تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود



ساعتی پیش آخرین نقطه گزارش درباره کتاب های درسی را گذاشتم و آنرا برای آخرین بررسی انتقادی برای اعضای تیم فرستادم که در مدت 3 ماه گذشته از نزدیک بروی این موضوع کار کرده است. گفتن اینکه یک متن تمام شده است همیشه دشوار است. باید روزی از آن دل کند و با خود گفت دیگر بس است. امشب زمانی که برای آخرین بار از اول تا آخر مطلب را نگاه میکردم با خودم میگفتم هنوز اینجا میشود این یا آن نقل قول را گذاشت یا چند خطی هم درباره فلان موضوع نوشت. ولی این داستان پایانی ندارد و میشود روزها و روزها درباره گوشه و کنار این کتاب ها نوشت.

هنگام نوشتن جمع بندی کلی گزارش حس غمگینی داشتم.  کتاب های درسی ما از دنیای و اندیشه امروز ده ها سال عقب هستند و حرف های عجیب و غریب میزنند که شاید در هیج نظام آموزشی نمیتوان پیدا کرد. یکی از دوستان جوان که چند ماهی است به این دیار آمده است میگفت که خیلی از بچه ها در برابر این حرف ها بنوعی بی حسی میرسند. انگار دارند فیزیک و شیمی میخوانند. حرف های ایدئولوژیک، نصایح اخلاقی، گفتمان مذهبی را مانند فرمول از حفظ میکنند برای امتحان بعد هم انگار نه انگار تربیت دینی در کار بوده است. ولی من فکر میکنم داستان یه مقدار پیچیده تر است و این نوع رابطه در نظام آموزشی بر روح و روان بچه ها و هویت آنها تاثیرات زیادی بر جا میگذارد. 

در نتیجه گیری گزارش که به اشکال تبعیض در مطالب درسی میپردازد آمده است که داده های مختلف این بررسی نشان میدهند که کتاب های درسی ایران با رهیافتی دینی و ایدئولوژیک به دنیا مینگرد. نگاه به دنیا، جامعه، تاریخ و انسان از منظر یک دکترین دینی، مانند هر ایدئولوژی دیگری، همیشه تقلیلی و جانبدارانه و با حذف همراه است. این گفتمان کسانی را بعنوان خودی میپذیرد، جماعتی را "تحمل" میکند و کسانی دیگر را کنار میزند. نگاه حذفی و تقلیلی به این ترتیب در جوهر خود مکانیسم های رفتار و تفسیر مبتنی بر تبعیض را تولید و باز تولید میکند.

ویژگی دیگر مطالب درسی این است که از منظر دینی و سیاسی به این نگاه مبتنی بر تبعیض رسمیت میدهد. به عبارت دیگر نگاه مبتنی بر تبعیض جنسیتی، هویتی و یا دینی بطور آشکار و رسمی در کتاب های درسی مورد پذیرش قبول میگیرند و مشروع قلمداد میشوند و ما با نوعی تبعیض مشروعیت بخشیده شده و نهادی مواجه هستیم.

فرد ایده آل (آرمانی) در کتاب های درسی شیعه باتقوا و دینداری است که به حکومت اسلامی باور دارد و از قوانین اسلام پیروی میکند. این شخصیت "ایده آل" همه جا درخطابه های کتاب های درسی حضور دارد و در قالب چهره های و شخصیت های ایده آلیزه شده کتاب های درسی ظهور میکنند. زن ایده آل کتاب های درسی هر چند سنتی و همچون اجداد خود زندانی خانه نیست با این همه تفاوت و فرودستی خود نسبت به مرد را با میل و رغبت می پذیرد به آن گردن میگذارد. انسان های خارج از این مقولات کلیشه ای "غیرخودی" هستند درست همانگونه که ژان پل سارتر درباره عدم تحمل غیر خودی میگفت " دیگری جهنم است".

 به این ترتیب افراد در نگاه کتاب های درسی افراد برابر نیستند و بر اساس جنسیت، دین، نحوه دینداری و وابستگی قومی در سلسله مراتب ارزشی تعریف میشوند و مورد داوری قرار میگیرند. گفتمان برنامه درسی با ایده برابری همه انسانها آنگونه که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و یا اسناد سازمان ملل آمده نوشته نشده است. در درک کتاب های درسی همانگونه که انسانها بر اساس هویت و اعمال خود در روز قیامت مورد داوری الهی قرار خواهند گرفت در دنیای زمینی نیز نمیتوانند با یکدیگر برابر باشند. کسانی از همان هنگام تولد شهروند درجه اول هستند و کسانی هم بخاطر هویت، جنسیت و نوع تفکر خود شهروند درجه دوم وسوم میشوند. در حقیقت ما با نظامی سر و کار داریم که در آن افراد بر پایه معیارهای هویتی و جنسیتی به درجات مختلف پذیرفته و یا رانده میشوند. رانده شدگان از درون قربانیان نظام مبتنی بر تبعیض را تشکیل میدهند.

گفتمان مبتنی بر تبعیض نوعی فرهنگ مبتنی بر تبعیض را هم بوجود میاورد. این فرهنگ نشانه ها ، کدها، زبان و ارزش های خود را دارد و مطالب درسی با تکرار آنها تلاش میکنند تبعیض و تفاوت گذاری را بصورت امری "طبیعی" و مشروع حتی رایج در سایر کشورها ارائه کنند. بدین ترتیب است که کلماتی مانند "نجس"، "کافر"، "بهایی"، "منافق"، "منحرف"، "فریب خورده" و یا "دشمن" مرزهای هویتی را ترسیم میکنند و کسانی بصورت قربانیان نظام تبعیضی در آنسوی سیم های خار دار زندان ایدئولوژیک به شهروند درجه دوم تبدیل میشوند.

"گناه آغازین" مطالب درسی در تولید وبازتولید نگاه و فرهنگ مبتنی بر تبعیض و نفی آشکار برابری انسانها به پروژه سیاسی-ایدئولوژیکی مربوط میشود که بر پایه آن مطالب شکل گرفته اند. در حقیقت نگاه کتابهای درسی زندانی این نگاه بسته، منجد و یکسونگرانه به دنیا است. شالوده فلسفی کتاب های درسی بدین سان با تفکر انتقادی و امکان نقد همه پدیده های عالم که مهم ترین دست آورد مدرنیته است در تعارض اشکار قرار میگیرد. مشکل اساسی در درک و نگاه برنامه درسی حرکت از "حقیقت" ناب دینی و توضیح و تفسیر دنیا بر پایه قواعد و باورهای ابدی و جاودانه ای هستند که با زمان و مکان تغییر نمیکنند. زن یا مرد بودن، دینداری، جایگاه و حقوق انسانها در جامعه مانند بسیاری دیگر از مقولات اجتماعی با زمان و مکان تحول میابند و نمیتوانند در قالب های خشک و ابدی باقی بمانند.

بدین ترتیب است که گفتمانی که خود را اخلاقی، معنوی گرایانه و در خدمت نجات همه بشریت میداند بطور پارادکسال بصورت خطابه تبعیض آمیزی در می آید که انسان ها را از هم جدا و تقسیم میکند و به تفاوت ها مشروعیت می بخشد. مشکل نظام آموزشی ایران همانی است که همه مدارس دینی که بصورت الگوسانتریک به دنیا می نگرند دارند. بویژه آنکه مطالب درسی از بالا و بصورتی آمرانه به دانش آموزان و معلمان تحمیل میشود و آنها از حق نقد و آزادی بیان قابل توجهی در برخوردار نیستند.

 

نوشتن گزارش و کار با یک گروه پژوهشی به مدت سه ماه خود سفری است و اینبار سفری بود با همیشه متفاوت.

در زمان های طولانی کار همدم تنهایی من در اتاق کارم آهنگ های شجریان بودند و سه تا سی دی که رویهم 45 ساعت موسیقی اصیل ایرانی را در خودشان جای میدهند. یادم نیست چند بار این سی دی را گوش دادم. برای شریک کردن شما با این لحظات کلنجار رفتن با مطالب یکی از آنها را به شما پیشنهاد میکنم.

http://fr.youtube.com/watch?v=Kx2BUrQyb3o&feature=related

 

+++

هنوز جوهر این گزارش خشک نشده باید به سراغ گزارشی بروم درباره جامعه شناسی روابط درون دانشگاه ها از فراز پژوهش های 25 سال گذشته برای وزارت آموزش عالی فرانسه. کار بروی گزارش قبلی سبب شده که تحقیق بعدی از زمان بندی عقب باشد. گزارش ما زمانی آماده میشود که دانشگاه های فرانسه با بحران دامنه داری مواجه هستند. با توجه به رسمی بودن گزارش انعکاس آنهم باید زیاد باشد. بیش از 10 روز است که حرکت های دانشجویی آغاز شده است و از روز 2 شنبه دانشگاه ما هم توسط دانشجویان معترض اشغال شده و امکان برگزاری کلاس درس وجود ندارد. رئیس دانشگاه ما هنوز از پلیس تفاضای دخالت نکرده است. به نظرم دانشجویان در طرح مطالبات خود و روش هایی که انتخاب میکنند راه درستی را نمیروند. شاید در 30 سال گذشته این اولین باری باشد که به یک جنبش دانشجویی تا این حد نگاه انتقادی دارم. شاید در فرصت دیگر در این باره بیشتر بنویسم.

+++

این هفته با دانشجوی ایرانی آشنا شدم که باید حدود 55 سال داشته باشد (راستش سنش را نپرسیدم) سال ها پیش دکترای فیزیک گرفته و الان هم به کار آموزش اشتغال دارد. چندی است تصمیم گرفته از اول جامعه شناسی بخواند. اسمش را در مدرسه عالی مطالعات اجتماعی نوشته و قرار است با فرهاد خسرو خاور و من کار کند. موضوع کارش هم نوع جامعه پذیری جوانان ایرانی مقیم فرانسه است. با هم نشستی داشیم برای صحبت پیرامون کارش. قرار شد کتاب شناسی را تکمیل کند و چند کتاب پایه ای درباره پدیده مهاجرت هم بخواند. برایم این علاقه نورسته و تلاشی هستی شناسانه بسیار جالب است...

+++

مریم فیلم کوتاهی برایم فرستاده از سخنرانی رئیس جمهور ایران در جمعی پیرامون سفرش به نیویورک. یاد سفرنامه های قرن نوزدهم ایرانیانی میافتم که به اروپا می آمدند به اضافه البته حرف های عجیب و غریب. برای مثال در جایی میگوید که بچه 3-4 ساله ای او را در ماشین شناخته و به مادرش گفته است "این محمود است". اگر این فیلم کوتاه مونتاژ نباشد باید به حال سقوط این کشور گریست...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:32  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 


بیشترین روزها و زمان این هفته صرف کار بروی پروژه پژوهشی مربوط به کتاب های درسی شد. روز 14 نوامبر باید کار نوشتن به پایان رسد و زمان زیادی باقی نمانده است. پراکنندگی جغرافیایی افراد گروه بر دشواری کار می افزاید. 3 روز آخر هفته را بطور متمرکز بروی بخش تفاوت های جنسیتی کار کردم. کتاب های درسی ایران از نظر برسمیت شناختن تفاوت ها و نابرابری جنسیتی و "مشروعیت" بخشیدن به آنها در سطح جهان از هر نظر ویژه هستند و شاید کشورهایی مانند یمن و عربستان با ما برابری کنند. بخش های مربوط به خانواده، حجاب و روابط زن و مرد (دختر و پسر) را شاید در هیج کتاب درسی دیگری در دنیا پیدا کرد. کتاب های درسی در دخالت در امور خصوصی مردم تا آنجا پیش میروند که حتی درباره شیوه خواستگاری دختر و پسر هم مطلب مینویسند و توصیه میکنند که چه کسی باید قدم اول را بردارد و چه کسانی باید رعایت حجب و حیا را کند.

در حقیقت نوعی "ایدئولوژی جنسیتی" در کتاب های درسی وجود دارد که در تلاش جدا کردن نقش ها و فضاهای زنانه و مردانه است. شکاف بین حضور مردانه و زنان بسیار فاحش است. برای مثال در برابر صدها نویسنده و شخصیت سیاسی، فرهنگی و یا علمی مرد فقط به نام چند زن برمیخوریم مانند ماری کوری، هلن کلر، پروین اعتصامی، سیمین دانشور، دولت آبادی و یا منیرو روانی پور. در مورد تصاویر حتی همین حضور اندک هم مشاهده نمیشود.

زنانی که با نام در کتاب حضور دارند بیشتر در ارتباط با شوهر و برادر و پسر و پدر خود مطرح شده اند. حتی زمانی که از سیمین دانشور بعنوان بانوی رمان نویس سرشناس ایرانی صحبت میشود همزمان به این نکته که وی همسر جلال آل احمد بوده است نیز اشاره میشود. ولی عکس این مطلب وجود ندارد. در ادامه همین مثال پیش گفته در جای دیگر زمانی که نوشته ای از آل احمد میاید این نکته یادآوری نمیشود که وی همسر سیمین دانشور بوده  است.

در موارد متعددی هم در بیوگرافی شخصیت های سیاسی و فرهنگی و یا علمی مهم به نقش مادر و یا خواهر و یا همسر فرد مورد بحث اشاره میشود ولی این زنان اسم ندارند و گویی فقط وابستگی به مرد به آنها هویت میدهد.

خواندن این مطالب در جامعه ای که 54 درصد دانشجویانش دخترند و حتی بسیاری از رشته های علمی توسط دختران "تسخیر" شده و قدرت سنتی "مردانه" در عمل به پرسش کشیده شده است بسیار حیرت آورند. من از مغایرت این حرف ها با روح زمانه و اعلامیه جهانی حقوق بشر که بروشنی بر برابری جنسیتی بعنوان یکی از اصول خدشه ناپذیر جامعه انسانی سخن به میان میاورد میگذرم و میپرسم آیا واقعیت های روزمره جامعه ایران برای درک جوهر خارج از زمان این فرهنگ و دنیای ارزشی کافی نیست.  

+++

به نظرم میاید کلاس درس امسال دوره لیسانس بخوبی پیش میرود. امسال تغییراتی در شیوه کارم بوجود آورده ام و بجای دادن فهرستی از کتاب و مقاله و سایت های جالب، سعی میکنم این مطالعه بیرونی و مراجعه به منابع را بطور هفتگی و جمعی پیش ببرم. برنامه کامل جلسات را به دانشجویان داد ه ام برای هر هفته یک مقاله، یک فیلم یا کنفراسی که بروی اینترنت موجود است را پیشنهاد میکنم. در نتیجه نیمی از فعالیت هر جلسه بروی مطالبی که از قبل خوانده یا دیده شده متمرکز است و نیم دیگر به کار گروه های کوچک 4 نفره اختصاص دارد. برای دانشجویان عادت کردن با این پداگوژی آسان نیست ولی بخش عمده بچه ها خودشان را با سرعت وفق داده اند.

موضوع کار کلاس مفهوم و بعد جامعه شناسانه روندهای یادگیری در سنین مختلف از کودکی تا بزرگسالی است. جلسه گذشته در ابتدا از همه خواستم که نظم صندلی ها را عوض کنند بطوریکه همه بتوانند همدیگر را ببیند. هنگام جابجا کردن صندلی ها معلوم شد که جا به اندازه کافی برای همه نخواهد بود. منهم پیشنهاد کردم بعد از نیم دایره بزرگ اول یک نیم دایره هم در وسط کلاس درست کنند. بعد هم بشوخی اسمش را گذاشتم "جهنم" برای اینکه کسانی که در وسط قرار میگیرد توسط همه دیده میشوند بدون آنکه خودشان بتوانند بقیه را بآسانی ببینند.

پرسش کلاس آخر من این بود که "بزرگسال چه کسی است"، "رسیدن به سن بزرگسالی چه شرایطی دارد ؟". ضمن طرح این پرسش ها از تک تک دانشجویان هم پرسیدم که آیا خود را بزرگسال میدانند و اگر آری از چه زمانی و با توجه چه نشانه هایی. از "بآتریس" خانم 50 ساله ای که بعد از 25 سال تجربه کاری به دانشگاه آمده شروع کردم. برایش پاسخ دادن به این پرسش ها سخت بود و میگفت که بزرگسال بودن حس متناقضی است و بعضی موقع در زندگی اشتباهاتی را میکند که شاید یک بچه 5 ساله هم نمیکرد. "سوزانا" دانشجوی اهل رم ایتالیا گفت که کسی که بتواند بار سفر ببندد به مرتبه بزرگسالی دست یافته است. "منژ" دانشجوی خجول چینی با اصرار من حاضر شد بگوید که اجرای صحیح مقررات نشانه بزرگسال شدن و درک هنجارهای جامعه است.  

نیم ساعتی ار بحث نگذشته بود که دو دختر باحجاب با تاخیر وارد کلاس شدند و از من اجازه ورود گرفتند. منهم با اشاره به نیم دایره وسط کلاس به شوخی گفتم که جای شما در "جهنم" است. با حرف من کلاس از خنده منفجر شد و دو دانشجو که از علت خنده بقیه سر در نمیاوردند با حیرت رفتند بروی صندلی داخل "جهنم" نشستند.   

در پاسخ دانشجویان به پرسش بطور عمده مسئله استقلال از خانواده، کسب درآمد، پایان تحصیلات و بلوغ فکری و عاطفی فرد به عنوان نشانه های "بزرگ شدن" مورد تاکید قرار میگرفت. در جریان بحث چند نفر از کسانی که در ابتدا خود را "بزرگسال" دانسته بودند حرف خود را با طنز پس گرفتند.

یکی از فیلم هایی که درباره اش صحبت شد "تانگی" بود که به ماجرای پسر جوان 28 ساله ای مربوط میشود که هنوز با پدر و مادرش زندگی میکند.

من در جمع بندی تلاش کردم به بعد زمانی و مکانی مسئله "بلوغ" و بزرگسالی اشاره کنم و نیز تئوری های مهمی که در این زمینه وجود دارد. از جمله رفرانس های مهم من در بحث "ژرژ لاپاساد" جامعه شناس فرانسوی و کتاب معروفش بنام "ورود به زندگی" بود که در آن به تئوری عدم کامل شدن (Inachèvement) انسان در طول زندگی اشاره دارد و از نظر شناخت مراحل زندگی انسان دارای اهمیت اساسی است. به بهانه این بحث اشاره ای هم کردم به سخن حافظ و مولوی که کم و بیش به همین تئوری باور دارند (بخصوص شعر حافظ درباره ضرورت دوبار زندگی کردن). از دو دختر با حجاب خواستم از سنت های اسلامی برایمان مثال بزنند. هر دو گفتند که چیز زیادی از تاریخ اسلام نمیدانند. منهم سخن سعدی را گفتم که از پیامبر اسلام درباره آموختن در سراسر زندگی نقل میکند را گفتم.

در پایان جلسه در دو دختر حجاب دار به دفترم آمدند برای عذر خواهی از دیر آمدن. بعدش هم به من گفتند که از اشاره به شاعران ایرانی و نیز سخن پیامبر بسیار خوششان آمده است و انتظار چنین چیزی را در دانشگاه نداشتند. یکی از آنها هم هنگام خداحافظی گفت :

"وقتی در ماه رمضان دیدیم مثل فرانسوی ها روزه خواری میکنید خیلی خوششمان نیامد. ولی کلاس امروز برایمان خیلی جالب بود". منهم جواب دادم که با مسائل دانشگاهی برخورد احساسی نکنید. اینجا مکانی است برای پرسش کردن و یادگرفتن. روزه نگرفتن من امر شخصی است که ربطی به داوری من به نکات مثبت تمدن اسلامی و سایر تمدنها ندارد.

+++

در ادامه بحث مربوط به ناپلئون و اسلام دوست دانشمند من آقای قائد یادداشتی برایم فرستاده که بدون اجازه ایشان برایتان نقل میکنم.

اشاره شما به مسلمان‌شدن ناپلئون در كتاب درسي ايران بسيار جالب است. با اطمينان مي‌گويم كه اين هم از جعليات مصريها و اخوان‌المسلمين است. بعد از اشاره به قرآن مطالعه‌كردن ناپلئون در راه سفر به مصر در يك سرمقالة لوح و در كتاب "ظلم، جهل و برزخيان زمين"، از بنده هم پرسيده‌اند داستان چيست.

در كتاب يازدهم "تاريخ تمدن"، عصر ناپلئون، ويل و آريل دورانت مي‌نويسند ناپلئون، از جمله، 287 جلد كتاب با خودش به مصر برد، در راه سفر به اسكندريه "قرآن را مطالعه مي‌كرد" كه منظور يحتمل بايد ترجمة فرانسه آن باشد و"با برخورداري از اين پيروزي و دانستن چند كلمه عربي، رهبران محلي را متقاعد كرد كه با او به مذاكره بپردازند. وي با معلومات قرآنی خود و استفاده زيركانه از عبارات و مطالب آن، آنها را مشعوف كرد و تحت تأثير قرار داد. گذشته از اين، تعهد كرد كه خود و سربازانش دين، قوانين و اموال آنها را محترم بشمارند." (ترجمة فارسي، صفحات 139 و 140).

 برنارد لويس در The Muslim Discovery of Europe كه به فارسی ترجمه كرده‌ام و در دست چاپ دوم است مي‌نويسد در همان عهد وقتی يك ژنرال فرانسوی را ترور كردند، نظم و دقت و انصاف دادگاهی كه برای رسيدگی به پرونده متهمان تشكيل شد برق از حكام شرع مصر پراند.





+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:40  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 



دیداری داشتم با آقای دلفانی دوست پژوهشگری که در تدارک برگزاری مراسم دویستمین سال رابطه ایران و فرانسه است. قرار است سمیناری به این مناسبت در سنای فرانسه و در دانشگاه تهران برگزار شود. نقاشی جالبی (اثر فرانسوآ هانری مولار) از دیدار معروف فرستاده شاه ایران میرزا رضا با ناپلئون در کاخ فینکن اشتاین (پروس شرقی – لهستان امروزی) زینت بخش آگهی این سمینار است که قرار است دویست سال روابط دو کشور را مورد بررسی قرار دهد.

اینهم لینک تابلوی نقاشی مولار

http://www.chapitre.com/CHAPITRE/fr/misc/image_upload.ashx?source=PAINT&file=87-001243-02_1_75.jpg&magic=4613


هنگام بازگشت از این دیدار در کافه قدیمی زیمر در میدان شاتله پاریس و پیش از رفتن بداخل مترو جوانی با کت و شلوار بسیار شیک برنگ خاکستری دودی و کراواتی صورتی با گرمی با من سلام و احوال پرسی کرد. بدون آنکه بشناسمش با احترام و از روی ادب جوابش را دادم.

- آقای ... مرا یادتان رفته ؟ موسی، دانشجوی اهل بورکینا فاسو ....

راست میگفت. چه فراموشی عجیبی. موسی دانشجوی فوق لیسانس من بود 6 سال پیش. بعد هم در جریان هنگام سفر به بورکینا فاسو حسابی از من و دیگران پذیرایی کرده بود و ما همراهش به دهی رفتیم که در 110 کیلومتری پایتخت اواگادوگو برای بازدید از مدرسه ای که او مدیرش بود. به شوخی بهش گفتم

- اینقدر شیک شدی که قابل شناسایی نیستی. این چه قیافه ای است برای خودت درست کردی ؟ آخرین رنگ های مد پاریسی.

- نه، من در فروشگاه لباس در این نزدیکی به عنوان نگهبان کار میکنم. مجبورم خودم را به این قیافه دربیاورم. بورس کوچکی گرفتم برای دوره دکترا و کمی هم کار میکنم. منتظر فرصتی بودم تا سری به شما بزنم...

از او درباره آدم های اونجا میپرسم، از بچه هایی که یکروز باهاشون بودم، بقیه معلم ها و بخصوص مراد و ردا دختر کوچکی 8 ساله که بعد از 3 ساعت آشنایی با من بدون آنکه کلمه ای حرف بزند مانند سایه همه جا مرا همراهی میکرد.

سفر ما به بورکینا فاسو در چهارچوب یک برنامه بین المللی بود و کارشناسان و پژوهشگرانی از 30 کشور جهان به مدت دو هفته در سمینار و ورک شاپ جمعی درباره مسائل آموزش، خانواده و دموگرافی با هم بحث میکردند. سفر به بورکینا فاسو اولین دیدار من از افریقای سیاه و تماس نزدیک با این حوزه تمدنی بود. دهی که موسی در آن کار میکرد مدرسه ای ابتدایی داشت با حدود 400 دانش آموز. قرار بود ابتدا فقط من 48 ساعت در این ده بمانم و با کار مدرسه آشنا شوم ولی بسیاری از شرکت کنندگان سمینار هم از من و موسی خواستند تا به ده بیایند. بالاخره گروه دو نفره ما تبدیل شد به یک کاروان واقعی 35 نفره و سفر ما هم محدود شد به دیدار یکروزه.

در حالیکه دیگران بیشتر متمایل به بازدید از ده بودند من تمام روز را مانند شاگرد کلاس سوم در کنار بچه های کوچک در کلاس ماندم. در کلاس حدود 80 دانش آموز بروی هم انباشته شده بودند و بروی هر نیمکت 3 نفری 5 نفر مینشستند. همه چیز ساده و رنگ و رو رفته بود. بسیاری از بچه ها کفش نداشتند. از سیاهی تخته هم بخاطر استفاده زیاد در عمل چیزی باقی نمانده بود و نوشته های معلم بسختی قابل خواندن بود. معلم آنروز درباره کره زمین حرف میزد و قاره ها بدون استفاده از وسیله کمک آموزشی یا کتاب. حتی یک نقشه ساده هم بروی دیوار نبود. معلم چیزهای مبهمی بروی تخته میکشید و اسمش را میگذاشت کره زمین. تنها وسیله آموزشی دفترچه بچه ها بود و چیزهایی که در آن میبایست با مداد مینوشتند. کنار "تخته سیاه" چند چوب ترکه بلند قرار داده بودند.

یادم هست از موسی پرسیدم تو که این همه درباره روش های تربیتی مدرن خوانده ای چرا اجازه میدهی بچه ها را تنبیه بدنی کنند. با لبخند تلخی پاسخ داد که اون روش ها برای اینجا نیست. بچه ای که روزی 5 بار از پدر و مادرش کتک میخورد و همه جا بهش زور گفته میشود را در مدرسه نمیتوان با روش مدرن اداره کرد...

یاد نوشته صمد بهرنگی در کتاب کند و کاوی در مسائل تربیتی میافتم که همین حرف را  درباره تجربه خودش میزد...

هنگام زنگ تفریح در "حیاط" با بچه های کلاس که بدورم حلقه میزنند صحبت میکنم. از آنها میپرسم میخواهند چکاره شوند. پسرها میگویند پاسبان و یا فوتبالیست و دخترها پرستار. موسی برایم  توضیح میدهد که پاسبان و پرستار دو شخصیت مرکزی ده هستند که دارای "قدرت" فراوانند و گاه میتوانند با ماشین به ده بیایند.

هنگام ترک ده ردا کوچک زیر درختی ساکت و غمگین ایستاده و با چشم های درشتی که تمام صورت استخوانی و ظریفش را میپوشانند به اتوبوس خیره مانده است. حس میکردم سال هاست میشناسم و بخشی از من در ده مانده است. در راه بازگشت همه ساکتند. انگار یک روز تجربه بیش از حرف هایی که سال ها میزدیم عمیق و معنا دار بودند. حتی کنراد رئیس دانشگاه کلمبیای امریکا که معمولا حرکاتش موجب خنده همه میشد صورتش را به پنجره کثیف اتوبوس چسبانده بود تا نگاهش به کسی نیفتد.

از موسی درباره مراد پسر بچه ده ساله جلوی هتل میپرسم. میگوید شاید به سنگال رفته باشد برای کار. قبل از اینکه بیایم به محله شان سری زدم. میدانستم اینجا از من میپرسید.

 

مراد را شب اولی که از فرودگاه به هتل رسیدیم شناختم. هنگام پیاده شدن از مینی بوس گروه بچه ده ساله بطرفم آمد و با اعتماد به نفس به یاد ماندنی در حالیکه دستش را بطرفم دراز میکرد گفت :

- اسم من مراد است، شما ؟

- منهم سعید هستم.

- راست میگویی یا به من شوخی میکنی ؟

- چرا با شما شوخی کنم شما اسمت را گفتی و منهم اسم خودم را.

- ولی معمولا اروپایی ها میگویند من آقای ... هستم. یعنی بیشتر اسم فامیل را میگویند. اهل فرانسه هستی ؟

- نه اهل ایرانم و در فرانسه کار و زندگی میکنم.

- ایران کجاست ؟ در اروپا ؟

فردا صبح زود هنگام رفتن به محل سمینار مراد دم در هتل با دستبند زیبای پارچه ای منتظر من بود. بروی دستبند نام من بافته شده بود. همین ماجرا سبب شد که من و مراد با دوست بشویم. در حقیقت این متد مارکتینگ یا بازار یابی مراد بود. او و بچه هایی دیگری که در برایر هتل جمع میشدند پس از اطلاع از نام توریست های اروپایی کارهای دستی شخصی برایشان درست میکردند و این پول ناچیز برایشان درآمدی بود برای زنده ماندن و غذا خوردن. مراد از طریق من توانست نام بسیاری از افراد گروه را بشناسد و با تشخیص خودش برایشان کاردستی های کوچک و ساده ای درست کند.

روزی از مراد خواستم که در صورت امکان مرا به محله و خانه اش ببرد. بهم گفت که خانه شان محقر است و پدر بداخلاقی دارد. قرار شد غروب همان روز پس از بازگشت از سمینار به محله آنها برویم.

غروب زمانی که مینی بوس ما به هتل رسید مراد منتظر من بود. با هم پیاده بسوی محله شان رفتیم. مراد با خوشحالی مانند راهنمایی خبره جلو جلو راه میرفت و درباره مکان ها و آدم ها برایم حرف میزد.

- اینجا اسمش کافه اینترنت است. کسانی که پول زیادی دارند میروند اینجا. معلوم نیست کجای شکمشان را سیر میکند. نگاه کن به این مردتیکه با ماشین تویوتا، دزد درجه یک است.

- تو از کجا میدانی دزده ؟

- همه میدانند که یارو دزده. تو این مملکت با حقوق کارگری و کارمندی 200 سال هم نمیتوانی برای خودت یک اتوموبیل بخری. فکر کردی اینجا اروپاست.  

حرکات مراد مرا بیاد پسر بچه فیلم "شب روی شیلی" میندازد که هنگام نشان دادن شهر به غریبه میگفت "اینجا اسمش اپراست. کسانی در آن دائم جیغ میکشند و تاره برای گوش دادن آن باید ورودی هم پرداخت".

با هم وارد کوچه پهن خاکی میشویم که خانه ها در آن بدون نظم کنار هم چیده شده اند. بیشتر چراغ های کوچه خرابند.  بچه های کوچک با سطلل های پلاستیکی در مقابل شیر آبی در کنار کوچه قرار دارد صف کشیده اند. مراد میدود و مشتی آب بروی صورتش میزند. بهش میگویم اگر تشنه ای میتوانیم نوشابه ای بنوشیم. میگوید بد فکری نیست. حالا که دعوت میکنی بگذار یه جای درست و حسابی بریم.

مراد کمی دورتر وارد یک کوچه فرعی میشود و مرا بسوی قهوه خانه کوچک و محقری راهنمایی میکند بنام "پیش فرانسوی های کوچک". بروی صندلی های پلاستیکی که در وسط کوچه چیده شده اند مینشینیم. او سفارش یک کوکاکولا میدهد و من یک بطری آب.

مراد میگوید آخه برای آب خوردن هم آدم پول میده. اگر آب میخواستی  چرا اونجا از شیر نخوردی.

میدانم که 8 برادر و خواهر دارد. ازش میپرسم که چند برادر و خواهر بزرگتر از خودش دارد.

- ببین از روز اول تو فقط از من سئوال میکنی. منهم میخواهم چیزهایی درباره تو بدانم.

- خوب سئوال کن.

- آیا سلین دوست دختر توست ؟

از سئوالش کمی جا میخورم. سلین دختر جوان فرانسوی الاصل گروه است که پس از ازدواج با یک اتریشی ساکن این کشور شده است و در دانشگاهی در وین کار میکند. ما در هواپیمایی که از بروکسل به اوآگادوگو میامد کنار هم بودیم و بسیار سریع فهمیدیم که هر دو با یک هدف به افریقا میرویم. همین آشنایی اولیه باعث شده بود که در بیشتر فعالیت های سمینار در یک گروه باشیم و یا با هم کار کنیم.

- برای چه این سئوال را میکنی. تو میدونی که سلین شوهر دارد و یک بچه و تو هم برای بچه اش دستبند درست کرده ای.

- ولی من دقت کردم شما همش با هم هستید. هر روز صبح در اتوبوس کنار هم مینشیند. دیشب هم همه اعضای گروه برای شام رفتن بیرون از هتل بجز شما دو نفر. خوب من اینطوری فکر کردم...

از اینهمه دقت و کنجکاوی  متعجب میشوم. برایش توضیح میدهم که دیشب سلین منتتظر تلفنی از وین بود و منهم از گروه و شام های تکراری خسته شده بودم. در نتیجه هر دو در هتل شام خوردیم. بعد هم ازش پرسیدم چرا این پرسش ها را میکند.

- ناراحت نشو. تو محله ما اینطوری هست. وقتی یک دختر و پسر با هم دیده شوند معلومه که رابطه دارند.

من با شوخی در حالیکه به پشتش میزدم گفتم

- ناکس نکنه گلوت پیش سلین گیر کرده ؟

- نه، پیش سلین نه ولی آرزو دارم وقتی بزرگتر شدم زنی مثل او داشته باشم. موهای بلند و بلوند و چشم های آبی. میخواستم ببینم تو درباره این تیپ ها چی فکر میکنی...

 

بعد از این گفتگوی عجیب و سکوتی طولانی در راه به خانه آنها رسیدیم.

خانه ای است با سه اتاق. چراغی کم سو در وسط حیاط خاکی پر از پستی و بلندی کوچک روشن است. سه اتاق خانه کنار همدیگر قرار گرفته اند. حمام خانه هم دوشی است در کنار حیاط که با پرده پلاستیکی مندرس از نگاه دیگران پنهان میماند. سوراخ های متعدد اجازه نمیدهند پرده نقش اصلی اش را بخوبی ایفا کند. در گوشه دیگر حیاط قابلمه بزرگی بروی آتش است و بوی برنج همه جا را پر کرده است.

در خانه 12 بچه قد و نیم قد و 4 نفر بزرگسال به اینطرف و آنطرف میاورند و فهمیدن نقش ها و رابطه های آنها بسیار دشوار است. همه در حال جیغ کشیدن هستند. سه مرغ و یک خروس بی توجه به این سر و صداها در گوشه حیاط به آرامی چرت میزنند. از توضیحات پدر مراد میفهمم که در کنار 8 بچه ای که به زوج آنها تعلق دارد 2 بچه همسایه و 2 بچه برادرش هم به امانت و بطور موقت در ازای مبلغ ناچیزی پیش آنها زندگی میکنند. پدر مراد در کارگاه رنگرزی پارچه کار میکند.  

یک ساعتی با هم حرف میزنیم. پدرش برایم میگوید که مدرسه رفتن بچه ها به شرایط مالی و نمرات آنها بستگی دارد. آنچه مسلم است همه آنها نمی توانند به مدرسه بروند. کسانی که هزینه زندگی شان را خودشان تامین میکنند میتوانند بدون نظر پدر و مادر و گذشتن از سد "کنکور" خانوادگی به مدرسه بروند. مراد جزو 4 نفری است که با دستفروشی و کاردستی هزینه تحصیل خودش را بدست میاورد. خواهر کوچکترش که 8 سال دارد هم تحت حمایت مراد است و در تولید کارهای دستی و فروش به او کمک میکند و از این طریق میتواند به مدرسه برود. بچه های امانتی هم هیچکدام به مدرسه نمیروند. پدر مراد در حین بحث با من دایم بر سر بچه ها فریاد میکشد و آنها را تهدید به کتک و اخراج ازخانه و یا محروم شدن از شام میکند.

در راه بازگشت به هتل مراد از من میپرسد چگونه میتوان به اروپا آمد. برایش توضیح میدهم که هر روز شرایط مهاجرت سخت تر میشود. بهم میگوید برای هیچکس مهم نیست چه بلایی اینجا بر سر ما میاید...

 

موسی برایم از موضوع تز دکترایش میگوید. انگار صدایش را نمیشنوم و بر میگردم به حس بوی کوچه بی انتهای خاکی مراد، هوای همیشه غبار آلود، همهمه بی پایان آدم ها، چراغ های کم سو و آدم های بیشماری که در گوشه و کنار کوچه مانند شبح و یا مجسمه های بی حرکت ایستاده اند و به عبور پر شتاب رهگذران مینگرند. 

 

گوش کنید به این اثر زیبای موزارت بنام "مرگ کوچک"

http://www.youtube.com/watch?v=RtiFyy4VEhM&mode=related&search=




+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:1  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |