تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

این هفته به مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس رفتم برای دیدار با محسن متقی و فرهاد خسرو خاور. قرار است از ژانویه امسال سمینار مشترکی داشته باشیم درباره ایران باتفاق همکاری که از ایران قرار است در سمینار شرکت کند. هدف ما ایجاد فضایی پژوهشی است برای شنیدن و گفتن و فکر کردن درباره ایران با شرکت کسانی که درباره مسائل اجتماعی ایران کار تحقیقی میکنند و یا مایل به مشارکت در این بحث ها هستند. نظر ما نه فقط به کسانی است که از ایران برای کار و پژوهش به این دیار میایند که باید فضایی بوجود آورد برای حضور جوانان نسل دوم ایران در اروپا که مایلند درباره ایران کار کنند. در بحث میان خودمان قرار شد درباره مواردی که بطور مشترک میتواند موضوع کار ما باشد فکر کنیم و هر کدام با پیشنهاد نوشته دو صفحه ای به نشست بعدی بیائیم. به نظر من موضوعی که باید در سمینار در کنار مسائل داخل ایران طرح شود پدیده مهاجرت ایرانی ها و نسل دومی هاست و مسائل هویتی و فرهنگی آنها در فرنگ.
امید من مانند سه همکار دیگر این است که این سمینار به بهانه و فضایی دانشگاهی و علمی برای همفکری و تبادل اندیشه میان پژوهشگران ایرانی تبدیل شود. در گذشته در پاریس چند بار تلاش شد چنین نشست هایی در چهارچوب غیر رسمی بوجود آیند ولی هر بار به دلایلی که بیشتر به وضعیت ما ایرانی ها مربوط میشد این کار راه به جایی نبرد و ادامه پیدا نکرد. یادم هست در سال 1993 وقتی برای اولین بار از حدود 20 ایرانی که دستی در پژوهش داشتند برای نشستی دوستانه به رستوران سارا در خیابان اورکامف دعوت کردم چه مشکلاتی بوجود امدند. یکی از دوستان دانشگاهی میگفت که بخاظر حضور فلانی که به ایران رفت و آمد میکند من از حضور در جمع معذور هستم. جمله دقیقی را که این همکار که اینک دیگر بازنشسته شده به من گفت هنوز یادم مانده است : "آقا معلوم نیست ایشان با چه کسانی رفت و آمد دارند و با چه کسی باقلوا میخورد". یکی دیگر از دوستان میگفت "من چطوری میتوانم اسمم را در کنار ... بگذارم". در جلسه اول و دوم وقتی من پیشنهاد کردم از برخی چهره های دانشگاهی ایران مانند سروش برای نشست های خودمان دعوت کنیم یکی از حضار در بیرون به من هشدار داد که "افراد با گرایش مذهبی یا نزدیک به حکومت را نباید به جلسه راه داد، حداکثر میشود از کسانی دعوت کرد که درباره سروش و نظایر او کار کرده اند". دوست دیگری هم که از آن زمان دیگر ندیدمش میگفت "میایم به شرطی که از شیخ و شاه صحبت و هواداری نشود.".یک آقایی هم توانسته بود به عنوان "دکتر" و "دانشگاهی" به جلسات ما راه پیدا کند که نه پژوهشی میکرد و نه در دانشگاه درس داده بود. همیشه سر وقت در جلسه حاضر بود و وقتی هم که حرف میزد بیشتر از خاطراتش بود و یا حکایت های خنده دار.
نظر من و تنی چند که با این حرکت جوان و خودجوش همراه بودند بر این پایه قرار داشت که ما جمعی ساده، داوطلبانه، غیر رسمی، بی ادعا و بدون جهت گیری سیاسی هستیم و هدفمان ایجاد فضای باز تبادل اندیشه و گفتگو است در چهارچوبی کوچک دانشگاهی و علمی. من در آن زمان به تجربه تاریخی گفتگوی میان روشنفکران فبل از انقلاب مشروطیت اشاره میکردم و میگفتم که ما نوعی گسست تاریخی در زمینه همفکری و تبادل آزاد اندیشه داریم که به ما از نظر فرهنگی و نظری و علمی آسیب فراوانی زده است. بیایم با فروتنی و روحیه باز حرف های علمی همدیگر را بشنویم و نقد کنیم و از این طریق امکان رابطه میان نسل های مختلف و فضاهای فرهنگی متفاوت را هم فراهم آوریم.
با وجود این مشکلات جلسات آن زمان ما که فقط به بحث های دانشگاهی و طرح پژوهش های فردی اختصاص داشت 2 سالی ادامه پیدا کرد. نکته جالب در این نشست ها نزدیک شدن گروهی از پژوهشگران جوان به یکدیگر و گفتگوی باز میان روشنفکران لائیک و مذهبی و پیرامون مسائل آنها بود که آن روزها چندان متداول نبود.
اینبار اما چهارچوب کار بسیار متفاوت است و زمانه هم بسیار فرق کرده است. رسمی و دانشگاهی بودن سمینار و حضور دانشجویان میتوانند شاید تجربه جدیدی را شکل دهند و فضایی دانشگاهی و پژوهشی آزاد شکل گیرد. باید دید در عمل سمینار چه چیزی از آب درمیاید و آیا مورد استقبال قرار میگیرد یا خیر. در این سمینار بروی همه علاقمندان باز است. اطلاعات مربوط به سمینار را که از ماه ژانویه، جمعه عصرها از ساعت 5 در محل مدرسه در بلوار راس پای برگزار میشود را میتوان بروی سایت دانشکده پیدا کرد.
++++
محسن کتابی را در ایران چاپ کرده است که حاصل مجموعه های مصاحبه های اوست با فرهاد خسرو خاور جامعه شناس پرآوازه ایرانی-فرانسوی مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس. عنوان کتاب "فرهاد خسرو خاور : نگاهی به آرا و آثار" است و انتشلرات نظر در تهران آنرا به چاپ رسانده است. 100 صفحه نخست کتاب گفتگوی نویسنده با فرهاد خسرو خاور است و در آن موضوعات اصلی پژوهش های وی مورد بررسی قرار گرفته اند. دو بخش اصلی کار فرهاد مربوط به انقلاب ایران و کنشگران ان و نیز اسلام در فرانسه است. 4 کتاب فرهاد درباره انقلاب ایران از نطر جامعه شناسی دارای یک ویژگی منحصر به فرد هستند. زیرا در جامعه شناسی انقلاب ها پژوهش گران بندرت فرصت یافته اند از درون به عنوان ناطر در تحولات شرکت کنند و تحولات و روندهای آنرا از دیدگان کنشگران آن مورد بررسی قرار دهند.
کتابی که نام آن "بازگشت به خویشتن" است و حاصل گفتگوی آلن تورن و فرها خسرو خاور در مصاحبه جای مهمی را بخود اختصاص میدهد چرا که در بعد شناخت شناسی و روش شناسی علوم اجتماعی و جایگاه فرد و رابطه اش با جامعه در نگاه جامعه شناسی این کتاب نوعی جمع بندی نظرات نویسنده هم هست در این حوزها از فراز پژوهش های میدانی.
در انتهای کتاب معرفی کوتاهی از کتاب های فرهاد به زبان فرانسه آمده است که خواننده را با آثار گوناگون نویسنده آشنا میکند. در فرصتی باید این کتاب را بطور مفصل تر معرفی کنم. کار محسن بسیار ارزشمند است چرا که کارهای کمی از فرهاد به فارسی منتشر شده و بعضی از موضوعات گفتگو بسیار بدیع و تازه هستند. در ضمن یادم رفت بگویم که خود محسن هم دکترایش را 3 سال پیش تمام کرد و استاد راهنمایش هم فرهاد خسرو خاور بود. موضوع تز محسن ویژگی های نظری روشنفکران دینی و تحولات فکری آنها در 40 سال گذشته بود.

+++
وقتی در مدرسه عالی مطالعات اجتماعی بودم با رضا از همکاران دانشگاهی ایران برخورد کردم پس از سالها بی خبری. گاه گاهی به پاریس میاید. برایم از خودکشی دوست فرانسوی فرهیخته و مسنی گفت که یکبار او را از نزدیک دیده بودم. پیرمرد از سالهای دور رضا را میشناخت و به او بسیار نزدیک بود. رضا میگوید که او با وجود سن بالا عادت داشت برای بدرقه رضا به فرودگاه اورلی پاریس برود و در جابجایی بارها به او کمک کند. سال گذشته هنگام خداحافظی در برابر اتوبوس فرودگاه با نگاهی متفاوت به رضا گفته بود :
- رضا، وداع برای همیشه. ما یکدیگر را نخواهیم دید.
رضا هم باو میگوید که این حرف ها را نزند و سال دیگر باز به سراغش خواهد آمد...
پیرمرد هم با همان لبخند همیشگی پاسخ داده بود که نه این آخرین دیدار آنهاست. مدتی بعد پیرمرد خود را بداخل سن پرتاب میکند. مرگ خود را این گونه برنامه ریزی کردن و به سراغش رفتن نشان میدهد که از زمانی اندیشه مرگ وجودمان را پر میکند و در حقیقت زندگی با مرگ همخانه میشود. یاد حرف های دریدا فیلسوف فرانسوی میافتم پیش از مرگش در مصاحبه با لوموند : " ضرورت مردن بیشتر در لحظات خوشبخت بودن وجودم را فرا میگیرند. شادی و یا گریستن مرگی که در کمین نشسته است برایم یک معنا دارند".
همراه جسدش کاغذی با پوشش پلاستیکی را مییابند که در آن همه اعضای بدنش را برای تحقیقات پزشکی اهدا کرده بود. رضا میگوید پیرمرد از جنس نسلی بود که دیگر یافتنشان بسیار دشوار است. نسلی که اندوهش شوربختی "دیگری" بود و قلبش با دیگران میطپید. جان شیفته ای که "دیگری" را بآسانی میپذیرفت و میتوانست درد و اندوهش را درک کند و در کنارش باشد. دوستی بی انتها، فروتنی برای دوست و با او و حضوری همیشگی به عنوان دوست.
رضا چند بار تکرار میکند که آدم هایی از این دست دیگر پیدا نمیشوند.
"اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده ای را
تاب سفری این چنین
نیست"
+++
دیروز تلفنی با همکار الجزایری دانشگاه پاریس 5 حرف زدم در مورد شرکت در یک کنگره دانشگاهی در ایتالیا درباره روابط بین فرهنگی در دانشگاه و روابط استاد و دانشجو. بین المللی شدن روزافزون دانشگاه و گسترش تبادل استاد و دانشجو در سطح جهان سبب شده است تا پی آمدهای فرهنگی و پداگوژیک آن موضوع بحث های جدی باشد. در کتابی که چند هفته دیگر پیرامون پژوهش ما بروی دانشجویان خارجی چاپ خواهد شد به این مسئله بطور گسترده اشاره شده است. اصرار دارد در این نشست که در ماه نوامبر برگزار میشود شرکت کنم ولی آماده کردن مطلبی خوب تا آن زمان میسر نخواهد بود و همین موضوع مرا در پذیرفتن سفر به ایتالیا دچار تردید میکند.
صحبت های ما به ماه رمضان کشیده میشود. او که با دو دختر دانشجویش در پاریس زندگی میکند از مشکلات خود میگوید در رابطه با رمضان و تدارک افطار و سحری. با شوخی بهش میگویم که میتوانی نیم وقت روزه بگیری یا یک روز درمیان. برایش تعریف میکنم که در بچگی ما نصف روزه میگرفتیم از سحر تا ظهر و میگفتیم به این ترتیب 30 تا نصفه روز میشود 15 روز و ما دست کم از نیمی از صواب روزه بهره مند میشویم. همکارم حسابی نسبت به ماه رمضان تعصب دارد و هر چند در زندگی عادی به بقیه آداب دینی پایبند نیست، به مجالس رفص میرود، گاهی ته گیلاس شرابی هم مینوشد و یا بدون مشکل با مایو به استخر و کنار دریا میرود ولی برای روزه احترام خاصی قایل است. دو دخترش هم که در رشته پزشکی درس میخوانند مثل مادرشان فکر میکنند. بدون آنکه به آن صورت مذهبی باشند و یا حجابی داشته باشند به سنت ماه رمضان احترام میگذارند. روزه برایشان یک بعد هویتی هم دارد و نشانه درونی و بیرونی وجود یک همبود انسانی (مسلمانان فرانسه و یا الجزایری ها) است و تعلق بدان. اوایل که به فرانسه آمده بودیم ماه رمضان چندان جلوه بیرونی نداشت و مسلمانان در درون با آن زندگی میکردند. چند سالی است جلوه های بیرونی ماه رمضان در محلات مسلمان نشین بخوبی دیده میشوند و حتی رسانه های جمعی اینجا هم درباره اش حرف میزنند. این نشانه تغییرات فرهنگی و جامعه شناسانه فرانسه هم هستند.
بهش میگویم که در بچگی روزه برایمان بعد فردیتی مهمی داشت. نوعی حس بزرگ شدن، کسب خودمختاری در بعد ذهنیتی و به دنیای بزرگسالان تعلق داشتن. احساس معنویت ناشی از روزه گرفتن به رشد فردیت ما کمک میکرد. نگاه دیگری به ما به عنوان روزه دار نیز در شکل دادن به این "تصویر خویشتن" مشارکت میکرد و "من اجتماعی" ما معنای جدیدی پیدا میکرد. بعد فردی این تجربه در بلوغ شخصیتی و ذهنیتی ما بسیار اساسی بود. همکار الجزایری پیشنهاد میکند به جای تحلیل انتروپولوژیک یکی از افطارها مهمان آنها باشم برای درباره زندگی کردن تجربه های گذشته و تماس جدید با معنویت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

خبر اعدام گروهی از قاچاقچیان مواد مخدر و کسانی که در گفتمان رسمی دستگاه قضایی "اوباش" نامیده میشوند در رسانه های اروپا بازتاب وسیعی یافته است. سازمان های بین المللی حقوق بشر مانند عفو بین المللی هم از گسترش اعدام ها در ایران اظهار نگرانی کرده اند. ایران به همراه چین و امریکا بیشترین تعداد اعدامی ها در سال در جهان را دارد. چیزی که در بازتاب بین المللی این اعدام ها نقش مهمی بازی کرده اجرای احکام در میادین و خیابان ها و در حضور مردم عادی است. روشی که در دنیا کمیاب است.
این ماجرای در حرف های دوست دانشجویی که بتازگی از سفر ایران بازگشته هم جای مهمی را بخودش اخصاص داده بود. او در صحبت تلفنی برایم از چند و چون این "نمایش چندش آور" گفت و اینکه دستگاه قضایی برای اینکه این اعدام ها مایه "عبرت" شود محکومان را در شهرهای مختلف تقسیم میکند تا کسی از این آموزش وحشت انگیز محروم نماند.
- بساط اعدام را 2 یا 3 روز قبل بر پا میکنند و اجساد محکومان تا ساعت ها بالای جرثقیل میمانند برای بازدید عمومی. بعد از اعدام آثار عمل را باقی میگذارند تا اثر بخشی "عبرت" زیادتر شود. من در شهر کوچک شمالی خودمان شاهد این بودم که چگونه همگی درباره این موضوع حرف میزند و فضای ترسی که در شهر سایه انداخته بود بخوبی قابل دیدن بود.
یکی از دوستان هم آدرس سایتی را فرستاده که بروی آن صحنه ای از این اعدام های خیابانی را نشان میدهند. در فیلم زنی که با چادر در میان دو مرد دیگر با این شیوه بدار آویخته میشود مدتها زنده میماند و معلق در میان آسمان و زمین دست و پا میزند بدون اینکه کسی اقدامی انجام دهد.
++++
دیروز اولین روز کاری در دانشگاه بود. کلاس ها از 8 اکتبر شروع میشوند ولی کارهای سال جدید در عمل شروع شده اند. دیروز دانشجوی اهل بنین که در دوره فوق لیسانس درس میخواند از پایان نامه اش دفاع کرد. تهیه این رساله 2 سالی طول کشید. سال گذشته همین موقع ها بدون مقدمه یک مطلب 120 صفحه ای را آورده بود برای دفاع. به او توضیح دادم که کارش قابل دفاع نیست و باید همه چیز را از نو شروع کند. برخورد من کمی برایش سنگین بود ولی پذیرفت که گام به گام مطلب را بازبینی و باز نویسی کند. موضوع کارش فرار مغزها در آفریقا و روند بسیار کم دامنه بازگشت تحصیل کرده های افریقایی در اروپا به کشورشان بود. از او خواسته بودم درباره تئوری "گردش مغزها" که این روزها جایگزین "فرار مغزها" شده هم کار کند. خلاصه یکسال جنگ علمی و فرهنگی میان ما دو نفر منجر به تحویل کار تحقیقی شد که هنوز با یک رساله مطلوب بسیار فاصله دارد زیاد دارد ولی قابل قبول است در حد نمره 12.
++++
دیروز جلسه دو ساعتی داشتم با همکار دانشگاه هیروشیمای ژاپن که برای سفری در پاریس به سر میبرد. بحث ما بر سر ارزشیابی کار استادان دانشگاه توسط دانشجویان و آموزش حرفه ای استادان و آشنا کردن آنها با روش های آموزشی بود.
++++
جلسه کوتاه کاری هم داشتم با گروه کوچکی که بروی ارزشیابی آموزشی در دانشگاه کار میکنند. در کنار مسائل پژوهشی نکته جالب در گروه حضور دو دختر است با رفتارهای کم و بیش متضاد. اولی برای ادامه تحصیل در سطح فوق لیسانس از مراکش به پاریس آمده است. او در مراکش حجاب داشته ولی در فرانسه حجابش را برداشته است. نفر دوم (سمیا) دختری است از پدر و مادر مراکشی که در فرانسه متولد شده و همه دوران تحصیلی خودش را این کشور گذرانده است. او از سن 19 سالگی تصمیم گرفته باحجاب شود و یکی از چند دختر باحجاب دپارتمان است که بر خلاف دیگر دختران محجبه با علاقه فراوان در فعالیت های اجتماعی و علمی شرکت میکند.
پس از پایان کار سمیا در حضور همه گفت که میخواهد مطلبی را خارج از بحث پژوهشی مطرح کند.
- یادتان هست که در جلسه ماه ژوئن از من پرسیدید برای چه من از سن 19 سالگی به سراغ حجاب رفته ام.
یکبار در حاشیه جلسه پژوهشی بحث ما به موضوع حجاب کشیده شد و من با کنجکاوی از او پرسیده بودم حجاب گذاشتن در سن 19 سالگی برایش چه معنایی دارد.
- بله یادم میاید. شما هم گفتید بخاطر بازگشت به هویتی که حسن آن در فرانسه برایتان بوجود نیامده. نوعی هویت یابی در جامعه که با آن در تعارض فرهنگی هستید.
- درست است. ولی من بعدها بروی جوابم خیلی فکر کردم.
- متاسفم که تابستانتان را خراب کردم ...
- نه موضوع این نیست. من همه آنچه که میبایست میگفتم را بیان نکردم.
من با لبخند در حالیکه به بقیه اعضای گروه اشاره میکردم گفتم ما همگی به گوشیم تا ناگفته ها را بشنویم.
- حقیقت این است که بخاطر اسلام اینکار را کردم نه فقط بخاطر هویت یابی. از نظر من دین اسلام کامل ترین دین دنیاست و برای همه مسائل جامعه کنونی بشریت پاسخ دارد. بحران هویتی که من به اون اشاره کردم به همه جامعه فرانسه و غرب مربوط میشود نه فقط به ما مهاجران شمال افریقا.
- جالب است. حالا من از شما نه به عنوان مسلمان بلکه به عنوان دانشجو و پژوهشگر میپرسم آیا مطالعه دینی مقایسه ای انجام دادید تا متوجه برتری اسلام به سایر ادیان شوید ؟ آیا جوامع اسلامی پیشرفته تر و یا از نظر معنوی خوشبختر از جوامع مسیحی و یا بودایی و یا کشورهای غربی هستند ؟ آیا وضعیت اخلاق در این کشورها بهتر است و یا فساد در آنها کمتر است ؟
سمیا چند لحظه ای مرا نگاه کرد و گفت :
- نه این یک حس درونی است. شاید برای شما قابل درک نباشد... اما شاید اسلام واقعی هم هنوز جایی پیاده نشده باشد. ولی اسلام برای همه اعصار و سرزمین هاست و بشریت راه سعادت را در متون اسلامی میتواند پیدا کند. حتی مسائل علمی هم در اسلام پیش بینی شده اند...
- شما وقتی بیمار هستید به سراغ این متون میروید یا از پزشکتان وقت میگیرید ؟
- معلوم است که پزشک. سئوال شما انحرافی است من ادعا نکردم که راه حل بیماری را میتوان در متون یافت.
- اگر اجازه بدهید علت پرسشم را میگویم. همانگونه که در پزشکی بسراغ علم میروید و با پیشرفت علمی موافق هستید در امر اقتصاد، جامعه و علوم قضایی هم باید به همین گونه عمل کنید و دنبال راه حل های دینی 14 یا 20 قرن پیش برای امور روزمره در قرن 21 نباشید. چرا که کار هیچ دین و ایدئولوژی نمیتواند در بعد تاریخی پیدا کردن راه حل های جاودانه برای اداره جامعه بشری باشد. اداره جامعه بشری نیاز به بروز شدن فنون، هنجارها و قوانین و روش ها دارند. کارکرد اصلی دین بعد فرهنگی آن است و امر معنوی مردم و همبودهای انسانی. حالا به عنوان یک دختر مسلمان فرانسوی از شما سئوال میکنم حاضرید سهم ارث شما نصف برادرتان باشد و یا زن سوم و یا چهارم یک مسلمان دیگر باشید ؟
- معلوم است که نه. زمانی که اسلام سهم ارٍث زن را نصف مرد قرار داد در جامعه عربستان زن اصلا حق ارث نداشت. این داستان چهار زنی را هم شما خوب میدانید که چه شرایط سختی دارد...
- من هم میدانم که قوانین اسلام در آن زمان در جامعه عربستان بسیار هم پیشرفته بودند. ولی امروز در اروپا و یا سایر کشورهای جهان زنان میپذیرند که حق شهادت در دادگاه را نداشته باشند، قاضی نباشند و یا نصف برادران خود ارث ببرند؟ و یا اگر مرد آن شرایط سخت که شامل برابری کامل بین زنان و رعایت عدالت میشود را بوجود آورد شما حاضرید دست به چنین کاری بزنید ؟
- پاسخ شخصی من به چهارزنی منفی است ولی شدنی بودن این امر برایم نامتعارف نیست...
- ببیند من نه اسلام شناسم نه صلاحیت بحث دینی را دارم و نه متخصص جامعه شناسی دین و نه قصد انتقاد از باورهای شما را دارم. صحبت های من با شماست به عنوان یک پژوهشگر جوان. حرف هایی نزنید که قابل دفاع نباشند. اگر این چیزها را پیشنماز کم سواد بگوید خوب حرفه او این است. درست مانند یک کشیش یا یک روحانی یهودی. ولی یک دانشجو در دوره فوق لیسانس در دانشگاه نباید به همین آسانی گزاره هایی را مطرح کند که دارای اشکالات جدی هستند. دانشگاه محل شک علمی و پرسش گری و تفکر انتقادی در مورد همه پدیده ها و امور بشری است. من به باور مذهبی شما و همه دیگر پیروان مذاهب احترام میگذارم. اما گفتن اینکه احکام دینی را به همان گونه گذشته امروز هم میتوان جاری کرد برایم پرسش هایی را به میان میاورند که با شما مطرح کردم. احکام و هنجارها را نمی توان بدون زمان و مکان مطرح کرد. در همین بحث ارث اگر شما باور دارید که این حکم در فرانسه امروز قابل دفاع نیست و در تناقض با قوانین عرفی آن قرار میگیرد و خود شما هم حاضر نیستید آنرا اجرا کنید چرا همین "تحول" را در مورد حجاب برای مثال قبول ندارید. چرا نمیشود مسلمان خوبی بود بدون گذاشتن حجاب ؟ اگر قوانین ارث، سنگسار و دست و پا قطع کردن را میشود به نفع قوانین عرفی مدرن کنار گذاشت چرا همینکار را در مورد حجاب انجام نمیدهید ؟
سمیا میگوید که برای این بحث باید زمان کافی گذاشت. همه ما با او موافقیم. قرار میشود در فرصتی مناسب بحث خودمان را ادامه بدهیم.
در راه بازگشت دانشگاه به بحث با سمیا فکر میکنم و حضور گسترده این تفکر اسطوره مانند در میان پیروان ادیان گوناگون درباره قوانین دینی بدون زمان و مکان. این برخوردها نتیجه یک فرهنگ و آموزش هستند. پس سمیا که در مدرسه لائیک فرانسوی درس خوانده چرا چنین بحث هایی را مطرح میکند؟
این روزها که بخاطر کار پژوهشی باید کتاب های درسی ایران را بخوانم بخوبی میتوانم درک کنم گفتمان بسته، ایدئولوژی زده و غیر انتقادی دینی چه مشخصات و ویژگی هایی دارد. یاد نقل قولی میافتم در کتاب قران کلاس دوم راهنمایی ایران (1385، ص 44) که از قول ناپلئون امپراطور فرانسه (کتاب از او به عنوان دانشمند یاد کرده) گفته شده است بدون اشاره به منبع
"کجاست آن روزی که ما مجمع بزرگی از سیاستمداران و دانشمدان حقوق دنیا تشکیل دهیم و قران، کلام الهی و متین ترین قوانین محمد (ص) یعنی همان نسخه ی پر افتخار بشری را پیش رو گذاریم و سعادت حقیقی بشر را تنظیم نماییم".

یک هفته ای است که میگردم از طریق اینترنت و کتابخانه مرجع این حرف ناپلئون را پیدا کنم ولی جستجوی من هنوز به نتیجه نرسیده است. پرسش این است که چگونه و با چه شناختی ناپلئون میتوانسته چنین حرفی را در اوایل قرن نوزدهم زده باشد ؟ متاسفانه کتاب های درسی ما پر است از حرف هایی از این دست بدون دغدغه ذکر منبع.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

در رسانه های ایران از اخراج و یا بازنشستگی اجباری برخی استادان صاحب نام دانشگاه تهران خبر میدهند. از قرار معلوم دور جديد برخورد با اساتيد دانشگاه همزمان با بازگشت دكتر بشيريه پس انجام فرصت مطالعاتي وي به ايران آغاز گشته و طي آن اساتيدي همچون دكتر حسين بشيريه، دكتر هادي سمتي و دكتر سعید شاهنده از سوي رئيس دانشگاه تهران اخراج شدند. برخورد با شماری از از استادان پرآوازه بازتاب گسترده ای پیدا کرده است و حتی 10 نماینده از جناح اقلیت مجلس خواهان رسیدگی به موضوع شده اند. عمید زنجانی رئیس دانشگاه تهران (برای اولین بار در تاریخ 73 ساله دانشگاه تهران یک روحانی به ریاست دانشگاه تهران رسیده است) در توضیح این اقدام بی سابقه گفته است که این افراد بخاطر سفرهای مطالعاتی به خارج از کشور غیبت های طولانی داشته اند و گاه از دو دانشگاه همزمان حقوق دریافت میکردند. جالب است که اینبار هم مانند ماجرای دانشگاه تربیت مدرس فقط استادانی با نوع خاصی تفکر مجازات "اداری" میشوند. در همه دنیا دانشگاه ها تلاش میکنند به هر نحوی شده استادان پرآوازه و اندیشمند خود را حفظ کنند و گاه حتی از کسانی برای چند جلسه دعوت میکنند تا نام آنها در شمار مدرسان آن دانشگاه باشد. کسانی مانند بشیریه در حقیقت سرمایه علمی و فرهنگی یک دانشگاه و یک کشور هستند و از دست دادن آنها فقط از اعتبار دانشگاه کم میکند. در مقیاس در رقابتی که در میان دانشگاه های جهان برای جذب بهترین استادان وجود دارد در ایران از روش معکوس استفاده میشود. یعنی تلاش میشود عذر کسانی که اعتبار ملی یا جهانی دارند با دلایل اداری یا سیاسی خواسته شود.
از سوی دیگر به نوشته روزنامه مردمسالاري اساتيد دانشگاه موظف شده‌اند كليه سفرهاي تفريحي، تحقيقاتي و فرصت‌هاي مطالعاتي‌شان به خارج از كشور را به حراست دانشگاه گزارش دهند .بنا بر اين بخشنامه، اساتيد دانشگاه‌ها موظف شده‌اند تا هرگونه سفر خود به خارج از کشور را علاوه بر سفرهايي که به عنوان فرصت مطالعاتي يا سفرهاي علمي و پژوهشي با هزينه دانشگاه به خارج از کشور انجام مي دهند، به حراست دانشگاه متبوع خود، اعلام کنند. اين سفرها، شامل سفرهايي است که با هزينه موسسات ديگر (غير از دانشگاه) انجام مي‌شود و حتي سفرهاي سياحتي، زيارتي و شخصي نيز در اين زمره هستند.

+++
ایمیلی داشتم از امیر از همکاران ایرانی. پیام از سمنان برایم فرستاده شده است. نوشته است که با دوچرخه از مسیر شمال ایران عبور کرده و از راه گرگان به شاهرود و آنگاه به سمنان رسیده است. عجب نیرو و پشت کاری آنهم در گرما و شرایط ایران.

+++
با آنکه فصل تابستان تمام نشده ولی با پایان تعطیلات زندگی به روال عادی برمیگردد و پائیز بطور نمادین شروع میشود. منهم دوباره کارم شروع میشود و باید پروژه های نیمه تمام را با شتاب پیش ببرم. آخرین سفر من به شامونی بود شهر کوهستانی جنوب شرقی فرانسه که در مرز سوئیس و ایتالیا و نیز در دامنه بلندترین قله اروپا یعنی مون بلان قرار گرفته است. سفری کوتاه و برنامه ریزی نشده بود. شب اول در ارتفاع 2000 متری برف میبارید. دو روزی در هوای تازه و بسیار خنک کوه های آلپ راه رفتیم. این منطقه که چند سال پیش فقط در فصل زمستان و اسکی رونق داشت توانسته است برای خود توریست تابستانی دست و پا کند و با دریا به رقابت بپردازد.
دوستان محلی که مهمانشان بودم سنگ تمام را گذاشتند برای نشان دادن گوشه و کنارهای ناپیدای طبیعت وحشی و بکر این منطقه که با وسواس کم نظیری حفظ میشود. مردم هم انگار در کوه مهربان تر میشوند چرا که همان شهری های خودخواه وقتی به کوه میرسند به شما با آرامش صبح به خیر یا روز بخیر میگویند و با مهربانی در دشوارها کمکتان میکنند.
در شامونی یاد حرف های سپیده میافتم دانشجوی دکترای حقوق که در پاریس در صحبت تلفنی پیش از سفر میگفت یکی از ویژگی های مشترک نسل شما در ایران عشق به کوهنوردی است. اینرا درست میگوید چرا که رابطه ما با کوهنوردی شاید چیزی فراتر از رابطه با یک ورزش سالم و زیباست. کوهنوردی و شاید کوه شاهد بخشی از تجربه های جوانی ما بوده اند. یادم میاید وقتی سال اول جامعه شناسی به دانشگاه رفتم فعالیت کوهنوردی نوعی ورود به دنیایی بود که به بچه های "جدی" و اهل "فکر" تعلق داشت. کوه رفتن نوعی حالت تقدس هم پیدا کرده بود و انسان اهل فکر و مبارزه سیاسی آن دوره میباست کوهنورد خوبی هم میبود. وگرنه در "عمق" و "جدی" بودنش در امور اجتماعی و فکری و سیاسی تردید جدی بوجود میاورد. نوعی روند جامعه پذیری خاص و بقول آنترپولوگ ها "گذار به جایگاه اجتماعی جدید از طریق یادگرفتن آداب و رسوم یک گروه".
کوهنوردی همچنین وسیله ای برای سنجش مقاومت در برابر دشواری ها هم بود. بعضی از بچه ها اینرا با یک دوره آموزش چریکی اشتباه میگرفتند. یادم میاید یکی از مسئولین اتاق کوه ما دوستی اهل تبریز بود بنام حسین که بین برخی از ماها به شوخی به "شمر" معروف بود. روزی که اون مسئول و راهنما میشد میدانستیم که برنامه سختی در انتظار ماست. برای مثال یکبار در بهمن ماه هنگام صعود به قله "دوبرار" طوفان سختی در ساعت 6 صبح پیش روی را بطور واقعی دشوار کرده بود. چند تن از بچه ها به حسین پیشنهاد کردند که برگردیم چون تجهیزات لازم را نداریم و ممکن است در راه گیر کنیم. حسین با عصبانیت در حالیکه بخاطر سرما بروی سبیل هایش قندیل یخ آویزان شده بود بر سرمان داد کشید :
- با با چرا جا زدید. هوا بهاری است. دو ساعت باید مقاومت کنید. راهی نمانده.
من به حسین گفتم آخر چه مقاومتی حسین جان. اینطوری جان بچه ها تو خطر میافتد بخاطر لجبازی و غرور بیخودی. بالاخره نیم ساعت بعد با شدت گرفتن طوفان برف افکار عمومی علیه حسین بسیج شد و او را مجبور کردیم به پائین برگردیم. حسین از اینکه نتوانسته بودیم به قله برسیم حسابی دلخور بود. در زمان استراحت پائین کوه در گوشه ای بمن گفت "بابا ترسویی نیا کوه. چرا اسم مینویسی. فکر میکنی ماه بهمن توی کوه حلوا پخش میکنند". البته این رو کم کنی ها یک مقداری هم ریشه ایدئولوژیک داشت چرا که کسانی که طرفدار مشی مسلحانه بودند از کوه برای آمادگی رزمی هم استفاده میکردند و بقیه که در خط فکری آنها نبودند (و بنوعی سازش کار هم به حساب میامدند) میبایست بهای آنرا میپرداختند.
یکبار دیگر هم برنامه شاهرود به گرگان داشتیم 10 روزه که مخلوطی بود از کوه نوردی و راه پیمایی. دو قله شاهوار و شاهکوه را میبایست میزدیم در ماه مرداد. اینبار هم حسین مسئول برنامه بود. یکی از کارهاش "شمر گونه اش" این بود که بعد از 12 ساعت راه پیمایی یا صعود دشوار وقتی میرسیدم به جایی که میبایست چادر میزدیم ایشان تازه به یاد نرمش دادن یکساعته گروه میافتاد. ما هم برای فرار از این شکنجه شامگاهی مسئولیت برپایی چادر یا جمع کردن هیزم را بعهده میگرفتیم. حسین هم در حالیکه یک چشمش را میخواباند با نگاهش بمن میگفت "باز هم در رفتی". هر وقتی هم ما به عنوان آدم های "نه چندان جدی" به حسین پیشنهادی در هر زمینه ای میدادیم میگفت : "چی شده. باز راست ایستادی و ریاست بازی در میاری". البته همین حسین آقای عزیز با وجود این برخوردها دوست خوب و صمیمی و فداکاری بود. حسین یکبار با به خطر انداختن خودش مرا از یخ زدگی تدریجی در ارتفاع 4000 متری نجات داد.
یادم میاد در همین برنامه یکی از دختران گروه که بعدها در سال های اول انقلاب بخاطر عضویت در یکی از گروه های مسلح اعدام شد و صدای بسیار زیبایی هم داشت هنگام استراحت ظهر تاج کوچک و زیبایی با گل های وحشی دشتی که در آن اطراق کرده بودیم درست کرد و این تاج کوچک را بچه ها دست به دست میگرداندند و هر کسی بر سر میگذاشت و همگی از ته دل میخندیدیم. من از نگاه غضبناک حسین فهمیدم که از این شوخی و خنده بچه ها خوشش نیامده است. بعد هم خطاب به بهنام که کمی دورتر زیر درختی مشغول چرت زدن بود گفت
- آقا بلند شو مگه آمدی پیک نیک.
شب هنگام پس از شام و پیش از خواب همیشه برنامه انتقادی داشتیم که هدفش برخورد به نحوه اجرای برنامه و یا رفتار افراد گروه بود. حسین به اتفاق چند نفر دیگر حسابی از عمل درست کردن تاج گل و شوخی بچه ها و تو سر هم زدن و قهقهه های چند دقیقه ای انتقاد کردند و آنرا مغایر "اصول و اخلاق" دانستند و عملی جلف. دوستی که تاج گل را درست کرده بود و در حالیکه بغض کرده بود و و با سبزه های روی زمین ور میرفت، بدون آنکه سرش را بلند کند از کار خود انتقاد کرد. ما هم با سکوت خودمان این فرهنگ را تائید کردیم. برای شعور و وجدان جمعی ما مصلحت جمع بیش از خرد کردن یک انسان اهمیت داشت. یادم است یکی از دوستان ما نوروز که بعدها در جریان جنگ ایران و عراق در جبهه دزفول جانش را از دست داد آهسته در گوشم گفت که اینها چپی های قشری و دوازده امامی هستند. خود نوروز یکبار بخاطر پوشیدن پیراهن صورتی رنگ از سوی گروهی مورد انتقاد قرار گرفته بود.
حادثه تاج گل و شوخی جمعی باعث شد که داشجوی دختر خوش صدای ما دیگر در راه برایمان نخواند. او آهنگ نازلی را بسیار زیبا میخواند :
"نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
....
گروه کوهنوردی ما بیشتر از لائیک های دانشگاه تشکیل میشد که در آن دانشجویانی که به گروه های مختلف چپی از چریک ها، توده ای ها و یا مائوئیست ها گرفته تا مارکسیست های لیبرال نزدیک بودند شرکت میکردند. در همین برنامه شاهرود تا گرگان سه چهار نفری که گرایش مائوئیستی داشتند با برخورد خوب و دوستانه گروه با روستائیان موافق نبودند. مائوئیست ها طرفدار نظریه انقلاب از روستاها و محاصره شهرها بودند و بر این باور بودند که رابطه خوب ما (به عنوان نماینده نمادین شهرها) با روستائیان میتواند از تضاد شهر و روستا بکاهد.
این خاطره ها هم تلخند و هم دوست داشتنی چرا که بخشی از زندگی ما بودند و کوه بما اجازه میداد که چنین لحظاتی را برای خودمان بوجود آوریم. انگار زندان فکری و ایدئولوژیک ما در کوه پر و بال بیشتری میگرفت. گاهی از اینکه ما میتوانسیم اینگونه با شادی و لذت مخالف باشیم و از بهره بردن از زندگی و خوش بودن احساس گناه کنیم تعجب میکنم. جدی بودن در زندگی برایمان به معنی خوش نگذراندن، سخت زندگی کردن و گاه شکنجه دادن خود بود. لذت فردی و به هوس های خود پاسخ دادن نشانه جلف بودن و گناه. شاید وجود چنین فرهنگ و نظام ارزشی در میان کسانی که ظاهرا تحت تاثیر مدرنیته غربی بودند در بستر جامعه ایران چندان هم غیر منتظره نبودند. این کارها نه ربطی به مبارزه داشتند و نه به دموکراسی. اینها بیشتر به تلقی عقب مانده ما مربوط میشدند از جامعه و انسان و فرهنگ.
در خانه کوهستانی شامونی به دوستانی که از سنگ نوردی و یا کوه نوردی سخت روزانه برگشته اند خیره میشوم و شادی های شبانه و غذای محلی خوشمزه ای که با پنیر مذاب درست میشود. یاد غذاهای خودمان میافتم که گاه شبیه سهمیه اردوگاه های اسیران جنگی بود بخصوص زمانی که مسئول برنامه کسی میشد مثل حسین. امروز با فاصله گرفتن از آن سال ها و کوه رفتن های آنچنانی چیزی از عظمت و زیبایی کوه در ذهنیت من کاسته نشده است. راز دوست داشتن کوه شاید این باشد که تنها شاهد و همراه بیگناه آن تجربه های تلخ و شیرین بود و سهمی در خشک اندیشی و قشری گری ما در آن زمان نداشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:17  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |