تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

دیروز از سفر 10 روزه به امریکا به پاریس برگشتم. در این سفر من از واشنگتن، نیویورک و بالتیمور بازدید کردم. هدف و انگیزه اصلی سفر شروع یک کار پژوهشی درباره کتاب های درسی ایران بود. در حقیقت بخش عمده مسافرت من به شرکت در جلسات کاری مربوط به این پژوهش گذشت در شهر واشنگتن. پروژه تحقیقی مورد بحث تحلیل محتوایی حدود 80 کتاب درسی دوره دبستان، راهنمایی و دبیرستان را در بر میگیرد. همراه من دو پژوهشگر جوان ایرانی هم بروی پروژه کار میکنند. کار ما در مرحله نخست تعیین چهارچوب ها، متدولوژی و موضوعات تحلیل محتوایی بود. موضوع مرکزی کار ما نوع تفاوت گذاری و تبعیض های موجود در کتاب های درسی است. تم های اصلی مورد توجه این پژوهش تصاویر و جایگاه زن و مرد در کتاب های درسی، نوع برخورد به اقلیت ها ی دینی و قومی و نیز نحوه برخورد به کشورها و مردمان دیگر است. قرار است مطالب درسی کتاب های گوناگون در کنار تصاویر آنها مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. یکی از مسئولین پروژه به شوخی میگوید که ما یکبار دیگر در حال طی مراحل تحصیلی و اخذ دیپلم دبیرستان در ایران هستیم. من در گذشته هم این کار را در رابطه با کتاب های ابتدایی و راهنمایی دهه هفتاد شمسی انجام داده ام. در نگاه اول به نظرم میرسد فضای کتاب های درسی در سال های گذشته بهتر شده اند بخصوص از نظر ظاهری و تصاویر. خالا باید منتظر ماند تا آخر کار برای اثبات این برداشت اولیه.
البته مسئولین این روزها باز هم صحبت از تغییرات میکنند و لزوم بازنگری نظام آموزشی و "اسلامی کردن" آن. این روند بی پایانی است که از سال 1357 شروع شده و هر چند سال باز همان حرف ها شروع میشوند. کتاب های درسی هم اولین قربانیان این تغییرات پی در پی هستند و بارها و بارها موضوعات آنها عوض شده اند. با مسئول پروژه نیاز کسروی و دیگران درباره چند و چون پروژه بحث کردیم.
در کنار کار حرفه ای سفر به امریکا فرصتی بود برای دیدارهای دوستانه و خانوادگی. هنگام اقامت در واشنگتن چند بار به اتفاق دوستان ایرانی به دیدن شهر بخصوص محله قدیمی جورج تاون رفتیم. محمد پژوهشگر جوانی است که لیسانس و فوق لیسانس را در رشته های علمی از بهترین دانشگاه های ایران گرفته و دکترایش را هم در دانشگاه واشنگتن به پایان رسانده. جوان فرهیخته و پرشوری است که قلبش برای کشورش می طپد. با وجود تحصیل در رشته های علمی شناخت وسیعی از ادبیات و فلسفه دارد. مجید هم درسش را در رشته تاریخ در ایران خوانده و کار پژوهشی اش این حوزه را در بر میگیرد. اطلاعاتش و شناختش از تاریخ 2 قرن گذشته برای هر شنونده ای بسیار جالب و آموزنده است. فرصتی هم بود برای دیدار کوتاه با مهرانگیز کار، علی افشاری و هرمز حکمت در مراسم معرفی کتاب خانم کار به زبان انگلیسی. بحث با این دوستان لذت بخش و آموزنده است. هر دو نفر چند سالی بیش نیست که به این دیار آمده اند. در جامعه شناسی مهاجرت گفته میشود که وجود یک همبود قومی و ملی در کشور مهاجر پذیر بصورت عامل تشدید کننده عمل میکند و مهاجرت های جدید را دامن میزند. ادامه مهاجرت ایرانی ها با وجود روابط تیره امریکا و ایران نشانه کارکرد این شبکه وسیع است که در سراسر امریکا گسترده شده است.
دیدار با خویشاوندان نزدیک هم هیجان آور است. برخی از آنها را سال های طولانی ندیده بودم. همگی با محبت اند و انسان گرمای روابط انسانی قدیمی را دوباره حس میکند. رحیم درسش را در امریکا در رشته مهندسی راه و ساختمان خوانده و در اداره دولتی کار میکند و زندگی ساده و آرامی برای خود ترتیب داده است. برای مادرش گرین کارت گرفته تا زمانی از سال را بتواند در فرنگ بماند. ایران در زندگی روزنه اش حضوری دائمی دارد. در باغچه خانه اش ریحان و نعنا و ترخون کاشته و برای صبحانه با کره محلی سنگسر و انواع مربای های لاهیجان از شما پذیرایی میکند. حسین در ایران دبیر فیزیک بوده و در امریکا کار تجاری میکند و همسرش خیاطی مد دارد و لباس های سفارشی میدوزد.
آخر هفته به نیویورک رفتیم برای دیدن یکی از بستگان نزدیک که آخرین دیدار ما با هم حدود 40 و چند سال پیش بوده است. در آن زمان من به اولین کودکستان سمنان میرفتم که او انجا کار میکرد. یکبار هنگامی که بخاطر بازیگوشی مرا تهدید به تنبیه کرده بود به او پاسخ داده بودم که " منهم برایت پاسبان میاورم". پیش از سفر بشوخی پیغام فرستاده بود که پس از 40 سال هنوز منتظر پاسبان است. او مهندس شیمی و کارشناس پالایش نفت بوده و پس از مدتی کار در ایران و ژاپن در امریکا مستقر شده است. همسرش شهره برایم از سال های دشوار استقرار در آمریکا و تلاش برای معاش و کار و پیدا کردن راه جدید زندگی میگوید و دشواری های عملی و روانی زندگی در کشوری بیگانه. سال هاست هر دو درست مانند جوانهای 25 ساله باانرژی و خستگی ناپذیر کار میکنند. از صبح زود تا شب و 6 روز در هفته. میگویند که در اینجا بناچار باید کار کرد زیرا آینده چندان معلوم نیست. کسانی که از سنین بالاتر به امریکا آمده اند نگران دوران بازنشستگی خود هستند.
دیدار از نیویورک پس از بیست و چند سال بسیار جالب است. میزبانان ما را به دیدن جایی میبرند که به محل گذر همه توریست ها تبدیل شده است :ساختمان های سازمان جهانی تجارت که بعد از حادثه 11 سپتامبر از آنها دیگر چیزی باقی نمانده است و قرار است بجای انها برجی 530 متری ساخته شود و کار انهم با شتاب پیش میرود.
چیزی که در برخورد با ایرانی های امریکا جالب است حفظ نوعی هویت ایرانی است با وجود حل شدن در زندگی و محیط امریکایی. در همه خانه ها بساط کانال های تلویزیونی ایرانی پهن است و شاید بسیاری فقط از این طریق با دنیا وصل هستند. بحث من با سام کوچولو که 10 سال دارد و در امریکا متولد شده بسیار جالب است. او خود را ایرانی مقیم امریکا میداند و میگوید که نزد دوستانش خود را اینگونه معرفی میکند. سام میگوید که دوست دارد در سفر ایران به سمنان شهری که پدرش در آن متولد شده و زندگی کرده برود. آخر هفته ها سنتور یاد میگیرد و یاد گرفته 4 آهنگ ایرانی بنوازد. دوست امریکایی-ایرانی من در پاریس میگوید که این سهولت در هویت یابی که برخی مواقع حالتی بکلی نمادین دارد به ضعف فرهنگی در جامعه امریکا هم بازمیگردد و نیاز اقلیت ها و خارجی ها به نوعی وابستگی و ریشه هویتی. ولی تناقض این پدیده و تفاوت ها با اروپا از نظر جامعه شناسی بسیار جالب است.
سفر بدرون زندگی امریکایی کمک میکند تا بهتر درک کنید چرا امریکا با پیمان کیوتو درباره محیط زیست مخالفت میکند. الگوی زندگی امریکایی بر پایه استفاده بی حد و حساب از انرژی آلوده کننده بنا شده شده است. همه چیز در خدمت الودگی محیط زیست است : ماشین، کولر ماشین، کولر خانه، بسته بندی غذاها، استفاده از اتوموبیل برای بسیاری تنها راه جابجا شدن است. از این رو هر عضو خانواده بطور طبیعی صاحب اتوموبیل شخصی خود است. راحتی زندگی و آسایش فردی ارزش مرکزی در زندگی امریکایی است. عوض کردن این زندگی و فرهنگ مصرفی نیاز به تحول اساسی در سازماندهی اجتماعی و اشکال جامعه پذیری دارند. گاه با دیدن این الگوی زندگی به خود میگویید ایا تلاش اروپایی ها برای محدود کردن آلودگی ها و تغییر روش زندگی در برابر بی تفاوتی امریکایی ها میتواند تغییری در اوضاع جوی دنیا بدهد. بویژه آنکه کشورهای بزرگی مانند چین، هند، اندونزی، ایران و یا ترکیه که حدود نیمی از جمعیت کره زمین را در بر میگیرند چهارنعله بسوی الگوی امریکایی زندگی حرکت میکنند. بقول یکی از کارشناسان محیط زیست اگر فقط هندی ها و چینی ها به اندازه امریکایی ها مصرف کنند دنیا را زباله میگیرد.
هنگام بازگشت در فرودگاه واشنگتن با زن و شوهر مسن ایرانی مقیم امریکا برخورد کردم که از طریق پاریس عازم ایران بودند. پیش از سوار شدن به هواپیما یک ساعتی با هم گپ زدیم. آشنایی مشترک ما با دوستی قدیمی سبب میشود زود به هم اعتماد کنیم. خیلی ساده برای هم از سال های دوری از ایران و مهاجرت حرف میزنیم. هر دو حدود 70 سال دارند و در سال 1363 ایران را به قصد کانادا ترک گفته اند. مرد مهندس عالیرتبه ذوب آهن در اصفهان بوده و همسرش مترجم زبان فرانسه. چند سال پس از اقامت در کانادا هم به امریکا رفته و در آنجا شرکت خودشان را راه انداخته اند. مرد با اعتماد به نفسی است و با غرور از پیشرفت های خودش صحبت میکند. زن ساکت است و کم حرف. گویی از این برخورد اتفاقی چندان شاد نیست. از آنها سئوال میکنم آیا زندگیش در امریکا را بیشتر از تجربه ایراش دوست دارد. مرد کمی مکث میکند و با صداقت میگوید که نمیداند.
- واقعا نمی دانم. از نظر راحتی و رفاه شکی نیست که زندگی در امریکا قابل مقایسه با وضعیت گذشته من در ایران نیست. ولی اینجا چیزی کم است و اون حس وابستگی است به محیطی که در آن زندگی میکنید. شاید من ترجیح میدادم نیرو و تحصص خودم را در ایران بکار بگیرم ولی زمانی که کشورتان شما را از خود میراند این حس هم کم کم ناپدید میشود.
در حالیکه به لیوان قهوه اش خیره شده این جمله را 3 بار تکرار میکند. گویی با خودش حرف میزند.
- من با میل خود ایران را ترک نکردم. ایران مرا از خود راند.
از او میپرسم آیا حاضر است دوباره برای کار یا زندگی به اصفهان برگردد.
- نمی دانم. اوضاع ایران مساعد نیست و بدتر هم میشود. اوایل بخصوص زمانی که کانادا بودیم فکر بازگشت در گوشه ای از ذهن من وجود داشت. با خودم میگفتم فانوس خانه دل آنجا میسوزد. ولی الان به این موضوع دیگر فکر نمیکنم. فاصله ما با ایران زیاد شده و بچه ها هیچگاه نخواهند تنوانست با شرایط ایران زندگی کنند. هر سال هم که میگذرد خودم را دورتر از ایران حس میکنم. یکی دو سال پیش رفته بودم کنسرت شجریان در امریکا. اونجا فکر کردم چه خوب این کنسرت را در ایران گوش داده بودیم. تابستان پارسال که بعد از چند سال به ایران رفتم به خودم گفتم چه فکر عبثی. برای انجام چند کار اداری مربوط به خانه پدری روزها و روزها بین ادارات سرگردان بودم و آخرش هم با پرداخت مبلغی به یک واسطه مشکل را حل کردم. شاید ما به زندگی و نظم اینجا زیادی عادت کردیم...
سعی میکند زیاد از سیاست حرف نزند ولی از لحنش میتوان فهمید که از اوضاع حسابی نومید است. حرف هایش را سر بسته میگوید و با اشاره. بعد هم با لاقیدی میگوید :
- بما چه که چکار میکنند. ما که اهل سیاست نیستیم. فقط به مردم کار نداشته باشند و کارشان را راه بیندازند.
بین ما سه نفر سکوتی برقرار میشود. زن همچنان ساکت است. نگاه های ما مدتی خیره بهم میمانند بدون گفتن کلمه ای. این سکوت سرشار از ناگفته هاست و خود معنای یک بخث سیاسی کامل را دارد. گویی نیروی نامرئی به دهن هر سه قفل میزند. توجه ما بی اختیاربه دو پلیسی جلب میشود که در محوطه فرودگاه جوان سیاهپوستی را بروی زمین خوابانده اند و به او دستبند میزنند. در گوشه ای دیگر میان مسافران هواپیمایی که قرار است به یک کشور افریقایی رود بر سر رعایت نظم صف بگو مگوی شدیدی در گرفته است. با خود میگویم حق دارد بترسد. کسی چه میداند مخاطبش چیست. فکر میکند چه بسا بخاطر همین چند کلمه هم در ایران دچار مشکل شود. این ترس و بی اعتمادی لعنتی که در همه جای وجدان و شعور ما لانه کرده حتی در 12 هزار کیلومتری ایران هم دست از سر ما بر نمیدارد. در انطرف پنجره بزرگ شیشه ای فرودگاه هواپیماها یکی پس از دیگری از جا برمیخیزند و در افق دوردست ناپدید میشوند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:5  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

- یعنی داری با یک امریکایی عروسی میکنی
- درسته. با یک استاد دانشگاه امریکایی که برای مدتی به پاریس آمده آشنا شدم. میدونه که من قصد رفتن به امریکا را دارم. برای همین هم بهم پیشنهاد ازدواج داده. البته بهش گفتم که از عشق و این چیزها خبری نیست. هدف بیشتر رفتن به امریکاست و هر موقع که من خواستم باید طلاقم بده. نظرت چیه ؟
- نمی دانم. انتخاب آسانی نیست. بنابراین نطر دادن هم آسان نیست. بزبان ساده تر تو داری از سر مصلحت با آدمی ازدواج میکنی که دوستش نداری. فقط موضوع اقامت امریکاست.
- آره میشه اینطوری گفت. کارم غلط است ؟
- آیا اینکار اجتناب ناپذیر است ؟ آیا راه دیگری برای رسیدن به هدفت وجود ندارد ؟
- مسئله زمان است. من در اینجا دارم وقت هدر میدهم...
- در امریکا چه کار خواهی کرد که اینجا نمی توانی ؟ اگر خوب فهمیده باشم داستان عروسی تو با دوست پسر ایرانی تو در امریکا هم دیگر منتفی است ؟
- هنوز نه در اینمورد فکر کردم و نه با اون صحبت کردم. اینهم خودش یک مسئله است...
میان ما چند دقیقه ای سکوت برقرار شد. بهش پیشنهاد کردم برویم بروی نیمکتی بروی پل چوبی روی سن "هنرها" که مخصوص افراد پیاده رو هست بنشینیم. بدون آنکه پاسخی دهد راهش را بطرف پل هنرها ادامه داد و بروی نیمکتی نشست و به کشتی های تفریحی نورانی که از کنار جزیره سیته بطرف پل میامدند خیره ماند. بعد هم از من پرسید :
- درباره من چه فکر میکنی ؟ من از نظر تو چه دختری هستم ؟ سربه هوا ؟ هوس باز و یا...
- من در مورد تو فکر خاصی نکردم. آنچه که تو انجام میدهی به حوزه خصوصی زندگی تو برمیگردد و فقط به خود تو مربوط است.
- اینو به عنوان یک مرد از تو پرسیدم. میدونی در ایران من یک خواستگار داشتم مادر و خواهرش وقتی فهمیدند من دوست پسر داشتم غیبشان زد. البته من پیش از اونها به پدر و مادرم گفته بودم که من نه اهل ازدواجم و نه اهل خواستگاری بازی به شیوه سنتی. تو به عنوان مرد چه نگاهی به من به عنوان دختر ایرانی داری ؟
- جواب من همانست که گفتم. میدانی در اینجا شروع یک رابطه میان دختر و پسر و یا ازدواج از نقطه صفر شروع میشود نه منهای بیست. یعنی گذشته هر کسی به خودش مربوط است و زن و مرد به یک اندازه صاحب تن و روان و عاطفه خودشان هستند. این مسائل حتی جای پرسش کردن هم ندارند. تو داری تجربه های جدیدی را زندگی میکنی. میتونی اشتباه کنی. زندگی بدون اشتباه وجود ندارد بخصوص در مسائل عاطفی و عشقی. ولی باید قادر باشی در هر لحظه توقف کنی و به تجربه خودت از فاصله نگاه کنی. درست مثل اینکه بنشینی و به راه رفتن خودت نگاه کنی. نشستن و همزمان به راه رفتن خود نگریستن کار آسانی نیست. ولی باید این توانایی را پیدا کنی. توانایی گرفتن بیلان یک تجربه.
- من اصولا به مردها بدبینم. همیشه فکر میکردم شایستگی اعتماد و عشق را ندارند. تصویری که از مرد در ذهن من وجود دارد بسیار منفی است. شاید بخاطر پدرم و مردان دیگری که در کودکی دیدم. در نتیجه به عشق هم باور ندارم. فکر میکنم بیشتر ما به هوس هایمان پاسخ میدهیم تا چیزی که دیگران به عبث عشق نام گذاشته اند. خشنونت مرد ذاتی است و مهربانی او هم حسی گذرا در اوست و با طبیعتش در ستیز است. این میل دائمی به تسلط به او اجازه نمیدهد وارد رابطه مساوی با زن شود. در نتیجه زن برای نباختن بازی زندگی باید بتواند این خشنونت را مهار کند. راهی که من پیدا کردم تحقیر مرد است و استفاده از ضعف های او...
- میتونم این بدبینی عمیق تو را بفهمم. یادم میاید درباره اولین باری که دیر بخانه آمدی برایم تعریف کردی...
- بابام محکم زد تو گوشم و گفت "دختر با شخصیت این ساعت به خونه برنمی گردد"...
- ولی تو باید به تجربه های جدید اجازه بدهی بدون پیش داوری. شاید نوع دیگری هم از رابطه وجود دارد که تو نمی شناسی. شاید مردان غیر ظالم هم وجود داشته باشند. زندگی و رابطه ها را ما میتوانیم باز تعریف کنیم. حتی مفاهیمی مانند عشق، زندگی مشترک، وفاداری... ازدواج یک قرارداد اجتماعی است. معنای آن در هر جامعه ای میتواند فرق کند. ما با نوعی فردیت جدید سروکار داریم که به حوزه عمومی و قرار دادهای اجتماعی به صورت بسته و سنتی نگاه نمیکند. اینکه درصد طلاق و جدایی اینهمه بالاست نتیجه این تحول ذهنیتی جامعه هم هست. الان در اروپا حتی کسانی هستند که با هم ازدواج میکنند ولی زیر یک سقف زندگی نمیکنند برای اینکه رابطه آنها دچار بحران نشود و دوست داشتنشان تداوم پیدا کند.
- بله این حرف ها درست است برای اقلیت کوچک. اکثریت در همان حال و هوای گذشته زندگی میکنند. مردانی که خود را مالک زنان خود میدانند و حتی حاضر نیستند از کنار گذشته آنها بگذرند. درست مثل خریدن ماشین نو و دست دوم. این مثالی بود که همیشه عموی من میزد درباره زن. شرم آور نیست...
- چرا حق با توست. برایری زن و مرد یک داستان فرهنگی پیچیده است که فقط به دین هم مربوط نیست... این موضوع کار هویت یابی زن در جامعه ای در حال گذرا را بسیار پر تنش میکند. در ایران "من" و "دیگری" همان معنایی که در اینجا میتوانی درک کنی را ندارند. فردیت ایرانی تحت فشار حوزه عمومی و نرم های اجتماعی است. برای همین هم درک اینکه هر کسی بطور واقعی چه میخواهد، چه حسی دارد، کجای حس و حرفها یش از درون خودش میاید و کجایش را برای "دیگری" و در رابطه با هنجار ها و قواعد و ارزش های بیرونی گفته همیشه آسان نیست. ما از بچگی یاد گرفته ایم برای "دیگری" زندگی کنیم. این یا آن حرف را نزنیم، جلوی این و آن فلان رفتار را نداشته باشیم، حفظ آبرو کنیم، بیرون از خانه خودمان را بپوشانیم و در محافل خصوصی رفتار و کردار دیگری داشته باشیم از ما آدم های میسازد سرگردان و غیر خود مختار از نظر هویتی. همه در ظاهر درباره همه چیز نظر و تفسیر داریم. ولی در حقیقت این نظر ما نیست. این شبحی از هویت فردی و خودمختاری است. بخشی از بحران کنونی تو هم شاید به این موضوع برگردد. حالت طغیانی تو شاید تلاشی باشد برای دست یافتن به "خویشتن" راز انگیز و دست نیافتنی. بخشی از این ناهنجاریها هم به تاخر و درهم ریختگی فرهنگی جامعه ما مربوط است که گاه قواعد بازی زمان ناصرالدین شاه را در حالی حفظ کرده که دنیا و شیوه زندگی و جایگاه فرد در آن بکلی دگرگون شده است.
صحبت های ما آنشب بروی پل هنرها تا سحرگاه بطول انجامید.
هفته بعد من با پیتر داماد آمریکایی ملاقات کردم. مردی بود 40 ساله، استاد دانشگاه در شیکاگو و بسیار مهربان و خون گرم. خانه ای اجاره کرده بود در محله بل ویل پاریس که بخاطر اختلاط قومیش معروف است. با دیدنش یاد فیلم "یک دیوان در نیویورک" میافتادم. پیتر برایم گفت که سخت عاشق شده و خوب میداند که "دختر ایرانی" عاشق او نیست. پیتر امید داشت که با گذشت زمان و تجربه های مشترک بتدریج دل او را بدست آورد. نطرم راپرسید. بهش گفتم در کار دل نظر دادن بسیار دشوار است.
شبی پیتر ما را برای دیدن فیلم کلاغ ها اثر هیچکاک دعوت کرد. در صحنه ای از فیلم که مرغان وحشی به مردی درداخل خانه ای حمله میکنند پیتر، داماد امریکایی، شروع کرد به خندیدن با صدای بلند. ما دو نفر از فرط تعجب به او نگاه میکردیم. چرا پیتر میباست از دیدن این صحنه های مهیب این گونه به وجد بیاید؟
موقع بیرون آمدن از خانه کمی درباره پیتر حرف زدیم. رفتارش در جریان دیدن فیلم چندان عادی نبود. من به شوخی گفتم که چطوری حاضری دختر با این داماد بری تو یک خونه. او هم جواب داد که با پیتر شرط و شروطش را گذاشته و از زندگی مشترک خبری نخواهد بود.
اواخر ماه اوت پیتر تلفن زد که خبر فوت مادرش را بدهد. قرار بود یک هفته بعد مراسم عروسی در شهرداری برگزار شود. او اضافه کرد که ازدواج را باید به زمان دیگری موکول کرد. یک ماه بعد کارت پستالی دریافت کردم از "ب" که در آن از ماجرای آشنایی خود با مرد ایرانی ساکن کشور دیگر اروپایی گفته بود و قصد آنها برای ازدواج. چند ماه بعد هم عکسی را فرستاده بود از خانه و زندگی جدید.
حالا بعد از 5 سال بار دیگر او را مبینم. طوری عوض شده که انگار او را نمی شناختم. بشوخی میگوید "اینقدر تعجب نکن. برمیگردم به حالت قبلی".
برایم تعریف میکند از تصمیمش در آن زمان برای عوض کردن زندگی اش. او از میان سرگشتگی و جستجو و یا انتخاب یک زندگی کم هیجان ولی آرام و بی دغدغه دومی را برگزیده بود.
- دلم میخواست بدور از فشارهای روزمره در شرایطی آرام خودم را بهتر بشناسم و به آینده ام فکر کنم. بجای رفتن بدنبال "مرد رویایی" سعی کردم زندگی بی دردسری را انتحاب کنم که اجازه میداد کار هنریم را با آرامش بیشتری پی بگیرم. تصمیم راحتی نبود. میبایست در نبرد عقل و حس یکی برنده میشد. عقل یعنی بزیر آمدن از آسمان ها و گام گذاشتن به درون زندگی واقعی. یادت هست بمن گفتی که در زندگی گاه ما در قایقی کوچک در میانه اقیانوسی بی انتها دنبال ساحلی امن و آرام میگردیم. من حس میکنم برای نخستین بار به ساحلی قدم گذاشتم که سختی زمینش را زیر پایم حس میکنم و سرگشتگی گذشته در من ضعیف شده است. این حس خوب بتدریج و از طریق بازتعریف زندگی بوجود آمد. میبایست خیالات گذشته را کنار میگذاشتم و گام به گام حس های جدیدی را تجربه میکردم. حالا میتوانم بگویم که خوشبختر از 3 یا 4 سال فبل هستم و به زندگیم دلبستگی زیادتری دارم...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:12  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

باورم نمیشود آنکه امروز روبروی من نشسته همان کسی است که 5 سال پیش میشناختم. دختر پر شر و شور آنروزها به خانمی آرام تبدیل شده که بچه ای سه ساله دارد. درست مانند دریایی بعد از طوفان و موج های بلند که اینک آرام گرفته است.
اولین دیدار ما شاید کمی بیشتر از 5 سال پیش بود در نمایشگاه نقاشی هنرمند جوان ایرانی که برای چند هفته ای در پاریس بسر میبرد. دوست مشترکی ما را بهم معرفی کرد
- "ب" 2 ماهی است از ایران آمده و در حال یادگرفتن زبان است. قرار است رشته عکاسی بخواند در دانشگاه شما.
چند کلمه ای بین ما رد و بدل شد، آدرس اتاق کار مرا در دانشگاه گرفت و گفت شاید برای گرفتن برخی اطلاعات به سراغم بیاید. دو سه هفته بعد هنگامی که بعد از پایان کلاس به اتاق کارم برمیگشتم او را دیدم که منتظر بروی صندلی نشسته و کتابی بزبان فارسی میخواند. بهش به شوخی گفتم که پس در حال یاد گرفتن زبان فارسی هستید.
- باور کنید که گاهی جوش میارم و زبان فارسی و شعر برایم پناهگاهی است برای آرام گرفتن و کسب نیرو برای ادامه راه.
آمده بود درباره تجصیل در اینجا بیشتر بپرسد. برایم گفت که با خانواده ای زندگی میکند و در ازای نگهداری بچه اتاقی زیر شیروانی بهش داده اند. از من پرسید چگونه میشوند زبان فرانسه را بدون رفتن به کلاس گران قیمت یاد گرفت.
- همه پولی که با خودم آوردم دارد تمام میشود. پدرم میتواند خرج تحصیلم را بدهد ولی دوست دارم روی پای خودم بایستم.
براش توضیح دادم که در برخی دانشگاه ها و شهرداری ها و یا کلیساها کلاس زبان مجانی وجود دارد و در کتابخانه ها و یا بروی امواج رادیو هم حودآموز وجود دارد به اضافه جامعه و رسانه ها و مردم.
از آن پس گاه گاهی به کلاس زبان میامد و بعضی وقت ها هم سری به اتاق من میزد. همین دیدارها سبب شدند که من بیشتر بشناسمش و نوعی دیالوگ پیوسته میان ما برقرار شود. برایم گفت که هدفش از سفر به فرانسه ماندن در این دیار نیست. دوست پسر ایرانی دارد در آمریکا و در تدارک سفر به این کشور است. گاه گاهی هم عکس هایی که از پاریس گرفته بود را با حودش میاورد برای بحث کردن. برایم از تجربه رفتن به مدرسه و سخت گیری های بی پایان پدر و درگیری با امور تربیتی و ناظم تعریف میکرد. به قول خودش اندوه زن بودن در ایران.
- میدانید من وفتی مجبور شدم مقنعه سرم کنم ساعت ها گریه کردم. از مدرسه و از قیافه خودم متنفر بودم. چرا میبایست مجبور به کاری میشدم که دوست نداشتم. اگر تهدید پدر و اصرار مادرم نبود شاید حاضر بودم عطای درس خواندن را به لقایش ببخشم. هر چیزی را که در مدرسه میخواستند با اصرار به ما بقبولانند برایم پرسش ایجاد میکرد. یادم است اولین بار که معلم دینی ما فروغ را به عنوان شاعر هرجایی و نمونه فرهنگ فاسد زمان شاه و غرب زدگی معرفی کرد رفتم سراغ شعرهایش و فهمیدم که چقدر به حس ها و کلماتش نزدیک هستم. با خودم میگفتم بدون این معلم دینی من بهترین دوستم را شاید پیدا نمی کردم.
حرف هایی که بریده بریده برایم در دیدارهای کوتاه زده بود این احساس را در من بوجود آورده بود که درون نآرامی دارد و در پی کشف دنیا میتواند دست به هر ماجراجویی بزند. برای مثال برایم تعریف کرده بود چگونه به همراه مادرش به بهانه زیارت به سوریه رفته بود تا از آنجا بتواند برای ویزای امریکا و یا کانادا اقدام کند. یادم هست روزی همکار دانشگاهی روانکاو من به اتاق آمد و با دیدن او گفت :
- ایرانی هستید، چگونه یک دختر میتواند تا این اندازه زیبا باشد و از سرزمین حجاب و ملاها آمده باشد
-نمی فهمم آقای محترم چه رابطه ای میان حجاب، ملا و زیبایی وجود دارد، ما البته در ایران لباس خودمان را انتخاب نمیکنیم. شما مگر نمی دانید نداشتن آزادی یعنی چی. اگر آزادی پوشش وجود داست شاید بسیاری مثل من لباس میپوشیدند. چرا شما غربی ها فکر میکنید همه ایرانی ها بچه آخوند و سنتی هستند.
لحن تلخ و ناراضی او سبب شد که همکارم که بیشتر در قالب شوخی حرف زده بود در صدد جبران برآید
- این اشتباه غیر قابل جبران را به حساب ندانستن و برخورد کلیشه ای ما در غرب بگذارید که من نماینده بارز آن هستم. مرا ببخشید.
- باور کنید این اولین موردی نیست که با آن برخوردم. این داوری های سطحی در غرب برایم حیرت آورند.

یکبار دوشنبه صبح زود به اتاقم آمد حسابی پریشان و در هم ریخته بود. از او پرسیدم چه بلایی سر خودش آورده است.
- من با عکاس فرانسوی آشنا شدم. قرار بود چند عکس از من بگیرد برای مدل شدن. هفته پیش که به سراغش رفتم برایم از عکاس ایرانی صحبت کرد که در شهر مونپلیه زندگی میکند و کارش بیشتر عکاسی تبلیغاتی است برای شرکت ها و من میتوانم برایش مدل خوبی باشد. از همانجا با این عکاس تماس گرفت و قرار شد من آخر هفته برای ملاقات با آقای عکاس به مونپلیه بروم. صدایش بقدری جذاب و آرام بخش بود که من بیش از آنکه به مسئله عکاسی فکر کنم بیشتر در اشتیاق ملاقات با او بودم. خلاصه در عرض 24 ساعت آقا تبدیل شد به مرد رویایی من. وقتی در مونپلیه از قطار پیاده شدم در میان کسانی که در برابر قطار منتظر بودند مشتاقانه در جستجوی "مرد رویایی" بودم. کسی از پشت سر صدا زد "خانم ب ...". با هیجان برگشتم. مردی بود حدود 60 سال، با قد بسیار کوتاه و صورتی گوشت آلود و ته ریشی نتراشیده. درست وارونه تصویر ذهنی "مرد رویایی" در خیال من. انگار سرنوشت خواسته بود از من انتقام بگیرد. واکنش من البته از نگاهش پنهان نماند.
- حالتان خوب نیست انگار.
- نه حالت تهوع و سرگیجه دارم. فکر میکنم مریض شده باشم. درست مثل آدمی بودم که از نظر روانی از هواپیما پرتش کرده بودن بیرون و با سر خورده بود زمین.
به پیشنهادش به کافه ای در همان ایستگاه قطار رفتیم. بهم گفت که صورتم برای کارهای او بسیار مناسب است. بهش گفتم که حالم خوب نیست و ترجیح میدهم به پاریس برگردم و در فرصت دیگری به مونپلیه بیایم برای عکاسی. این هم داستان آخر هفته رومانتیک من. در سراسر راه بخودم میگفتم که من چگونه توانستم اینگونه باشم.
حسابی خندیدم و بهش گفتم بابا چه دنیای خیالی قوی داری. حالا خوب شد سیل واقعیت ها کاخ خیالات شما را به همین سرعت با خودش برد وگرنه شاید میزان سرخوردگی از این هم بیشتر میبود. بخصوص آنکه توانستید با این شتاب سوار قطار بازگشت شوید. در زندگی همیشه بازگشت ها به نقطه شروع به این سادگی نیستند. این ها تجربه های شاید ضروری زندگی هستند.چه بسا چند هفته دیگر حتی فراموشش کنید. وقتی بخواهیم سرنوشتمان را با حس ها و هوس هایمان پیوند زنیم خود را باید بدست باد بسپاریم و برای سرخورگی ها هم آماده باشیم. سنتی یا محافظه کار بودن در زندگی خطر شکست ها و تراژدی ها را هم کمتر میکند. البته از نظر من محافظه کاری در حس و عشق و در حاشیه امن زندگی کردن خود میتواندتراژدی باشد در بعد همه زندگی. بعدش هم اشاره کردم به ترانه جدیدی که در فرانسه گل کرده بود " و باد ما را همراه خود خواهد برد...".
- میدانم در دلتان میگوید این دختر دیوانه است. دنبال چیزی میگردم که خودم هم نمی دانم چیست. شاید دارم خودم را کشف میکنم. من دو هفته است با یک پسر ایرانی آشنا شدم در پاریس که در کار سینماست اسمش هست ...
- میشناسمش. مبارک باشه. ولی از قرار معلوم ایشان مرد رویایی شما نیستند.
- درسته. رابطه جدی نیست. ولی تنهایی هم در پاریس سخت است...
اواخر ژوئیه سال 2002 بود و زمان تعطیلی دانشگاه. چند هفته ای بود از او خبری نداشتم. یک روز تلفن زد و گفت میخواهد مرا ببیند برای مشورت درباره موضوعی مهم. بهش گفتم که من میخواهم به سینمایی بروم در میدان باستیل و میتوانیم بعد از فیلم در کافه ای همانجا همدیگر را ببینیم. گفت اگر مزاحم نباشد دوست دارد این فیلم را ببیند. بعد از فیلم مستندی که درباره یک گروه معروف موسیقی در کوبا بود تصمیم گرفتیم ضمن حرف زدن در امتداد رودخانه سن قدم بزنیم.
بدون مقدمه بهم گفت که قصد ازدواج دارد.
- با دوست پسری که در آمریکاست ...
- نه بابا. با یک امریکایی راست راستکی.
ناتمام
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:45  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |