اند. جوانها هم که شب قبل را در میان دوستانشان تا صبح جشن گرفته اند برای احترام به خانواده و سنت ها با کمی دلخوری و چشم های ورم کرده به جمع پیوسته اند.
کلوهه دختر بیست و یک ساله فامیل در دانشگاه تورنتو در کانادا درس میخواند و چند ماهی است به این ولایت رفته. او را از 15 سال پیش میشناسم دختری بسیار با استعداد و سخت کوش. با انکه در دبیرستان در رشته ریاضی و علمی با معدل بسیار بالا قبول شده در دانشگاه با تغییر جهت کامل به سراغ ادبیات انگلیسی رفته و در چهارچوب روابط بین دانشگاهی میان فرانسه و کانادا سر از تورنتو درآوره است برای گذراندن دو ترم تحصیلی دوره لیسانس.
با هم از تجربه کانادایی و مقایسه دانشگاه های اروپا و امریکای شمالی صحبت میکنیم. از سفر وتجربه خود بسیار راضی است. میگوید در این سفر چند ماهه بزرگ شده و زندگی کردن مستقل را یاد گرفته است. برایم از کارها و تجربه هایی صحبت میکند که در فرانسه امکان زندگی کردنش را نداشته است. بیرون آمدن از زیر سرپرستی پدر و مادر، دنبال خانه گشتن، فکر ناهار و شام بودن، حساب دخل و خرج را داشتن و دوستان متفاوتی را پیدا کردن. میگوید که قصد دارد برای دکترا به تورنتو برگردد و شاید هم برای همیشه در آن دیار ماندنی شود. هنگامی که کلوهه این حرف ها را میزند مادرش که خود در پاریس استاد دانشگاه است با جشمانی نگران و لبخندی تلخ به بروی او خیره میماند.
برایش میگویم که این حس متزلزل و تردید زیاد هم عجیب نیست. پژوهش اخیر ما در فرانسه بروی 1715 دانشجوی خارجی 10 دانشگاه بزرگ فرانسه که بزودی در قالب کتابی منتشر میشود هم نشان میدهد که فقط 30 درصد این افراد بطور قطعی قصد بازگشت به کشور خود را دارندو بیش از 38 درصد درباره آینده خود دچار تردید هستند. ماندن در جامعه جدید، بازگشت به سرزمین مادری و یا رفتن به کشوری دیگر. این پدیده دامنگیر دانشجویان ملیت های مختلف است از اروپائیان گرفته تا افریقایی ها و دیگران. تنها دانشجویان شرق آسیا (ژاپن، کره جنوبی، چین، ویتنام...) بیشتر از دیگران به بازگشت فکر میکنند و دچار تردید کمتری هستند... این قابلیت جابجایی و تحرک جغرافیایی پدیده این قرن است و جوانان که بیش از گروه های سنی دیگر ذهنیتی "جهانی شده" دارند کنشگر اصلی این گرایش هستند. طی 15 سال اخیر تعداد دانشجویانی که خارج از کشور خود درس میخوانند از 1.5 میلیون به 2.6 میلیون افزایش پیدا کرده است. در این میان روندهای جدید اقتصادی و جهانی شدن بازار کار و ارتباطات و تکنولوژی و مهارت های علمی و فنی در گسترش پدیده تحرک جغرافیایی نقش عمده ای دارند. پدیده ای که همزمان بصورت فرصت و خطر برای جوامع در امده است. کسانی در این تحرک بزرگ بازنده خواهند بود و میتوانند بهترین نیرویشان را از دست بدهند و کسانی دیگر با توانایی های جذب جوانان ماهر و تحصیل کرده برنده....
کلوهه برایم میگوید که تحصیل در دوره دکترا در کانادا را به فرانسه ترجیح میدهد به دلیل روش های کاری و تربیتی انجا و نیز امکانات بهتر. درباره آینده دورتر هم کلوهه بیشتر به موقعیت خودش نظر دارد. تسلط همزمان به 4 زبان مهم دنیا و شناخت او از ادبیات و تاریخ اروپا فرصت های جالبی را برای پیشرفت او به عنوان پژوهشگر برایش بوجود میاورند.
از او درباره ایرانیان در کانادا میپرسم. میگوید تا آنجا که دیده یا شنیده است آنها اقلیت مهم و فعالی مانند چینی ها و کره ای ها را تشکیل نمی دهند. همزمان اشاره میکند که با چند تن از دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو دوست شده و از میزان فرهنگ پذیری و توانایی انطباق آنها با جامعه کانادا تعجب کرده است...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:4  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز ایمیلی داشتم از دونیا دانشجوی سال دوم. ضمن آرزوی سالی خوب برایم نوشته است که قصد دارد دانشگاه را ترک کند و فرصت شغلی را که برایش پیدا شده را از دست ندهد.
دونیا تنها دختر با حجاب کلاس سال پیش من بود. همین موضوع هم سبب شد که در طول ترم بارها، بشوخی و یا بطور جدی، بحث کنیم. پدر و مادرش اهل تونس اند ولی خودش در حومه پاریس متولد شده و همانجا هم درس خوانده. حجابی دارد که در بین دختران مهاجر مسلمان در فرانسه کم و بیش متداوال است. چیزی بین روسری و مقنعه. بارها در کلاس حجاب او به موضوع بحث عمومی تبدیل شد و دونیا با فروتنی، صداقت و راحتی کم نظیری به نظرات دیگران درباره حجاب، اسلام و یا مذهب بطور کلی گوش میکرد. همین هم باعث شده بود از محبوبیت خاصی بین بچه ها کلاس برخودار باشد. حتی شوخی های بی پایان من هم سبب ناراحتی اش نمی شدند. یادم میاید یکبار که در گوشه کلاس در کنار چند دختر دیگر نشسته بود با صدای بلند و بشوخی گفتم بچه ها دونیا را ببیند که سعی میکند فاصله چند متری خود با پسرها را حفظ کند تا فعل "حرامی" مرتکب نشود. دونیا هم با خونسردی و با همان لبخند همیشگی کتابهایش را برداشت و رفت بروی صندلی خالی میان نیکلا و کمل (پسر الجزایری) نشست و گفت "اینهم برای اینکه نشان دهم از فعل به قول شما حرام نمی ترسم".
روزی که موضوع بحث ما جامعه شناسی مهاجرت بود از او درباره خانواده اش پرسیدم و رابطه آنها با حجاب و اسلام. با همان سادگی و بیان طبیعی همیشگی برایمان از پدر و مادرش گفت، سفر به فرانسه و ماندگار شدن در این دیار. از او پرسیدم که ایا مادرش هم حجاب میگذارد. پاسخ داد که مادرش پیش از آمدن به فرانسه حجابش را کنار گذاشته ولی به سایر آداب دینی پایبند است و خود او هم فقط یک سال است با حجاب شده، یعنی از سن 19 سالگی و با وجود مخالفت خانواده.
از او پرسیدم دلیل این کارش چیست و حجاب برایش چه معنایی دارد ؟
دونیا برایمان گفت که حجاب برایش نوعی بازگشت است به فرهنگی که به آن تعلق داشته و در فرایند مهاجرت کم رنگ شده است. "شاید بخندید ولی گاهی من حس میکنم به مادر بزرگم بیشتر نزدیک هستم تا به مادرم. وقتی با خانواده به تونس میرویم من احساس نوعی بازگشت به خویشتن را دارم جایی که به آن تعلق دارم. حس سبکی و راحتی. حجاب مرا در رسیدن به این حس کمک میکند. پدر و مادرم هر دو با حجاب من مخالفند و آنرا مانع پیشرفت من میدانند. ولی من حجاب را از سر تعصب مذهبی انتخاب نکردم..."
از او میپرسم با نگاه دیگران چگونه کنار میاید و چه حسی به او منتقل میشود و یا چه واکنشی در او ایجاد میکند.
دونیا با کمی مکث به دوست صمیمی اش ژوانا نگاه کرد و دوتایی خندیدند. بعد هم گفت شاید تعجب کنید ولی این بخش از تجربه هم سرگرم کننده است و هم آزار دهنده. من برای پیدا کردن کار ناچار شدم بدون حجاب به مصاحبه بروم و الان هم سر کار در یک فروشگاه زنجیره ای حجاب نمیگذارم.
بشوخی میگویم عجب شانسی مشتری های فروشگاه دارند چطور ما حق دیدن دونیای بی حجاب را نداریم. دونیا هم با خنده جواب داد "کافیست برای خرید بیاید این فروشگاه."
از ژوانا دختر فرانسوی میپرسم که رابطه با دونیا برایش تا چه اندازه با بقیه متفاوت است. ژوانا پاسخ میدهد که داستان حجاب مال یکسال اخیر است و آنها سالهاست که با هم دوستند. دونیا با الکل و گوشت خوک میانه ای ندارد و این تنها مواردی است که آنها آبشان در یک جوی نمی رود. ولی بیشتر سرگرمی هایشان مشترک است.
وقتی به کلاس نگاه میکنم میبینم دونیا بیشتر با بچه های فرانسوی دوست است تا دختران خارجی کشورهای مسلمان که برای درس خواندن به پاریس امده اند.
ترم تحصیلی سال پیش ما مقارن بود با شورش های جوانان محله های حومه شهرهای بزرگ و آتش زدن ماشین ها و درگیری با پلیس. دونیا، ژوانا و دوستانشان انجمنی در شهرکی که در آن سکونت داشت براه انداختند برای مخالفت با خشنونت و دیالوگ بهتر میان جوانان و مسئولین. این تجربه آنها از دیدگاه جامعه شناسی موضوع کار بخشی از کلاس ما هم شد...
یکبار در بحث با یکی از استادانی که از حجاب او دل خوشی نداشت و میگفت که به نظرش از لائیسیته چیز زیادی در دانشگاه نمانده گفتم که برداشت شما از لائیسیته منجمد و ایدئولوژیک است. حجاب یک انتخاب شخصی است و ربطی به لائیسیته ندارد. دونیا بسیار بیش از "جین" دختر چینی کلاس در جامعه فرانسه ادغام شده و با این جامعه همسو است. حتی اگر ظاهر پوشش این موضوع را نرساند. "جین" اروپایی لباس میپوشد و نگاه اروپایی را "آزار" نمی دهد ولی دونیا در نظر شما "بیگانه" جلوه میکند چرا که چشمان شما عادت به دیدن حجاب ندارند و حجاب دونیا پرده ای میشود در برابر چشمان شما برای ندیدن واقعیت اجتماعی...
چهارشنبه عصر ها را من به دیدار بدون قرار قبلی با دانشجویان اختصاص داده ام. یکی از چهارشبه های اوایل امسال به دیدنم آمدم. نمرات سال گذشته اش همه خوب بودند و بآسانی به سال دوم رفته است. به من میگوید که برای موضوع درسی نیامده است بلکه چند سئوال دارد. میخواست درباره مقاله من پیرامون نظام آموزشی ایران تحت عنوان "شورشیان مدارس ایران" بحث کند. میگوید که نمیدانسته که در ایران حجاب حتی در محیط های آموزشی هم اجباری است بخصوص اینکه همه دختران ایرانی که تا کنون در پاریس دیده بی حجاب بوده اند. از من میپرسد آیا وجود این تناقضات در جهان نشانه نوعی تضادهای حل نشدنی تمدنی نیست. بحث ما یکساعتی طول کشید. دختر اهل مطالعه و فکر است و دوست دارد فراتر از کلاس و درس چیزهای زیادی یاد بگیرد. نظرم را درباره حجاب میپرسم. به او میگویم که از نظر مذهبی صلاحیت پاسخ گویی ندارم ولی در اروپا و حتی در کشورهای مسلمان پدیده زنان بی حجابی که خود را مسلمان میدانند رو به گسترش است. بعد هم اشاره کوتاه به تجربه زنان سایر ادیان و تاکید بر اینکه من با اجباری بودن مخالفم. در فرانسه با اجباری بودن بی حجابی در مدارس و در ایران با اجباری بودن حجاب، هر چند دو کشور از ابزار مشابهی برای برخورد با جوانانی که از این قوانین ناعادلانه سرپیچی میکنند استفاده نمی شود. میگوید که مخالفت اصولی با برخورد من ندارد و برای او هم حجاب اجباری نه توجیه مذهبی دارد نه اجتماعی... حرفش را پی میگیرم به او میگویم دلیل آنهم رفتار شورشی جوانان است اینجا علیه بی حجابی اجباری و آنجا علیه حجاب اجباری.
پس از پایان بحث بمن پیشنهاد میکند استاد راهنمای او شوم برای پایان نامه کوچکی که باید در اخر سال دوم بنویسد. میخواهد درباره مذهب و آموزش در میان مهاجرین کارکند. بهش میگویم که باید کاری بیطرفانه با روح انتقادی و دیدگاه باز و غیر ایدئولوژیک باشد. با همان نگاه معصومانه و لبخند همیشگی میگوید که بدون شک اینگونه خواهد بود... قرار میشود کار مقایسه ای با تجربه کانادا انجام دهد.
ایمیل امروز دونیا نشان میدهد که ضرورت های زندگی بر علاقه و انگیزه علمی و دانشگاهی غلبه کرده اند... باید پاسخی برایش پیدا کنم.و شاید راه حلی برای اینکه دانشگاه را یکسره کنار نگذارد..

حالا که بحث حجاب نیست بد نیست مطلب بدون تفسیر زیر درباره حجاب را بخوانید از رئیس جدید دانشگاه الزهرا که "داشتن حجاب از ديدگاه فيزيولوژيكي را امري ضروري و لازم دانسته است
"به گزارش روز چهارشنبه روابط عمومي كميته جشنواره دختران آفتاب دكتر " شكوفه گل خو " بااشاره به آيات ‪ ۳۰‬و ‪ ۳۱‬سوره نور در قرآن مجيدافزود: در دين مبين اسلام با دلايل ثابت شده فيزيولوژيكي، حجاب و پوشش زنان اهميت ويژه‌اي يافته است .وي گفت: دراسلام حجاب و پوشش براي زنان و فرو گرفتن نگاه براي مردان واجب شده است زيرا يكي از دلايل اين امر تاثير تصاوير تحريك‌كننده بر غده هيپوفيز مردان و فعال نمودن آن است . گل خو كه در نخستين هم انديشي جشنواره دختران آفتاب سخن مي‌گفت: با اشاره به برخي دلايل ثابت شده علمي و ديني در خصوص حجاب زنان افزود: از آنجايي كه رعايت حقوق اجتماعي افراد از ديدگاه اسلام بر هر فردي لازم است حضور زنان و مردان در اجتماع به طور مساوي مورد توجه قرار گرفته و هيچ گونه محدوديتي از نظر حضور زنان در اجتماع وجود ندارد. وي گفت:از نظر علمي با توجه به مقايسه سيستم‌هاي توليد مثل مردان و زنان و فعال‌تر بودن آن در مردان و با توجه به‌اينكه اين سيستم‌ها تحت تاثير هيپوفيز در مغز است مي‌توان نتيجه گرفت كه تصاوير تحريك‌كننده از طريق بينايي بر هيپوفيز مردان به شدت تاثير گذاشته و آن را فعال مي‌نمايد. استاد دانشگاه‌الزهراافزود: پوشش مناسب براي زنان علاوه برايجاد مصونيت براي آنها باعث جلوگيري از تحريك مردان مي‌شود."
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 20:58  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سارا و صنم از تهران برایم کتابی آورده اند بنام "فرهنگ و لغات زبان مخفی" نوشته دکتر مهدی سمائی (تهران، نشر مرکز، 1382). این فرهنگ لغت که نتیجه گردآوری اصطلاحات رایج میان دبیرستانی های 5 منطقه تهران است (شمال، جنوب، غرب، شرق و مرکز) یکی از اولین آثار مکتوب پیرامون زبان های غیررسمی متعلق به گروه های اجتماعی خاص مانند جوانان است. پیشتر زنده یاد احمد شاملو در مجموعه با ارزش و کم نظیر خود "کتاب کوچه" همین کار را در سطح گسترده ای انجام داده بود. زبان مخفی جوانان همانگونه که در مقدمه کتاب نیز تا حدودی بدان اشاره شده بخشی از فرهنگ و رفتار جوانان است که در چند دهه اخیر به عنوان یک گروه خودویژه اجتماعی ظهوری پر سر و صدا داشته است. بوجود آوردن یک گویش خاص بخشی از روند هویت یابی جوانان است و این پدیده در شرایطی که آنها تحت فشارهای اجتماعی خاصی باشند دامنه گسترده تری پیدا میکند.
زبان کم و بیش خاص جوانان حومه شهرهای بزرگ در بسیاری از کشورهای اروپایی و یا امریکا که از گروه های مهاجر تشکیل شده موضوع مطالعات جامعه شناسی پرشماری قرار گرفته است. زبان خاص جوانان خانواده های مهاجر نوعی واکنش به فرهنگ مسلط اکثریت است که به واقعیت های زندگی این بخش از جامعه اعتنای چندانی ندارد.
در ایران جوانان برای ارتباطات اجتماعی خود زبانی را بوجود میاورند که تجربه های روزمره و ذهنیت آنها را روانتر و آسانتر منعکس کند و همزمان براحتی توسط "غیر خودی" قابل فهم هم نباشد. آنچه در رشد و همه گیر شدن این زبان در ایران جالب است نبودن یا کمبود فضاها و فرصت هایی است که در آنها جوانان و فرهنگ آنها بتوانند با یکدیگر در رابطه و کنش متقابل ارتباطی قرار بگیرند (رسانه های خاص، نمایشات فرهنگی...). همزمان محدویت ها و ممنوعیت ها مانع از همه گیر شدن و رشد پرشتاب رفتارهای خاص و یا زبان مخفی نمی شوند.
کتاب حاوی مجموعه جالبی از لغات و اصطلاحات رایج میان جوانان است. نکته قابل تاسف عدم درج منطقه جغرافیایی (شمال، جنوب ...) این فرهنگ گفتاری است که میتوانست به درک بهتر این فرهنگ و تفاوت های فرهنگی موجود یاری رساند.
اینهم چند اصطلاح جالب از کتاب برای امتحان کردن میزان شناخت شما از این زبان مخفی :
چنیم کردن
ضد حال
چسی بال
تو حس بودن
دو دره کردن (شدن)
رکب خوردن
زاغول
زی ذی
سوک شدن
شافتولی
شیویل
کاکتوس
کفتر
گرخیدن
مخ زنی
وانت شدن
آمار دادن
پژو حسرتی
پیچ گوشتی

حالا که صحبت از جوانها شد بد نیست خبر زیر را هم بخونید درباره مجلس دانش آموزی و داستان تائید صلاحیت نامزدهای انتخاباتی.
فراکسیون اکثریت «مجلس دانش آموزی» از دبیرخانه این مجلس به کمیسیون اصل90 مجلس شورای اسلامی شکایت می کند.عطا طهرانچی، رئیس فراکسیون اکثریت مجلس دانش آموزی با اعلام این خبر به خبرنگار ایلنا، افزود؛ در پی اجرای دستورالعمل جدید برگزاری انتخابات مجلس دانش آموزی و ردصلاحیت تعداد زیادی از داوطلبان عضویت در این مجلس از سوی کمیته مربوطه در آموزش و پرورش، نمایندگان فراکسیون اکثریت تصمیم به طرح شکایت در کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی گرفته اند.

وی با اشاره به نامه کمیسیون حقوق بشر اسلامی به وزیر آموزش و پرورش در مورد دستورالعمل جدید برگزاری انتخابات مجلس دانش آموزی، گفت؛ با وجود تذکر کمیسیون حقوق بشر اسلامی به وزیر آموزش و پرورش مبنی بر مغایرت دستورالعمل جدید با آیین نامه تشکیل مجلس دانش آموزی، این دستورالعمل مبنای کار ستاد برگزاری انتخابات این مجلس قرار گرفته است.

طهرانچی افزود؛ بر اساس این دستورالعمل که به امضای طاهره بنی اسدی، رئیس ستاد انتخابات مجلس دانش آموزی رسیده است، کمیته ای متشکل از روسای آموزش و پرورش مناطق، نواحی و شهرستان ها، معاونان پرورشی، مدیران حراست و روسای سازمان دانش آموزی در هر منطقه اقدام به بررسی صلاحیت سیاسی، دینی و اخلاقی دانش آموزان داوطلب می کند که بر اساس این دستورالعمل تاکنون تعدادی از داوطلبان ردصلاحیت شده اند که در میان آنان برخی اعضای فعلی مجلس دانش آموزی نیز دیده می شود.به گفته وی، فراکسیون اکثریت مجلس دانش آموزی در حالی تصمیم به طرح شکایت در کمیسیون اصل 90 گرفته است که پیش از این در روز دوشنبه هفته گذشته شکایت خود را به دیوان عدالت اداری تقدیم کرده بود و اینک در انتظار رسیدگی به این شکایت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:32  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

امروز شورای امنیت سازمان ملل به اتفاق آرا قطعنامه علیه برنامه غنی سازی اورانیوم ایران را تصویب کرد. این خبر غمگینی برای کشور ماست. این اندوه زمانی بیشتر میشود که دریابیم همه کشورهای عضو به نفع قطعنامه رای دادند حتی قطر مسلمان. البته اینرا هم باید گفت که متن قطعنامه در پی دوماه مذاکره و چانه زنی میان امریکا، اروپا و روسیه و چین ملایم تر شده و از برخی مجازات هایی که در پیس نویس اولیه بود دیگر خبری نیست.
به نظر من ایران در این چند ماه سیاست چندان هماهنگی نداشت که بخشی از آن به استفاده ابزاری از این موضوع در داخل و خارج کشور ناشی میشد. از سوی دیگر جنجال های سیاسی پیرامون موجودیت کشور اسرائیل و یا فاجعه کشتار یهودیان در جریان جنگ دوم به اندازه کافی ایران را از نظر سیاسی منزوی کردند. از سوی دیگر رئیس جمهور بارها در سخنان خود تصویب چنین قطعنامه را بی اهمیت و حتی از جنبه هایی مثبت ارزیابی کرده و گفته بود که روز تصویب قطعنامه را رور جشن ملی اعلام خواهد کرد. او ظاهرا بر این باور است که فشارهای غرب به پیشرفت ایران و حرکت به سوی خودکفایی منجر خواهد شد. با وجود چنین اظهاراتی وزارت خارجه و هئیت مذاکره کننده اتمی ایران ده ها گروه به سراسر جهان فرستادند تا از تصویب قطعنامه جلوگیری کنند و رای همه اعضای شورای امنیت نوعی شکست برای ایران به حساب میاید که تا کنون این فشارها را فقط از سوی غربی ها میدانست و چنین قلمداد میکرد که گویا کشورهای دیگر بخصوص غیرمتحدها با آن مخالفند.
قطعنامه 1737 شورای امنیت –حتی اگر بخوبی اجرا شود- مجازات ها و محرومیت هایی را فقط در حوزه غنی سازی اورانیوم و ساخت موشک های بالیستیکی در نطر میگیرد که در نگاه کلی اهمیت اقتصادی مهمی ندارند و دامنه تاثیر آنها بسیار محدود خواهند بود.
با دوست دانشگاهی که از امریکا زنگ زده بود کمی درباره قطعنامه صحبت کردیم. از نظر او این آغاز دور تازه ای از فشار به ایران است و اگر ایران به توافقی با غرب دست نیابد اوضاع از این هم بدتر خواهد شد و آنها گام بگام محدویت های بیشتری را به ایران تحمیل میکنند. به نظر من این تحلیل درست است ضمن اینکه برد و تاثیر نمادین این گونه اقدامات گاه بیش از چهارچوب واقعی این فشارهاست چراکه کشور ما به تدریج میتواند بصورت کشوری "یاغی" جلوه داده شود و این تصویر منفی زیان های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پرشماری را در پی میاورد و ایران را در وضعیت بحران دائمی قرار خواهد داد.
همین موضوع را امشب به رادیوی بین المللی سوئیس که برای مصاحبه درباره تصمیم شورای امنیت تماس گرفته بود گفتم. زمانیکه خبرنگار نظر مرا درباره واکنش احتمالی افکار عمومی پرسید پاسخ دادم که من داخل ایران نیستم که بتوانم با دقت برایتان بازگو کنم ولی از خلال روزنامه ها و سایر رسانه ها میتوان دریافت که در ایران روانشناسی و احساس نوعی بی عدالتی وجود دارد و انتقاد به سیاست یک بام و دو هوای غرب بویژه در رابطه با اسرائیل که با داشتن بمب اتمی از نوعی مصونیت برخودار است.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:16  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

چند روز پیش به دیدن فیلم اسپانیایی "بازگشت" (Volver) ساخته کارگردان معروف پدرو المودووار رفتم. فیلمی پرسش برانگیز و زیبا. گارگردان بنا به روال فیلم های گذشته زندگی زنان اسپانیایی را در رابطه دشوار و پر تنش آنها با مردان به تصویر میکشد. داستان فیلم در محله مردمی مادرید اتفاق میفتد جائیکه آدم های مهاجری که از گوشه و کنار اسپانیا و جهان گرد آمده اند با هم زندگی میکنند و فرهنگ ها و زندگشان در هم می آمیزند.
سه نسل زن در فیلم قربانی مردان هستند بدون انکه خود را از نشاط و سرزندگی و اراده زیستن و بودن محروم کنند. این سه نسل هر یک بنوعی با تراژدی های خود زندگی کرده اند و بار سنگین گذشتهای پرتنش نمی تواند "سبکی هستی" امروزی آنها را ناممکن کند. بازگشت فیلمی است که در آن اشباح و آدم های واقعی، گذشته و حال، شادی و غم، هیجان زندگی و افسردگی، مردگان و زندگان و حوادث غریب و سورئالیستی یا واقعی با یکدیگر همزیستی دارند. اشباح فیلم در درون شخصیت ها ان لانه کرده اند. در نبرد برای زندگی اشباح گذشته، رازهای پنهان شده و آرزوهای ناممکن و سرخوردگی ها همه جا کمین نشسته اند. مرگ که از لابلای حوادث حضوری همیشگی دارد به گاو وحشی خشمگینی میماند که انسان های فیلم او را با گرفتن شاخ هایش میخواهند مهار کنند. مردگان فیلم نمرده اند. انها در ذهن زندگان حضور دارند.
قهرمان داستان زنی است که توسط پدرش مورد تجاوز قرار گرفته و فرزندش همزمان خواهرش هم هست. دختر کوچک خود وی هم ناپدریش را که قصد تجاوز به او داشته را کشته است. مادرش هم شوهرش که مردی هرزه بوده را با آتش زدن خانه اش به قتل رسانده. در حالیکه همه بر این باورند که مادر هم در جریان اتش سوزی درگذشته است او مخفیانه نزد خواهرش زندگی میکند. هم اوست که در گورستان شهر بر سر قبر خود حاضر میشود ....
مردان فیلم اما انسانهایی ستمگر، هوس باز و یا ناتوان هستند . در برابر زنان چون دیگر فیلم های کارگردان سرشار از انرژی و باور به زندگی و زیبایی ها آن.
ترانه اصلی فیلم از آهنگی برگرفته به همین نام که در سال 1935 در آرژانتین سروده و اجرا شده بود. شعر این ترانه نوستالژیک تانگو را آلفردو لو پرا سروده و کارلوس گاردل انرا خوانده بود. "بازگشت" روایت تلخ و شوربختی زندگی در مهاجرت است. فقط سه ماه بعداز ضبط این ترانه شاعر و خواننده هر دو جانشان را در سانحه هوایی از دست دادند و به همین علت هم این ترانه زیبا و مردمی بخاطر نحوست از رقص های تانگوی ارژانتینی کنار گذاشته شده بود.

انتخاب این ترانه قدیمی برای فیلم اتفاقی نیست : موضوع بازگشت از همه لحظه های فیلم عبور میکند : بازگشت از مرگ، بازگشت به گذشته ها، بازگشت به زمینی که ما را در خود پروانده است، بازگشت به درون خویشتن، بازگشت از شهر به روستا، از بستر مرگ به زندگی، بازگشت از سرگشتگی و حیرانی به عشق، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت به انجا که بدنیا آمده ای و بازگشت به جایی که چشمانی خسته و مشتاق در انتظار دیدن تو هستند. گویی بازگشت سرنوشت نمادین گریز ناپذیر همه انسان هاست و هر کس بنوعی با آن دست به گریبان است... انتخاب این ترانه قدیمی هم خود نوعی بازگشت است به گذشته و سفری در باغ خاطره ها.
صدای فراموش نشدنی استرالا مورنته با سبک فلامینکو اسپانیایی به فیلم زیبایی دوچندانی میبخشد :
"بازگشت پیشانی چروک خورده
بازگشت زمان هایی که از برف ایام سفیدگونه اند
حس کردن اینکه زندگی وزش بادی بیش نیست
و بیست سال زمانی بس کوتاهست در زندگی"


اینهم لینکی که بتوانید با آن آهنگ فیلم را گوش کنید .
http://www.clubcultura.com/clubcine/clubcineastas/almodovar/volverlapelicula/sinopsis_fra.htm

بازگشت
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 1:39  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |