تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

روز چهارم سفر در دانشگاه پتراس در سمینار فوق لیسانسی شرکت کردیم درباره جامعه شناسی مهاجرت و اقلیت ها. یونان چند سالی است بخاطر ورود گسترده مهاجران اهل کشورهای بالکان با این پدیده نوظهور مواجه شده است و همزمان بحث درباره اقلیت هایی مانند کولی ها که از گذشته های دور در یونان بوده اند بالا گرفته است. دانشجویان بیشتر در مدارس و یا مراکز پذیرش اقلیت ها بصورت کارشناس، مشاور، معلم و یا محقق به کار مشغولند و با پدیده اقلیت ها آشنایی عملی زیادی دارند. بحث سمینار حول راه حل های عملی دور میزند. دانشجویی مثال میزند که بجه های متعلق به خانواده های مهاجر به مقرارت مدارس و یا مراکز رسیدگی به امور آنها احترام نمیگذارند حالت طغیانگری دارند و کار با آنها دشوار است. من در نوبت حرف زدن خودم اشاره کردم که باید میان بعد عملی و جستجوی راه حل از یکسو و تحلیل جامعه شناسانه از سوی دیگر تفاوت قائل شد. وظیفه اول کار جامعه شناسی پیدا کردن راه حل های عملی نیست بلکه کمک به شناخت بهتر و عمیق تر مسائل اجتماعی است. مسئولین باید با استفاده از شناختی که از طریق جامعه شناسی بدست آمده راه حل های عملی پیدا کنند. نکته دیگر در رابطه با گروه های مهاجر که از نگاه مردم محلی "بیگانه" به شمار میروند بعد نمادین غریبه بودن و تصویری است که از آنها در ذهنیت عمومی وجود دارد و به مهاجرین منتقل میشود. زمانی که داشتم این حرف ها را میزدم به یاد مهاجرین افغانی افتادم در ایران و رابطه ای که با مردم ایران داشتند و دارند. من کمتر در رسانه های ایرانی حتی در نشریات روشنفکری به مطالب و یا تحلیل هایی برخورد کرده ام که از حقوق انسانی افغانی ها دفاع کنند و همگی در ایران بر سر بیرون کردن آنها هم سخن هستند. چنین مواضعی در اروپا براحتی به عنوان برخورد نژادپرستانه و یا ضدخارجی محکوم میشوند.
یکی از همکاران فرانسوی گروه ما که ریشه الجزایری دارد با دنبال کردن حرف های من به بعد نمادین جایگاه بیگانه و مهاجر در حافظه جمعی میپردازد. نبیلا به سابقه استعماری فرانسه اشاره میکند و تجربه شخصی خود بعنوان کسی که از مستعمره آمده است. او از نگاه فرانسوی ها به او و نگاه خودش به عنوان الجزایری به فرانسه بعنوان دو ذهنیت و دورنمای متفاوت مثال میزند. رابطه با مهاجر و اقلیت بدون توجه به این بعد سمبلیک و ذهنیتی ناممکن است. حس میکنم که حرف های او به مذاق دو همراه دیگر ما چندان خوش نیامده است.
روز ششم با استفاده از تعطیلی یکشنبه به اتفاق همکاران فرانسوی تصمیم گرفتیم از شهر تاریخی دلف دیدن کنیم. صبح از هتل راهی دلف شدیم که در 150 کیلومتری پتراس در سوی دیگر دریا قرار دارد. رانندگی به عهده من است و یکی دیگر از همکاران کار نقشه خوانی را انجام میدهد برای پیدا کردن راه. پس از حدود 40 دقیقه به نظرم آمد راه را عوضی میرویم. جاده کوهستانی است و بسیار خلوت و از دریا دیگر خبری نیست. راهنما با اطمینان به ما میگوید که راه همین است و نگران نباشیم. پس از حدود یک ساعت و نیم رانندگی و بدون پرسش از راهنما اتوموبیل را کنار کافه کوچکی متوقف کردم برای پرسیدن راه. کافه در ارتفاع بلند کوهستانی قرار دارد و از تراس آن بروی دره بزرگ و سرسبزی باز میشود. تنها مشتریان کافه 5 پبرزن سیاهپوش هستند که بیش از 80 سال دارند در حال خوردن پیش غذا سنتی یونانی یعنی سالاد گوجه و خیار و زیتون و پیاز هستند. به انگلیسی از آنها میپرسم آیا از این جاده میشود به دلف رفت. هر 5 نفر دست از خوردن میکشند و لحظاتی به من خیره میشوند و با هم میزنند زیر خنده. سئوالم را یکبار دیگر به فرانسه تکرار میکنم. یکی از آنها به فرانسه میگوید از این جاده هم میشود رفت فقط کمی دشوار است. از او میپرسم فرانسه را چگونه یاد گرفته. میگوید شوهری سوئیسی داشته که سال هاست فوت کرده است.
به راهمان ادامه میدهیم. جاده همچنان در مسیر سربالایی های بی پایان کوهستان ادامه میابد. تنها دلخوشی ما زیبایی های خیره کننده جاده و گل های رنگانگ وحشی است که همه کناره های جاده را میپوشانند. راهنمای ما حاضر نیست به اشتباه خود اعتراف کند و میگوید که سرانجام ما را به دلف خواهد رساند. اما جاده باریک و باریکتر میشود و دیگر حتی از تابلوهای کنار جاده هم خبری نیست. من به آرامی و بدون مشورت با جمع دور میزنم، اتوموبیل را در کنار آبشار زیبایی پارک میکنم و میگویم بعد از استراحت برمیگردیم به نقطه شروع.
اوضاع اینقدر خراب است که کسی اعتراض نمیکند. یکساعت و نیم بعد رسیدیم به همان کافه کوچک. به همگی پیشنهاد میکنم در اینجا چیزی بخوریم. اینبار میزهای کافه پر از مشتری های محلی است. 5 زن سیاهپوش همچنان سر جایشان هستند در حال خوردن دسر خامه و عسل. زن کوچک اندامی که چند دندان بیشتر ندارد ما را به بقیه نشان میدهد و همگی دوباره میزنند زیر خنده. زنی که فرانسوی حرف میزند با مهربانی به سراغ ما میاید. برایمان توضیح میدهد که راهمان را باز هم اشتباه رفته ایم. میگوید بهترین کار بازگشت به نقطه شروع است و جدا نشدن از جاده کناره. به او میگویم که موضوع مهمی نیست بخصوص آنکه جاده کوهستانی بسیار زیبا و دیدنی است. برایم کمی از گروه 5 نفره شان میگوید و اینکه دو تن از زنان شوهرانشان را در جریان حکومت نظامی ها از دست داده اند.
به 5 پیرزن و خوشبختی با هم بودن آنها نگاه میکنم. زن ریز اندامی که دندانهایش یک در میان افتاده است با لب و لوچه خامه ای به من لبخند میزنند. به همکارانم میگویم این زنها تاریخ و حافظه زنده این دره و روستاها و مردمانش هستند. همکار فرانسویم میگوید ببینید چطوری شوهرانشان را سربه نیست کرده اند و آخر عمری را صفا میکنند.
ساعت 5 بعدازظهر به دلف رسیدیم. 150 کیلومتر راه در 7 ساعت. دیدن دلف و آثار با شکوه آن خستگی را از تن بدر میکند. دلف بیش از 3400 سال قدمت دارد و به یونانی به معنای "مرکز دنیا" است. دلیل این نام هم موقعیت دلف است نسبت به سایر مراکز تمدنی یونان. بناهای مختلف دلف در ارتفاع 700 متری زمین بر فراز تپه بلندی قرار دارند مانند همه معابد و شهرهای باستانی یونان. از بالای تپه دریایی از درختان زیتون دیده میشود که در منظومه ایلیاد و هومر هم به آن اشاره شده است. دلف دارای ساختمان های متعددی است که بسیاری از آنها بصورت نیمه ویران درآمده اند. استادیوم ورزشی دلف با گنجایش 7000 هزار نفر، آمفی تاتر سنگی زیبا، معابد متعدد بخصوص معبدی که به خزانه آتن معروف است از جمله دیدنیهای این شهر تاریخی است. از نظر معماری میان آثار ساسانیان و یونان باستان نزدیکی های مهمی مشاهده میشود.
دلف جایگاه مهمی در اسطوره شناسی یونان دارد. گفته میشود که شهر توسط آپولون بنا گذاشته شده است. پیش از آمدن آپولون دلف توسط ماری بنام "پیتن" فرزند گاییا ( پسر زمین) نگهداری میشد. آپولون با تیر کمان خود پیتن را از میان برمیدارد و به وفرمان مقدسی که توسط مار پنهان شده دست میابد. ساختمان میلتیاد به یاد نبرد مارتون ساخته شده که در جریان آن یونانی ها بر لشکر ایران غلیه کردند. مجسمه ها، نظام شهری، پله های طولانی که در دل کوه تعبیر شده اند در کنار ستون های باشکوه بجا مانده و مکان هایی که برای نیایش و گردهم ایی ها در نظر گرفته شده اند همگی حیرت آور و باشکوه اند.
راه بازگشت بدون دردسر طی شد. کنار صخره بزرگی رو به دریا برای استراحت توقف کردیم. هوا کوهستانی بقدری پاک و بدون مه است که آسمان صاف با ستاره های بی شمارش بسیار نزدیک تر به زمین به نظر میرسد. در تاریکی شب شبح پل عظیم پتراس و چراغ های آبی و نارنجی آن از فاصله دور قابل رویت است. کافه کوچک کنار دریا بیشتر محل توقف کامیون ها ست. با نبیلا بدنبال دب اکبر و خرس کوچک میگردیم. او میگوید آسمان زیبایی است درست مثل اوران زادگاه من در الجزایر. همکار فرانسوی با لحنی شوخی ولی کمی گزنده میگوید "برای نبیلا فقط زمانی هر چیز زیباست که شباهتی به شهر زادگاهش داشته باشد. من نمی دانم به چه دلیل او پاریس یا پتراس را انتخاب میکند". نبیلا از شدت خنده بروی زمین مینشیند. به همکارم میگویم این واکنش خیلی طبیعی است. خود من با دیدن این آسمان یاد ایران میافتم و شب هایی که در پشت بام خانه میخوابیدیم و سرگرمیمان پیدا کردن ستاره ها بود و سفری به دنیای آنها در خواب و بیداری.
آخرین روز بازدید ما از یونان به جلسه مشترک با همکاران یونانی اختصاص دارد. قرار میشود دید و بازدیدهای ما بطور سالانه ادامه پیدا کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:47  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سفر یکهفته ای به یونان در چهاچوب برنامه تبادل استاد اروپایی دیروز به پایان رسید. سفر یونان با آتن شروع شد و بعد هم به سراغ پتراس، شهر زیبا و ساحلی که در 200 کیلومتری پایتخت قرار دارد رفتیم به اتفاق 3 همکار فرانسوی دیگر. اینهم یادداشت های 8 روزه سفر به سرزمین کوه و دریا، درختان زیتون، یاس های وحشی و اسطوره ها.
هتل ما در پتراس روبروی دریاست. از بالکن کوههای زیتونی رنگ دوردست، آبی لاجوردی دریا و سبز روشن و سرزنده بهاری درختان مقابل هتل دورنمای بدیعی بوجود میاوردند. میتوان ساعتها به این ترکیب موزون رنگ ها که با نور خورشید و ساعات روز تغییر میکنند خیره ماند. غروب آفتاب و خورشیدی که بآرامی در پشت کوه های پوشیده از درختان زیتون پنهان میشود و رنگ مسی که همه فضا را پر میکند لحظه فراموش نشدنی این سفر هستند. یونان در خاطره ایرانی ها یادآور دوران طلایی تمدن ایرانی است و رقابت پایان ناپذیر و جنگ های آن با تمدنی دیگر در اروپا و در سرزمین یونان که بنوعی مهد اندیشه غربی هم به شمار میرود. میگویند "شرق" نمادین از اینجا آغاز میشود چرا که بسیاری از عناصر فرهنگ شرقی را میتوان در یونان یافت.
اولین دیدار ما با دانشجویان کورین توس است، دانشگاهی که بیش از 5 سال از عمر آن نمیگذرد. ساختمان مدرنی دارد درست روبروی دریا. دختران و پسران دانشجو بسیار ساده پوش هستند. اکثر آنها با تی شرت و شلوار کوتاه در سمینار حاضر شده اند. یکی یکی خود را به انگلیسی یا فرانسه معرفی میکند استاد این کلاس با من در پاریس همدوره بوده و یکدیگر را خوب میشناسیم. روش تدریس خاصی است و در بحث های گذشته درونی ما بطور وسیع مورد بررسی قرار گرفته. استاد مجموعه ای از داده ها را بصورت تابلو، مقاله، نمودار و یا داده های خام در اختیار دانشجویان میگذارد. آنها در گروه های کوچک 4 نفره باید بمدت یک ساعت بطور جمعی کار کنند واصلی ترین نتیجه گیری خود را در اختیار جمع قرار دهند. هدف دستیابی به شناخت تئوریک است از راه تجربه گروهی و تفکر انتقادی. نکته مهم در این روش رابطه استاد و دانشجو است که به کلی با کلاس های عادی فرق میکند. ژرژ دوست یونانی من با دانشجویان رابطه ای صمیمی دارد و همگی با نام کوچک یکدیگر را صدا میزنند و از "آقای دکتر" و "استاد" خبری نیست. با وجود این روابط غیر رسمی استاد تنظیم کننده اصلی سازمان درونی کلاس است و بقیه بخوبی این نقش را میپذیرند و هیج نوع بی نظمی در کلاس دیده نمیشود و برای همگی زمانی برای حرف زدن وجود دارد.
پس از پایان کلاس به اتفاق همکاران یونانی به رستوران میرویم. چیزی که برایم در رابطه با یونانی ها جالب است صمیمیت طبیعی آنها و روبط غیر رسمی میان همکاران است. هنگام غذا خوردن هر کسی برای خود سفارش غذا نمی دهد. با هم تصمیم میگیرند و همه غذاها بین همگی تقسیم میشود. از نظر نوع غذا برای یک ایرانی بخصوص کسی که اهل شمال باشد یونان سرزمینی رویایی است در غرب. انواع پنیر و ماست، زیتون و ماهی و ... پس از غذا به سراغ خرابه های تاریخی شهر کورین توس میرویم که مانند سایر آثار تاریخی بروی بلندی شهر بنا شده و با توجه به تاریخ سه هزار ساله آنها زیبا و حیرت آور است. سیستم آبیاری و دفاعی شهر قدیمی و ظرافت اشیاء و مجسمه ها و نقش های دیواری که در موزه کوچک و دیدنی شهر به نمایش گذاشته شده اند. در قلعه تاریخی آثاری از معماری اسلامی هم دیده میشود که به دوران نزدیکتر و تسلط امپراتوری عثمانی باز میگردد.
غروب به دیدن کارگاه قدیمی تولید شراب رفتیم. جائیکه یکی از قدیمی ترین شراب های تولید شده یونان که مربوط به سال 1862 است نگهداری میشود. راهنمای ما شراب شناس است و متخصص ادبیات شراب. همکاران یونانی هنگام معرفی من اشاره میکنند که من ایرانی هستم. مرد راهنما میگوید "ایران کشور شراب". بعد به همه توضیح میدهد که هیچکس بهتر از خیام درباره شراب حرف نزده است. با شادی بچگانه شعری از خیام برایم میخواند به زبان یونانی و میگوید که مگر میشود از این زیباتر درباره شراب حرف زد. با ترجمه کج و معوج همکارانم میفهمم که او اشاره دارد به این شعر خیام :
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
دوستان فرانسوی هم که خیام را میشناسند در رقابت با او به اشعار دیگر خیام اشاره میکنند... یونایی نوع رابطه با گذشته خود دارند که به قول برادرم وحید پر است از احساس غرور از گذشته و تاریخ.
مسیر راه مانند جاده های دیگر پر است از شمشادهای صورتی و سفید و قرمز. خانه ها و باغچه ها مانند یونان باستان پر از گل و درختان لیمو و زیتون هستند. در این دو سه روز اول متوجه شده ام که بخش بزرگی از خانه ها از انرژی خورشیدی استفاده میکنند. در پشت بام بسیاری از خانه ها صفحه های تبدیل انرژی خورشیدی نصب شده است. بر بلندی های شهر پتراس هم پروانه های بزرگ تبدیل انرژی بادی نصب شده و همکارانم میگویند که بزودی قرار است روشنایی شهر بطور کامل از انرژی بادی که پاک و بسیار ارزان است تامین شود.
صبح روز سوم سمیناری است با دانشجویان دوره دکترای دانشگاه پتراس و پژوهشگران دپارتمان. جلسه پر بار و جالبی است که حدود 4 ساعت بطول مینجامد. موضوع کار پژوهشی دانشجویان بیشتر در رابطه با فعالیت حرفه ای آنهاست و همین موضوع سبب غنای کار آنها هم میشود.
یکی از استادان حاضر خانمی است جامعه شناس متولد امریکا و ده سال است برای زندگی به سرزمین پدری اش باز گشته است. برایم از زندگی و کودکی دشوارش در امریکا تعریف میکند و سخت گیری های بی پایان پدرش که مهاجر یونانی بوده و میخواسته است با وجود زندگی در امریکا بچه ها عشق به یونان را فراموش نکنند.
- پدرم مردی یکدنده با رفتار نظامی بود. من به عنوان دختر اجازه رابطه با پسرها را نداشتم و هر بار که شب دیر به خانه میرسیدم جنجال جدیدی بپا میشد و من میبایست از سیر تا پیاز را برای پدرم تعریف کنم تا خیالش راحت شود. به همین خاطر هم زود ازدواج کردم تا از سخت گیری های پدرانه نجات پیدا کنم. همه زندگیم نوعی تجربه دوگانه بود. همشیه میبایست تلاش کنم مثل دیگران باشم و نشان دهم که با بقیه فرقی ندارم. در بیرون خانه در برابر امریکایی هایی که با وجود تولد در نیویورک مرا بیشتر یونانی میدانستند و در خانه در برابر پدر و مادری که از بیم آمریکایی شدن دخترشان از هیچ سخت گیری فرهنگی دریغ نمی کردند. شاید دلیل اینکه به رشته جامعه شناسی رفتم و در زمینه جامعه چندفرهنگی کار کردم همین کودکی و جوانی دشوار و رنج هایی بود که آنها را هر روز تجربه میکردم و در درون خودم میگریستم.
به شوهرش اشاره میکند که در کنارش است و نوعی نقش نجات دهنده او را ایفا کرده است. نگاه مهربان و آرامش بخش مرد با نگاه قدردانی زن با هم تلاقی میکند. حس میکنم نقش پدر و شوهر چقدر در هم ادغام شده اند.
با ماریا درباره مهاجرت معکوس یونانی ها صحبت میکنیم. یونان کشوری است با حدود 13 میلیون نفر جمعیت و 11 میلیون مهاجر پراکننده در چهار گوشه جهان. حدود 15 سال است که روند مهاجرت و فرار مغزها متوقف شده و مهاجرین سابق و حتی کسانی که در خارج از کشور متولد شده اند به یونان بازمیگردنند. فضای فرهنگی جدید یونان، پویایی اقتصادی و دمکراسی گسترده سیاسی و ورود یونان به اتحادیه اروپا نقش مهمی در پویایی یازگشت به کشور ایفا میکنند و این پدیده یکی از عوامل رشد پرشتاب کشور است در سال های اخیر
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:33  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

بعد از 12 سال بار دیگر به تورنتو رفتم. دوستان قدیمی من که با مهربانی همیشگی مرا پذیرفته اند شهر و بخصوص محله ایرانی ها را بمن نشان میدهند که در گذشته با این وسعت وجود نداشت. من پیشتر از وست وود محله ایرانی های لس آنجلس که به تهران جلس معروف شده بازدید کرده بودم ولی محله ایرانی تورنتو به نظرم وسیعتر میاید. همه نوع مغازه و شرکت های تجاری ایرانی در این محله به چشم میخورد حتی رستوران های محلی ایرانی. نهار را ما در یک رستوران شمالی خوردیم. به پیشنهاد مانی به همراه خانواده به دیدن محلات ملی-قومی شهر میرویم. تورنتو بیش از هر زمان شبیه شده است به آنچه که جورج ونسان از پژوهشگران بنام مکتب شیکاگو "موزائیک دنیاهای کوچک" میدانست. محله پرتغالی ها، کره ای ها، سری لانکی ها، چینی ها، ایتالیایی ها و ... دیدن شهر از دید کسانی که در آن زندگی میکنند در حقیقت روایتی است از درون شهر. راز شهر را کسی که بخوبی با گوشه ها و روح محلات ها و کوچه و پس کوچه ها آشناست میتواند در گوش شما زمزمه کند. برای من شهر همیشه مانند رمانی است که باید با حوصله سراغش رفت و آنرا در بعد تاریخی، جغرافیایی و مردم شناسانه رمزگشایی کرد.
تورنتو الگوی شهر شمال امریکایی است که با مهاجرت رشد کرده و اقلیت ها بر خلاف سنت فرانسوی و تا حدودی اروپایی میتوانند هویت و وابستگی ملی خود را ابراز کنند بدون آنکه به گروه بسته و درون گرایی تبدیل شوند. این دو الگوی پذیرش و جذب مهاجر دهها سال است در برایر یکدیگر قرار دارند. یکی هویت یابی مهاجران و زندگی آنها بصورت همبود ملی را مانعی در برابر روندهای انطباق آنها با جامعه میزبان میداند و دیگری بر این باور است که احترام به فرهنگ و هویت مهاجر در جذب او به جامعه جدید نقش مثبتی ایفا میکند.
در تورنتو وقت زیادی هم به بحث با دوستان قدیمی و نیز جوانان پر انرژی امروز گذشت که با علاقه مسائل ایران را دنبال میکنند. حقیقتش برایم بحث بسیار سختی بود و بنوعی شاید آئینه پراکنندگی کنونی جامعه ایران در خارج از کشور. سیاست های آمریکا در منطقه، اشغال عراق و حکایت نقض مکرر حقوق بشر در زندانهای گوانتانامو و عراق و یا سیاست های اسرائیل در قبال فلسطینی ها نوعی احساس ضدامریکایی افراطی و یا ملی گرایی جدید را بوجود آورده است که در فرصت مناسبت درباره آن بیشتر خواهم نوشت. آنچه که بیشتر مایه تاسف است ثانوی شده بحث های کلیدی مانند حقوق بشر و یا دموکراسی است.
در تورنتو پیامی داشتم ار همکاران دانشگاهی در امریکا برای امضای نامه حمایت از هاله اسفندیاری. همانجا هم خبر دستگیری علی شاکری و کیان تاجبخش را شنیدم. اتهام همگی بدون شک جاسوسی است. این کلمه تا آن اندازه بی جا استفاده شده که حالت طنز پیدا کرده است. استاد دانشگاهی که به ایران میرود چه جاسوسی میتواند بکند ؟
در راه تورنتو به مونترال به بحث ها و حوادث فکر میکردم و به داستان های تمام ناشدنی کشور ما. هنگام خروج از ایستگاه مرکزی مونترال دو دانشجوی جوان از من درخواست میکنند برای دیدن نمایش خلق یک نقاشی بزرگ دیواری در محله دانشجویی سن دونی به جمع آنها بروم. بهشان میگویم که دیر وقت است و باید به هتل دانشگاه برگردم. میگوید هتل های ارزن و تمیزی در این محله وجود دارند. خستگی باعث میشود پیشنهاد آنها را قبول کنم. هر دو جوان فرانسوی هستند و 3 سال است برای تحصیل به مونترال آمده اند. چمدان مرا میگیرند و باهم به سمت محل نمایش میرویم. سر راه هتل کوچکی را نشان میدهند. حق با آنهاست. شاید با این خستگی و روحیه و بخصوص شب آخر سفر بهتر شد همینجا ماندم و به محله سوت و کور مون پتی و دانشگاه مونترال نرفتم. چمدانم را در هتل میگذارم و به جوانانی میپوندم که در محوطه یک خانه کوچک زیبا و سنتی مونترالی جمع شده اند برای دیدن صحنه خلق دسته جمعی یک نقاشی دیواری. جوانهایی که روی پله های خانه نشسته اند سیگاری مخلوط با حشیش را میان خود تقسیم میکنند. به من هم تعارف میکنند.
- نه مرسی من زیاد اهل دود نیستم.
- میترسید ؟ با یک پک کسی معتاد نمیشود ما هم گاه گاهی میکشیم.
میگویم چند بار امتحان کردم ولی ...
- حتما در امستردام
- بله از جمله. ولی زیاد احساس خوبی نداشتم.
جوان مونترالی رشته سینما میخواند و اهل کبک است و میگوید آرزو دارد به امستردام برود و با خیال راحت در یک کافه دستور آوردن حشیش را بدهد... همه از ته دل میخندند. هوس ها و آرزوهای آدمیان چقدر متفاوتند.
با جوانها خداحافظی میکنم و به هتل برمیگردم. کارمند هتل که از انطرف خیابان مرا زیر نظر دارد با دیدن من لبخندی خسته میزند. گویی منتظر من است برای پائین کشیدن کرکره. برگه ای در برابرم میگذارد برای پر کردن.
با دیدن اسمم میپرسد باید ایرانی باشید
- از کجا فهمیدید ؟
- اینجا مسافر ایرانی زیاد داریم. بالاخره کار من اینست از 15 سال پیش.
- شما هم ایرانی هستید ؟
- نه من الجزایری هستم.
تلویزیون فیلمی را نشان میدهد درباره جوانان پناهجوی کشورهای مختلف که در اروپا سرگردانند. من و کارمند هتل بی اختیار ساکت میشویم و به تلویزیون خیره میمانیم. خبرنگار با جوان بیست و چند ساله ایرانی گفتگو میکند که قصد رفتن به انگلستان را دارد و ماه هاست در بلژیک و فرانسه سرگردان است. جوان به فارسی حرف میزند و ترجمه فرانسوی آن بصورت زیر نویس بروی صفحه تلویزیون ظاهر میشود.
کارمند هتل برایم از مهاجرتش به کانادا میگوید برای فرار از سال های وبایی تروریسم اسلامی در الجزایر. میگوید برادرش را کشتند و او برای نجات خانواده اش چاره ای جز فرار از کشور نداشت.
- فکر میکنی برای آدمی مثل من ساده است در سن 62 سالگی شب تا صبح در هتل کار کنم. این بهایی است که من برای زندگی در صلح میپردازم. افسوس که بچه هایم اینرا نمی فهمند. هر چه میگویم درس بخوانید به گوششان نمیرود. کوچکتری حتی میخواهد به الجزایر بر گردد. چرا که نه. ولی آنجا برای کسی که چیزی یاد نگرفته و مدرکی ندارد جهنمی است بدتر از اینجا.
پایان همیشه غمگین است. سفری دیگر به انتهای میرسد. دور شدن و فاصله جغرافیایی و سفر طولانی کمک کند تا انسان بتواند با روزمره گی فاصله بگیرد و به زندگی خود به عنوان یک ناظر بنگرد. هر چه این فاصله گیری از زندگی بیشتر باشد. بازگشت به دنیای واقعی هم دشوارتر است. سنگینی بار هستی قدم ها را کند میکند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

سفر به کانادا به پایان رسید و با بازگشت به پاریس زندگی عادی و همیشگی شروع شد. اولین بخش سفر شامل شرکت در کنگره ای در مونترال میشد. کنگره متوسطی بود از نظر مطالب و پژوهش های مطرح شده و بحث های حواشی. در عوض دیدار با پژوهش گران کشورهای مختلف و آشنایی های جدید بسیار پربار بودند. بر خلاف سال های گذشته از ایران کسی به این کنگره نیامده بود.
در کنار کنگره به دیدن دوستان مختلفی رفتم که از سال های دورتر میشناختم. دیدار با شیرین دوست خانوادگی و دانشجوی جوان ایرانی که دوره دکترای جامعه شناسی را آغاز میکند پر از نکات جالب بود. شیرین در سفر قبلی من به کانادا بتازگی تحصیل در رشته جامعه شناسی را آغاز کرده بود و حالا پس از 4 سال همه پله های ترقی را طی کرده و به دوره تز وارد شده است. او مانند بسیاری از هم نسلی های خود که از دوران کودکی به خارج از کشور مهاجرت کرده اند با اشتیاق فراوان درباره ایران کار میکند و به کارش عشق میورزد. شیرین مانند صدها جوان ایرانی دیگر در فرانسه و سایر کشورها نماینده نسل جدیدی از پژوهش گران هستند که با فرهنگ پژوهشی این دیار آشنایی کامل دارند و توانایی های خود را در راه تحقیقات ایرانی بکار میگیرند.
دیداری هم داشتم با دوستی قدیمی داشتم پس از بیست و چند سال. او اکنون مهندس الکترونیک است و چند سالی است در کانادا مستقر شده است. برایم از سال های زندانش در ایران تعریف میکند و خاطرات تلخ آن سال های ابری. میگوید چند ماهی چشمانش بسته بوده و در راهرویی که ده ها زندانی بصورت خوابیده و بی حرکت نگهداری میشدند بسیاری کسان از جمله سایه شاعر پرآوازه ایران در کنارش بودند. داستانهای غم انگیزی هستند هر چند خود او برایم با خنده میگوید که با همه این ناگواریی ها دوران زندان بدترین سال های زندگیش نبوده اند. از او میپرسم آیا فرانسه را در مونترآل یاد گرفته است. میگوید خیلی کم اما بخاطر یاد گیری زبان فرانسه کتک مفصلی در زندان خورده است. زمانی به همه زندانیان گفته بودند که کتاب هایشان را تحویل مسئولین دهند و او با پنهان کردن کتاب آموزش زبان فرانسه در شلوارش میخواسته بنوعی از دستور آنها سرپیچی کند. نگهبانان که با بازرسی بدنی کتاب را پیدا میکنند کتک مفصلی به او میزنند.
دیدار دیگر من با دوستی بود که 20 سال پیش در استامبول دیده بودم و اکنون با تمام کردن دوره پزشکی به کار در مونترآل مشغول است. با هم سفری میکنیم به خاطره های فراموش نشدنی ماه های استامبولی. سعی میکنیم بروی کاغذ اسامی یکایک آدم های هتل خودمان در آن زمان را بنویسیم.
هتلی ارزان و کم و بیش محقری که ما در آن زندگی میکردیم اوزالیف نام داشت در قلب محله لاللی استامبول که به منطقه ایرانی ها هم شهرت دارد. ایرانیان هتل ما هریک از راهی و مسیری به استامبول رسیده بودند. شرایط خاص آن زمان سبب میشد کمتر کسی حاضر شود داستان واقعی خود را به دیگران بگوید. همه ناچار بودند دروغ بگویند و داستانی ساخته و پرداخته ذهن خود را برای دیگران تعریف کنند. البته کسانی هم که شنونده بودند باور چندانی به این داستان ها نداشتند. رابطه میان ما مانند زندگی در دشتی بود پر از مه که انسانهای آن قادر به دیدن دیگران نبودند. فقط گذار زمان و اعتماد متقابل و تداوم دوستی سبب میشد از غلظت مه کاسته شود، آدم ها بتدریج ماسک های خود را بردارند و هر کسی با هویت واقعی خودش پدیدار شود. گاه فکر میکنم اینهم دورانی از زندگی مردم ماست دور از وطن ولی با وطن و مسائل آن. صاحب هتل حاجی بداخلاق ولی مومنی بود که با پسرانش آنرا اداره میکرد. هوادار انقلاب ایران بود و میگفت که تنها عیب آن شیعه بودن حرکت اسلامی است و افسوس میخورد چرا سنی ها در ترکیه چنین کاری نمیکنند. شرط اقامت در هتل عدم صرف مشروبات الکلی و خودداری از بازی با ورق بود.
بیوک بابا پیرترین مسافر هتل بود که برای بردن نوه اش مانی به استامبول آمده بود. خود او به عنوان افسر عالیرتبه بازنشسته ارتش از سال ها پیش مقیم پاریس بود و دلیل آنرا هم مخالفت خود میدانست با فساد نظامی ایران. حسابی با ایده انقلاب موافق بود ولی از خشنونت و کشتارهای نظامیان وحشت داشت. با وجود نظر منفی اطرافیان برای نماز به مسجد سنی ها میرفت و میگفت کسانی که میگویند مسجد سنی ها نماز ندارد از اسلام چیزی نمیفهمند. مانی برای فرار از سربازی و جنگ به استامبول آمده بود و با شیطنت هایش بیوک بابا را عصبی میکرد. همین هم باعث میشد که بیوک بابا بگوید که مانی با وجود امیدواری پدرش اهل طب خواندن و دکتر شدن نیست...
آقای بهزاد پور و خانمش برای گردش به استامبول آمده بودند. بهزاد پور صاحب کارگاه تولید لباس مردانه بود در تهران. بهزاد پور نماز میخواند و خانمش معتقد بود که نماز واقعی در رفتار آدم هاست. خانم بهزاد پور زن بسیار مهربان و خونگرمی بود و بیشترین وقتش صرف خرید در فروشگاه های استامبول میشد. صبح ها موقع صبحانه اسکناس های درشت مارک را که با حوصله از ایران جاسازی کرده بود را باز میکرد و در کیف پولش میگذاشت.
نادر بچه شیراز بود. 30 سال داشت و با مدرک فوق دیپلم شده بود مدیر یک مدرسه روستایی در فیروزآباد فارس. بشوخی میگفت که مسلمان پیش از انقلاب است. برادرش که در آمریکا بسر میبرد بهش گفته بود اگر خودت را به مکزیک برسانی کار تمام است و میتوانی براحتی از مرز امریکا عبور کنی. شاعر مسلک بود و شیفته فریدون مشیری، سایه، سپهری، حافظ و مولانا، گاه گاهی پکی میزد و شبها برنامه شعر خوانی در اتاقش ترتیب میداد و در مسابقه شعر هم البته کسی حریفش نمیشد. برای ویزای مکزیک اقدام کرده و پاسخ منفی شنیده بود. حسابی دلخور بود و نامه ای نوشته بود برای کادار مکزیک. روزی که برای تشکیل پرونده اعتراض به سفارت مکزیک رفتیم کارمند انجا بهمان گفت که تا کنون به هزاران ایرانی ویزای داده اند ولی آنها با ورود به کشور ناپدید شده اند. نادر حسابی ناراحت بود و در انتظار بقول خودش "پلتیک" جدید برادرش.
آقا مهدی بدون تردید شخصیت مرکزی جمع ما بود بخاطر کارهای بامزه و فعالیت هایش برای سیر کردن شکم بچه های هتل و همینطور ترتیب دادن گردش های دسته جمعی و جلسات ورق بازی در اتاقش. در میان همه بچه ها صاحب هتل فقط به مهدی اعتماد داشت زیرا تنها کسی بود که ترکی حرف میزد و دل حاجی را بدست آورده بود. در ابتدا بما گفته بود که کارمند دربار است. ولی بعدها کاشف به عمل آمد که آقا مهدی راننده گشت ساواک بوده در منطقه نیاوران. سواد خواندن و نوشتن درست و حسابی نداشت. از قرار در جریان جشن های 2500 ساله در تخت جمشید نگهبان چادر ولیعهد آنزمان سوئد بوده که حالا به مقام پادشاهی رسیده. برایش نامه ای به انگلیسی تهیه کرده بودیم خطاب به پادشاه سوئد و تفاضای مهاجرت به این کشور. عاشق جین خوردن بود و دور از چشم حاجی بطری جین را به اتاقش میبرد و همه بچه ها را به آنجا دعوت میکرد. مهدی خوش پوش بود وهمیشه با کفش های واکس زده و شلوار سفید و پیراهن آبی در قرارها حاضر میشد. ذهن افسانه پردازی داشت و داستان هایی که بچه ها درباره زندان و شکنجه و فعالیت های سیاسی تعریف میکرد را بی سر و صدا به حساب خودش میگذاشت. در ضمن موافق همه هم بود. با طرفداران جمهوری به شاه فحش میداد و در هم صحبتی با سلطنت طلب ها مخالفان را خائن میدانست. البته وقتی کنار حاجی بود هم از انقلاب اسلامی دفاع میکرد و به آمریکا فحش میداد. همین هم باعث شده بود کسی بهش اعتماد نداشته باشد.
حاجی حسینی بزاز بود در بازار تهران و از راه احتکار پارچه میلیونر شده بود. برای خوشگذرانی به استامبول آمده بود و کشورها را بر اساس ارزان بودن نرخ فاحشه ها ارزش گذاری میکرد. بخاطر همین هم فیلیپین را بهترین کشور دنیا میدانست و آلمان را کشوری بی معنی و بی خاصیت.
آقای مراد پور و خانمش کمتر قاطی بچه ها میشدند. مراد پور مدیر یک کارخانه دولتی مهم بود و ظاهرا برای گردش به استامبول آمده بود ولی بطور خصوصی به ما گفته بود که اگر ویزای کانادا و یا امریکایش جور شود ترجیح میدهد از ایران برود.
محمد دامون راننده کامیون بود و اهل کردستان ترکیه. ولی بیشتر زندگیش در ایران بود. ته صدایی داشت عاشق آغاسی و سوسن.
خانم بهمنی دختر بی سرو صدایی بود که هیچگاه به جمع ما نمیامد و در راهروی هتل به سلام کوتاهی اکتفا میکرد. بیوک بابا توانسته بود بفهمد که او در انتظار ویزاست برای پیوستن به شوهر جوانش که بخاطر تصادف در آلمان بستری است.
منصور بچه سمنان بود و برای فرار از جنگ و سربازی راهی استامبول شده بود و در پی ویزایی برای رفتن به امریکا. مانند پدرش قصد داشت پزشک شود.
فرهاد جوان خوش صدای جمع بود و پس از پایان خدمت سربازی به ترکیه آمده بود برای رفتن به امریکا و تحصیل در رشته پزشکی. صدایش شبیه گلپایگانی بود و به اصرار نادر گروه کری درست کرده بودیم که به رهبری فرهاد دسته جمعی آواز بوی جوی مولیان را اجرا میکردیم در کنار ساحل.
مهرداد و مازیار هم دو جوان 18 ساله بودند که برای فرار از سربازی به ترکیه آمده بودند. هر دو اهل تبریز بودند و قرار بود از طریق واسطه کار اقامت و دانشگاه آنها در استامبول جور شود. برای انجام این کارها واسطه 4 هزار دلار دستمزد طلب کرده بود.
به غیر از ساکنان هتل کسانی هم از بیرون میامدند و بنوعی عضو خانواده اجباری گروه چهل تکه ما در هتل بودند.
کارچاق کنی وجود داشت بنام دکتر نوبری که البته معلوم نبود چه زمانی و در کجا دکترایش را گرفته است. کار او درست کردن پاسپورت و ویزای قلابی بود و اینکار را بقول خودش فقط بخاطر "عشق به ایرانی ها" انجام میداد. دکتر انواع پاسپورت های قلابی را به قیمت های مختلف ارائه میکرد. برای مثال پاسپورت دست نویس 900 مارک ارزش داشت ولی برای پاسپورت تایپ شده تا 1400 مارک میبایست پول داد. از دیگر "خدمات جنبی" دکتر جعل دیپلم و مدارک تحصیلی ایرانی و ترکی و نیز تمدید پاسپورت و زدن مهر ورود به ترکیه بود برای کسانی که غیر قانونی از مرز گذشته بودند.
حاجی وکیلی تاجر ایرانی دیگری بود که هفته ای دوسه بار به هتل سر میزد. او متهم به کمک مالی به کودتای نوژه بود و با پرداخت یک میلیون تومان از فرودگاه تهران راست آمده بود به استانبول. انسان خوش مشربی بود و از مصدقی های قدیمی. تاریخ ایران را خوب میدانست و عاشق شعر عرفانی. حاجی حسابی از دست آقا مهدی دلخور بود و او را وصله ناجور هتل میدانست. یه روز که درباره دموکراسی بحث میکردیم آقا مهدی به حاجی گفته بود " چه کسی میگوید در ایران زمان شاه آزادی نبود من خودم شاهد بودم یکبار دو تا دختر جوان در بانک ملی شعبه 25 شهریور آنقدر دلار گرفته بودند که نمی توانستند بشمارند. حالا به هر نفر بیشتر از 500 دلار نمی دهند. این هم شد آزادی" حاجی با شنیدن این حرف ها گفت : "من از دست این آدم سکته میکنم. آخر یه نفر ایقدر هم بی شعور میشه".

با دوست مونترالی درباره سرنوشت تک تک بچه ها و داستان آن روزها صحبت کردیم. صبح زود همه میبایست روانه سفارت خانه ها شوند برای خبر گرفتن از ویزای خود و نزدیک ظهر دست از پا درازتر دوباره به هتل برمیگشتیم در انتظار فردای دیگر. روزها از پی هم میامدند و ما میبایست زمان تا فردا را زندگی کنیم. دوران عجیبی بود که با نگاه عادی کمی سوررئالیستی به نظر میاید. جمع شدن این همه آدم جورواجور و پذیرش این همزیستی عجیب کسانی که با هم بسیار متفاوت بودند و شاید در شرایط عادی در داخل کشور هیچگاه در کنار هم قرار نمیگرفتند. ولی زندگی آن روزها این آدم ها را مانند نمایشی کنار هم چیده بود و هر یک بنوعی با حس های متناقض در جمع شرکت میکرد. بی اعتمادی و همبستگی لحظه ای با هم کنار میامدند. گاه بحث ها تند و تهاجمی میشد ولی همه این کنار هم بودن موقتی را میپذیرفتند و یا به آن گردن میگذاشتند مثل زندانی های یک سلول یا آدم هایی که در برابر خطر مشترکی از خود دفاع میکردند . شماری با بدبینی و اکراه و از سر ناچاری و جماعتی با میل و انگیزه برای پشت سر گذاشتن "لحظه استامبول" زندگی. شاید باور به گذرا بودن این لحظات ویژه از فشار روحی ناشی از چنین همزیستی میکاست. برخی از آنها هنوز هم با هم ارتباط دارند و چندتایی ناپدید شده اند. آقا مهدی در آلمان بسر میبرد، حاجی وکیلی و بیوک بابا در پاریس فوت کردند. مانی در پاریس مهندس کامپیوتر است... چندی پیش یکی از بچه پس از سال ها از طریق وب لاگ مرا پیدا کرد و خبرهایی درباره کسانی که با آنها رابطه داشت بمن داد.
این ها بریده هایی کوچک از قصه های زندگی کسانی است که امروز به خارج از کشوری معروف شده اند و تعداد آنها از سه میلیون هم فراتر میشود. قصه شکل گرفتن پدیده مهاجرت ایرانیان. این داستان ها بدون تردید همه واقعیت این مهاجرت گسترده و گونه گون نیستند اما گوشه هایی از تجربه هایی را بازگو میکنند که در ایران کمتر درباره آنها صحبت شده است.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:38  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |