فردا قرار است روز اول عید نوروز باشد و آغاز بهار و سال 1386. در پاریس، زمستانی که چند روز پیش بارش را بسته بود دوباره سر و کله اش پیدا شده و باد و ابرهای سیاه اخمو و تکه های برف جای آفتاب بهاری را گرفته است. تمام دیشب باد در بیرون زوزه میکشید تا مبادا کسی از بهار و نوروز حرفی به میان اورد. از پنجره خانه به شکوفه هایی خیره میشوم که بدام سرمای زمستانی گرفتار آمده اند و نومیدانه سراغ بهار را میگیرند. مانند خرگوش کوچکی که در بیابان در برابر چنگال های ببر درنده چاره ای جز تسلیم نمی یابد. دودلی های پایان ناپذیر ویژگی هوای پاریس است. گاه تا خرداد این جنگ و گریز ادامه پیدا میکند و هیچوقت حس کامل و برگشت ناپذیر بهار بوجود نمی آید انگونه که در تهران و جاهای دیگر میتوان تجربه کرد. بهار اینجا همیشگی نمیشود چرا که زمستان همیشه در کمین نشسته است.
نوروز در این دیار را بیشتر باید در تصاویر، حس ها و خاطره ها گذشته های دور جستجو کرد و به یاد آن حال و هوا پای سفره ای نشست که سین های آن به زحمت جور شده اند.
خاطره خانه قدیمی و مادری که با چادر سفید در کنار هفت سین در آخرین دقایق سال کهنه مشغول خواندن دعا است : "یا مقلب القلوب...". یا پدری که در آنسوی حیاط از ترس مادر یواشکی استکان عرقش را میخورد و با نگاهی آرزومند سکه هایش را به امید داشتن سالی "پر برکت" زیر خاک دفن میکند. همه چیز بوی تازگی میدهد. جادوی رنگ های بهاری غبار از آیینه چشمان میزداید. حس غریب "تولدی دیگر" مانند حبابی از برابر دیدگان میگریزد. باغچه، سبزی هایش و جوانه های تازه از خاک برآمده، بوی مست کننده سنبل و نرگس در گلدان ها و حوضی که آبش عوض شده و برای نخستین بار در پی زمستان طولانی میتوان ماهی های سرخش را دید که بخاطر رسیدن بهار بیقرارند و به اینسو و آنسو میروند. آب در جوی خیابان جلوی خانه میخندد و نسیم آوازخوان برگ های سبز نورسته را نوازش میکند. مادر اعتقاد دارد که باید در لحظه تحویل قورمه سبزی بروی چراغ باشد و بوی آن در خانه بپیچد باآنکه اولین غذای سال سبزی پلوست با ماهی دودی.
پسرهای شیطان خانه حتی این دقیقه های آخر سال را برای بازی فوتبال از دست نمی دهند. مادر از بازیگوشی های بی پایان ما آنهم در این لحظات سال دل خوشی ندارد و نگران کثیف شدن لباس هاست. پدر در برابر غر و لندهای همیشگی مادر یادآوری میکند که باید کوتاه آمد چرا که تا آخر سال زندگی با شکوه و غرغر همراه خواهد بود.
پدر اعتقاد دارد که در سال نو باید حتما لباس نو پوشید. او از یکماه مانده به عید هر چهار برادر را به نزد خیاط پیر، بداخلاق و کم استعدادی بنام اوستا رهبر میبرد تا لباس های عیدمان را تدارک ببینیم. پدر چند بار به او یاداوری میکند که لباس را کمی بزرگتر اندازه بگیرد تا آخر سال برایمان کوچک نشود. اوستا رهبر برای امتحان کردن لباس بر تن ما دست کم سه بار ما را به کارگاه خود فرا میخواند و البته لباس هر بار یک ایرادی دارد که او معمولا به حساب رشد سریع ما در این فاصله کوتاه میگذارد. پوشیدن لباس نو و کفشی که برق میزند اما در برابر بچه های همسایه های ته کوچه که فقیرترند و کسی برایشان چیزی نخریده است چندان آسان نیست. ما یاد گرفته ایم لباس ها را کمی به در و دیوار بمالیم تا از نو بودنشان اندکی کاسته شود و در برابر همبازی های تیم فوتبال کوچه خجالت نکشیم. ترقه یمان را هم باید با دیگران تقسیم کنیم تا همگی به یک اندازه در ایجاد سر و صدای کر کننده در کوچه سهیم شویم و دشنام های همسایه های کم طاقت را با هم نوش جان کنیم.
گوینده رادیو شمارش معکوس را آغاز میکند. حالا دیگر همگی کنار رادیوی خانه به انتظار اعلام آغاز سال نو هستیم و گشودن قران توسط پدر و بوسیدن آن و گرفتن عیدی که در لابلای صفحات آن پنهان شده است. ما خوب میدانیم چه کسانی از فامیل اهل عیدی دادن هستند و چه کسانی ناخن خشک و بی اعتنا به چشمان منتظر بچه ها. اینگونه است که بی صبرانه کسی را انتظار میکشیم و یا آمدن دیگری در ما شادی خاصی بوجود نمی آورد. شاید بزرگترین عیدی ما دوچرخه ای بود که برادر بزرگمان با اولین حقوقش برایمان خریده بود. دوچرخه ای که به موضوع دائمی جنگ و دعوا بین ما هم تبدیل شده بود حتی در شب عید...
همه اینها در آن سال های دور اتفاق افتاده اند و من امروز گویی از پنجره هواپیمایی که هر لحظه فاصله اش از زمین زیاد و زیادتر میشود به آن زندگی و خاطره ها و باغچه، دوچرخه قرمز رنگ، هفت سین و جانماز مادر، گوشه دنج پدر و شیشه و استکان عرق او، دیگ مسی بروی چراغ نفتی سه فتیله و حوض سیمانی مستطیلی خانه ای که دیگر هیچوقت نخواهم دید خیره شده ام...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9:32  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز از سفر کوتاه و فشرده به تونس برگشتم. من به همراه هیئت نمایندگی رسمی فرانسه برای شرکت در کنفرانسی درباره جوانان به آن دیار رفتم. سفری رسمی که بیشتر زیر سقف سالن های کنفرانس و اتاق های وزارتی گذشت تا زیر اسمان ابی شفاف و زیبای بهاری شهر تونس. این سومین سفر من به پایتخت و پنجمین سفر من به این کشور بود. سفر به سرزمین هایی که نشانه های مشترک زیادی با ایران دارد آدم را به کلی به حال و هوای کشور خودش میبرد. بر خلاف دیدارهای قبلی تقریبا هیچ فرصتی برای رفتن به محلات قدیمی و بازارهای قدیمی و هزار توی شهر تونس نبود و دوری هتل بزرگ توریستی ما از شهر هم باعث میشد حتی در لحظات بین ملاقات ها نتوانیم سری به شهر قدیمی که به آن مدینه میگویند بزنیم. فقط من توانستم یکی از صبح های زود قبل از شروع کنفرانس یک ساعتی در ساحل زیبای شنی کنار هتل راه بروم. بهار تونس به همه کوچه پس کوچه های شهر و کناره های دریا رسیده و تازگی هوا و عطرها حس سبکی خاصی را در آدم ایجاد میکنند.
کنفرانس عنوان جوانان و Empowerment را یدک میکشید (این کلمه انگیسی معادل فرانسوی ندارد و در فارسی شاید بتوان به آن کسب قدرت اجتماعی در بعد جامعه پذیری گفت) و در آن نتایج مجموعه ای از کارهای پژوهشی پیرامون مشارکت جوانان در زندگی اجتماعی و ورود آنها به حوزه های گوناگون جامعه و نیز رابطه با بزرگسالان مطرح شدند. نتایج پژوهش گاه بسیار جالب و قابل بحث بودند. برای مثال بیش از 55 درصد جوانان تمایل دارند کشور خود را به مقصد اروپا ترک کنند. یکی دیگر از نتایج جالب تعلق هویتی جوانان بود. در آخرین پژوهش ها ما شاهد رشد حس تعلق به حوزه تمدن اسلامی و تضعیف هویت عربی و افریقایی (تونس در شمال افریقا قرار دارد)هستیم. 45 درصد از جوانان گفته اند که خود را متعلق به حوزه اسلام میدانند (40 درصد درسال 2000). در برابر رشد این حس تعلق مذهبی، هویت عربی با کاهش 7 درصدی روبرو بوده است.
دسترسی به اینترنت و یا دیگر رسانه های جمعی یکی از دیگر نکات مطرح شده بود طی 5 سال تعداد جوانانی که از اینترنت استفاده میکنند 2 برابر شده و به بیش از 28 درصد رسیده است. تلویزیون های تونسی هم در حال از دست دادن نفوذ خود هستند در برابر کانال های سراسری عرب مانند الجزیره و یا العربی.
نکته جالب در این پژوهشها تناقضاتی بود که میان یافته های کارهای جامعه شناسی کمی و کیفی وجود داشت. برای مثال کارهای کمی که با روش پرسشنامه انجام شده بودند حکایت از روابط خوب جوانان با خانواده میکردند یا نداشتن مشکلات مربوط به رابطه جنسی. در حالیکه کارهای میدانی کیفی که بیشتر از طریق مصاحبه فردی و گروهی انجام شده بودند نشان میدهند که جوانان مشکلات زیادی با خانواده و مسائل جنسی دارند. برخی خانواده ها از طریق تامین هزینه های مالی جوانان تلاش میکنند از برخی زیاده روی ها و آزادی های فردی آنها جلوگیری کنند. برخی از دختران برای نداشتن رابطه جنسی پیش از ازدواج تحت فشار اطرافیان قرار میگیرند و گاه خروج انها از کشور بخاطر فرار از این شرایط و کسب آزادی های اجتماعی بیشتر است. جالب این است که تونس نوعی لائیسیته آمرانه از بالا را تجربه میکند و داشتن حجاب در مدارس و ادارات رسمی ممنوع است.
برخی همکاران تونسی بمن میگویند که با توجه به شرایط خاص تونس آن بخش از نتایجی که به مشارکت اجتماعی و سیاسی جوانان مربوط میشود را باید با احتیاط مورد توجه قرار داد.
صحبت های من مربوط میشد به رابطه دانشجویان و پژوهش گران جوان با دانشگاه های جهان و تونسی ها خارج از کشور. من از جمله گفتم که دانشگاه های تونس در رابطه با جهان خارج بیشتر صادر کننده هستند و باید کوشش کنند تعادلی میان مهاجرت وسیع دانشجویان تونسی به سوی کشورهای دیگر و پذیرش دانشجویان خارجی در دانشگاه های محلی برقرار شود. حرف های من واکنش های مخالف و موافق بسیاری را برانگیخت. برخی معتقد بودند که هم اکنون دانشگاه های تونسی مورد استقبال وسیع جوانان کشورهای عربی قرار میگیرند. در حالیکه آمارهای رسمی حکایت از حضور کمتر از 1000 دانشجوی خارجی در کشوری میکنند که 210 هزار دانشجو دارد.
دیدار طولانی هم داشتیم با وزیر جوانان و مقامات چند وزارت خانه بر سر مسائل مربوط به پژوهش های آینده. در پایان حرف ها به حوزه های دیگر مانند لائیسیته کشیده شد. وزیر از طریق معاون خود در جریان چاپ کتاب من در فرانسه درباره دین و آموزش در ایران قرار گرفته بود. برایش جالب بود وضعیت آموزشی ایران را بهتر بشناسد.
پیش از ترک تونس در فرصتی کوتاهی که مانده بود از میزبانان خواستم سر راه فرودگاه ما را به مرکز شهر ببرند برای نشان دادن مسجد تاریخی زیتونیه به دوستان فرانسوی. معماری این مسجد با وجود سادگی نسبی آن از بسیاری جهات ویژه است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:50  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز سمیناری درباره ایرانیان خارج از کشور در محل یونسکو در پاریس برگزار شد. در مجموع شاید ابتکار مثبتی باشد با وجود همه اشکالات مربوط به تعیین موضوعات بحث و سخنرانان. گاهی در حین گوش دادن به سخنرانی های بسیار مختلف و برخی حرف هایی که زده شد فکر میکردم دنیای فرهنگی و محیط هایی اجتماعی و فکری که ما در آنها زندگی میکنیم تا چه اندازه چند پاره و بیگانه از یکدیگر هستند. به نظرم میرسید که تنها چیزی که ما را بهم مربوط میکند زبان مشترکی است که همه به آن حرف میزیم. به جز زبان ما به دنیاها و فضاهای ارزشی و فرهنگی بسیار متفاوتی تعلق داریم.
+++
نمایشگاه بسیار جالبی در مادرید شروع شده از پرتره هایی که توسط نقاشان معروف قرن بیستم مانند ماتیس، پیکاسو و یا هوپربه تصویر کشیدن صورت آدمی (پرتره) یکی از قدیمی ترین و اصیل ترین زمینه های کاری نقاشان بوده از دیرباز. رونق عکاسی در قرن بیستم سبب شد این رشته نوظهور هنری انحصار پرتره را از نقاشی بگیرد و بسیاری از نقاشان کمتر به این زمینه بپردازند. اما پرتره های قرن بیستم با وجود فاصله گرفتن از تجربه گذشته نشان سبک های مهم نقاشی این دوره را با خود دارند. پرتره ها این دوره دیگر مانند قرن های گذشته بدنبال خلق تصویری شبیه مدل اصلی نیستند و ذهنیت هنرمند و خلاقیت او پرتره های از نوع جدیدی را بوجود آوردند که بازتاب دنیای درونی و نگاه و برداشت او هستند از کسانی را که میبیند و یا کسانی که در ذهن او ساخته و پرداخته شده اند. گاه پرتره های بزرگ این قرن تکه های تصاویری هستند که هنرمند آنها را با دنیا و نگاه خود به هم میچسباند. در حقیقت نقاش نخست صورت مدل نقاشی را به تکه های جدا از هم تبدیل میکند و آنگاه فارغ از اجباری های فرمالیستی تکه ها را در ترکیبی جدید و بدیع در کنار هم قرار میدهد. به نظر من نقاشی پرتره این دوره بیشتر به شعر نزدیک است تا به تجربه پرتره کشی دوره های پیشتر.
به نمایشگاه عنوان "آیینه و ماسک : پرتره زمان پیکاسو" داده اند. فیلیپ داژن که در لوموند درباره این نمایشگاه نوشته بر این باور است عکاسی پیش از آنکه رقیب نقاشی در پرتره باشد انرا بسوی افق های جدید سوق داده است. واقعیت این است که نقاشی با خلاقیت خود پیچیدگی بیشتری به تصویر میدهد، پیچیدگی که هم به نگاه و ذهن هنرمندانه نقاش برمیگردد و به شناختی که او از صاحب پرتره دارد.
در این مجموعه کم نظیر که بسیاری از موزه های مهم دنیا با قزض دادن تابلوهای خود مشارکت کرده اند از جمله آثار سزان، گوگن، ماتیس بکمن، پیکاسو، بالتوس و یا بیکن را میتوان دید.
+++
در خبرها آمده که قرار است شعبه ای از موزه معروف لوور در جزیره ای در امارات متحده ساخته شود. این موزه جدید که در سال 2012 گشایش خواهد یافت قرار است ابوظبی را یک مرکز فرهنگی بزرگی تبدیل کند. در جزیره مورد بحث مجموعه های فرهنگی مختلفی بوجود خواهد امد با هدف توسعه فعالیت های هنری و آموزشی. رونق بخشیدن به توریسیم فرهنگی یکی از هدف های اصلی این پروژه 500 میلیون یورویی است.
++
برای نخستین بار در تاریخ 370 ساله دانشگاه معروف هاروارد یک زن به ریاست این موسسه بزرگ آموزش عالی برگزیده شد. هاروارد که در سال 1636 بنیاد گذاشته شده است سازمان عریض و طویلی است با 3 میلیارد دلار بودجه سالانه و 30 میلیارد دلار دارائی. ژیل پن فوست استاد رشته تاریخ و رئیس جدید دانشگاه 59 سال دارد و زمانی ریاست دانشگاه را در دست که فضای عمومی دانشگاه در پی اظهارات لورانس سامرز رئیس سابق پرتنش است. . سامرز چندی پیش گفته بود که زنان استعداد کمتری در رشته های ریاضیات نسبت به رشته های علوم انسانی دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دستگیری 33 فعال جنبش زنان در جریان اعتراض مسالمت آمیز به محاکمه دوستانشان موجی از همبستگی در ایران و خارج از کشور را بدنبال داشته است. بنا به نوشته سایت های خبری و روزنامه ها تا شب گذشته 15 نفر از دستگیر شدگان آزاد شده اند و 18 نفر دیگر همچنان در بازداشت بسر میبرند. روزنا خبر داده که پنج نفر از زنان بازداشت شده در تجمع مقابل دادگاه انقلاب در سلول انفرادي بند 209 زندان اوين نگهداري مي شوند. علاوه بر شهلا انتصاري كه از اولين ساعات انتقال به زندان اوين در سلول انفرادي به سر مي برد، ژيلا بني يعقوب ،شادي صدر، محبوبه عباس قلي زاده، شهلا انتصاري وجلوه جواهري نيز در سلول انفرادي نگهداري مي شوند. گفتني است علت انتقال ژيلا بني يعقوب به سلول انفرادي ممانعت از بستن چشم بند بوده است. گفته میشود که این اقدام بیشتر برای جلوگیری از برگزاری مراسم 8 مارس انجام شده است. در یک سال اخیر این دومین باری است که به گردهمایی اعتراضی و مسالمت آمیز زنان برخورد خشنونت آمیز صورت میگیرد. چنذ هفته پیش نیز از خروج 3 نفر از فعالین جنبش زنان که برای شرکت در سمیناری عازم خارج از کشور شده بودند جلوگیری شد.
یکی از دوستان که از ایران تلفن زده بود میگفت که رادیو و تلویزیون ما با آب و تاب از تظاهرات مردم لبنان علیه دولت این کشور و یا فعالیت های فلسطینی صحبت میکنند و در ایران حتی تحمل اعتراض چند ده زن را هم ندارند.
چه 8 مارس غمگینی. بجای جشن و بازاندیشی درباره موقعیت زنان در جامعه و قدرشناسی از کسانی که در این راه فعالیت میکنند باید پیش از هر چیز از دوستانی دفاع کرد که بخاطر دفاع از حقوق زنان در زندانند. شاید همین حادثه نشانه سیر قهقرایی جامعه ما باشد و راه دشواری که در پیش است.
تظاهرات وسیع معلمان در مجلس نیز تهدید آنها به اعتصاب سراسری از جمله خبرهای پر سر و صدای دیگر ایران است. رئیس کانون صنفی معلمان در مصاحبه با رادیوی فرانسه آمار تکان دهنده ای از وضعیت نا بسامان مالی معلمان ارائه میداد. به گفته او متوسط دریافتی معلمان حدود 320 هزار تومان در ماه است. نیمی از آنها و نیز 75 درصد بازنشستگان فرهنگی زیر خط فقر زندگی میکنند. من برای کار پژوهشی خود جدولی از رابطه میان حقوق معلمان و میزان افزایش قیمتها در 30 سال گذشته تنظیم کرده ام. بر اساس این محاسبه برای برخوداری از قدرت خرید معلمان در سال 1356 حقوق متوسط آنها در سال 1385 باید چیزی معادل 985 هزار تومان باشد. یکی از پی آمدهای ناگزیر این کاهش فاحش قدرت خرید دو یا چند شغله بودن معلمان است که در بسیاری از پژوهش های میدانی سال های اخیر به آن اشاره شده است.
+++
امروز دو مصاحبه کم و بیش طولانی ضبط کردم با تلویزیون بلژیک. مصاحبه اول به مسائل روز ایران برمیگشت و سیاست داخلی و خارجی آقای احمدی نژاد. در این مصاحبه من به دستگیری زنان و جنبش مطالباتی معلمان اشاره کردم برای نشان دادن نارضایتی روز افزون در افکار عمومی و عدم تحقق وعده های انتخاباتی رئیس جمهور. مسئله دیگر هم سردرگمی در سیاست خارجی بود و وجود مراکز متعدد قدرت و تصمیم گیری.
مصاحبه دوم به فرهنگ شهادت طلبی در ایران و کشورهای منطقه بازمیگشت. مصاحبه من بیشتر مربوط میشد به نوع برخورد نظام آموزشی ایران با این پدیده و طرح گسترده آن در کتاب های درسی.
++++
بدون تفسیر
غلامحسين الهام در گفتوگو با همشهري گفت: شايد واقعا احمدينژاد بعد از انتخابات احمدينژاد ديگري شده باشد و شايد فردا هم احمدينژاد ديگري در راه باشد. سخنگوي دولت درباره خبرساز بودن محمود احمدينژاد اظهار داشت: فضاي مطرح شدن ايشان مثبت است و برخلاف آنچه كه بعضيها ميخواهند تحليل كنند كه احمدينژاد به مسايل خرد ميپردازد نه كلان، به نظر من او يك مدير استراتژيك است... بعضي نگويند كه ما داريم احمدينژاد را قدسي ميكنيم نه. اگر به صورت طبيعي بخواهيم نگاه كنيم، آقاي احمدينژاد هستهاي است كه ناشناخته بوده و حالا در حال شكوفا شدن است و مورد توجه عدهاي قرار ميگيرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 8:1  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
از سفر کوتاه دو روزه به نانت شهری در غرب فرانسه واقع شده به پاریس برگشتم. سفر به نانت برای شرکت در جشنواره "دور دنیا – رنگهای دنیا" بود به دعوت دانشگاه این شهر و انجمن های دانشجویی. موضوع جشنواره امسال رنگ های جهان بود و معنا و مفهوم رنگ ها در فرهنگ ها و کشور های مختلف. نمایشگاه ها و فعالیت های فرهنگی پرشماری هم در این رابطه تدارک دیده شده است از نمایش فیلم تا نمایشگاه عکس و نقاشی و جلسه شعر خوانی و کنسرت موسیقی.
در حاشیه جشنواره ای که هدف دوستی و همبستگی بیشتر میان دانشجویان و مردم شهر را دنبال میکند میز گردی برگزار شد با شرکت مقامات شهری و استانی و دانشگاهی و نمایندگان انجمن ها و سندیکاهای دانشجویی. در این میز گرد مشکلات دانشجویان خارجی شهر نانت به بحث گذاشته شد. از منهم خواسته شده بود درباره نتایج تحقیقات خود درباره مسائل دانشجویان خارجی صحبت کنم و بخصوص ان بخش از داده های تحقیق ما را که به شهر نانت مربوط میشد را به حاضران ارائه دهم. جلسه به خوبی پیش رفت وحضور معاون شهردار در امور دانشجویی و نیز مسئول امور خارجیان استان این امید را در دانشجویان بوجود اورند که مشکلات آنها بخصوص در زمینه مسکن یا کمک های اظطراری با شتاب بیشتری حل خواهند شد. حرف های مسئول امور خارجیان استان برایم جالب بود. در فرانسه نوعی تغییر سیاست و فرهنگ جدی در برخورد با خارجیان بوجود امده است. وی چند بار به اهمیت حضور دانشجویان خارجی در نانت و توجه ویژه مسئولین به آنها تاکید کرد. دانشگاه شهر نانت حدود 25 هزار دانشجو دارد که 4 هزار نفر انها خارجی هستند از 87 کشور دنیا. پذیرش دانشجوی خارجی در این منطقه تجربه جدیدی است از 8 سال پیش و دانشگاه به قول مسئول روابط بین المللی چند رنگه شده است.
با 4 دانشجویی که در ایستگاه قطار به استقبال من امده بودند پرسه ای در شهر میزنیم پیش از رفتن به محل برگزاری جشنواره فیلم های کوتاه. یکی از دانشجویان افریقایی است، یکی از برزیل امده، دیگری اهل یونان است و آخری فرانسوی است و مشغول اتمام دکترای حقوق.هر چهار نفر درباره شهر نانت برایم میگویند با چهار رنگ و برداشت مختلف.
شب در جشنواره فیلم های کوتاه با دو داشجوی ایرانی هم برخورد میکنم. یکی از انها ارتباطات میخواند و دیگری پزشکی. دانشجوی ارتباطات پس از چند سال کار در زمینه روزنامه نگاری برای فوق لیسانس به نانت امده. هنوز فرانسه را خوب یاد نگرفته و حسابی نگران درس هاست. از او درباره تجربه کاری در ایران میپرسم. میگوید کار روزنامه نگاری در روزنامه هایی که از مصونیت حکومتی برخودار نیستند با دلهره و ترس دائمی همراه است. همه از خود میپرسند چه زمانی روزنامه بسته خواهد شد و کار تا کی ادامه خواهد داشت.
برایم از مشکلاتش به عنوان زن خبرنگار نیز میگوید و اینکه چگونه مجرد بودن کار را دشوار میکند و برای هر موضوعی باید فکر کرد ایا دختر خبرنگار مجرد میتواند فلان کار را کند یا فلان گزارش را تهیه کند یا خیر.
برای صبح شنبه از برگزارکنندگان جشنواره مرخصی گرفتم برای دیدن شهر. شاتوی نانت (قلعه) بار دیگر مدتی است برای بازدید عموم باز شده است. من ابتدا صبح زود به سراغ کاتدرال (کلیسا) بزرگ و تاریخی شهر رفتم. این بنا یادگار اولیه ورود مسیونرهای مسیحی در قرن سوم میلادی به این منطقه است. از بنای اولیه کلیسای ان زمان که با سبک رومن ساخته شده بود چیز زیادی باقی نمانده و انچه اکنون وجود دارد ساختمان جدیدی است که از اواسط قرن پانزدهم آغاز شده و کار بنای بخش های مختلف آنهم 4 قرن طول کشیده است. کلیسا با شکوهی است به سبک گوتیک و آثار خرابی های درون آن هم نشان جنگ های منطقه ای زمان های دورتراست میان دوک ها و فئودال ها. زندگی مذهبی و سیاسی کلیسا در نانت دو دوره مشخص دارد : دوره پیش از رنسانس و اوج نفوذ و قدرت کلیسا و همزمان خشنونت و مشارکتش در جنگ ها و در گیری های منطقه ای و ملی. دوره دوم پس از رنسانس و ورود تدریجی به دوره مدرنیته و بازگشت کلیسا به امر معنوی و عدم دخالت در سیاست و امور دنیوی.
بعد از کلیسا به سراغ شاتوی نانت میروم که کم و بیش همزمان با کلیسا ساخته شده و محل اقامت حکام محلی بوده. سیستم دفاعی این قلعه تاریخی بسیار جالب است. خندق ابی اطراف انرا محافظت میکند و قلعه توسط پل های متحرک با بیرون مرتبط میشود. از برج قلعه به شهر نگاه میکنم. بوی بهار همه جا پیچیده و هوا تازگی خاصی دارد.
معماری قلعه و کلیسای نانت همزمان هستند با دوره صفویه در ایران و بناهای اصفهان. بخوبی میتوان ایندو معماری را با یکیگر مقایسه کرد. ظرافت و رنگ ها و زیباییهای معماری اصفهان نشان از فرهنگ و تجربه و توانایی های دیگری دارند. اما هزار افسوس که اینجایها با ساختمان های سنگی زمخت خود توانستند به کاروان پیشرفت بپیوندند و ما اما با وجود آن هنرها و توانایی ها چیزی جز بیراهه قهقرا و سقوط قرن های بعد نصیبمان نشد.
با قطار سریع از نانت به پاریس برمیگردم. سرعت قطار و مدرنی رنگ و خطوط آن مانع از آن میشود که مثل گذشته حس قطار سواری به آدم دست دهد. از پنجره قطار میتوان حابجا شدن فصول را دید. زمستان در حال جمع کردن بساطش است و رنگ های با طروات بهاری زمین را میپوشانند....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز تجربه جدیدی را در کار پژوهشی خودم شروع کردم با ضبط ویدئویی یک مصاحبه. تا کنون من یا مصاحبه های خودم را بروی نوار ضبط میکردم و یا با یادداشت برداری سریع بلافاصله برای بازنویسی کامل آن اقدام میکردم. هر دوی این روش ها دارای محاسن و معایبی هستند. ضبط مصاحبه جامعه شناسانه میتواند در دسترسی کامل به متن صحبت های مصاحبه شونده بهترین وسیله کاری باشد ولی به شرطی که به محتوی حرف ها لطمه نزند. یعنی کسی به خاطر ضبط شدن حرف هایش را سانسور و یا عوض نکند. روش یادداشت کردن و تند نویسی هم این عیب را دارد که هیچگاه گفته های مصاحبه شده بطور دقیق بروی کاغذ نمی اید و چه بسا پژوهش گر برداشت خودش را بجای نظر او بازنویسی کند. تند نویسی در مصاحبه همزمان امکان تمرکز بروی حرف های مصاحبه شونده و واکنش به پاسخ های او را کم میکند.
تصمیم من برای ضبط ویدئویی تجربه کردن تکنولوژی جدید و تاثیر آن بروی نتایج کار پژوهشی است. البته من زمینه کاری را انتخاب کردم که این روش را راحت تر بپذیرد. کار جدید من مجموعه مصاحبه هایی است با استادان دانشگاه ها در رشته های مختلف بر سر موضوعاتی که مربوط به نحوه کار آنها به عنوان استاد، رابطه با دانشجو و نحوه برقراری رابطه میان تدریس و پژوهش در دانشگاه میشود. سئوال اول من به تاریخ زندگی آنها و چگونگی انتخاب این شغل بر میگردد. یک همکار فرانسوی بنام رمی هس و یک استاد مهمان از آلمان بنام گابریل وایدان بطور مشترک در این اولین تجربه من شرکت کردند. یکی از جنبه های مثبت این روش این خواهد بود که پس از تحلیل داده ها میتوان متن مونتاژ و تنظیم شده این مصاحبه یا خلاصه آنها را بعدها بروی اینترنت در اختیار همگان گذاشت.
گذشته از بحث تکنیکی، مقایسه حرف های ایندو نفر حکایت از تفاوت های مهمی میکند که میان دانشگاه های فرانسه و آلمان وجود دارند.
حالا که حرف فیلم و فیلم برداری شد بگویم که پرشنگ یکی از دانشجویان ایرانی رشته سینمای دانشگاه ما دارد فیلمی میسازد درباره خود دانشگاه و خلاصه به این خاطر هم حسابی رفته دنبال پرس جوی نقش و جایگاه امروزی دانشگاه در جامعه و فیلم برداری از جنبه های مختلف زندگی دانشگاه. دیروز یک ساعتی با هم بحث همه جانبه ای درباره تحول دانشگاه در غرب و الگوهای مهم دانشگاهی داشتیم. دختری است با شم قوی اجتماعی و هنری و با پشتکار مثال زدنی. پرشنگ چند سالی است به این دیار آمده و با آنکه اولش در رشته های علمی درس خوانده بود بالاخره سر از فوق لیسانس سینما در آورده و شب و روزش را گذاشته بروی اینکار.
====
در خبرهای دیروز ایران امده بود که رقابت نیم میلیون داوطلب آزمون کارشناسی ارشد سال 86 دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی کشور امروز در سراسر کشور آغاز می شود.به گفته وزارت علوم آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه ها نهم اسفند امسال برای 129 رشته امتحانی به مدت چهار روز در 38 شهرستان کشور برگزار خواهد شد.485 هزار و 801 داوطلب در این آزمون ثبت نام کرده اند که از این تعداد 236 هزار و 773 نفر از داوطلبان را زنان و 249 هزار و 923 نفر دیگر را مردان تشکیل می دهند؛ یعنی تعداد داوطلبان زن در کنکور کارشناسی ارشد سال 86 تقریبا نیمی از داوطلبان را تشکیل می دهد. چیزی که بسیار حیرت اور است آهنگ افزایش پر شتاب شمار داوطلبان دوره کارشناسی ارشد در این سال هاست. یعنی شمار داوطلبان دارد به سمت روندی میرود که در سه چهار دهه گذشته در کنکور ورودی دانشگاه ها شکل گرفت با این تفاوت که ظرفیت دوره های کارشناسی ارشد بسیار محدود است و بازار کار ایران هم نیازی به این همه کارشناس ارشد ندارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:4  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
دیروز ملاقاتی طولانی داشتم با دو استاد دانشگاه ناگویا (ژاپن). تماس مکاتبه ای ما از حدود یک سال پیش برقرار شده بود و آنها طبق برنامه ریزی قبلی چند روزی به پاریس آمده اند با هدف توسعه روابط علمی با دانشگاه های فرانسوی. دانشگاه ناگویا یکی از 5 دانشگاه اصلی ژاپن و یکی از قدیمی ترین موسسات آموزش عالی این کشور است که در نیمه قرن نوزدهم بر پایه الگوی هامبلد آلمان (اولین دانشگاه پژوهشی مدرن دنیا) شکل گرفته است. همکاران ژاپنی در جریان بیش از 5 ساعت گفتگو پرسش ها و بحث های فراوانی درباره تربیت استاد دانشگاه، روش های آموزشی در دانشگاه، ارزش یابی کار استادان در دانشگاه، بهبود روندهای یادگیری دانشجویان مطرح کردند. شناخت آنها از تحولات اساسی که در سطح آموزش عالی فرانسه و اروپا یا امریکای شمالی و استرالیا در حال وقوع هستند مرا به تعجب وا داشت. انها حتی گزارش های رسمی وزارت اموزش ملی فرانسه را هم بدقت مطالعه کرده اند. پرسش های دقیق آنها از نتایج پژوهش ها و نوشته های گروه ما نشان میداند که برای این دیدار کار فراوانی کرده اند در حالیکه من بیشتر انرا یک نشست تشریفاتی تلقی میکردم.
مرکز پژوهشی انها در ژاپن بروی جنبه های مختلف آموزش عالی از برنامه های درسی تا روش های آموزشی و تربیت در حین خدمت استادان تا مسائل مربوط به یادگیری دانشجویان کار میکند. دغدغه اصلی انها چون سایر مراکز مشابه در کشورهای پیشرفته این است که در عصر انفجار اطلاعاتی و پیشرفت های پرشتاب علمی و فنی چه دانشی را باید به دانشجو ارائه داد و چگونه به او یاد داد تا پس از پایان تحصیلات و ورود به بازار کارهمگام با تحولات پیش رود و از کاروان علم و دانش حوزه فعالیت خود دور نیفتد. موضوع دیگر بحث ما رابطه پژوهش و آموزش در دانشگاه بود و مشکلاتی که استادان برای انجام این دو وظیفه اصلی خود دارند.
دیدار دیگری هم برای این هفته پیش بینی کرده ایم. از دو سال پیش به این سو این سومین رابطه ما با دانشگاه های بزرگ ژاپنی است. از من سئوال شد ایا امکان سفر 3 یا 6 ماهه گروه ما به ژاپن برای کار پژوهشی مشترک وجود دارد یا خیر. گفتم که در شرایط فعلی امکان چنین سفر طولانی در عمل به خاطر تعهدات فعلی وجود ندارد و قرار شد در صورت امکان از حالا برای سال 2009 برنامه ریزی شود. زمانی که انها تقویم های خود را برای یادداشت تاریخ احتمالی از کیف دستی خودشان بیرون آوردند بار دیگر متوجه موضوعی شدم که پیشتر هم نزد ژا پنی ها دیده بودم. تقویمی که دوستان دانشگاهی ژاپنی استفاده میکنند 10 ساله است. یعنی از حال تا 10 سال دیگر.
====
بدون تفسیر
اینهم مطلبی درباره بودجه پژوهشی ایران در بودجه سال آینده :
به نوشته مطبوعات سهم پژوهش از توليد ناخالص ملي در سال ٦٨ به ٥/٠ درصد كاهش يافت.دكتر عباسپور تهراني فرد ، رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس شوراي اسلامي با بيان اين مطلب به خراسان گفت: متاسفانه در كميسيون تلفيق بودجه تدوين شده درلايحه دولت مبني بر اختصاص تنها هزار و ٠٥٢ ميليارد تومان اعتبار به پژوهش تصويب شد كه براساس آن سهم پژوهش از توليد ناخالص ملي درسال ٦٨ به ٥/٠ درصد كاهش يافت.
وي افزود: اين در حالي است كه ما در كميسيون آموزش و تحقيقات پيشنهاد كرديم كه ٠٠٠١ ميليارد تومان ازاعتبارات تملك دارايي و هزينه اي كل دستگاه ها يعني يك تا ٤ درصد اعتبارات آنها با نظر سازمان مديريت كسر شود و به تحقيقات اختصاص پيدا كند و همچنين ميزان ٥/٠ درصد ازاعتبارات عملياتي شركت هاي دولتي نيز كه بالغ بر ٠٥٧ ميليارد تومان خواهد بود، به پژوهش اختصاص داده شود تا بر اين اساس مبلغ هزار و ٠٥٧ ميليارد تومان به اعتبارات پژوهشي كشورافزوده شود و مجموع اعتبارات تحقيقاتي براي سال ٦٨ به حدود ٣ هزار ميليارد برسد در حالي كه متاسفانه در كميسيون تلفيق با اين پيشنهاد كه سهم پژوهش را از توليد ناخالص ملي به حدود ٢/١ درصد در سال ٦٨ مي رساند ، موافقت نشد.
(میزان بودجه ریالی ایران برای پژوهش از بودجه پژوهشی یک کارخانه اتومبیل سازی مانند پژو یا فولکس واگن هم کمتر است)
==========
آقای رئیس جمهور هم در جریان سفر به گیلان گفته است که :
اگر 10 سال بقيه كارها را تعطيل كنيم و به صورت متمركز بر روي انرژي هستهاي كار كنيم ميتوانيم 50 سال جلو برويم و اين كار ميارزد... به همت جوانان خود فعاليتمان را در دستيابي به انرژي هستهاي ادامه ميدهيم تا در كوتاهترين زمان به حق خود برسيم... دستيابي به چرخه سوخت هستهاي آنقدر مهم است كه ملتها را در صورت دستيابي به آن پيش از 50 سال به جلو ميبرد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:44  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
گلی از داستان سرگردانی ها و دربدری های در مهاجرت گفت و جستجوی بی سرانجام مرد گم شده خود.
- کاش روزبه با من بود و میدید سرزمینی که تا این حد برایش احترام قائل بود چگونه با انسانها برخورد میکنند. من از حال و روز مردم آنجا و بی فرهنگی و فقر و عقب ماندگی نمی گویم.
- آیا توانستی در ایران یا آنجا ردپایی از روزبه پیدا کنی ؟
- من تا زمان سفر به آلمان فقط دنبال اینکار بودم. ولی در کشوری که زبانشان را نمی دانی و آنها هم زبان تو و درد تو را نمی فهمند و کمتر کسی حاضر است کمکت کند دنبال کسی بودن بیشتر شبیه ماجراجویی آدمی است که در تاریکی به هر سو میدود بدون آنکه بداند به کجا میرود و کی به مقصد میرسد. شب تلخ عبوس و مسافری بی فانوس. اما نگاه تشنه ام همیشه به راه دوخته شده بود. گاه فکر میکنم من این همه نیرو برای جنگیدن با واقعیت را از کجا آورده ام.
با وجود روحیه بد گلی سعی میکنم احساسی برخورد نکنم و شاید این صراحت به او کمی کمک کند تا با فاصله بیشتری به گذشته نگاه کند.
- فکر میکنی تا کی باید در انتظار باشی ؟ اگر روزبه در جایی بود تا حالا از او خبری نشده بود ؟
- چرا عکسش را فکر نمی کنی. اگر بلایی سرش آمده بود تا حال فهمیده بودیم. خانواده روزبه چند بار به مناطق مرزی سفر کرده اند بدون اینکه بتوانند ردپایی از او پیدا کنند. حتی برایش پرونده درست شده تا از او خبری بدست آید. وقتی آنجا بودم روزی یک خانم ایرانی بمن گفت "از کجا که خودت قربانی یک نقشه ماهرانه نشده باشی. بار اول نخواستی با شوهرت بروی اونهم این بلا را سرت آورده". با عصبانیت بهش گفتم اخر یه ادم فقط باید بیمار باشه که اینطوری انتقام بگیره. روزبه اهل انتقام از دشمن خودش هم نبود چه رسد به کسی که دوستش داشت...
- شاید حق با تو باشد. نمی شود امکان وجود چیزی را که تو میگویی را بکلی منتفی دانست.شاید سرنوشت او مثل یک حادثه استثنایی باشد که با تجربه روزمره و عادی ما غیر ممکن و باورنکردنی مینماید.
- تو عاشق روزبه ای یا حس گناه داری ؟ میتونی اینها را از هم جدا کنی ؟
- سئوال سختی میکنی. من پیش از سفر روزبه راحت درباره ناممکن بودن عشق ما و بن بست زندگی خودمان فکر میکردم. در حقیقت رابطه ما با عشق من به او شروع شد. بعدها حس کردم بدون آنکه بمن چیزی بگوید بشدت به من وابسته شده. این دوره ای بود که من حس میکردم دیگر عاشقانه دوستش ندارم. ولی حالا همه چیز فرق کرده. ولی راستش نمی دانم چقدر این ماجرا عشق است و چقدر اندوه، حس گناه و غبطه. یادت است تنها فیلمی را که با هم دیدیم...
- نامت را بخاطر بسپار.
- آره. یادت هست مادر اون پسره بعد از بیست سال پیداش میکنه ولی اون دیگر پسرش نیست چرا که 20 سال جدایی یعنی نداشتن تاریخ و حافظه مشترک و فاصله گرفتن از هم. ولی حتی همین واقعیت تلخ هم باعث نشد که مادره دست از تلاش برداره و همه زندگیش را بر سر این گمشده خود گذاشت. این اسمش هست بر سر پیمان خویش بودن و با حساب و کتاب هم جور درنمی آید...
حس میکنم ادامه بحث به این صورت برای او خوشایند نیست. او شاید بیشتر به دوستی نیاز دارد که راحث حرفهایش را بزند تا کسی که بخواهد، به او حرف های عاقلانه بزند، بفکر اینده اش باشد یا به او با برداشت خودش کمک کند. ما از دو زاویه متفاوت به این ماجرا نگاه میکنیم. او از درون و با دنیایی از حس و عاطفه و من از بیرون با نگاهی "عقلانی تر".
گلی سکوت سنگین میان ما را میشکند و فکر میکنم با تیزی تلاش میکند مرا از این مخمصه اخلاقی نجات دهد. او میگوید که حس هایی که در کنج وجودش لانه کرده اند قوی تر از منطق و حساب دو دو تا چهار تا هستند.
- گاه آرزو داشتم انسان منطقی میشدم. درست مثل دوره پیش از ازدواج. سر به هوا، سبکبال، بی خیال و خودخواه. به سرنوشت خودم فکر کنم و بس. آن یک ماهی که از روزبه جدا بودم اینرا تجربه کردم. ولی چیزی از درون مرا عذاب میداد. این حس وابستگی و وفادری و تنفر از خیانت. زندگی کردن و گذار از رنج ها آدم را زیر و رو میکنه. من حس های جدیدی دارم. رابطه جدیدی با خودم و محیط اطراف. پسر عمویم که در انگیس روانشناسی خوانده بهم میگوید که در خون ما ایرانی ها ویروس افسردگی است. ما با غم و سرخوردگی و اندوه حال میکنیم و شادی در ما عذاب وجدان ایجاد میکند. شاید هم راست میگه. من قدیم ها شعرهای فروغ و سپهری را میخواندم برای اینکه قشنگ بودند. ولی امروز با همه وجود اونها را حس میکنم. جنس کلمات فرق میکنند. رنج و اندوه انسان حس های شاعرانه را رشد میدهند. من هیچوقت فکر نمیکنم که شاعر انسان شاد و خوشبختی باشد.
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
گلی در حالیکه از پنجره به بیرون خیره شده بود شعر فروغ را آرام آرام میخواند. از شیشه کنار میز نگاهش میکنم. چشمان کم فروغش دیگر اشکی برای گریستن ندارند.
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مر میکشت
باز زندانبان خود بودم
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه میافکند
همچو ابری بر بیابانی
در قطار شبانه که مرا به پاریس برمیگرداند به دیدار 12 ساعته با گلی و حرف ها و سکوت ها فکر میکنم. گاه فکر میکنم نکند گلی همه داستان را نمیگوید. از نظر روانی تکرار چند صدباره داستان شبهه غیر واقعی بودن را بتدریج از بین میبرد و تشخیص واقعیت و غیر آن حتی برای کسی که آنرا تجربه کرده هم دشوار میشود. شاید گلی شاهد مرگ روزبه بوده ولی نمیخواهد آنرا بپذیرد و یا شاید مسئله ای وجود داشته که حس و رفتار امروزی او را توضیح میدهد. این برداشت مرا شاید بتوان به حساب ناگفته هایی گذاشت که زهر انها گاه بیشتر از حرف های صریح است. از اینکه این حس بهم دست داده ناراحت میشوم از خودم خجالت میکشم. چرا باید من به کسی که اینگونه صادقانه سرنوشت و حس هایش را بمن گفت بد گمان باشم.
از روزبه هیچگاه خبری بدست نیامد. با گلی چند سالی مکاتبه داشتم. آخرین کارت پستالی که برایم فرستاد تصویری بود از تابلوی معروف ادوارد هوپر بنام "آفتاب صبح" که زنی تنها با چشمانی منتظر را به تصویر میکشد که از پنجره به بیرون دوردست خیره شده است.
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
قصد داشتم امروز آخرین قسمت مطلب سفر را بنویسم ولی در این سه چهار روزی دوستان چندین مطلب جالب برایم فرستاده اند و با خودم گفتم شاید برای همه شما هم جالب باشد. اولین مطلب به نوار ویدیوئی مربوط است که در آن آقای احمدی نژاد از دست یابی یک دختر 16 ساله سال سوم نظری به انرژی هسته ای خبر میدهد. مطلب کمی حیرت آور که تا کنون در ایران بازتاب چندانی نداشته است.
http://www.youtube.com/watch?v=9cIrymEv8xI
فیلم کوتاهی درباره دیدار رئیس جمهور از دانشگاه امیر کبیر :
http://www.youtube.com/watch?v=9k1j8qtXn6E&mode=related&search=
از محمد نوری هم یک آواز آرام و دلنشین و بسیار ناسیونالیستی دریافت کردم با تصاویری زیبا درباره ایران.
http://www.youtube.com/watch?v=mMEcDUARoag
و بالاخره مطلب سوم سئوالاتی است که جریان آزمون آموزش در حین خدمت معلمان طرح شده و انعکاس وسیعی هم در ایران یافته است. به نوشته رسانه ها این سئوالات که بیشتر به شیوه زندگی پیامبر اسلام مربوطند و نویسنده ظاهرا آنها از کتاب سنن النبی علامه طباطبایی استخراج کرده است. نظیر این سئولات از همان ابتدای انقلاب در مصاحبه های شفاهی طرح میشدند و به نظر میرسید که نظام آموزشی شاید با این فرهنگ و نگرش فاصله گرفته است. انتشار علنی این سئوالات و اعتراض گسترده در داخل ایران برای نخستین بار موضوع فرهنگ و نگرش دست اندرکاران آموزشی ایران را در عرصه عمومی طرح میکند. این پرسش ها نمونه دانشی است که معلمان ما باید در ضمن خدمت فرا گیرند در عصر انفجار اطلاعاتی و تکنولوژیکی و دوران بازاندیشی درباره روش های آموزشی جدید.
رسول خدا(ص) در مقايسه خود با حضرت يوسف فرمودند:
الف. من از يوسف زيباترم ب. يوسف از من زيباتر است ج. من از يوسف بانمكترم د. يوسف از من زيباتر ولي من بانمكترم.
رسول خدا(ص) هرگز با... غذا نميخورد.
الف. دو انگشت ب. سه انگشت ج. چهار انگشت د. پنج انگشت
موي سر رسول خدا....
الف. سياه بود ب. سفيد بود ج. جز چند مو بقيه سياه بود د. در آخر عمر سفيد شد
رنگ ريش پيامبر چگونه بود؟
الف. سراسر سفيد حتي بالاي زنخدان ب. سراسر سياه حتي بالاي زنخدان ج. بالاي زنخدان سفيد و بقيه جوگندمي د. بالاي زنخدان جوگندمي و بقيه سفيد
رسول خدا(ص) به كدام سمت ميخوابيد؟
الف. به پشت ب. به سينه ج. به راست د. به چپ
مهر نبوت در كدام قسمت بدن پيامبر نمايان بود؟
الف. بين شانهها ب. روي صورت ج. روي پيشاني د. بين سينهها
رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف. ماهيچه ـ سردست ب. ران ـ سردست ج. ران ـ جگر د. جگر و قلوه
کدام يک از گزينههاي زير از خصلتهاي خروس است که با خصلت پيامبر سازگار نيست؟
الف. وقت شناسي ـ غيرت مردانه ج. وقت شناسي ـ سخاوت ب. شجاعت و کثرت آميزش با همسر د. برچيدن غذا از زمين ـ تند راه رفتن
رسول خدا در خوردن کداميک از موارد زير کسي را با خود شريک نميکرد؟
الف. غذا ب. نان جو ج. انار د. ماهيچه گوسفند
رسول خدا در چه حالي اصلا ديده نشد؟
الف. در حال مجامعت با زنان ب. در حال بول و غائط ج. در حال خريد از بازار د. نوشيدن آب در حالت نشسته
آيا مخرج بول و غائط با سه سنگ پاک ميشود؟
الف. هر دو پاک ميشود ب. هيچکدام پاک نميشود ج. مخرج بول پاک ميشود ولي مخرج غائط پاک نميشود د. مخرج بول پاک نميشود ولي مخرج غائط پاک ميشود.
به فرموده امام صادق(ع) مقدار آب مصرفي آن حضرت براي وضو و غسل به ترتيب کدام است؟
الف. يک صاع ـ يک صاع ب. يک مد ـ يک مد ج. يک مد ـ يک صاع د. يک صاع ـ يک مد
جبرئيل به پيامبر دستور داد که قرآن را در حالت... بخواند.
الف. ايستاده ب. نشسته ج. خوابيده د. سواره
موي سر رسول خدا...
الف. سياه بود ب.سفيد بود ج. جز چند مو بقيه سياه بود د. در آخر عمر سفيد شد
به فرموده امام صادق(ع) خداوند متعال در رسول خدا(ص) چند روح قرار داده است؟
الف. روح القدس ـ روح الايمان ـ روح القوه ب. روح القدس ـ روح الشهوه ـ روح الحياه ج. روح القوه ـ روح الشهوه ـ روح الخلوه د. الف و ب صحيح است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 16:9  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
در قطاری که مرا بسوی کلن میبرد به دیدار با گلی فکر میکنم. قطار در سیاهی بی انتهای شب پیش میرود. از پنجره کوپه تاریک من چیزی پیدا نیست. ماه از اسمان گریخته است. برایم روبرو شدن با کسی که تراژدی را از درون زندگی تجربه میکند چندان آسان نیست. بویزه آنکه شناخت خاصی هم از گلی ندارم. رویداهای تلخ زندگی انسان و روانشناسی او را دگرگون میکنند. ذهنیت و حس های خاصی را در انسان رشد میدهند که درک آن از بیرون دشوار است و رابطه با دیگری را هم گاه ناممکن میکند. سال ها رمان های تراژیک کتاب های محبوب من بودند. امروز در برابر یک تراژدی واقعی گیج مانده ام. یاد داستان مادر نوشته چنگیز ایتاماتف می افتم و سرنوشت دردناک زنی شوربخت که سه پسرش را پی در پی در جنگ از دست میدهد.
به دوستی قدیمی خودم با روزبه فکر میکنم. دبستان مهران، محله ناسار و رویاهای بچگی و سالهای دوری و بی خبری. من و روزبه با هم مسابقه معلومات عمومی داشتیم. مسابقه حفظ کردن نام شهرها، رودخانه ها، کوه ها و دریاچه های کشورهای مختلف و یا شخصیت های تاریخی و دانشمندان ایرانی و خارجی. یکبار در کلاس تاریخ من بجای هلاکوخان فرمانده معروف مغول ها گفته بودم هلاکولوخان. اونهم بلند زد زیرخنده و معلم ما آقای حقیقت هم با کتاب زد تو سرش تا دیگر از "این غلطها نکند"...
قرار من و گلی ساعت 8 صبح روبروی کلیسای بزرگ و معروف کلن "دوم" است که درست در کنار ایستگاه مرکزی راه آهن شهر قرار دارد. مه انبوهی کلیسای کلن را که یکی از شاهکارهای معماری سبک گوتیک قرون وسطی است پوشانده است. این توده انبوه سنگی که گرد زمانه را به صورت دارد لباس مه بر تن و نیمه پیدا جلوه خاصی پیدا کرده است. دختری تنها با پالتوی بلند مشکی و شال گردن قرمزو گلدار روسی به کلیسا خیره شده، باید گلی باشد بطرفش میروم.
گلی با لبخندی دوستانه از من استقبال میکند. بهش نگاه میکنم. خیلی فرق کرده، شکسته تر شده و نگاهش بوی غم میدهد. بدون مقدمه شروع میکنم از کلیسا حرف زدن و ویژگی های آن. هیچ نمی گوید و ظاهرا به من گوش میکند. پیشنهاد میکند کمی راه برویم. از کنار کلیسا تا رودخانه راین چند قدمی بیشتر راه نیست. مه غلیظ ماه فوریه و حرکت ماشین ها بروی پل ها زیبایی مرموزی به رودخانه داده است.
حرف زدن با یکدیگر چندان آسان نیست. به دو آدمی میمانیم که در سیاهی شب در کنار یکدیگر راه میروند و بدون آنکه همدیگر را ببینند و فقط صدای دیگری را میشنوند. بهش پیشنهاد میکنم برای حرف زدن به کافه ای که در آن نزدیکی ها میشناسم برویم.
از گلی میپرسم ماجرا را با جزئیات برایم بازگو کند.
- روزبه بعد از انقلاب فرهنگی و اخراج از دانشگاه و سخت شدن زندگی در ایران از من خواست بطور غیر قانونی از ایران خارج شویم. من این کار را قبول نداشتم و از آن میترسیدم. روزها و هفته ها در اینمورد بحث بگو مگو کردیم. به من میگفت که ترسو و وابسته به خانواده ام هستم. راست میگفت. من تازه میفهمیدم که چقدر کم روزبه را میشناختم و چقدر با او فاصله دارم. ما از دو دنیای متفاوت میامدیم. حال و هوای انقلاب و جوش و خروش آن روزها فاصله ها را کم کرده بود. حس میکنم که همه ما فقط هاله ای از یکدیگر را میدیم. زندگی بصورت تاتری درآمده بود که بازیگران آن خواسته و یا نا خواسته با ماسک های خود بروی صحنه پدیدار میشدند. من حتی نوارهایی که قبلا گوش میکردم را در گوشه اتاقم پنهان کرده بودم و خودم را با موسیقی محیط فرهنگی که روزبه در آن زندگی میکرد خو داده بودم.
دلهره و ترس دائمی ان روزهای سخت و خاکستری از من و روزبه آدم های عصبی و بهانه جویی ساخته بود و هر کدام برای دیگری سوهان روح شده بودیم. دلم برای زندگی بی دردسر و آسوده سال های پیش از ازدواج تنگ شده بود. ولی جرات زدن این حرف ها را نداشتم. البته ما با هم زیاد هم حرف نمی زدیم. یه روز بهم گفت که راهی مطمئن برای خروج از ایران از مرزهای شمالی پیدا کرده. بهش گفتم من اهلش نیستم. خودت برو. او هم گذاشت و رفت. من هم برگشتم خونه پدرم.
- پس چی شد تو سر از خارج از کشور درآوردی ؟
- سه هفته بعد بهم زنگ زد. خواست مرا ببیند. باهم قرار گذاشتیم. محل قرار مخفی ما یه بستنی فروشی بود نزدیک میدان توحید. با دیدن روزبه کمی جا خوردم. فکر میکنم از آخرین دیدار ما ریشش را نترشیده بود. پیش از رفتنش او هر روز ریشش را میتراشید و میدانست که من بر سر این موضوع خیلی حساسم. من همیشه بهش میگفتم اگه ریشتو هر روز صبح بزنی رابطه جنسی ما هم منظم خواهد بود. اولین باری بود که او را با ریش میدیدم.
- پس روزبه بدون تو نرفت ؟
- چرا. رفته بود، حتی از مرز هم رد شده بود و چون به گفته خودش عذاب وجدان راحتش نمی گذاشت برگشته بود تهران برای راضی کردن من. بهم گفت که خروج از مرز زیاد سخت نیست و حالا راه را هم یاد گرفته. بهم 2 روز فرصت فکر کردن داد.
- پس اینجوری تو هم راهی شدی...
- آره. دو روز فکر کردم. منگ بودم و مثل قمار بازی که هستی اش را باخته قدرت فکر کردن را از دست داده بودم. با وجود تجربه های تلخ از اینکه روزبه را تنها گذاشته بودم احساس گناه میکردم. شاید مسئله روزبه نبود، نوعی غرور شخصی بود. چرا من میبایست شکست را میپذیرفتم. روزبه بخاطر من دست به خطر زده بود. به پدر و مادرم هیج نگفتم چون اونها حتما مخالفت میکردند.
- خوب بعد شد ...
- یک هفته بعد ما راهی شمال شدیم و بعد از 3 روز هم مرحله اخر سفر ما شروع شد برای عبور از مرز و بعد هم اون شب لعنتی.
گلی چند دقیقه ای ساکت شد. سرش را بزیر انداخته بود و با فنجان قهوه اش بازی میکرد تا من اشکهایش را نبینم.
اون شب لعنتی. با کسی که همراه ما بود به مرز نزدیک شدیم. میبایست از رودخانه عبور میکردیم. همراهمان میگفت از رودخانه که رد شدیم همه چیز تمام است. به جایی رسیدیم که از قبل نشان کرده بود. مدتی منتظر ماندیم تا او پرسه ای اون دور وبرها بزند و از امن بودن محل عبور و عدم حضور مامورین مطمئن شود. قرار شد اول مرا به انطرف برساند بعد بیاید سراغ روزبه. ولی روزبه گفت که نیازی به بازگشت نیست و خودش براحتی به انطرف میاید. همراه در حالیکه با چالاکی از روی سنگ های نوک تیز و لغزنده و تنه های درختی که بعنوان پل استفاده میشدند به جلو میرفت مرا به دنبال خودش میکشاند. عبور از رودخانه در تاریکی شب زیاد اسان نبود. امکان سر خورن و افتادن در آب زیاد بود. من و همراه بعد از چند دقیقه به اونطرف رسیدیم. شاید در زندگی برای بار دوم قادر نباشم چنین کاری را تکرار کنم. من در حالیکه کاملا خیس شده بودم بروی تخته سنگی نشستم و همراه پس از چند دقیقه از همان راه بازگشت تا روزبه را با خود بیاورد. در تاریکی من سعی میکردم مسیر حرکت آنها را دنبال کنم. ولی انچه که میدیدم فقط حرکت اشباح خیالی بودند در تاریکی. هر چه بیشتر در تاریکی خیره میشدم تعداد اشباح هم زیادتر میشدند. بعد از حدود 20 دقیقه سر وکله همراه پیدا شد. تنها بود. ازش پرسیدم روزبه کجاست گفت انطرف نبود. فکر کردم شاید تنهایی خودش را به اینطرف رسانده. بعد هم برای اینکه من نگران نشوم گفت که همین دور و برهاست ورفت تا پیدایش کند. ولی از روزبه خبری نبود. با وجود گریه و تهدید همراه بمن اجازه نمی داد از جایم تکان بخورم و خودش به تنهایی دو طرف رودخانه را جستجو میکرد.
از آن زمان سرگردانی من ادامه دارد و من، تنهاتر از یک برگ، چون رهروی بی چراغ در شب در جستجوی روزبه هستم...
- بعدش چکار کردی ؟
- من نمی خواستم به راهمان ادامه دهم. بدون وجود روزبه این فرار و سفر لعنتی معنایی نداشت. من بخاطر او آمده بودم. به همراه گفتم مرا به انطرف ببرد تا برگردم ایران. بهم گفت که نظیر این حوادث زیاد اتفاق افتاده و سر و کله روزبه بزودی پیدا میشود. شاید مجبور شده در مسیر آب جلوتر برود و ما را گم کرده است.
- ناتمام
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|