دیروز از سفر 10 روزه به امریکا به پاریس برگشتم. در این سفر من از واشنگتن، نیویورک و بالتیمور بازدید کردم. هدف و انگیزه اصلی سفر شروع یک کار پژوهشی درباره کتاب های درسی ایران بود. در حقیقت بخش عمده مسافرت من به شرکت در جلسات کاری مربوط به این پژوهش گذشت در شهر واشنگتن. پروژه تحقیقی مورد بحث تحلیل محتوایی حدود 80 کتاب درسی دوره دبستان، راهنمایی و دبیرستان را در بر میگیرد. همراه من دو پژوهشگر جوان ایرانی هم بروی پروژه کار میکنند. کار ما در مرحله نخست تعیین چهارچوب ها، متدولوژی و موضوعات تحلیل محتوایی بود. موضوع مرکزی کار ما نوع تفاوت گذاری و تبعیض های موجود در کتاب های درسی است. تم های اصلی مورد توجه این پژوهش تصاویر و جایگاه زن و مرد در کتاب های درسی، نوع برخورد به اقلیت ها ی دینی و قومی و نیز نحوه برخورد به کشورها و مردمان دیگر است. قرار است مطالب درسی کتاب های گوناگون در کنار تصاویر آنها مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. یکی از مسئولین پروژه به شوخی میگوید که ما یکبار دیگر در حال طی مراحل تحصیلی و اخذ دیپلم دبیرستان در ایران هستیم. من در گذشته هم این کار را در رابطه با کتاب های ابتدایی و راهنمایی دهه هفتاد شمسی انجام داده ام. در نگاه اول به نظرم میرسد فضای کتاب های درسی در سال های گذشته بهتر شده اند بخصوص از نظر ظاهری و تصاویر. خالا باید منتظر ماند تا آخر کار برای اثبات این برداشت اولیه.
البته مسئولین این روزها باز هم صحبت از تغییرات میکنند و لزوم بازنگری نظام آموزشی و "اسلامی کردن" آن. این روند بی پایانی است که از سال 1357 شروع شده و هر چند سال باز همان حرف ها شروع میشوند. کتاب های درسی هم اولین قربانیان این تغییرات پی در پی هستند و بارها و بارها موضوعات آنها عوض شده اند. با مسئول پروژه نیاز کسروی و دیگران درباره چند و چون پروژه بحث کردیم.
در کنار کار حرفه ای سفر به امریکا فرصتی بود برای دیدارهای دوستانه و خانوادگی. هنگام اقامت در واشنگتن چند بار به اتفاق دوستان ایرانی به دیدن شهر بخصوص محله قدیمی جورج تاون رفتیم. محمد پژوهشگر جوانی است که لیسانس و فوق لیسانس را در رشته های علمی از بهترین دانشگاه های ایران گرفته و دکترایش را هم در دانشگاه واشنگتن به پایان رسانده. جوان فرهیخته و پرشوری است که قلبش برای کشورش می طپد. با وجود تحصیل در رشته های علمی شناخت وسیعی از ادبیات و فلسفه دارد. مجید هم درسش را در رشته تاریخ در ایران خوانده و کار پژوهشی اش این حوزه را در بر میگیرد. اطلاعاتش و شناختش از تاریخ 2 قرن گذشته برای هر شنونده ای بسیار جالب و آموزنده است. فرصتی هم بود برای دیدار کوتاه با مهرانگیز کار، علی افشاری و هرمز حکمت در مراسم معرفی کتاب خانم کار به زبان انگلیسی. بحث با این دوستان لذت بخش و آموزنده است. هر دو نفر چند سالی بیش نیست که به این دیار آمده اند. در جامعه شناسی مهاجرت گفته میشود که وجود یک همبود قومی و ملی در کشور مهاجر پذیر بصورت عامل تشدید کننده عمل میکند و مهاجرت های جدید را دامن میزند. ادامه مهاجرت ایرانی ها با وجود روابط تیره امریکا و ایران نشانه کارکرد این شبکه وسیع است که در سراسر امریکا گسترده شده است.
دیدار با خویشاوندان نزدیک هم هیجان آور است. برخی از آنها را سال های طولانی ندیده بودم. همگی با محبت اند و انسان گرمای روابط انسانی قدیمی را دوباره حس میکند. رحیم درسش را در امریکا در رشته مهندسی راه و ساختمان خوانده و در اداره دولتی کار میکند و زندگی ساده و آرامی برای خود ترتیب داده است. برای مادرش گرین کارت گرفته تا زمانی از سال را بتواند در فرنگ بماند. ایران در زندگی روزنه اش حضوری دائمی دارد. در باغچه خانه اش ریحان و نعنا و ترخون کاشته و برای صبحانه با کره محلی سنگسر و انواع مربای های لاهیجان از شما پذیرایی میکند. حسین در ایران دبیر فیزیک بوده و در امریکا کار تجاری میکند و همسرش خیاطی مد دارد و لباس های سفارشی میدوزد.
آخر هفته به نیویورک رفتیم برای دیدن یکی از بستگان نزدیک که آخرین دیدار ما با هم حدود 40 و چند سال پیش بوده است. در آن زمان من به اولین کودکستان سمنان میرفتم که او انجا کار میکرد. یکبار هنگامی که بخاطر بازیگوشی مرا تهدید به تنبیه کرده بود به او پاسخ داده بودم که " منهم برایت پاسبان میاورم". پیش از سفر بشوخی پیغام فرستاده بود که پس از 40 سال هنوز منتظر پاسبان است. او مهندس شیمی و کارشناس پالایش نفت بوده و پس از مدتی کار در ایران و ژاپن در امریکا مستقر شده است. همسرش شهره برایم از سال های دشوار استقرار در آمریکا و تلاش برای معاش و کار و پیدا کردن راه جدید زندگی میگوید و دشواری های عملی و روانی زندگی در کشوری بیگانه. سال هاست هر دو درست مانند جوانهای 25 ساله باانرژی و خستگی ناپذیر کار میکنند. از صبح زود تا شب و 6 روز در هفته. میگویند که در اینجا بناچار باید کار کرد زیرا آینده چندان معلوم نیست. کسانی که از سنین بالاتر به امریکا آمده اند نگران دوران بازنشستگی خود هستند.
دیدار از نیویورک پس از بیست و چند سال بسیار جالب است. میزبانان ما را به دیدن جایی میبرند که به محل گذر همه توریست ها تبدیل شده است :ساختمان های سازمان جهانی تجارت که بعد از حادثه 11 سپتامبر از آنها دیگر چیزی باقی نمانده است و قرار است بجای انها برجی 530 متری ساخته شود و کار انهم با شتاب پیش میرود.
چیزی که در برخورد با ایرانی های امریکا جالب است حفظ نوعی هویت ایرانی است با وجود حل شدن در زندگی و محیط امریکایی. در همه خانه ها بساط کانال های تلویزیونی ایرانی پهن است و شاید بسیاری فقط از این طریق با دنیا وصل هستند. بحث من با سام کوچولو که 10 سال دارد و در امریکا متولد شده بسیار جالب است. او خود را ایرانی مقیم امریکا میداند و میگوید که نزد دوستانش خود را اینگونه معرفی میکند. سام میگوید که دوست دارد در سفر ایران به سمنان شهری که پدرش در آن متولد شده و زندگی کرده برود. آخر هفته ها سنتور یاد میگیرد و یاد گرفته 4 آهنگ ایرانی بنوازد. دوست امریکایی-ایرانی من در پاریس میگوید که این سهولت در هویت یابی که برخی مواقع حالتی بکلی نمادین دارد به ضعف فرهنگی در جامعه امریکا هم بازمیگردد و نیاز اقلیت ها و خارجی ها به نوعی وابستگی و ریشه هویتی. ولی تناقض این پدیده و تفاوت ها با اروپا از نظر جامعه شناسی بسیار جالب است.
سفر بدرون زندگی امریکایی کمک میکند تا بهتر درک کنید چرا امریکا با پیمان کیوتو درباره محیط زیست مخالفت میکند. الگوی زندگی امریکایی بر پایه استفاده بی حد و حساب از انرژی آلوده کننده بنا شده شده است. همه چیز در خدمت الودگی محیط زیست است : ماشین، کولر ماشین، کولر خانه، بسته بندی غذاها، استفاده از اتوموبیل برای بسیاری تنها راه جابجا شدن است. از این رو هر عضو خانواده بطور طبیعی صاحب اتوموبیل شخصی خود است. راحتی زندگی و آسایش فردی ارزش مرکزی در زندگی امریکایی است. عوض کردن این زندگی و فرهنگ مصرفی نیاز به تحول اساسی در سازماندهی اجتماعی و اشکال جامعه پذیری دارند. گاه با دیدن این الگوی زندگی به خود میگویید ایا تلاش اروپایی ها برای محدود کردن آلودگی ها و تغییر روش زندگی در برابر بی تفاوتی امریکایی ها میتواند تغییری در اوضاع جوی دنیا بدهد. بویژه آنکه کشورهای بزرگی مانند چین، هند، اندونزی، ایران و یا ترکیه که حدود نیمی از جمعیت کره زمین را در بر میگیرند چهارنعله بسوی الگوی امریکایی زندگی حرکت میکنند. بقول یکی از کارشناسان محیط زیست اگر فقط هندی ها و چینی ها به اندازه امریکایی ها مصرف کنند دنیا را زباله میگیرد.
هنگام بازگشت در فرودگاه واشنگتن با زن و شوهر مسن ایرانی مقیم امریکا برخورد کردم که از طریق پاریس عازم ایران بودند. پیش از سوار شدن به هواپیما یک ساعتی با هم گپ زدیم. آشنایی مشترک ما با دوستی قدیمی سبب میشود زود به هم اعتماد کنیم. خیلی ساده برای هم از سال های دوری از ایران و مهاجرت حرف میزنیم. هر دو حدود 70 سال دارند و در سال 1363 ایران را به قصد کانادا ترک گفته اند. مرد مهندس عالیرتبه ذوب آهن در اصفهان بوده و همسرش مترجم زبان فرانسه. چند سال پس از اقامت در کانادا هم به امریکا رفته و در آنجا شرکت خودشان را راه انداخته اند. مرد با اعتماد به نفسی است و با غرور از پیشرفت های خودش صحبت میکند. زن ساکت است و کم حرف. گویی از این برخورد اتفاقی چندان شاد نیست. از آنها سئوال میکنم آیا زندگیش در امریکا را بیشتر از تجربه ایراش دوست دارد. مرد کمی مکث میکند و با صداقت میگوید که نمیداند.
- واقعا نمی دانم. از نظر راحتی و رفاه شکی نیست که زندگی در امریکا قابل مقایسه با وضعیت گذشته من در ایران نیست. ولی اینجا چیزی کم است و اون حس وابستگی است به محیطی که در آن زندگی میکنید. شاید من ترجیح میدادم نیرو و تحصص خودم را در ایران بکار بگیرم ولی زمانی که کشورتان شما را از خود میراند این حس هم کم کم ناپدید میشود.
در حالیکه به لیوان قهوه اش خیره شده این جمله را 3 بار تکرار میکند. گویی با خودش حرف میزند.
- من با میل خود ایران را ترک نکردم. ایران مرا از خود راند.
از او میپرسم آیا حاضر است دوباره برای کار یا زندگی به اصفهان برگردد.
- نمی دانم. اوضاع ایران مساعد نیست و بدتر هم میشود. اوایل بخصوص زمانی که کانادا بودیم فکر بازگشت در گوشه ای از ذهن من وجود داشت. با خودم میگفتم فانوس خانه دل آنجا میسوزد. ولی الان به این موضوع دیگر فکر نمیکنم. فاصله ما با ایران زیاد شده و بچه ها هیچگاه نخواهند تنوانست با شرایط ایران زندگی کنند. هر سال هم که میگذرد خودم را دورتر از ایران حس میکنم. یکی دو سال پیش رفته بودم کنسرت شجریان در امریکا. اونجا فکر کردم چه خوب این کنسرت را در ایران گوش داده بودیم. تابستان پارسال که بعد از چند سال به ایران رفتم به خودم گفتم چه فکر عبثی. برای انجام چند کار اداری مربوط به خانه پدری روزها و روزها بین ادارات سرگردان بودم و آخرش هم با پرداخت مبلغی به یک واسطه مشکل را حل کردم. شاید ما به زندگی و نظم اینجا زیادی عادت کردیم...
سعی میکند زیاد از سیاست حرف نزند ولی از لحنش میتوان فهمید که از اوضاع حسابی نومید است. حرف هایش را سر بسته میگوید و با اشاره. بعد هم با لاقیدی میگوید :
- بما چه که چکار میکنند. ما که اهل سیاست نیستیم. فقط به مردم کار نداشته باشند و کارشان را راه بیندازند.
بین ما سه نفر سکوتی برقرار میشود. زن همچنان ساکت است. نگاه های ما مدتی خیره بهم میمانند بدون گفتن کلمه ای. این سکوت سرشار از ناگفته هاست و خود معنای یک بخث سیاسی کامل را دارد. گویی نیروی نامرئی به دهن هر سه قفل میزند. توجه ما بی اختیاربه دو پلیسی جلب میشود که در محوطه فرودگاه جوان سیاهپوستی را بروی زمین خوابانده اند و به او دستبند میزنند. در گوشه ای دیگر میان مسافران هواپیمایی که قرار است به یک کشور افریقایی رود بر سر رعایت نظم صف بگو مگوی شدیدی در گرفته است. با خود میگویم حق دارد بترسد. کسی چه میداند مخاطبش چیست. فکر میکند چه بسا بخاطر همین چند کلمه هم در ایران دچار مشکل شود. این ترس و بی اعتمادی لعنتی که در همه جای وجدان و شعور ما لانه کرده حتی در 12 هزار کیلومتری ایران هم دست از سر ما بر نمیدارد. در انطرف پنجره بزرگ شیشه ای فرودگاه هواپیماها یکی پس از دیگری از جا برمیخیزند و در افق دوردست ناپدید میشوند.
البته مسئولین این روزها باز هم صحبت از تغییرات میکنند و لزوم بازنگری نظام آموزشی و "اسلامی کردن" آن. این روند بی پایانی است که از سال 1357 شروع شده و هر چند سال باز همان حرف ها شروع میشوند. کتاب های درسی هم اولین قربانیان این تغییرات پی در پی هستند و بارها و بارها موضوعات آنها عوض شده اند. با مسئول پروژه نیاز کسروی و دیگران درباره چند و چون پروژه بحث کردیم.
در کنار کار حرفه ای سفر به امریکا فرصتی بود برای دیدارهای دوستانه و خانوادگی. هنگام اقامت در واشنگتن چند بار به اتفاق دوستان ایرانی به دیدن شهر بخصوص محله قدیمی جورج تاون رفتیم. محمد پژوهشگر جوانی است که لیسانس و فوق لیسانس را در رشته های علمی از بهترین دانشگاه های ایران گرفته و دکترایش را هم در دانشگاه واشنگتن به پایان رسانده. جوان فرهیخته و پرشوری است که قلبش برای کشورش می طپد. با وجود تحصیل در رشته های علمی شناخت وسیعی از ادبیات و فلسفه دارد. مجید هم درسش را در رشته تاریخ در ایران خوانده و کار پژوهشی اش این حوزه را در بر میگیرد. اطلاعاتش و شناختش از تاریخ 2 قرن گذشته برای هر شنونده ای بسیار جالب و آموزنده است. فرصتی هم بود برای دیدار کوتاه با مهرانگیز کار، علی افشاری و هرمز حکمت در مراسم معرفی کتاب خانم کار به زبان انگلیسی. بحث با این دوستان لذت بخش و آموزنده است. هر دو نفر چند سالی بیش نیست که به این دیار آمده اند. در جامعه شناسی مهاجرت گفته میشود که وجود یک همبود قومی و ملی در کشور مهاجر پذیر بصورت عامل تشدید کننده عمل میکند و مهاجرت های جدید را دامن میزند. ادامه مهاجرت ایرانی ها با وجود روابط تیره امریکا و ایران نشانه کارکرد این شبکه وسیع است که در سراسر امریکا گسترده شده است.
دیدار با خویشاوندان نزدیک هم هیجان آور است. برخی از آنها را سال های طولانی ندیده بودم. همگی با محبت اند و انسان گرمای روابط انسانی قدیمی را دوباره حس میکند. رحیم درسش را در امریکا در رشته مهندسی راه و ساختمان خوانده و در اداره دولتی کار میکند و زندگی ساده و آرامی برای خود ترتیب داده است. برای مادرش گرین کارت گرفته تا زمانی از سال را بتواند در فرنگ بماند. ایران در زندگی روزنه اش حضوری دائمی دارد. در باغچه خانه اش ریحان و نعنا و ترخون کاشته و برای صبحانه با کره محلی سنگسر و انواع مربای های لاهیجان از شما پذیرایی میکند. حسین در ایران دبیر فیزیک بوده و در امریکا کار تجاری میکند و همسرش خیاطی مد دارد و لباس های سفارشی میدوزد.
آخر هفته به نیویورک رفتیم برای دیدن یکی از بستگان نزدیک که آخرین دیدار ما با هم حدود 40 و چند سال پیش بوده است. در آن زمان من به اولین کودکستان سمنان میرفتم که او انجا کار میکرد. یکبار هنگامی که بخاطر بازیگوشی مرا تهدید به تنبیه کرده بود به او پاسخ داده بودم که " منهم برایت پاسبان میاورم". پیش از سفر بشوخی پیغام فرستاده بود که پس از 40 سال هنوز منتظر پاسبان است. او مهندس شیمی و کارشناس پالایش نفت بوده و پس از مدتی کار در ایران و ژاپن در امریکا مستقر شده است. همسرش شهره برایم از سال های دشوار استقرار در آمریکا و تلاش برای معاش و کار و پیدا کردن راه جدید زندگی میگوید و دشواری های عملی و روانی زندگی در کشوری بیگانه. سال هاست هر دو درست مانند جوانهای 25 ساله باانرژی و خستگی ناپذیر کار میکنند. از صبح زود تا شب و 6 روز در هفته. میگویند که در اینجا بناچار باید کار کرد زیرا آینده چندان معلوم نیست. کسانی که از سنین بالاتر به امریکا آمده اند نگران دوران بازنشستگی خود هستند.
دیدار از نیویورک پس از بیست و چند سال بسیار جالب است. میزبانان ما را به دیدن جایی میبرند که به محل گذر همه توریست ها تبدیل شده است :ساختمان های سازمان جهانی تجارت که بعد از حادثه 11 سپتامبر از آنها دیگر چیزی باقی نمانده است و قرار است بجای انها برجی 530 متری ساخته شود و کار انهم با شتاب پیش میرود.
چیزی که در برخورد با ایرانی های امریکا جالب است حفظ نوعی هویت ایرانی است با وجود حل شدن در زندگی و محیط امریکایی. در همه خانه ها بساط کانال های تلویزیونی ایرانی پهن است و شاید بسیاری فقط از این طریق با دنیا وصل هستند. بحث من با سام کوچولو که 10 سال دارد و در امریکا متولد شده بسیار جالب است. او خود را ایرانی مقیم امریکا میداند و میگوید که نزد دوستانش خود را اینگونه معرفی میکند. سام میگوید که دوست دارد در سفر ایران به سمنان شهری که پدرش در آن متولد شده و زندگی کرده برود. آخر هفته ها سنتور یاد میگیرد و یاد گرفته 4 آهنگ ایرانی بنوازد. دوست امریکایی-ایرانی من در پاریس میگوید که این سهولت در هویت یابی که برخی مواقع حالتی بکلی نمادین دارد به ضعف فرهنگی در جامعه امریکا هم بازمیگردد و نیاز اقلیت ها و خارجی ها به نوعی وابستگی و ریشه هویتی. ولی تناقض این پدیده و تفاوت ها با اروپا از نظر جامعه شناسی بسیار جالب است.
سفر بدرون زندگی امریکایی کمک میکند تا بهتر درک کنید چرا امریکا با پیمان کیوتو درباره محیط زیست مخالفت میکند. الگوی زندگی امریکایی بر پایه استفاده بی حد و حساب از انرژی آلوده کننده بنا شده شده است. همه چیز در خدمت الودگی محیط زیست است : ماشین، کولر ماشین، کولر خانه، بسته بندی غذاها، استفاده از اتوموبیل برای بسیاری تنها راه جابجا شدن است. از این رو هر عضو خانواده بطور طبیعی صاحب اتوموبیل شخصی خود است. راحتی زندگی و آسایش فردی ارزش مرکزی در زندگی امریکایی است. عوض کردن این زندگی و فرهنگ مصرفی نیاز به تحول اساسی در سازماندهی اجتماعی و اشکال جامعه پذیری دارند. گاه با دیدن این الگوی زندگی به خود میگویید ایا تلاش اروپایی ها برای محدود کردن آلودگی ها و تغییر روش زندگی در برابر بی تفاوتی امریکایی ها میتواند تغییری در اوضاع جوی دنیا بدهد. بویژه آنکه کشورهای بزرگی مانند چین، هند، اندونزی، ایران و یا ترکیه که حدود نیمی از جمعیت کره زمین را در بر میگیرند چهارنعله بسوی الگوی امریکایی زندگی حرکت میکنند. بقول یکی از کارشناسان محیط زیست اگر فقط هندی ها و چینی ها به اندازه امریکایی ها مصرف کنند دنیا را زباله میگیرد.
هنگام بازگشت در فرودگاه واشنگتن با زن و شوهر مسن ایرانی مقیم امریکا برخورد کردم که از طریق پاریس عازم ایران بودند. پیش از سوار شدن به هواپیما یک ساعتی با هم گپ زدیم. آشنایی مشترک ما با دوستی قدیمی سبب میشود زود به هم اعتماد کنیم. خیلی ساده برای هم از سال های دوری از ایران و مهاجرت حرف میزنیم. هر دو حدود 70 سال دارند و در سال 1363 ایران را به قصد کانادا ترک گفته اند. مرد مهندس عالیرتبه ذوب آهن در اصفهان بوده و همسرش مترجم زبان فرانسه. چند سال پس از اقامت در کانادا هم به امریکا رفته و در آنجا شرکت خودشان را راه انداخته اند. مرد با اعتماد به نفسی است و با غرور از پیشرفت های خودش صحبت میکند. زن ساکت است و کم حرف. گویی از این برخورد اتفاقی چندان شاد نیست. از آنها سئوال میکنم آیا زندگیش در امریکا را بیشتر از تجربه ایراش دوست دارد. مرد کمی مکث میکند و با صداقت میگوید که نمیداند.
- واقعا نمی دانم. از نظر راحتی و رفاه شکی نیست که زندگی در امریکا قابل مقایسه با وضعیت گذشته من در ایران نیست. ولی اینجا چیزی کم است و اون حس وابستگی است به محیطی که در آن زندگی میکنید. شاید من ترجیح میدادم نیرو و تحصص خودم را در ایران بکار بگیرم ولی زمانی که کشورتان شما را از خود میراند این حس هم کم کم ناپدید میشود.
در حالیکه به لیوان قهوه اش خیره شده این جمله را 3 بار تکرار میکند. گویی با خودش حرف میزند.
- من با میل خود ایران را ترک نکردم. ایران مرا از خود راند.
از او میپرسم آیا حاضر است دوباره برای کار یا زندگی به اصفهان برگردد.
- نمی دانم. اوضاع ایران مساعد نیست و بدتر هم میشود. اوایل بخصوص زمانی که کانادا بودیم فکر بازگشت در گوشه ای از ذهن من وجود داشت. با خودم میگفتم فانوس خانه دل آنجا میسوزد. ولی الان به این موضوع دیگر فکر نمیکنم. فاصله ما با ایران زیاد شده و بچه ها هیچگاه نخواهند تنوانست با شرایط ایران زندگی کنند. هر سال هم که میگذرد خودم را دورتر از ایران حس میکنم. یکی دو سال پیش رفته بودم کنسرت شجریان در امریکا. اونجا فکر کردم چه خوب این کنسرت را در ایران گوش داده بودیم. تابستان پارسال که بعد از چند سال به ایران رفتم به خودم گفتم چه فکر عبثی. برای انجام چند کار اداری مربوط به خانه پدری روزها و روزها بین ادارات سرگردان بودم و آخرش هم با پرداخت مبلغی به یک واسطه مشکل را حل کردم. شاید ما به زندگی و نظم اینجا زیادی عادت کردیم...
سعی میکند زیاد از سیاست حرف نزند ولی از لحنش میتوان فهمید که از اوضاع حسابی نومید است. حرف هایش را سر بسته میگوید و با اشاره. بعد هم با لاقیدی میگوید :
- بما چه که چکار میکنند. ما که اهل سیاست نیستیم. فقط به مردم کار نداشته باشند و کارشان را راه بیندازند.
بین ما سه نفر سکوتی برقرار میشود. زن همچنان ساکت است. نگاه های ما مدتی خیره بهم میمانند بدون گفتن کلمه ای. این سکوت سرشار از ناگفته هاست و خود معنای یک بخث سیاسی کامل را دارد. گویی نیروی نامرئی به دهن هر سه قفل میزند. توجه ما بی اختیاربه دو پلیسی جلب میشود که در محوطه فرودگاه جوان سیاهپوستی را بروی زمین خوابانده اند و به او دستبند میزنند. در گوشه ای دیگر میان مسافران هواپیمایی که قرار است به یک کشور افریقایی رود بر سر رعایت نظم صف بگو مگوی شدیدی در گرفته است. با خود میگویم حق دارد بترسد. کسی چه میداند مخاطبش چیست. فکر میکند چه بسا بخاطر همین چند کلمه هم در ایران دچار مشکل شود. این ترس و بی اعتمادی لعنتی که در همه جای وجدان و شعور ما لانه کرده حتی در 12 هزار کیلومتری ایران هم دست از سر ما بر نمیدارد. در انطرف پنجره بزرگ شیشه ای فرودگاه هواپیماها یکی پس از دیگری از جا برمیخیزند و در افق دوردست ناپدید میشوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:5  توسط - سعید پیوندی saeed paivandi
|
