تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود



امروز طبق عادت همیشگی به جنگل و به تماشای طبیعت رفتم. پائیز آرام آرام از راه میرسد و سر و کله رنگ های خیره کننده پائیزی هم پیدا میشود. جشنواره ای است زرد، نارنجی و سرخ. دیدار هفتگی با طبیعت فرصتی برای فرود آمدن از "ایوان زندگی" و نگریستن به آن از فاصله. نگاه کردن دوباره به هفته ای که گذشت و اتفاقات آن و یا فکر کردن درباره روزهایی که در پیشند. من مانند مسیحیی که مومنانه برای اعتراف نزد کشیش رفته تا از طریق او با خدایش به گفتگو نشیند به سراغ برگ ها و رنگ های پائیزی آمده ام. گفتگوی من درونی است و با خویشتن خویش. میخواهم بدانم در زندگیم چه میگذرد و به کجا میروم. پرسش هایی که در هفته های اخیر برایم به گونه نو و نامتعارف مطرح شده اند.

"اتاق خلوت پاکی است.

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد

دلم عجیب گرفته است. خیال خواب ندارم."

"هنوز در سفرم.

خیال میکنم

در آب های جهان قایقی است

و من – مسافر فایق – هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش میرانم.

...

مرا سفر به کجا میبرد ؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراعت

گشوده خواهد شد ؟"

 

 در جامعه شناسی کیفی ما اصطلاحی داریم بنام "تحلیل گر" Analyseur که بیشتر مربوط به حوادث و وقایعی اطلاق میشود که به ما کمک میکنند پدیده ای مهم تری را بهتر بشناسیم. برای مثال وقتی میان دو نفر برخوردی پیش میاید، این حادثه به نوعی میتواند به شناخت بهتر مسائل کلی تر رابطه دو نفر و مشکلات آن کمک کند. بحران ها با وجود ظاهری ترسناک و مخرب میتوانند در بعدی عمیق تر به شناخت کمک کنند. گفتگوی درونی من نوعی بیشتر کند و کاوی است درباره آخرین "تحلیل گر"  زندگی از فراز تجربه ها و رویدادها.

بازگشت به محله نوعی بازگشت به "ایوان زندگی" است. در بازار روز محله جای سوزن انداختن نیست. پائیز هم خودش را به این روز زیبای آفتابی دعوت کرده است. بساط میوه فروش ها پر است از انواع انگور و نیز خرمالو و انجیر. بوی شیرینی و نان های فرانسوی و ماهی و غذاهای آماده مربوط به مناطق مختلف جهان با هم مخلوط شده اند. جلوی گل فروش بازار توقف میکنم. گلهایش را یکی یکی بو میکنم. دختر فروشنده با خنده بمن میگوید دنبال چه عطری هستی. میگویم فرق نمیکند اولین گلی که بوی پائیز را دهد را برمیدارم. بهم میگوید میترسم کارت بی نتیجه باشد.   

 

+++

 دیشب در برنامه تلویزیونی "زن روز" صدای امریکا شرکت کردم و میهمان خانم ها امان و  ارمیده و نیز آقای صابر بودم. موضوع اصلی برنامه آموزش زنان در ایران بود. فکر میکنم برنامه ای خوبی شد. پرسش های بسیار دقیقی هم از سوی سه مجری برنامه و نیز کسانی که از ایران تماس گرفتند مطرح شدند. در میان بحث ها و پرسش ها موضوعات دیگری هم به میان کشیده شدند که با آموزش ارتباط نزدیک دارند مانند بازار کار، محیط خانه، بحران هویتی جوانان، رابطه جوانان با جهان و غرب، جهانی شدن و تاثیر ان در ایران، رفتارهای جمعیتی زنان، مهاجرت و فرار مغزها، مدرن شدن جامعه ایران و نقش سنت، اقلیت های قومی و مذهبی و فرهنگی ایران... متاسفانه زمان برای باز کردن  مطلوب همه این موضوعات نبود. کاش میشد کسانی هم از ایران بویژه از میان پژوهش گران دانشگاه های داخل و یا دست اندرکاران سیاسی که به احتمال زیاد با تحلیل من موافق نیستند هم در برنامه میبودند و نظر آنها را هم مشنیدیم.

 یکی از نکاتی که از سوی مجریان بدرستی مطرح شد رابطه مدرن شدن جامعه با آموزش بود. در این بحث از دو اصطلاح مدرنیزاسیون (امروزی شدن) و مدرنیته (تجدد) صحبت شد که دارای معنای یکسانی از نظر جامعه شناسی و فلسفه نیستند. ما میتوانیم در جامعه ای امر مدرنیزاسیون را بخوبی پیش ببریم بدون اینکه به مدرنیته دست یابیم. برای مثال استفاده از ایزار جدید مانند تلفن همراه و اتوموبیل و هواپیما و یا ساختن اتوبان و پل ها و سدهای عظیم نوعی مدرنیزاسیون است. یعنی کسی میتواند تلفن موبایل داشته باشد، در مدرن ترین ساختمانها زندگی کند و سوار شیک ترین اتوموبیل ها شود ولی هنوز بشدت از نظر فکری و فرهنگی سنتی باشد. مدرنیته بیشتر بعد ذهنیتی و فرهنگی و نوع سازماندهی سیاسی جامعه را در برمیگردد که بر پایه برسمیت شناختن برابری و خودمختاری انسان در بعد فردی، فکری و اجتماعی، نقد آزاد همه چیز (یعنی پایان دوره تحمیل نگاه قدسی به جهان و یا تحمیل این نگاه از سوی نهادهای رسمی)، آزادی های شهروندی، وجود جامعه مدنی بوجود میاید.

 

+++

پنج شنبه شب به دیدن کنسرتی رفتم که بیشتر مخلوطی از موسیقی اسپانیایی (اندالوزی) و شرقی (عرفانی – عربی) را ارائه میکند. جنوب اسپانیا در پی یورش سپاه اسلام طی قرنها مرکز تماس دو حوزه تمدنی غرب و شرق بوده است. موسیقی عرفانی غنایی همراه با سه ساز (گیتار، عود و پیانو) و صدای زیبای پدرو آله دو (اسپانیایی) و نادیر معروف (عربی). اجرای این کنسرت در سالن تاریخی ریشولیوی دانشگاه سوربن شونده را به سفری دعوت میکرد از فراز زمان به دنیایی گذشته های دور.

حالا که حرف موسیقی است به این قطعه زیبا از "مرگ کوچک" اثر موزارت نگاه کنید بعد هم به یک موسیقی هندی که مسافر دیگری از آنسوی آب فرستاده است.

http://www.youtube.com/watch?v=RtiFyy4VEhM&mode=related&search=


http://www.youtube.com/watch?v=bxNbw8Cm_bc&mode=related&search=
    

++++

فصل هنری و نمایشگاه های پاریس شروع شده است و امسال باید سراغ چیزهای دیدنی بسیاری رفت. نمایشگاهی از ایران دوره صفوی در لور ارائه میشود. این هفته نمایشگاه بین المللی هنرهای معاصر FIAC (فیاک) است که فقط چند روز طول میکشد و هنرمندان همه دنیا آثار هنریشان را به نمایش میگذارند. در دو سال گذشته من فرصت سر زدن به  فیاک را نداشتم و اینبار نباید فرصت را از دست داد. نمایشگاهی هم از جنبش نقاشی کوبیستم شروع شده است.

+++

دوست عزیزم آقای شهسواری از من معنای کلمه اپیستمولوژی را پرسیده اند. گفتم شاید این مطلب برای دیگر دوستان هم جالب باشد. بویژه انکه کسانی که در کار پژوهشی و علمی و یا فرهنگی هستند باید با این اصطلاح کنار بیایند.

اصطلاح اپیستمولوژی (épistémologie)  در فارسی (اگر اشتباه نکنم) به "شناخت شناسی" یا "معرفت شناسی" ترجمه شده است.   

اپیستمولوژی مانند بسیاری از کلمات فلسفی و علمی دیگر ریشه یونانی و لاتین دارد ولی اکنون در فرانسه، انگلیسی و سایر زبانها به همین صورت مورد استفاده قرار میگیرد. در یونانی اپیستم (épistémê) به معنای علم و یا شناخت است و لوگوس (لوژی) (logos) به معنای گفتمان. بنابراین اپیستمولوژی را میتوان گفتمان درباره علم و یا شناخت دانست. هر علمی میتواند دارای اپیستمولوژی خاص خودش باشد و در بیان ایدآلیستی فلسفه قرن نوزدهم که در آن نوعی باور به وحدت و یگانگی علوم وجود دارد ما میتوانیم از اپیستمولوژی بطور کلی هم سخن به میان آوریم.

در زبان فرانسه و انگلیسی استفاده از این کلمه به قرن نوزدهم برمیگردد. در لغت نامه های فرانسوی آغاز قرن پیش اپیستمولوژی به معنای "رشته ای که به نقد دانش و روش شناسی علمی میپردازد" ترجمه شده است. در ده های های اخیر تفسیر و معنای اپیستمولوژی همراه با توسعه علوم تحول پیدا کرده است و برداشت های گوناگوی از ان بوجود آمده است.

برداشتی اپیستمولوژی را به معنای اندیشه و یا بازاندیشی درباره علم و نقد دائمی آن و تا حدی فلسفه علم میداند. در این برداشت کار اپیستمولوژی از جمله طبقه بندی و مقوله سازی علوم وشناخت، توضیح و توجه به تحول آنها و نیز گشودن افق های جدید است.  

برداشتی کار اپیستمولوژی را تولید گفتمان درباره هر علمی میداند که در آن بنیادهای عقلانی و اثباتی هر علم مورد توجه قرار میگیرند. هر رشته علمی داری توضیح اپیستمولوژیک خودش است که به ان رشته و حوزه نوعی "مشروعیت" علمی و روش شناسانه میبخشد.

بالاخره برداشتی هم بیشتر در دانشگاه ها و محافل علمی انگلیسی زبان رایج است که اپیستمولوژی (epistemology) را به معنای تئوری شناخت قلمداد میکند. شناخت و دانسته ها از کجا آمده اند و ما (بشر) چگونه به آنها دسترسی پیدا کرده ایم و حد و مرزهای این شناخت و یا دورنماهای آنها کدامند. در جامعه شناسی آموزشی در دو دهه اخیر شاخه ای بوجود آمده است که به رابطه اپیستمیک (چه چیزی را باید یاد بگیرم و چه چیزی را میدانم) دانش اموزان و دانشجویان با دانسته ها و شناخت نظر دارد و بویژه انرا در رابطه با بعد هویتی شناخت (چرا من باید این یا آن مطلب را یاد بگیرم) مطالعه میکند.

امیدوارم این چند خط به اندازه کافی گویا باشد. البته اقای شهسواری کلمه انتروپولوژی را هم پرسیده اند که در فرصت بعدی مینویسم.

+++

 

در پاسخ دوستان عزیزی که لطف کردند و در رابطه با نقل قول ناپلئون بناپارت درباره اسلام و قران برایم مطالبی فرستاده اند باید بگویم من به این منابع انگیسی و یا فرانسه مراجعه کردم ولی آنها خودشان منبع "دست دوم" هستند و نویسندگان آنها بیشتر مسلمانانی هستند که خواسته اند گرایش ناپلئون در آخر عمر به اسلام را نشان دهند. من بدنبال نوشته دست اول میگردم برای پیدا کردن درستی این نقل قول از زبان ناپلئون و به نوشته مورخان معتبر و بی طرف.

 




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:7  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 



روز 11 اکتبر زمانی که دوریس لسینگ 88 ساله از خرید صبحگاهی روزانه بازمیگشت با انبوه خبرنگاران در برابر خانه اش روبرو شد. با همان طنز همیشگی خطاب به آنها گفت :

"حتما سوئدی ها با خود فکر کردند که تاریخ مصرف این پیرزن گذشته و زمان زیادی هم از عمرش باقی نمانده است. مهم نیست، میشه این جایزه را بهش داد".

 دوریس لسینگ با دیدن دهها خبرنگاری که به بصورتی نامعمول به محله اش هجوم آورده بودند دریافته بود که آخرین جایزه ای که در فهرست افتخارات ادبی اش وجود نداشت به وی تعلق گرفته است. لسینگ یازدهمین زنی است در یک قرن گذشته جایزه نوبل را از آن خود کرده است (اولین زن سلما لاگرلف نام داشت و سوئدی بود . در سال 1909 برنده این جایزه شد).

چیزی که در تاریخ و مسیر زندگی لسینگ شاید بیش از هر چیز جلب توجه میکند نامتعارف بودن آنهاست. از محل تولدش کرمانشاه تا اولین تجربه های نوجوانی اش در افریقا، در رودزیای نژاد پرست و استعمار زده (زیمباوه امروزی) تا ترک گفتن مدرسه در 13 سالگی و آشنا شدن با ادبیات و جامعه شناسی در 15 سالگی از طریق همسایه ای که به او کتاب میداد.

لسینگ در جوانی کمونیست شد و به فعالیت های سیاسی حزبی روی آورد  بعد از جنگ جهانی دوم سرخورده از حزب کمونیست، آن را ترک کرد. درسال 1950 به لندن رفت و اولین رمان خود را منتشر کرد تا کار نویسندگی را به طور حرفه ای آغاز کند. نوشته های لسینگ بیشتر تجربه های زندگی خود وی هستند و گاه بازتاب مبازرات اجتماعی او برای جامعه ای انسانی تر و با شهامت اخلاقی بیشتر. به همین خاطر هم موضوعاتی مانند برخورد تمدن ها، خشنونت، نژاد پرستی، بی عدالتی های اجتماعی، فمینیسم و نیز کشمکش و تناقضات و رنج های درونی زندگی بشری در کتاب های او حضوری برجسته و دائمی دارند. بسیاری  "دفترچه طلایی" را معروفترین اثر او میداند. در جایی هم خواندم که ریشه ایرانی بودن او نیز در رمان "ادریس شاه" بازتاب یافته که گرایش او را در مورد صوفی گری نشان می د هد.

 لسینگ یادداشت های روزنه اش را بر اساس موضوعات در دفترهایی به رنگ های متفاوت مینوشت : قرمز برای مسائل سیاسی، آبی برای نوشته های درونی شخصی و روانکاوانه و در جستجوی خویش، سیاه برای مطالب ادبی و زرد برای حس های عاطفی بسیار شخصی.

چیزی که در زندگی لسینگ برایم جالب است توانایی خودآموزی و بازتعریف بی وفقه هستی خود در این دنیا و در مراحل گوناگون زندگی. نرفتن به مدرسه و دانشگاه، و روی آوردن به کارهای معمولی سبب نشدند تا او به سوی افق های دورتر چشم ندوزد و بلند پروازی روشنفکری و حسی خود را در زندان روزمره گی و سرنوشت "گریزناپذیر" اسیر کند. وی در کتاب "در پوست خود" درباره گذشته اش مینویسد : "من در درون خودم زاده شدم، دستکم اینگونه باور داشتم. من نمیخواستم چیزی بیشتر در این باره بدانم. من به درون حانواده راهی نداشتم. من از آنها فرار میکردم. در بسته شد و این پایان داستان بود"  

کشف و شناخت نیروی بی پایان درونی و توانایی برای بحرکت درآوردن آن در شیب ها و گردنه های مهم و دشوار زندگی و به دره پرتاب نشدن شاید اصلی ترین خصلت این نویسنده پرآوازه و شورشی انگلستان بود.

لسینگ در سال 1981 برای نشان دادن تفکر سود جویانه بنگاه های انتشاراتی کتابش را با نام مستعار به انتشاراتی فرستاد که خود را متخصص آثار او میدانست. ناشرین با خونسردی از چاپ کتاب خوداری کردند. هیچکس قادر به بازشناسی نثر و اثرش نبود و فقط در فرانسه ناشری به حقیقت "بازی" لسینگ پی برد.

لسینگ در سال 2001 در سخنرانی خود در ادنبورگ به انتقاد از جنبش فمینستی پرداخت که در به شهرت رسیدن وی نقش مهمی ایفا کرده بود :

"پس از عملی کردن انقلاب زنانه، آنها بخاطر جزم اندیشی، بحاطر نداشتن تحلیل تاریخی، بخاطر خوداری از اندیشیدن و نیز بخاطر بدخلقی بدون آنکه بفهمند از راه خود منحرف شدند" 

اینهم دو ترانه زیبای از کرمانشاه، محل تولد لسینگ، از گروه شمس که سحر از آنسوی آب های اقیانوس اتلانتیک و در رابطه با کنسرت این گروه برایم فرستاده است.

http://www.youtube.com/watch?v=pkksfmchiKg&mode=related&search=

 

http://www.youtube.com/watch?v=IlYEdaNh1Vs&mode=related&search=

 



 

+++

سال تحصیلی جدید و کلاس ها شروع شده اند. امروز دانشجوی اهل کومور من از پس از 4 سال سر و کله زدن و کلنجار گاه نومید کننده از کارش در برابر ژوری دفاع کرد و نمره 12 گرفت. زمانی که 4 سال پیش برای اولین بار در کلاس های روش شناسی من شرکت کرد فکر نمیکردم بتواند روزی کارش را به پایان ببرد. یادم میاید در همان اوایل سمینار از همه خواسته بودم بطور هفتگی روزنوشت پژوهشی (ژورنال) تهیه کنند و هر روز بنویسند جه کارهایی را انجام داده اند، چه مشکلاتی دارند، چه سئوالاتی برایشان طرح شده و چه چیزهایی را خوانده اند. یکبار از همه دانشجویان خواستم ژورنال تحقیقی خودشان را به من نشان دهند. دانشجوی کوموری با نگاهی بی تفاوت و در حالیکه آدامسش را میجوید گفت

- آقا من نمیدانم منظور شما از ژورنال چیست

- پس چرا پرسش نمیکنید یا به سراغ دانشجوی دیگری نمیروید تا ببینید او چگونه ژورنال مینویسد.

- من خارجی هستم و خیلی چیزهایی که سر کلاس گفته میشود برایم ناآشنا و بدون مفهوم هستند. اگر قرار باشد هر چه را نمیدانم بپرسم وقتی برای درس و بقیه نمی ماند.

- ژورنال مهم است، نوعی دیالوگ درونی با خود است درباره پژوهش و به بازبینی و پیشرفت شما کمک میکند.

- من در درستی حرف هایتان شک ندارم. ولی من کاری نمیکنم که بنویسم. یعنی نمیدانم از کجا شروع کنم. در ضمن من زیاد عادت به نوشتن ندارم.

از او خواستم بعد از سمینار به دفترم بیاید. یکساعتی با هم حرف زدیم. به او کتابی معرفی کردم برای شروع کار درباره جامعه شناسی دانشگاه. از او خواستم تا دو هفته کتاب را تمام کند و 10 دقیقه ای برایم صحبت کند. او هم سه ماهی غیبش زد و زمانی به سراغم آمد که میخواست اعتراف کند که قادر به فهمیدن کتاب نیست. او بهم گفت که در عمرش هنوز یک کتاب را تا ته نخوانده است...

جالب این بود که موضوع کارش با بن بست هایی که در آنها گیر میافتد ارتباط داشت. او قرار بود درباره تجربه پداگوژیک دانشجویان خارجی در کشور میزبان کار کند. بالاخره ازش خواستم درباره مشکلات فعلی خودش بنویسد به زبان ساده و بطور موقت تئوری ها و حرف های گنده گنده را فراموش کند. این کشمکش 4 سال طول کشید. دانشجوی کوموری در رساله اش امروز به حدود 40 کتاب و مقاله رجوع داده بود و دست کم قادر بود با زبانی جامعه شناسی درباره دانشگاه حرف بزند هر چند هنوز نمیتوان از او بعنوان یک دانشجوی زرنگ و پرکار یاد کرد. بالاخره همه چیز نسبی است...  

 +++ 

 

جمعه پیش انجمن گفتگو و دموکراسی نشستی ترتیب داده بود پیرامون کتاب خواندنی محسن متفی که در ایران چاپ شده و به معرفی آثار فرهاد خسرو خاور جامعه شناس ایرانی و استاد مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس اختصاص دارد. نویسنده مصاحبه طولانی هم پیرامون چند و چون پژوهش های جامعه شناسی فرهاد انجام داده که در ابتدای کتاب چاپ شده است. وقتی با فرهاد و محسن درباره ضرورت چنین دیداری صحبت میکردیم نظرمان این بود که موضوعات اصلی کارهای فرهاد مانند جامعه شناسی انقلاب ایران، جنبش های اجتماعی جدید، اسلام گرایی و نقش مذهب و اشکال جدید دینداری در ایران با حضور شماری از علاقمندان به بحث گذاشته شود. ولی متاسفانه بیشترین پرسش ها به مسئله حجاب در فرانسه و لائیسیته و موضوعات مشابه از نگاه سیاسی اختصاص داشت و ما کمتر موفق شدیم دارد عمق مطلب و مسائل نظری پایه ای شویم. هر چند در پایان فرهاد سعی کرد با نگاهی جامعه شناسی به پرسش ها و انتقادات پاسخ دهد ولی آشتی دادن نگاه سیاسی با برخورد جامعه شناسی کار آسانی نیست. کار جامعه شناس در پژوهش اجتماعی ماهیت گرایی نیست. او باید بتواند به درک بهتر مسائل و پدیده های اجتماعی کمک کند. او گاه ناچار است مانند پزشکی که بخاطر شغلش بر سر بالین حتی دشمن خویش باید حاضر شود و بدون پیش داوری و خصومت به سراغ مسائلی برود که با آنها شاید میانه خوشی ندارد. برای مثال مخالف بودن با حجاب اجباری نمیتواند منانع از آن شود که جامعه شناس به سراغ کنشگران اجتماعی رود و نظر آنها را درباره حجاب جویا شود و صادقانه نتایج عینی پژوهش های خود را در دسترس عموم قرار دهد.





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:17  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 



امروز از سفر 10 روزه به امریکا به پاریس برگشتم. هدف از رفتن به امریکا مانند سفر قبلی ادامه کار بروی پروژه بررسی کتاب های درسی در ایران بود. گروه ما متشکل از من، سحر، محمد و نیوشا یک هفته کامل بروی تحلیل مطالب درسی، داده های کیفی و نیز یافته های آماری کار کرد. در سفر قبلی سحر دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه هاپ کینز به دلیل مشکلات فردی نتوانسته بود در جمع حاضر باشد. از نظر من همیشه غیبت نوعی "گنا ه" بزرگ به حساب میرود در کارجمعی. ولی سحر با علاقه، پیگیری و حوصله قابل تحسین کارش را به بخوبی و بطور کامل انجام داده بود. همین باعث شد که من از برداشت ذهنی  شتابزده و قالبی پیشین خود احساس "گناه" کنم.

ابعاد گسترده این پژوهش اجاره ندادند ما بتوانیم در نشست دوم به جمع بندی کاملی از کارهای فردی و داده های گرد آوری شده برسیم. ولی چهارچوب اصلی کار به اتمام رسیده است.

پرسش اصلی کار پژوهشی ما بطور مشخص پیرامون وجود احتمالی پدیده تبعیض و اشکال گوناگون آن در مطالب درسی دور میزند. 3115 عکس موجود در حدود 100 کتاب، 415 درس کتاب های فارسی از سال اول دبستان تا سوم نظری و نیز حدود 11000 صفحه مطلب درسی مواد خام پژوهش ما را تشکیل میدهند. در مجموع به نظر میرسد که تبعیض و یا نگاه تبعیض آمیز پدیده ای حاشیه ای در کتاب های درسی نیست و از لابلای مطالب میتوان به نوعی "فرهنگ تبعیض" برخورد که به آن مشروعیت نیز بخشیده میشود و کتاب های درسی را از بیان و ایراز آنها واهمه ندارند. تبعیض میان مرد و زن، میان مسلمان و غیر مسلمان، میان شیعه و غیر شیعه، میان "اهل کتاب" و سایرین، میان "کشورهای اسلامی" و "دشمنان" گذشته و حال آنها و ... موضوع برایری همه انسانها که پایه فلسفی و حقوقی جامعه مدرن به شمار میرود به آسانی در کتاب های درسی ایران نفی میشوند چرا که جنسیت و مذهب و مکان جغرافیایی زندگی و دیگر چیزها پایه تفاوت اشکار و پنهان میان انسانها میشوند. گروهی از مردم از دید کتاب های درسی به جرم عدم باور دینی "نجس" یا "کافر" به حساب میایند در کنار "حیوان مرده"، جمعی هم "منافق" و "منحرف" و "فریب خورده". این تقسیم بندی ها پایه حقوقی و عینی ندارند، با نظام قضایی مدرن و انسانی در تناقضند و بیشتر ناشی از نگاه ایدئولوژیک و ذهنی میشوند.

 زنان هم اشکارا شهروند دست دوم هستند و "مکمل" مرد. البته زن کتاب های درسی زن سنتی خانه نشین نیست و حتی بارها از برابری مرد و زن سخن به میان میاید. ولی او هنوز در سایه مرد بعنوان "سرپرست" زندگی میکند. نوعی از خشنونت نمادین یا سمبلیک هم در کتاب های درسی وجود دارد که به سکوت آن و یا ناگفته ها مربوط میشوند. کسانی که وجود ندارند و کسانی که حرفی درباره خود و یا مربوط به خود در کتاب های درسی نمی یابند.  

در مجموع باید گفت که با وجود این اشکالات بنیادی کتاب های درسی از اواسط دهه 90 بهتر شده اند و بخصوص اشکال مهم تری از زندگی مدرن به درون مطالب درسی راه پیدا کرده اند و از کهنه گی و گذشته گرایی آنها کاسته شده است. همزمان مطالب جدیدی هم برای مثال درباره مسائل زیست محیطی و آلودگی های صنعتی به محتوای کتاب های درسی اضافه شده است. نوعی تفاوت محسوس هم در برخی کتب درسی علمی و یا ادبی مشاهده میشود با سایر دروس مانند تاریخ، تعلیمات اجتماعی، دینی، قران، عربی و یا فارسی سال های پائین تر که بسیار ایدئولوژیک و سیاسی هستند.

قرار است نتایج این پژوهش تا 4 ماه دیگر منتشر میشود. 

 

+++

 

پیش از سفر به امریکا کار تدارک پژوهش جدید بروی دانشجویان دانشگاه را آغاز کرده بودم. از امروز کار بروی این پروژه را باید بطور آغاز کنم. پرسش اصلی پژوهش به تاثیر روابط میان استاد و دانشجو در روندهای یاد گیری و در پراتیک یادگیری در دانشگاه است. یکی از مهم ترین موضوعات در روند یادگیری در دانشگاه رابطه ای است که هر دانشجو با علم دارد و معنایی است که به یادگیری میدهد. کار استاد هم فقط درس دادن نیست. او در روندهای و روش های یادگیری فعالانه مشارکت میکند. در این چهارچوب روابط اجتماعی و پداگوژیکی (تربیتی) که در هر کلاس بوجود میاید بی تاثیر در شکل گیری رابطه دانشجویان با علم و یادگیری نیست. یکی از دلایلی که مسئولین دانشگاهی را در سطح فرانسه به بازاندیشی پیرامون این پدیده کشانده است این واقعیت است که استادان دانشگاه بیشتر بخاطر دانش خود و موفقیت در زمینه پژوهش به این مقام دست یافته اند و توانایی آنها در امر تدریس و کمک به یادگیری دانشجو بیشتر حالت ثانوی پیدا میکند. توانایی های پداگوژیک استادان و توجه آنها به روش های تدریس و یادگیری در برخی دانشگاه های غربی بطور منظم ارزشیابی میشود و در پیشرفت شغلی آنها نقش بازی میکند. در بسیاری از دانشگاه های مهم امریکا، کانادا، استرالیا، ژاپن و شماری دیگر از کشورها در داخل دانشگاه مرکزی به کار آموزش مداوم استادان و فکر کردن درباره روش های تدریس و ارزشیابی موضوعات درسی میپردازند. در فرانسه مانند بسیاری دیگر از کشورها چنین فرهنگی هنوز جا نیفتاده است.

 کار ما در مرحله اول بازخوانی حدود 150 کتاب و مطالعه میدانی پیرامون این مسائل و جمع بندی گرایش های مسلط در حوزه های مورد بحث است. رشته هایی مانند جامعه شناسی، روانشناسی شناخت، علوم تربیتی و یا انترپولوژی در سال های گذشته اهمیت فراوانی به ابعاد مختلف این مسئله داده اند. تلاش من در این کار این است که از دانش و شناخت ایجاد شده در حوزه های محتلف علوم انسانی و اجتماعی برای عمیق تر کردن موضوع استفاده کنم. واقعیت این است که تکیه به یک حوزه شناختی (برای مثال جامعه شناسی) برای درک و توضیح پدیده های اجتماعی که چند بعدی هستند و خصلتی پیچیده دارند میتواند به نوعی اشتباه فاحش متدولوژیک و شناخت شناسانه منجر شود.

 

+++

شماره 87 فصل نامه دانشگاهی دفترهای شرق (Les Cahiers de l’Orient)  موضوع دیپلماسی اعتراضی در خاور میانه اختصاص دارد. از من نیز مطلبی در نقد موضع گیری های محمود احمدی نژاد و زمینه و بنیاد های فکری او چاپ شده است. عنوان مقاله " احمدی نژاد رئیس جمهور ستیز گر" است.

حالا که حرف آقای احمدی نژاد شد خوبست بگویم که در سفر امریکا بارها شاهد بحث درباره حضور ایشان در دانشگاه کمبیا بودم. به باور من هیچگاه در تاریخ معاصر ایران به یک مقام رسمی درجه اول کشور ما به این اندازه توهین نشده بود. جالب این است که تبلیغات رسمی در ایران بیشتر در صدد جلوه دادن این حادثه بصورت یک پیروزی بزرگ سیاسی برای کشور ما هستند و آقای عسگر اولادی حرف های احمدی نژاد را مطالبی نام داده که از "سوی خدا" در دهان وی گذاشته شده است. از نظر این رسانه ها صرف حرف زدن در امریکا و یا انعکاس این حرف ها در مطبوعات غربی (بدون توجه به محتوا و لحن آنها) مثبت قلمداد میشوند.  در اعتراض به همین شیوه های تبلیغاتی است که آقای عماد افروغ از نمایندگان منتقد جناح محافظه کار در مصاحبه با خبرگزاری مهر " مقایسه سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا با فتح خرمشهر و فرا خواندن مردم به تکایا و مساجد برای به جا آوردن سجده شکر" را موزد انتقاد قرار داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:2  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 

اینهم مطلب مربوط به وطن به تقاضای دوست فرهیخته رسول نمازی و بحثی که با گروهی از وب لاگ نویسان براه افتاده است. آدرس وب لاگ رسول نمازی : hhtp://analytic.blogfa.com

زن کارمند بدون آنکه سرش را از روی کاغذهایی که روی میز کارش پراکنده بودند بردارد دستش را بطرف من دراز کرد و پاکتی را جلویم گذاشت و گفت :
اینهم مدارک جدید شما در ارتباط با کسب ملیت فرانسوی. برای پاسپورت باید .... در حقیقت شما از روز 12 مارس سال 2000 فرانسوی هستید.
من در حالیکه پاکت را از روی میزش برمیداشتم زیر لب گفتم بله و خیر
- منظورتان چیست ؟
- نه با شما نبودم...
- انگار زیاد راضی نیستید.
- ببخشید با خودم حرف میزدم.

فرانسوی شدن پایان یک جدال درونی 10 ساله بود. پذیرش اینکه حتی از نظر اداری به سرزمین دیگری تعلق دارید شکافی در یگانگی هویتی شما به شمار میرود. این را من سالها اینگونه میدیم. حوالی سال های 1994 یکی از همکاران ایرانیم که بتازگی پاسپورت فرانسویش را گرفته بود با شوخی میگفت :
بابا تعلق به یک سرزمین که به داشتن یک پاسپورت یا چند پاره کاغذ نیست. ببین من که کمتر از تو ایرانی نیستم. پاس را گرفتم و راحت اینطرف و اون طرف میرم برای هیج جا هم ویزا احتیاج ندارم. این تعصب را باید بگذاری کنار.

آن سال ها مصادف بود با امتناع سه کشور از ویزا دادن به من در رابطه با طرح های پژوهشی و یا پروژه های آموزشی و دانشگاهی. ایرانی بودن برای رد تفاضای ویزا و یا طول دادن آن کافی بود. زمانی که تفاضای ویزای من برای سفر به بیت المقدس و همکاری با دانشگاه قدس با پاسخ مثبت اسرائیل روبرو نشد یکی از همکارانم که همسر ایرانی هم دارد گفت :
من تو را نمی فهمم، چرا پاس فرانسویت را نمیگیری. بودن مهر ایرانی روی پیشانیت مانع از پیشرفت دانشگاهی تو میشود. بعد هم با شوخی گفت : اینهم کشور بود بعنوان وطن انتخاب کردی ؟
کسی وطنش را انتخاب نمی کند دوست مهربان من، دست کم موقع تولد. همه ذهنیت و دانسته های بیوگرافیک که به تاریخ زندگی تو ربط پیدا میکنند با مفهوم و حس وطن پیوند خورده. مکان ها، رنگ ها، عطرها، شکل اشیاء و ساختمانها، شهر و ده، درختان و گل ها، بوی باغها و دشت، مراسم و سنت ها و آدم ها.

برای همین سفر رفته بودم دم در سفارت اسرائیل برای ویزا. نگهبان مسلح سفارت در حالیکه نگاه تعجب آوری به من می انداخت با لحنی بی ادبانه گفت :
- ایرانی ؟ برای چه میخواهی به اسرائیل بروی. بگو ببینم چند سال است اینجایی و کارت چیست ؟
اینبار نوبت من بود با تعجب باو نگاه کنم و جواب تحقیرش را بدهم...
- بله ایرانی هستم. شما هم وظیفه ات که بازرسی من است انجام بده. اجازه بدهید این پرسش ها را کسانی بکنند که برای این کار صلاحیت دارند.

بعد هم نوبت "برادران" الجزایری و تونسی رسید تا با پتک بر سر وطن ذهنی من بکوبند. میبایست برای برگزاری سمیناری به دانشگاه اوران در الجزایر میرفتم. کسی که پشت گیشه بود با مشاهده ملیتم مرا به مافوق خودش حواله داد. کارمند عالیرتبه سفارت پس از زیر و رو کردن مدارک و خواندن دست کم 5 بار دعوت نامه رسمی و قرارداد میان دو دانشگاه بمن گفت :
شما حالا چرا با توجه به موقعیت شغلی تان ملیت فرانسوی نمیگیرید که نیاز به ویزا نداشته باشید ؟
ببخشید، به فکرم نرسیده بود.
از لحن خشک و گزنده من کمی جا خورد و گفت :
- میدانی برادر من، بین خودمان بماند جهان سوم جای زندگی نیست.
بعد هم با کمال حسن نیت بمن اعلام کرد که بررسی پرونده من به دلیل ایرانی بودن میتواند تا سه ماه طول بکشد.
منهم با تشکر از او خواستم درخواست مرا ندیده بگیرد.

این دو واقعه را برای همکار فرانسویم باز میگویم.
- تنفر آور است. خوب کردی واکنش نشان دادی.
- میدانی تنها چیزی که برایم مانده همین وابستگی نمادین به سرزمینی است که بخش مهمی از هویت مرا تشکیل میدهد. در حقیقت حضور من در فرانسه است که از نظر روانشناسی و در روابط اجتماعی "ایرانی بودن" مرا هر روز به من و به تو و دیگران یادآوری میکند. حس و معنای وطن در غربت همیشه بسیار متفاوت است. تو هم اگر در ایران زندگی میکردی "فرانسوی" بودن برایت معنا و حس دیگری پیدا میکرد. اگر همین حالا من پاسپورت فرانسوی داشتم باز هم تو مرا بعنوان ایرانی میشناختی اینطور نیست ؟ من برای از دست ندادن این آخرین نشانه هویتی دارم با خودم میجنگم. مثل همه دوراهی های زندگی داستان میان بودن و نبودن است.
- خودت جواب پرسشت را میدهی. ببین من فرانسویم. خانم من ایرانیست و خانواده اش در امریکا هستند. اگر اوضاع کاری من جور بشه بدون هیچ تردیدی پاسپورت امریکایم را میگیرم و بعد هم به عنوان توریست میام پاریس. شما شرقی ها در مسئله هویتی چقدر سخت گیر هستید.
- فکر میکنم رابطه با وطن و تصویر و بازنمای وطن در ذهن هر کس با تاریخ زندگی شخصی و تجربه و موقعیت هر کشوری بستگی دارد. یک فلسطینی یا اسرائیلی شاید همان رابطه ای را با مقوله وطن نداشته باشد که یک اسپانیایی و یک کلمبیایی. بعد نمادین و عاطفی رابطه با وطن با شرایط ویژه هر کشور فرق میکند. برای یک اسپانیایی زمان جنگ داخلی با کسی که امروز در این کشور زندگی میکند وطن مفهوم یکسانی ندارد.
کشوری که برای مردمش مفهوم فقر و بدبختی و دیکتاتوری میدهد همان حس و غروری را بوجود نمی آورد که کشوری که به حقوق و آزادی های مردمش احترام میگذارد و دائم ترقی میکند و انسانی تر میشود. برای همین هم در نگاهی پدیدار شناسانه (فنومنولوژیک) وطن برای هر کس در وهله نخست یک مقوله ذهنی و نمادین است که با تجربه ها شخصی و محیط اجتماعی و فرهنگی او پیوند خورده است و در کنش های متقابل اجتماعی بازسازی و بروز میشود. به عبارت دیگر هر کدام از ماها تصاویر و ذهنیت های متفاوتی نسبت به وطن داریم که حاصل برداشت های شخصی ما و نگاهی است که دنیای بیرونی و جهان و زندگی داریم. وطن در تجربه فردی یک مقوله ذهنی است که بعد هویتی دارد و با بخش های خودآگاه و ناخودآگاه ما پیوند خورده است. تغییرات هویتی ما از جمله به رابطه ای که با این مقوله داریم برمیگردد. در حقیقت نوعی دیالکتیک ذهنی-عینی، فردی-گروهی دائمی در درک و حس و برداشت از این مقوله عمل میکند. به همین خاطر میتوان گفت وطن در خارج از ذهن ما وجود دارد (به همین دلیل هم ما به آن تعلق داریم)، ولی همزمان همین وطن زائیده ذهن ما هم هست.
وطن یک بعد شناختی مهم هم دارد که به تجربه روزمره و دائمی ما برمیگردد، چیزهایی که در طول سالیان طولانی و از طریق تجربه و درس خواندن و روابط اجتماعی یاد گرفته ایم از تاریخ، فرهنگ، روابط بین انسانها، نظام ارزشی، دین.... این بعد شناختی در نگاه و زندگی روزمره ما نقش اساسی دارد.
بعد نمادین وطن در تجربه فردی بسیار مهم است. کسانی هستند که ایران را یک یا چند بار دیده اند و یا شاید هیچگاه گذرشان هم به آنجا نیافتاده است ولی از طریق رابطه ذهنیتی خود را به این واقعیت تاریخی جغرافیایی و یا فرهنگی پیوند میخورند. این رابطه ذهنیتی و نمادین بازتاب روایتی از واقعیتی بنام وطن است و کسانی هم که خانه و کاشانه شان را میفروشند و از راه کوه و بیایان خود را به اروپا میرسانند واقعیت دیگری از وطن را در ذهن خود دارند.
یادم هست در سال 2001 همراه ژان خاکزاد خبرنگار رادیو آزادی و گیسو جهانگیری پژوهشگر ایرانی و عضو تحریریه مجله کوریه انترناسیونال سفری داشتیم به اردوگاه معروف سان گیت در شمال فرانسه که محل سکونت کسانی بود که برای پناهنده شدن در انتظار وسیله ای بودند تا خود را بطور قاچاقی به انگلستان برسانند. از میان صدها ایرانی که در اردوگاه مستقر بودند توانستیم با 20 نفری شاید بطور مشروح حرف بزنیم. یکی از اونها با حرف های رکیک از ایران و حکومت یاد میکرد. در فرصتی از او پرسیدم چرا با این تنفر از کشورش حرف میزند. با همون لحن داش مشتی بهم پاسخ داد :
- چه کشوری، چه وطنی داداش. دلتون خوشه آقا. مردم نون شب ندارن بخورن. کشوری که به فکر مردم نباشه دوهزار نمیارزه، اصلا ارزش فکر کردن نداره. این خرف ها را میزنن سر من وشما را گرم کنن و بعدش هم بچاپ بچاپ. ببین اینجا مملکت غریب بیشتر به ادم میرسن تا مملکت خودت.

حرفهای عریان و صریخ این مرد 35 ساله که بعد از ورشکستگی راه فرار از کشور را در پیش گرفته و همه پل ها را هم به قول خودش پشت سر خراب کرده بود مرا نابخودآگاه بیاد کیوان کوچولو پسر بچه ای در پاریس بدنیا آمده و هیچوقت ایران را ندیده میاندازد که در تاریکی در اتاقش با چراغ قوه نیمه شب با نقشه کره زمین ور میرفت. وقتی ازش پرسیدم چکار میکنی کیوان چرا نمیخوابی این موقع شب. با نگاه بیگناه همیشگی خودش پاسخ داد " دنبال جای ایران هستم روی نقشه عمو سعید. میخواهم ببینم چه کشورهایی بین ایران و فرانسه هستند و چطوری میشود رفت آنجا".
یک سال بعد به دعوت انجمن فرهنگی در لندن برای کنفرانسی پیرامون مهاجرت و هویت ملی به این شهر رفتم. همه بحث ما انشب بویژه با جوانان بر سر موضوع رابطه با وطن دور میزد. از دختر جوانی که در آنجا متولد شده بود و میگفت او انگستان و ایران را بطور یکسان وطن خود میداند پرسیدم "حالا اگر مسابقه فوتبالی باشد میان ایران و انگلستان تو طرفدار کدام تیم هستی؟".
بهاران بدون مکث جواب داد "معلومه ایران".
بهاران فقط 15 روز از زندگی 18 ساله اش را در ایران بسر برده بود.

مسابقات جام جهانی فوتبال 1998 در فرانسه فرصتی بود برای مشاهده این وطن ذهنی و ذهنیتی. در استادیوم سنت اتین هزاران ایرانی سنین مختلف از همه جای دنیا جمع شده بودند گاه حتی بچه های 5-4 ساله ای که هیچگاه ایران را ندیده بودند و برخی فارسی هم نمیدانستند.
مادری در آنجا میگفت : "آقا بخاطر این بچه 5 ساله از آلمان اومدم اینجا. خدا کنه ایران ببره وگرنه این بچه مریض میشه".

با سفر به کانادا و امریکا هم میتوان با انواع دیگر ناسیونالیسم ایرانی آشنا شد که مخرج مشترک آنها ایران دوستی و احساس تعلق به وطنی است گاه ذهنی، گاه با نگاهی تعصب آلود و گاه حتی به بهای ندیدن واقعیت های ایران و جهان. برای بسیاری شاید وطن ابزار هویت یابی جمعی هم هست. ما به جمعی تعلق داریم که با زبانی مانند ما صحبت میکنند، نشانه های تاریخی مشترکی دارند، جشن هایشان یکیست و غذاهای شبیه یکدیگر میخورند. کسانی حتی سال بسال خبر ایران را نمیگیرند ولی با تعصب از وطن خودشان حرف میزند و گاه از وطنی حرف میزنند که وجود ندارد و به تمدن دوره ساسانیان و هخامنشیان مربوط میشود. کسانی در مخالفت با امریکا امروز متعصابه هرانچه به ایران مربوط باشد دفاع میکنند و برایش "وطن مهم تر از واقعیت های گذرایی مانند نبود دمکراسی و یا شکل حکومت" است. دوست جوانی در کانادا میگفت : " عیب فیلمی مانند پرسپولیس این است که مشکلات واقعی که مربوط به مسائل داخلی ما میشود جلوی افکار عمومی جهان مطرح میکند و به تصویر ایران لطمه میزند."

روزی به همکار ایرانیم که برای فرصت مطالعاتی به فرانسه آمده بود همین بحث را داشتیم. بهش گفتم که من هر شب ساعت 12 روزنامه های ایران را پیش از ایرانی ها بروی اینترنت میخوانم. با تعجب بمن گفت عجب پشتکاری. ما حتی در تهران هم این آشغال های تبلیغاتی را نمی خوانیم. من حس نوستالژیک شما را میفهمم. ولی وطن از نزدیک به این زیبایی که در ذهنتان نقش بسته نیست. قدر اینجا را بدانید اگر ما اونجا موندیم بخاطر اجبار و نداشتن راه حل است.
بهش میگویم نمی دانم شاید حق با تو باشد. شاید هم این برخورد ما ناشی از حس گناه باشد از دور بودن از وطن. از زندگی نکردن بعضی بدبختی و راحتی و مناسب بودن زندگی در فرنگ. بعضی صبح ها وقتی در اتوموبیلم خبر اعدام افراد در خیابانها، سنگسار کردن زنان، اعتراف گرفتن از روشنفکران، دستگیر کردن روزنامه نگاران و نویسندگان و دانشجویان و یا فعالین صنفی را از رادیو میشنوم از ایرانی بودم خودم احساس شرم میکنم. باید امروز هم به همکارانم پاسخ دهم "آخر چگونه میتوان در قرن بیستم هنوز زنی را سنگسار کرد ؟" و یا "شنیدی در ایران امروز چند نفر را در ملا عام اعدام کردند ؟". شاید ناخودآگاه از اینکه مرا دستگیر نمیکنند و یا این بلاها سر من نمیاید احساس عذاب وجدان میکنم. من آنها را تنها گذاشته ام ؟ ایجا من آزادم هر چه میخواهم بگویم و بنویسم، ولی در وطن من آدم هایی گاه بخاطر حرف های انتقادی ساده سر از زندان در میاورند. این مقایسه دائمی شاید نوعی خودآزاری گریز ناپذیرولی بیمارگونه باشد.
سالها بود درباره پیچیدگی شرایط ایران و رشد حرکت رفرم مذهبی برای همکارانم میگفتم. ولی این حرف ها برای کسانی که هر روز شاهد بدتر شدن اوضاع هستند دیگر کهنه و تکراری شده و اعتبارش را از دست داده است. آری شاید ما به وطنی تعلق داریم که تاریخش از حرکت بازایستاده است.
اینها نمونه بحث هایی بودند که در آن سال ها بارها و بارها در درون خود و یا با دیگران پیش آمدند. هر کدام از ما در ایران و یا در خارج از کشور این جنگ درونی بی پایان را تجربه کردیم. گاهی وطن نوعی نیاز درونی ما هم بوده است برای داشتن نشانه های هویتی و حس تعلق. برای رابطه داشتن با دیگری و زیستن، برای رابطه با "خودی" ها و حس کردن اینکه "ما" هم وجود داریم. شاید هم برای شکنجه و آزار روحی خود. وطن در روابط بین ذهنیتی ما حضور دائمی دارد و به همبود انسانی که وطن را نمایندگی میکند معنا و مشروعیت میبخشد. از این طریق شاید برای "دیگری" هایی که هر روز در زندگی به آنها برمیخوریم پاسخی داریم برای پرسشی که درباره هویت و کیستی ما طرح میشود. این پاسخ بیش از آنکه برای آنها مهم باشد برای ما به عنوان نیاز درونی طرح است.
من میتوانم اسم همه این واقعیت های متنوع و گاه متضاد را بگذارم رابطه فردی با واقعیت نمادین با مقوله ای بنام وطن. وطنی که بطور نمادین برای هریک از ما معنا و کارکرد ویژه ای دارد.
چند سال پیش کاری را شروع کردم درباره نوع پرداختن به وطن در ادبیات معاصر و یا در موسیقی که نیمه تمام ماند. مطالب زیادی را که گرد آورده بودم شاید حکایت از یک گرایش مسلط بود. مقوله وطن و یا سرزمینی که در آن زندگی میکنیم و یا میکردیم بیشتر مواقع بصورت منفی، نوستالژیک و چیزی که که در خطر است و یا مطابق میل ما نیست طرح میشود. البته حرف های غرور انگیز هم البته وجود دارند ولی تعداد آنها بسیار کمتر است. برای روشنفکران در بیشتر لحظات قرن گذشته از عارف قزوینی تا شاملو وطن قلبی بوده است زندانی.
گوش کنید به این ترانه بسیار نوستالژیک و میهن دوستانه محمد نوری و بعد هم توصیف احمد شاملو را از سرزمینمان را در این شعر زیبا بخوانید. اینها همگی نشانه های پیچیدگی مقوله ای هستند بنام وطن و رابطه پرتنش ما با آن.

http://www.youtube.com/watch?v=mMEcDUARoag

روزگار غریبیست نازنین

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم
دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین
عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را

به سوختبار سرود وشعر
فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
آنکه بر در می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند

برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساطوری

خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:24  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |