تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

خبر اعترافات تلویزیونی هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش بازتاب گسترده ای در مطبوعات و رسانه ها یافته است. همگی بر این باورند که دانشگاهیان ایرانی تحت فشار در زندان دست به این کار زده اند. آنها به سابقه طولانی ایران در امر اعتراف گیری اشاره میکنند در سال های گذشته. هیچیک از رسانه های رسمی حتی جرات پرسش کردن درباره این روش ها را بخود نمی دهند و سایت بازتاب که برخوردی انتقادی دارد بیشتر نگران اثر بخشی این روش هاست تا غیر انسانی بودن این عمل. امام جمعه تهران هم از تلویزیون بخاطر اینکار تشکر میکند. عجب دنیایی شده کسانی را هفته ها تحت فشار قرار میدهند تا اعتراف کنند و از آنها فیلم گرفته میشود و بعد هم از خود بخاطر اینکار تشکر هم میکنند.
ماجرای اعتراف گیری غمگین و تامل برانگیز است. من حتی نتوانستم به خودم بقبولانم که متن به اصطلاح اعترافات را بخوانم. روبرو شدن با این کلمات خود نوعی زندگی کردن شکنجه است. خرد کردن شخصیت انسان ها و وادار کردن آنها به زدن به حرف هایی که مغایر باورها و اعمال انهاست در جهت اهداف سیاسی شکل مالیخولیایی خشنونت علیه قربانیان در زندان هاست و در قرن بیستم ما بارها شاهد بکار گیری این روش ها در نظام های غیردموکراتیک بوده ایم. فیلم معروف "اعتراف" که ایومون تان هنرپیشه فرانسوی بازیگر اصلی آن است شیوه اعترافگیری و خرد کردن آدم ها را در تجربه اروپای شرقی به نمایش میگذارد.
قربانیان اصلی این بار بی شک هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش هستند. اما قربانیان دیگری هم وجود دارند که کمتر درباره آنها صحبت میشود و یا ممکن است چندان به چشم نیایند. یکی از این قربانیان کشور ما ایران است که امروز با روشنفکران و دانشگاهیانش این گونه برخورد میشود. قربانی دیگر اخلاق و فرهنگ قانون و عدالت است که به اسانی آب خوردن زیر پا گذاشته میشوند آنهم توسط دستگاهی که باید نگهبان اجرای قانون باشد. قربانی دیگر اعتماد اجتماعی است. جالب این است که کسانی در ایران هنوز هم دنبال علل فرار مغزها و عدم تمایل مغزهای ایرانی در خارج برای بازگشت از کشور میگردند. کافیست شما در ذهنتان خواستار تحول تدریجی و مسالمت آمیز ایران بسوی یک نظام باز و شفاف و دمکراتیک باشید آنگاه شما را میتوانند محکوم به طرفداری از "براندازی نرم" کنند.
همزمان با موضوع اعترافات دانشگاهیان ایرانی مقیم امریکا در فرانسه رئیس جمهور سابق که با پایان یافتن دوره مصونیت قضایی تحت تعقیب قضایی گرفته است برای اولین بار به دادگاه مراجعه کرد. موضوع اتهام هم سوءاستفاده مالی اوست برای تامین هزینه های مالی حزبی که او رهبرش بود. شیراک زمانی که شهردار پاریس بود حقوق چندین کارمند حزب را از طریق شهرداری تامین کرده بود. این موضوع مصداق فساد است و شیراک باید در برابر دستگاه قضایی حساب پس دهد. حالا این ماجرا را با نوع عملکرد دستگاه های قضایی ایران مقایسه کنید که قربانیان آن نه صاحبان قدرت و فاسدان که روشنفکران، دانشگاهیان، نویسنده گان، خبرنگاران و دانشجویانند. این هم سرنوشت جامعه ما 101 سال پس از انقلاب مشروطیت.

+++

این روزها با استفاده از تعطیلات دانشگاهی سعی میکنم پروژه های تحقیقی و یا نوشتنی نیمه کاره را جلو ببرم. رسیدن به شتاب کاری بالا در این ایام کار آسانی نیست. حجم کارها طوری است که بدون فشار کاری زیاد امکان تمام شدن آنها وجود ندارد. هدف رسیدن به برنامه کاری روزانه 12 ساعت مفید است. نامه ای دریافت کردم مبنی بر پذیرفته شدن پروژه تحقیقاتی که ماه پیش ارائه کرده بودم از طرف گروه. از میان 12 گروه دانشگاهی پروژه ما اول شده است. کار این پروژه از اول سپتامبر شروع میشود و 7 ماه طول میکشد. موضوع پروژه مطالعه مجموعه کارهای پژوهشی درباره روابط استاد و دانشجو و نیز روابط دانشجویان با خود در محیط دانشگاه است و ارائه سنتزی است که باید کارپایه پژوهش میدانی قرار گیرد که در سال 2008 در این زمینه قرار است انجام شود. در 5 سال گذشته این هفتمین پروژه تحقیقی است که توانسته ایم در رقابت با دیگران در موقعیت برتر قرار گیریم. برای گروه ما خبر بسیار خوبی است از نظر اعتبار و گسترش کار. هر چند کارهای من زیاد خواهد شد و از همین حالا باید دنبال جور کردن اکیپ و انتخاب افراد باشم برای راه انداختن کار در اول سپتامبر.

+++
چند ماهی است گروهی داوطلب که بیشتر آنها را فعالان سابق جنبش جوانان و دانشجویان فرانسه در 20 سال گذشته تشکیل میدهند بطور منظم هر ماه 2 ساعت دور هم جمع میشوند برای فکر کردن و بحث پیرامون امکان مشارکت بیشتر جامعه در امر دموکراسی و نیز معنای دموکراسی (خارج از انتخابات) در جامعه امروز در بعدهای جامعه شناسی، سیاسی، فلسفی و غیره. این گروه شامل حدود 40 نفر میشود که بین 30 تا 45 سال دارند. بیشتر آنها کادر علمی در مراکز تحقیقی هستند یا پزشک، حقوق دان، جامعه شناس و ... من هم گاه گاهی در نشست های آنها شرکت میکنم. 15 روز پیش دانشگاه تابستانی گروه در ده کوچکی در مرکز فرانسه و در یک قلعه قدیمی بمدت سه روز برگزار شد (دانشگاه تابستانی در فرانسه به سمینارهای موضوعی گفته میشود که بطور پیوسته طی چند روز در مکانی برگزار میشود و بیشتر احزاب سیاسی و سازمان های اجتماعی از این روش برای گردآوردن کادرهای خود و برگزاری بحث در محیطی آزاد و بدور از گرفتارهای روزمره استفاده میکنند). من بخاطر سفر به اکس نتوانسته بودم به نشست بروم. این هفته آخرین نشست سالانه گروه برگزار شد که من هم توانستم در آن حضور پیدا کنم. حدود 30 نفری آمده بودند و بحث ها پیرامون نتایج دانشگاه تابستانی دور میزد و تشکیل گروه های کاری موضوعی برای فکر کردن و نوشتن و ترتیب دادن نشست های موضوعی. منهم در واکنش به پیشنهادات با توجه به تعدد موضوعات گفتم که شاید لازم باشد در کنار تم های اصلی مانند برایری زن و مرد، نقش رسانه ها، حقوق اقلیت ها، اشکال جدید مشارکت، عدالت اجتماعی و دموکراسی، لائیسیه، مذهب و دموکراسی، محیط زیست و غیره ما بنوعی افقی و جامع معنای دمکراسی را با توجه به تغییرات انسان شناسانه و اجتماعی و فردیت جدید و جایگاه انسان در جامعه امروزی را هم مورد پرسش قرار دهیم. نوع رابطه انسان با نهادی رسمی و حوزه عمومی و خصوصی و نیز نگاه انسان به زندگی و جامعه و سیاست تغییر کرده و باید از این زاویه دید دموکراسی جدید مشارکتی چه معنا و بردی میتواند داشته باشد. برخورد فلسفی به معنای برخوردی سنتزی است از فراز حوزه های شناختی مختلف. با توجه به اینکه جلسات گروه فقط یک ساعت و 45 دقیقه طول میکشد قرار شد این پیشنهاد برای افراد فرستاده شود برای فکر کردن و نیز طرح نظرات بروی سایت اینترنتی گروه و طرح مجدد در جلسه ماه اکتبر. از جمله نکات جالب جلسه اداره بسیار خاص ان است بر اساس زمان بندی دقیق که زیاد در جلسات بحث روشنفکری و سیاسی متداول نیست. همه چیز باید در یک ساعت و 45 دقیقه تمام شود و همه هم نظرشان را گفته باشند.
در پایان جلسه با ورونیک چند لحظه ای حرف زدم که یکی مسئولین سیته انترناسیونال پاریس است (خوابگاه تاریخی و بزرگ دانشجویی که در آن هر کشوری برای خود ساختمانی جدا دارد). ما در سال های گذشته برای تشکیل کنفرانس های بین المللی پیرامون تبادل دانشجو با هم کار کرده بودیم. او که فوق لیسانس جامعه شناسی دارد و کارش گسترش رابطه خوابگاه دانشجویی با محیط شهری و مردم بومی است تصمیم گرفته کارش را که خیلی هم به آن علاقه دارد رها کند و به مراکش برود برای زندگی کردن. ورونیک میخواهد در مراکش یک انتشاراتی و کتابفروشی بزرگ ایجاد کند برای تبدیل شدن به یک مرکز فرهنگی برای گفتگو میان شرق و غرب. میگوید همه زندگیش در غرب را فروخته و تا یک ماه دیگر به آخرین تکه سرزمین شرق برود. به او میگویم تصمیم شجاعانه ای است برای کسی که موقعیت شغلی خوبی اینجا دارد. با خنده میگوید پروژه شغلی و پروژه زندگی همیشه آبشان در یک جوی نمیرود. تو که از شرق آمده ای نباید از تصمیم من تعجب کنی مگر اینکه عقلانیت غربی در وجود تو غلبه کرده باشد...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:28  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

3 روز پیش به دیدن فیلم پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی و پارانود رفتم. فیلمی که بحث های زیادی در داخل و خارج ایران برانگیخته است. با بخش های مهمی از فیلم از طریق کتاب های 4 گانه مرجان ساتراپی آشنا بودم. فیلم در یک کلام تصویری است از میان تصاویر تاریخ معاصر ایران. نگاهی به تاریخ ایران در ربع قرن گذشته از درون زندگی دختری که به بخش بالایی جامعه ایران تعلق دارد ولی تجربه ها و زندگی روزمره او با واقعیت هایی ارتباط پیدا میکنند که بنوعی به همه جامعه ایران مربوط میشوند. خشونت های دهه اول انقلاب، جنگ، نهادی شدن دخالت در امور خصوصی مردم و بوجود آمدن ممنوعیت ها، محدویت ها و فشارهای سیاسی و سرگردانی هویتی نسلی که به انقلاب و معجزه آن دل بسته بود.
فیلم مجموعه ای است از تراژدی های کوچک و بزرگ و تصاویر و بریده هایی از جامعه ایران و شوربختی ها و ناکامی های بی پایان آن. زندگی مرجان ساتراپی زندگی نسلی است که به درجات مختلف با این تراژدی ها، سرخوردگی ها، رنج های درونی و خشم های فرو خفته سروکار داشته اند. نسلی که در کنار شهامتی که برای زندگی کردن جامعه در حال بسته شدن و ممنوعیت های آن ضروری است ترس، دروغ ودورویی و نیز اشکالی از اسکیزوفرنی را تجربه و درونی میکند. دروغ و ترس ارزش های ساده انسانی را کم رنگ میکنند و گویی همگی صورتکی بر چهره دارند و دیگر دروغ گفتن و دورویی بخشی از وجود آنها شده و حتی متوجه زشتی آنهم نمیشوند. مادر بزرگ در فیلم وجدان آگاه جامعه است که گاه بگاه بسراغ جوانها میاید تا آنها را متوجه زشتی های زندگی کند که همگی آنرا بخاطر ترس پذیرفته اند.
بحران ارزش ها و از هم پاشیدگی فرهنگی، بیگانگی در کنار چندپارگی هویتی از ابتدا تا انتهای فیلم حضوری دائمی دارند. اینکه قهرمان داستان دختری است که مهم ترین سال های زندگی خود را با این پدیده های نابهنجار سر میکند به فیلم ویژگی خاصی میبخشد. نگاه زنانه به زندگی زن در جامعه ایران. مرجان ساتراپی با ساختن این فیلم دین اخلاقی خود به کسانی را ادا کرده است که به زندگی و جوانیش رنگ و معنا داده اند.
پرسپولیس روایت همه جوانان ایرانی نیست. اما تصویری است صادقانه از ترس ها و سرخوردگی یک دختر جوان که حس میکند به آرمان ها و ارزو های او و مردمش خیانت شده است. تاریخ یک کشور را نمیتوان فقط از لابلای سطور کتب "علمی" و "دانشگاهی" شناخت. این تصاویر برای حس کردن این تاریخ و درک آن از درون مهم و اجتناب ناپذیر هستند.
+++
سفر کوتاه سه روزه به شهر ایکس هم به پایان رسید. هدف سفر شرکت در سمیناری بود با شرکت حدود 20 استاد و پژوهشگر. موضوع بحث کار با دانشجویانی بود که در پی تجربه حرفه ای به دانشگاه باز میگردند. محل سمینار در دهی بود به نام لامبسک. رئیس دانشکده هنگام خوشامد گویی به ما یادآوری کرد که ما به تنها دهی در فرانسه آمده ایم که دارای دانشکده است. ساختمان دانشکده در گذشته کلیسا و محل برگزاری سمینارهای مذهبی بوده است.
لامبسک در 25 کیلومتری ایکس قرار دارد. شهری که شهرتش را مدیون پل سزان نقاش معروف امپرسیونیست و پدر کوبیسم است. انچه در تابلوهای سزان شهرت دارد رنگ های سبز نقاش است. طبیعت ایکس که در محاصره شماری بی پایان تپه های کوچک و بزرگ پردرخت قرار دارد خالق واقعی این رنگ های سبز است و سزان در حقیقت از طریق نقاشی های زیبای خود آنها را جاودانه کرده است.
گروه 20 نفره ما ترکیبی است از آدم هایی با تاریخ زندگی و مسیرهای بسیار متفاوت. 8 نفر از گوشه و کنار دنیا به فرانسه آمده اند. مهمانداران ما زوجی هستند اهل نروژ که بعد از تجربه 15 ساله در آلمان در دهی کوچک در کنار لامبسک مستقر شده اند. یکی از شب ها همه برای شام به ده آنها بنام "انسونی" میرویم. انسونی 250 نفر جمعیت دارد و بروی تپه ای بلند ساخته شده است مانند بسیاری از دهات این منطقه. در قله تپه کلیسای قدیمی ده قرار دارد. خانه میزبانان ما ساده است و پر از تصاویر مردم گوشه و کنار دنیا. دستفروش هندی، درویش ترک در حال رقص، اسکیموی کانادایی و دهقان مکزیکی. هنگام شام مارلیس مهماندار ما از همگی میخواهد بگویند کدام گیاه و حیوان را دوست دارند و زیباترین منظره ای که در ذهن آنهاست کدام است. پاسخ دادن به این سه سئوال همه شب ما را مشغول کرد. پاسخ من هم مانند جواب های بقیه بحث انگیز شد . من از میان حیوانات "انسان" را انتخاب کردم، از میان گیاهان شب بو و قله دماوند به عنوان منظره. انتخاب این سومی بسیار دشوار بود. یکی از همکاران فیلسوف ما از گورستان معروف "پرلاشز" در پاریس بعنوان مکان مورد علاقه خود یاد کرد : "دوستان شاعر و نویسنده من در پرلاشز بیشترند تا در زندگی واقعی. من هنگامی که در فضای خاکستری این گورستان تاریخی قدم میزنم نگاهم به زندگی نسبی تر میشود و احساس تواضع بیشتری میکنم. همه ما نیاز داریم به این راه رفتن در میان کسانی که دیگر زنده نیستند برای درک کوتاه و بی ارزش بودن بسیاری از چیزها در زندگی و فروتنی بیشتر، دوست داشتن انسان ها و بهره بردن از زیبایی های زندگی."
+++
رادیو بی بی سی میز گردی پیرامون 18 تیر و جنبش دانشجویی ترتیب داده بود با شرکت دو تن از دانشجویان عضو بسیج دانشجویی و طیف شیراز دفتر تحکیم و من. با توجه به آنکه برنامه بطور زنده پخش میشد تعدادی هم از شهرهای مختلف ایران توانستند نظرشان را بیان کنند. دانشجوی بسیجی معتقد بود که دفتر تحکیم وحدت پا از قانون فراتر میگذارد و از دموکراسی "سوء استفاده" میکند. من در پاسخ گفتم حدود و مرزهای قانونی در ایران کدامند و تا چه اندازه با دموکراسی ارتباط دارند. اگر دانشجویان و جامعه مانند همه جای دنیا از آزادی های لازم برخودار باشند جنبش دانشجویی شاید بتواند بیشتر به مسائل داخلی خود و وضعیت تحصیل و پژوهش در دانشگاه ها بپردازد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:34  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

پریشب به دیدن فیلمی رفتم که در فستیوال تورنتوی سال گذشته جایزه نخست را از آن خود کرده است. این فیلم به ابتکار مجله کوریه انترناسیونال در پاریس به نمایش درآمده و من به دعوت یکی از دست اندرکاران فیلم به دیدنش رفتم. نام فیلم "فراری حسن" است و داستان جوان امریکایی سیاهپوستی را به تصویر میکشد که در سال 1980 علی اکبر طباطبایی از نزدیکان شاه را در مریلند و در خانه اش کشته است و از آن تاریخ از کشور خود فرار کرده است. تدی جوان سیاهپوستی است از خانواده متوسط امریکایی که در سال های1960 و 1970 به جنبش مدنی سیاهپوستان امریکا میپوندد. مارتین لوتر کینگ ومالکوم اکس قهرمانان جوانی اویند و شورش مردمی در اعتراض به ترور لوتر کینگ اولین حادثه ای است که در کشاندن او به سیاست نقش بازی میکنند. مبارزه علیه سیاست های نژادپرستانه و روابط غیر عادلانه جامعه امریکا او را به فعالیت های همبستگی با کشورهای جهان سوم مانند شیلی، ایران، ویتنام و ... میکشاند.
نقطه اوج تحول فکری او گرویدن به اسلام است. او پابپای دانشجویان ایرانی در تظاهرات علیه حکومت شاه شرکت میکند و در همین رابطه هم میپذیرد در ترور طباطبایی شرکت کند. داستان ترور هم بسیار ساده است. تدی در لباس نامه رسان به خانه قربانی خود میرود و همانگونه که خود بیان میکند با خونسردی و بدون احساس وجدان با شلیک سه گلوله او را از پای درمیاورد. سپس از راه زمینی خود را به مونترال میرساند و از انجا با هواپیما به پاریس میرود. بعد هم هواپیمایی به مقصد ژنو میگیرد و از آنجا هم روانه تهران میشود. حسن (تدی سابق) از آن زمان در ایران و افغانستان زندگی میکند و از سوی دولت امریکا به عنوان قاتل تحت تعقیب است. پس از 11 سپتامبر 2001 اتهام تروریستی نیز به پرونده وی اضافه شده است. فیلم باز سازی بخشی از این تاریخ 27 ساله است. ژان دانیل لافون سینماگر و مستند ساز معروف کانادایی با دو سال تلاش این فیلم را ساخته است. فرضیه اصلی کارگردان این است که حسن یا تدی قربانی کار مشترک سرویس های امنیتی امریکا و ایران است و کشتن طباطبایی باجی است که امریکایی ها برای آزادی گروگان های سفارت پرداخته اند. به همین دلیل هم لافون به سراغ کارشناسان و مشاوران جیمی کارتر میرود و نظر آنها را جویا میشود. آمریکایی ها معتقند که ریگان نامزد جمهوریخواهان با ایران در خفا توافق کرده بود تا گروگان ها پیش از انتخابات آزاد نشود.
برادر طباطبایی که ساکن امریکاست بخاطر ابتلا به بیماری سرطان و بدون ترس حاضر میشود مدارکی را در فیلم ارائه کند که در سال های گذشته پیرامون دست داشتن پلیس امریکا در حادثه ترور.
نگاه حسن به این حادثه در مرکز توجه فیلم است. وی با آنکه هنوز خود را مسلمان میداند و نمازش ترک نمیشود باور اولیه خود را به انقلاب اسلامی در ایران از دست داده و خیلی روشن در برابر دوربینی که از کنار سفارت سابق امریکا در تهران عبور میکند میگوید که بزرگترین بازنده انقلاب اسلامی در ایران خود "اسلام" و بی اعتبار شدن ارزش های آن بخاطر عملکرد بد رهبران ایران است. اما همزمان حسن عمل ترور خود را به شرایط انقلابی مربوط میکند و سیاست های ظالمانه امریکا. او میگوید به دادگاه های امریکایی نوشته است زمانی حاضر است برای محاکمه به امریکا برگردد که جورج بوش و یا سران دیگر امریکا هم بخاطر کشتارهایی که امریکائیان مرتکب شده اند به دادگاه بیایند. او به ژان دانیل لافون میگوید " من یک نفر را کشته ام آنها دها هزار نفر را. چرا فقط من باید محاکمه شوم ؟".
فیلم در ایران به سراغ کسی جز حسن نمیرود و نگاه ایرانی به این ماجرا در ابهام میماند. به عبارت دیگر معلوم نمیشود چه کس یا کسانی در تهران سر نخ داستان را در دست داشتند. من در پایان فیلم به کارگردان گفتم. فیلم شما مانند گشتن دنبال هواپیمایی است که سقوط کرده است. شما همه قطعات هواپیما را نشان دادید جز جعبه سیاه آنرا.

+++
دیشب برابر قرار قبلی به همراه ده نفر دیگر از پژوهشگران فرانسوی مهمان وزیر جدید آموزش عالی و تحقیقات بودیم برای بحث درباره شرایط دانشگاه ها و اصلاحاتی که قرار است به مرحله اجرا درایند. خانم والری پکرس وزیر آموزش عالی خواسته بود در کنار دست اندرکاران حرف های پژوهش گران را هم درباره مسایل و آینده دانشگاه ها بشوند. گروهی که به دیدن خانم وزیر رفت ترکیبی بود از پژوهشگران و صاحبنظران بخش های مختلف آموزش عالی که از دانشگاه ها و مراکز تحقیقی مختلف انتخاب شده بودند.
برای خارج کردن بحث ها از کادر رسمی و اداری، والری پکرس ملاقاتی در ضمن شام ترتیب داده بود. وزیر با 7 دقیقه تاخیر به نشست آمد و با عذرخواهی ابتدا با همه حاضران دست داد و چند دقیقه ای گفتگو کرد. این برخورها سبب شد بحث ها در محیطی دوستانه و غیررسمی و باز صورت گیرد. بسیاری از نظرات انتقادی بود. من در سه بخش نظرم را درباره روابط آموزشی در دانشگاه، ارزشیابی فعالیت های آموزشی استاد و نیز بین المللی شدن دانشگاه ها گفتم. در دو مورد انتقاد من مقداری تند بود و وزیر گفت که در لایحه قانونی به این نکات توجه شده است. دیگران هم به همین ترتیب جنبه های دیگری را گاه با لحن تلخ و گزنده مطرح کردند. وزیر و 5 مشاورش با دقت به حرف ها گوش کردند. قرار شد این جلسات در اشکال دیگری باز هم برگزار شود. در جلسه بخش بزرگی از پژوهشگران بیشتر به اپوزیسیون چپ گرایش دارند. ولی این تفاوت سیاسی سبب نشد که گفتگوها سازنده و دوستانه نباشد.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:50  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

این چند روزی برگزاری کنکور سراسری دانشگاه های دولتی موضوع مهم رسانه ها بود. یک میلیون و نیم داوطلب با احتساب کسانی که در دو آزمون شرکت میکنند. امسال هم حدود 62 درصد شرکت کنندگان دخترانند و چون سال های پیش از بخت بیشتری برای قبولی در دانشگاه برخورداند علیرغم نگاه منفی بسیاری از آقایان که از آخر و عاقبت این روند زنانه شدن دانشگاه و محیط های علمی حسابی احساس "خطر" میکنند. بیژن برهمندی از رادیو فرانسه میز گردی رادیویی را ترتیب داد با شرکت آقایان زیبا کلام استاد دانشگاه در ایران و شیرزاد عبدالهی کارشناس مسائل آموزشی و خبرنگار در ایران و من. بحث میز گرد بیشتر پیرامون پیامدها و تاثیرات اجتماعی و تربیتی-آموزشی نظام کنکور بر کارکرد نظام آموزشی ایران در سال های پیش از دانشگاه و نیز در جریان تحصیل در دانشگاه. نظرات سه نفر پیرامون این موضوعات گاه بسیار متفاوت بود هر چند همگی بر جنبه های منفی فرهنگ و ذهنیت کنکوری در ایران تاکید کردند.
کنکور در حقیقت سبب میشود که دانش آموز همیشه در رشته مورد علاقه خود قبول نشود و بیشتر بر اساس نمره و رتبه کسب شده انتخابی کند که بخت موفقیتش را بیشتر میکند. به همین خاطر هم بسیاری از کسانی که در کنکور شرکت میکنند هم اکنون داشجویند در رشته های که یا مورد علاقه شان نیست یا از نظر آنها در سطح انتظار خود و یا خانواده شان. شاید جالب باشد یادآوری شود که فقط 40 درصد شرکت کنندگان امسال فارغ التحصیلان امسال کلاس های پیش دانشگاهی هستند.
کنکور همچنین سبب میشود که سال های دبیرستان و راهنمایی با کابوس پذیرش در دانشگاه و آزمون سراسری طی شود. در حقیقت دانش آموز همه یادگیری خود را در خدمت این هدف قرار میدهد و بجای فکر کردن و پرسشگر بودن ما کسانی تربیت میکنیم که خوب تست میزنند و حافظه و سرعت عمل بهتری دارند. همه داده ها نشان میدهند که کنکور نابرابری های اجتماعی را هم تشدید میکند و بچه های خانواده های مرفه بخت بیشتری برای آماده شدن و موفقیت دارند.
بحثی هم درباره آینده کنکور انجام شد. از نظر من با توجه به کاهش منظم داوطلبان در 10 سال گذشته با آهنگ منفی 4 درصد بزودی کنکور معنای قبلی خود را از دست میدهد و به آزمونی تبدیل میشود برای تعیین رشته. طرح جدید دولت شامل در نظر گرفتن نمرات سه سال دبیرستان میشود به جای آزمون کنونی. نگرانی آقای عبدالهی رواج تقلب و پارتی بازی و نابرابری اجتماعی بیشتر بود و من و آقای زیبا کلام بیشتر به جنبه مثبت برای نظام آموزشی تکیه داشتیم.

++++
در فرانسه روز اول تابستان مصادف است با جشن بزرک موسیقی که امسال با حضور بیش از 18000 کنسرت رسمی و ده ها هزار گروه موسیقی غیر رسمی در خیابان ها و مراکز فرهنگی برگزار میشود. من بیشتر راه رفتن در کوچه و پس کوچه های محلات قدیمی پاریس و دیدن مردم و جوانهایی که تا صبح دور گروه های موسیقی حلقه میزنند را ترجیح میدهم به نشستن و گوش کردن به یک موسیقی خاص در عوض به مناسبت این جشن که در روز اول تابستان هر سال برگزار میشود من به سراغ مجموعه کنسرت های موسیقی عرفانی رفتم که طی یک هفته جریان داشت. از جمله در دانشگاه سوربن کنسرتی بود از موسیقی معروف صوفی اندالوز و نیز در انستیتوی دنیای عرب گروه بزرگی از نوازندگان و خوانندگان یگ گروه عربی گرد آمده بود از کشورهای مختلف. موسیقی زیبا و عمیقی عرفانی است که شنونده و مخاطب بسیاری در پاریس و غرب پیدا کرده است. اشعار صوفی فراخوانی است به معنویت فردی و انسانیت شخصی و پیدا کردن راه فردی رسیدن به درک و اندیشه معنوی. جای موسیقی عرفانی ایران براستی در این نمایشات فرهنگی خالی است بویژه آنکه شخصیت مرکزی موسیقی عرفانی و صوفی کسی نیست جز مولانا. سال گذشته هم در چنین ایامی به سراغ کنسرتی از ترکیه رفته بودم در بزرگداشت مولانا و در سراسر برنامه هیج نامی از کشور مولانا و زبان شعر او به میان نیامد. به نظر میرسد کشور ما سرگرمی های مهم تری دارد تا کارهای فرهنگی و حضور در عرصه بین المللی فرهنگ در عصر جهانی شدن و جائیکه هر کشوری باید برای خویش جایی و هویتی پیدا کند تا بدام نابودی فرهنگی تدریجی نیافتد.

++++
این هفته فیلمی را دیدم درباره حوادث جنگ دوم جهانی در ژاپن بنام "نامه های ایوو". فیلم روایت مقاومت گروه کوچکی از ارتش ژاپن است در برابر امریکایی ها که با تجهیزات نابرابر براحتی بر رقیب خود غلبه میکنند. فیلم به پدیده فرهنگ مقاومت تا آخرین قطره خون و خودکشی برای اسیر نشدن میپردازد. از این فیلم دو روایت در دست است. یکی از دیدگاه ژاپنی ها و دیگری از نگاه امریکایی. در نگاه ژاپنی بیشتر به عرق میهن پرستی و باورهای شبه مذهبی به ارزش های ملی تکیه میشود و قربانی کردن انسان برای اهداف جمعی و عمومی. تقدیر شهادت بدون معنای و سمت و سوی مذهبی. در صحنه ای از فیلم وقتی نمایندگان دولتی برای ابلاغ فرمان فراخوان ارتش به خانه نانوایی که یکی از قهرمانان اصلی فیلم است میروند زنی که نقش بازرس ارتش را بازی میکند به خانواده نانوا میگوید : "تبریک میگویم. شما به صفوف ارتش فرا خوانده شده اید برای دفاع از میهن". درست مثل تبریک و تسلیت گفتن به خانواده شهدا در جریان جنگ ایران و عراق که نوعی بدعت در فرهنگ روزمره ایرانی بود. نکته مهم در فیلم پرداختن به نگاه بسیار فردی هر یک از قهرمانان به این پدیده "شهادت پرستی" و تفاوت هایی است که با باورهای جمعی وجود دارد. افراد در جمع به این ارزش ها تن میدهند و براحتی آنها را میپذیرند در حالیکه در درونشان غوغایی بپاست از میل به زیستن و زندگی کردن. باور ژاپنی فقط به شرق دور مربوط نمیشود در منطقه ما نیز این تفکر منتها در بعد مذهبی بشدت رواج دارد. بمب های انسانی که هر روز در گوشه و کنار عراق و افغانستان و فلسطین و جاهای دیگر منفجر میشود بنوعی ادامه همان فرهنگ ژاپنی است که آخرین فشنگ و نارنجک را برای خودکشی و تسلیم نشدن نگه میدارد با این تفاوت که در تجربه اسلامی جدید بیگناهانی هم با بمب های انسانی نابود میشوند. زمانی که مرگ به عنوان بالاترین شکل خشونت به این صورت تحقیر و "عادی" میشود سایر اشکال خشونت به امر پیش پا افتاده و غیر مهم تبدیل میشوند. فرهنگی که منطقه ما در حال تجربه کردن روزمره آن است.
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:25  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

پیش از سفر به یونان در میز گردی که از سوی انجمن دموکراسی و دیالوگ پیرامون موضوع مهاجرت ایرانی و نسل دوم برگزار شده بود شرکت کردم. ابتدا من به عنوان مقدمه بحثی تئوریک درباره جامعه شناسی مهاجرت را مطرح کردم. صحبت های من در حقیقت مقدمه ای بود برای میز گردی که در آن 4 نفر از نسل دوم ایران از تجربه ها و برداشت های خود حرف زدند. 3 نفر از این نسل دومی ها خود درگیر کار و پژوهش درباره ایران هستند. سپیده در انستیتوی علوم سیاسی پاریس درس خوانده و پایان نامه دکترایش را درباره جامعه مدنی ایران – اسطوره ها و واقعیت ها – نوشته است. او قرار است کتابی با همین عنوان بزبان فرانسه چاپ کند. آرمان دانشجوی دکتراست در دانشگاه سوربن و رمانی به زبان فرانسه برای بچه ها نوشته است. او سابقه تدریس در دانشگاه هاروارد و دهلی نو را دارد و به ایران هم سفر کرده است. بهار در رشته روزنامه نگاری درس خوانده و کار پژوهشی فوق لیسانس خود را درباره فرهنگ تصویری در خانواده های ایرانی نوشته است. نفر چهارم میز گرد فواد مهندس کامپیوتر است.
برای جهت دادن بهتر به بحث من 4 پرسش را از نسل دومی های میز گرد مطرح کردم: میز گرد البته به این چهار پرسش محدود نمی شد و آنها میتوانستند به فراخور تاریخ زندگی و تجربه های خود مطالب دیگری را هم مطرح کنند. ضمن آنکه حاضران در جلسه هم امکان طرح نظرات و پرسش های خودشان را داشتند. چهار پرسش من به این قرار ند :
- از نظر هویتی شما به چه کشوری تعلق دارید و آیا میتوان از هویت ترکیبی و چند گانه سخن به میان آورد ؟ شما بیشتر ایرانی-فرانسوی هستید و یا فرانسوی-ایرانی
- رابطه شما در بعدهای نمادین، واقعی و یا عاطفی با ایران کدامست ؟
- تصویری که دوستان و محیط اطراف غیر ایرانی از هویت شما دارند کدام است ؟
- آیا ایران در فعالیت های حرفه ای و اجتماعی و فرهنگی شما مطرح هست ؟
- آیا تعلق به دو هویت داشتن نوعی تنش و بحران هویتی دائمی را در شما ایجاد میکند ؟
پاسخ های چهار شرکت کننده در میز گرد نشان دهنده نوعی تنوع در هویت یابی ایرانی در خارج از کشور و فقدان چهاچوب های حداقلی فرهنگ پذیری در فرانسه است برای جامعه ایرانی ها. میتوان گفت با وجود تلاش این نسل هویت ایرانی آنها، زمانی که بطور آشکار مورد اشاره قرار میگیرد، بیشتر بعد ذهنی، عاطفی و نمادین دارد و کمتر میتواند در زندگی روزمره دغدغه فرهنگی و حرفه ای آنها باشد. این شرایط به احتمال زیاد در امریکای شمالی و یا سایر کشورهای اروپایی متفاوت است. نکته دیگر رابطه پرمشکل با زبان فارسی که بخش ایرانی هویت فردی را در سایه قرار میدهد و زمینه های عینی بروز آنرا کم میکند. من در فرصت دیگری بخش هایی از این گفته ها را خواهم نوشت.
اما خلاصه ای از پیش گفتار من در جلسه انجمن پیرامون جامعه شناسی مهاجرت و نسل دوم.

پدیده مهاجرت از همان آغاز قرن بیستم به یکی از موضوعات مهم پژوهش های جامعه شناسی تبدیل شد. درست در ابتدای قرن زیمل فیلسوف و جامعه شناس برجسته آلمانی مفهوم بیگانه بودن و غریبگی در جامعه را که مهاجرت میتواند یکی از علل آن باشد در ابعاد تئوریک مطرح کرد. زیمل از جمله به دیالکتیک "دوری و نزدیکی" در ذهنیت و زندگی هر فرد اشاره میکند و بیگانه را کسی میداند که نه بخاطر عدم وابستگی که به خاطر نوع رابطه دوری ها و نزدیکی ها در کنار و یا بیرون فرهنگ اصلی جامعه زندگی میکند.
مکتب شیکاگو به عنوان یکی از جریان های اصلی جامعه شناسی امریکای شمالی بخشی مهمی از شهرت و مشروعیت شناخت شناسی و روش شناسانه خودش را در رابطه با کار بروی پدیده مهاجرت کسب کرد. در آن دوره جامعه امریکا با موج های مختلف مهاجرانی روبرو بود که از نقاط مختلف جهان به این کشور سرازیر بودند و یا در درون خود امریکا جابجا میشدند
در پژوهش های پیرامون پدیده مهاجرت مسئله ادغام و یا همانند سازی گروه های مهاجر در رابطه با فرهنگ و جامعه کشور میزبان جای مهمی را بخود اختصاص میدهد. مفاهیمی مانند فروپاشی اجتماعی و یا فرهنگی در میان گروهای مهاجر، حاشیه نشینی، فرهنگ پذیری، همانند سازی در جریان بحث های مربوط به دگردیسی و بحران هویتی گروه های مهاجر مطرح شدند.
چهار نکته اصلی تحقیقات امریکایی درباره را اینگونه میتوان برشمرد :
- پدیده نظام گسیختگی و یا از هم پاشی فرهنگی اولیه و مرحله بحرانی برخورد دو فرهنگ
- پدیده فرهنگ پذیری و تغییرات فرهنگی و رفتاری بعنوان روند مهم ادغام در جامعه میزبان
- پدیده شکل گیری فرهنگ جدید میان مهاجران که بیشتر نتیجه نوعی اختلاط فرهنگی است تا فراگیری و همانند سازی ساده و یکسویه با فرهنگ کشور میزبان
- نوعی دیالکتیک جمعی و فردی در روندهای تغییرات فرهنگی گروهای مهاجر و تاثیرات متقابل ایندو.
در کتاب معروف "دهقان لهستانی" توماس و زنانکی (Znaniecki ) پژوهشگران دانشگاه شیکاگو مفهوم فروپاشی اجتماعی در میان همبودهای انسانی مهاجر را مورد بحث قرار میدهند. آنها بر این باورند که بحران روانی و فکری جامعه لهستانی ها ی شیکاگو نه بخاطر نژاد و خصوصیات ملی که ناشی از تغییراتی اجتماعی است که بطور مستقیم در زندگی روزمره مهاجران ایجاد شده است. از هم پاشیدن نظام خانوادگی سنتی لهستانی، رابطه جدید زن و مرد و کم رنگ شدن ارزش های ملی و گروهی در میان مهاجران لهستانی و رشد فردگرایی جامعه سرمایه داری در میان مهاجران جدید از جمله تغییراتی بودند که بطور مستقیم در متحول کردن هویت لهستانی مهاجر مشارکت میکردند.
پارک دیگر جامعه شناس سرشناس مکتب شیکاگوست که درباره پدیده مهاجرت و مراحل همسازی با جامعه میزبان کار کرده است. از نظر پارک سیکل روابط بین فرهنگی مهاجر به چهار مرحله تقسیم میشود : مرحله رقابت که خصلتی ناخودآگاهانه دارد و به کنش های متقابل اولیه میان فرهنگ مهاجر و فرهنگ کشور میزبان مربوط میشود. مرحله تنش شامل آگاهی به تفاوت های فرهنگی میشود. مرحله انطباق نوعی تحول فرهنگی در فرد و یا گروه مهاجر بوجود میاورد و پارک آنرا بی شباهت با تغییر مذهب در فرد نمی داند. بالاخره مرحله ادغام دوره آخرین سیکل مستقر شدن مهاجران است که مهم ترین شاخص آن اختلاط فرهنگی است نزد اقلیت ملی که در کشور دیگری زندگی میکند.
نکته دیگر جالب در پژوهش پارک که بروی جمعیت سیاه پوست کار کرده است تاثیر رابطه نژادی و تاریخی میان کشور میزبان و گروه های مهاجر است. او نشان میدهد که میان مهاجر اروپایی که با سرعت با فرهنگ امریکا خو میگیرد و مهاجر سیاه پوستی که مشکل نژادی و فرهنگی با کشور میزبان دارد سیکل انطباق پذیری و تنش فرهنگی معنا و شتاب و دامنه یکسانی ندارند.
این مقدمه طولانی را با اشاره به شوتز جامعه شناس برجسته اطریشی که در سال 1940 به امریکا مهاجرت کرد به پایان میبرم. شوتز بر این باور است که فرد مهاجر نوعی دوگانگی دائمی را زندگی میکند که به همزیستی دو مجموعه داده ها، شناخت و تجربه زندگی بازمیگردد. مجموعه اول شناخت و تجربه های بیوگرافیک و یا بومی هستند. یعنی داده هایی که بر اثر زندگی در درون گروه اجتماعی و به مثابه عضو کامل و طبیعی آن گروه کسب شده اند. مجموعه دوم شناخت ها و داده هایی را تشکیل میدهند که رابطه ما با آنها از بیرون شکل گرفته است و حالت غیر بومی دارد. برای شوتز بیگانه یا خارجی عضو "بدون تاریخ" و یا "بدون گذشته" جامعه ای است که در آن زندگی میکند و از خارج به نظام فرهنگی گروه وارد شده است . شوتز به سه نوع دگرگونی فرهنگی در فرد مهاجر یا خارجی باور دارد :
- دگرگونی نخست به گذار از حالت ذهنی به عمل اجتماعی است. یعنی فرد خارجی در پراتیک اجتماعی روزمره گروه جدید خود مشارکت میکند.
- دگرگونی دوم تغییر نظام فرهنگی و ارزشی ها و جایگاه شناخت ها و تجربه های بومی یا بیوگرافیک است. او میگوید کادر خالی فرهنگی با تجربه های بومی روزمره پر میشوند.
- دگرگونی سوم به تغییرات در بازنماهای فرد خارجی مربوط میشود یعنی نظام ارزشی و رابطه میان شناخت های بومی و غیر بومی او دستخوش تحول میشوند.
از فراز داده های جامعه شناسی مهاجرت میتوان به چند عامل مهم در رابطه فرد مهاجر یا همبودهای ملی-قومی با جامعه میزبان اشاره کرد :
نکته نخست شرایط مهاجرت و علت آن است. مهاجرت اجباری یا تحمیلی با مهاجرت انتخاب شده و هدفمند نتایج یکسانی در قابلیت های انطباق پذیری مهاجران بدنبال نمی آورند.
نکته دوم ترکیب جامعه شناسانه جمعیت مهاجر است. مهاجرین دارای سطح تحصیلات، سرمایه فرهنگی و مهارت های شغلی یکسانی نیستند و این تفاوت ها در رابطه آنها با کشور میزبان و نگاهی که در کشور میزبان نسبت به آنها بوجود میاید بازتاب میابد. برای مثال بیش از 100 هزار ایرانی که در جستجوی کارهای دستی به ژاپن رفته اند با ایرانیان کانادا، آمریکا و یا فرانسه بسیار متفاوتند.
نکته سوم سیاست های کشور میزبان در قبال مهاجران است. الگوی فرانسوی ادغام مهاجران با الگوی انگوساکسن بازشناسی همبود های انسانی قومی و ملی وضعیت های بسیار متفاوتی بوجود میاورند. در امریکا یا کانادا همبود های انسانی میتوانند بآسانی هویت و تعلق فرهنگی و ملی خود را به نمایش گذارند و حتی محلات خاص خود را بوجود آورند. نگاه دیگری به این تنوع فرهنگی خو گرفته و آنرا ناهنجار نمیداند. در حالیکه در فرانسه یکسان سازی و یگانگی شکلی بخشی از نظم اجتماعی تلقی میشوند و انواع نمایشات وابستگی های فرهنگی خارجی ضد ارزش و تهدیدی برای انسجام صوری جامعه به حساب میایند.
نکته چهارم به تصورات، ذهنیت، حافظه و بازنماهای مهاجران از کشور میزبان مربوط میشود. برای مثال جوان الجزایری، چینی، اسپانیایی و یا ایرانی رابطه نمادین و ذهنیتی یکسانی نسبت به جامعه فرانسه ندارند و هر یک با دورنماهایی به سراغ جامعه میروند که با این گذشته و حافظه تاریخی پیوند خورده است.
نکته پنجم نوع حضور همبود انسانی قومی در یک کشور و میزان انسجام درونی اقلیت مهاجر متعلق به یک کشور است. شهرهای بزرگ امریکای شمالی معمولا به محلات قومی تقسیم میشوند و هر اقلیت در منطقه جغرافیایی خاصی ساکن است. وجود این هویت گروهی و نمایشات و مناسک جمعی و فعالیت و مکان های جامعه پذیری در هویت یابی فرد و ایجاد حس تعلق به یک همبود انسانی بسیار موثر است. در برابر پراکندگی که در کشوری مانند فرانسه وجود دارد و زندگی اتمیزه شده ناشی از آن شکل گیری همبودهای ملی – قومی و یا مشارکت آنها را در روندهای ادغام با مشکل فراوان مواجعه میکند.
نکته آخر و بسیار مهم نوع برخورد و تاریخ زندگی هر یک از افراد مهاجر است و پویایی و رویدادهای زندگی آنهاست در جامعه میزبان. مهاجر و یا تعلق به همبود ملی – قومی خاص پی آمدهای مشخصی در زندگی هر فرد دارد که یکی از آنها بازتعریف جایگاه اجتماعی شخصی است و یا جای خود را در جامعه میزبان یافتن. پیدا کردن پاسخ های مناسب برای این مسائل نیازمند نوعی پویایی و تحرک شخصی هر یک از افراد مهاجر است.
بیگانه مهاجر عادت میکند بحران ها و انقلاب های درونی ذهنیتی و فرهنگی خود را در جریان روندی خاموش و تدریجی زندگی کند. فصل مشترک این فرایند پرتنش قابلیت یادگیری و تغییر فرهنگی است و توانایی شکل دادن به هویت جدید دو و یا چند پاره از فراز بحران های روحی و درونی. زندگی کردن مهاجرت یعنی شاید برای همیشه بیگانه شدن. غریبه در اینجا، در سرزمین بیگانه و ناآشنا در آنجا در کشوری مادری.
در بازخوانی تحلیل ها و تئوری های جامعه شناسی نباید از کنار تغییرات مهمی که در چند دهه اخیر است که در شرایط دنیای امروز نسبت به گذشته های دورتر بوجود آمده است.. روندهای جهانی شدن، گسترش تحرک جغرافیایی در سطح بین المللی و رشد بی سابقه فن آوری ارتباطات و اطلاعات شرایط و زمینه تجربه مهاجرت و مهاجر یا بیگانه بودن در کشور دیگر را تغییر داده است. امروز فاصله جغرافیایی و دور بودن چه در بعد نمادین و چه در بعد واقعی و عملی همان مفهوم و برداشت گذشته را ندارند

حال باید دید داده های و تحلیل های جامعه شناسی مهاجرت و همبودهای ملی-قومی چه مسائلی را در رابطه بانسل دوم مطرح میکند.
پرداختن و شناخت نسل دوم به بخشی از جامعه شناسی مهاجرت تبدیل شده است که به ابعادی جدیدی از این پدیده میپردازد. اگر مهاجرین نسل اول با بحران هویتی و فروپاشی نظام فرهنگی و دنیای ارزشی خود سر و کار داشتند. نسل دوم بخاطر تجربه روندهای جامعه پذیری اولیه ناچار است به نوعی سرهم بندی هویتی روی آورد که در آن نقش و جایگاه و تجربه فرد در رابطه با دو فرهنگ بکلی تغییر کرده است.
دیالکتیک دور و نزدیک برای نسل دوم در مقایسه با خانواده اش بکلی شکل و طبیعت دیگری پیدا کرده است. آنچه که برای من نزدیک بود - یعنی جامعه ایران – برای فرزند من دور شده است و آنچه که برای من دور بود (جامعه فرانسه) او از نزدیک و از درون با آن خو میگیرد.
نسل اول جامعه میزبان را از درون تجربه نکرده بود و به عنوان بیگانه به این جامعه وارد شده بود. آنچه که او از این جامعه میدانست خارج از متن و تجربه حسی و بیوگرافیک مشخص بود. نسل دوم و بعدی مهاجران از کودکی با فرهنگ جامعه میزبان زندگی میکنند و کشور والدین خود را فقط از دور میشناسند. در حقیقت جایگاه ایندو بکلی دستخوش دگرگونی میشود. داده های بیوگرافیک و بومی تجربه فرد بطور عمده به جامعه میزبان مربوط میشوند و دانسته ها و رابطه با کشور مادری بیشتر "خارج از متن" و غیر بومی اند و به تجربه های کوتاه و پراکنده و یا شنیده ها محدود میشوند.
نسل دوم در تحولی درونی و خاموش خود باید پاسخ های هویتی و فرهنگی خودش را پیدا کند و به پرسش های مهم اگزیستانسیالیستی پاسخ دهد که هر لحظه در برابرش قرار میگیرند. این پرسش ها هم به رابطه او با جامعه میزبان مربوطند و هم به نگاه او به جامعه ای که در ذهنیت و تصوراتش "بومی" به شمار میاید. او باید بطور عملی و روزمره و بگونه ای دائمی به تنش ها و تضادهایی پاسخ دهد که هویت دوگانه او بوجود میاورند.
نسل دوم همچنین باید در شکل دادن به "من اجتماعی" خود حدود و چهاچوب هویت دوگانه خود را تعریف و باز تعریف کند. او انسانی است دو پاره شده از نظر شخصیتی و فرهنگی. دو هویتی بودن ما از جمله به نگاه "دیگری" به ما مربوط است و تصویری که دیگران از ما دارند. هر یک از ما در شکل دادن به "من های اجتماعی" خودمان مشارکت میکنیم و رابطه اجتماعی ما گاه تابعی از این هویت دوگانه و یا سرهم بندی شده است.
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:0  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |