تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود



وقتی مریم از پاریس بهم زنگ زد تا برای دیدار زمانی را تعیین کنیم به نظرم رسید زمان به جلو نرقته است. انگار همان صدای 12 سال پیش است. در تلفن بهم گفت که چند روزی در پاریس خواهد بود پیش از رفتن به ایتالیا و خواست همدیگر را ببینیم.

مریم را 12 سال پیش برای اولین بار در دانشگاه دیدم. برادر زاده یکی از دوستان نزدیک بود و برای ادامه تحصیل به پاریس آمده بود. اولین دیدار ما در تریای دانشگاه اتفاق افتاده بود بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم. من و همکارم در صف بودیم برای سفارش قهوه، مریم هم جلوی ما بود. صورت ایرانی و مهربان داشت با لبخندی طبیعی. انگار از سال ها قبل او را می شناختید. قرار ما دو ساعت بعد بود در دفتر کارم. زمانی که او را با همان لبخند در پشت در اتاقم یافتم با تعجب باو گفتم

- من شما را جایی دیده ام ؟

با خنده طبیعی پاسخ داد

- 2 ساعت پیش در صف قهوه، یادتان رفت با همکارتان بودید. حدس زدم باید شما باشید ولی گرم بحث بودید، نخواستم مزاحم شوم.

- خوب تعریف کنید زندگی پاریسی چطور است، عادت کرده اید ؟ کلاس زبان را شروع کرده اید ؟

- آره سوربن اسم نوشتم برای 4 ماه. ولی کاش مجال میداشتم اول چند هفته ای پاریس را خوب میدیم، دلم میخواست بدون عجله و عذاب وجدان درس و کلاس زبان در خیابانها و کوچه ها پرسه میزدم و سراغ موزه ها میرفتم. ولی عموی بی انصاف مرا از هفته اول فرستاد سر کلاس.

خیلی راحت حرف میزد از خودش و از زندگیش در ایران. من در آنزمان شروع کرده بودم به حرف زدن بصورت مصاحبه غیر رسمی با بچه هایی که از ایران میامدند درباره خاطرات مدرسه و نوع برخورد با یادگرفته های مدرسه و آموزش رسمی. مریم هم یک نمونه جالبی بود جوان طغیانگر خاموشی که بیشتر با خود دیالوگی درونی داشت و با رنج هایش کنار میامد. آمده بود دانشگاه بهش کمک کنم در کنار کلاس زبان سوربن چند کلاس مجانی بردارد و فرانسه را زودتر یاد بگیرد. همین آمدن منظمش به دانشگاه باعث شد من و او بارها یکدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم از همه چیز. از ایران، از ادبیات و شعر، از تاریخ و از هنر. با سن کمکش شناخت خوبی از زبان و تاریخ ایران بود. زمانی که مجله هنری و یا ادبی از ایران برایش میرسید برایم میاورد و به شوخی میگفت

- من به جز لواشک بقیه چیزهایی که برایم میرسد را با شما تقسیم میکنم

یکبار در وسط بحث ازش پرسیدم

- مریم فکر میکنی بعد از تمام شدن درست به ایران برگردی ؟

ثانیه های طولانی با چشمان درشت عسلی رنگش به من خیره ماند وبدون اینکه حرفی بزند

- سئوال سختی کردم ؟

- نمیدانم چه بگویم. روزهای اول بدون یک لحظه تردید میگفتم معلومه، ولی بعد از 4 ماه حالا نمیدانم. اینجا به آرامش عجیبی رسیدم. اتاق کوچک زیر شیروانی پاریسی را بیشتر از خانه بزرگ خودمان در تهران دوست دارم. وقتی اتاق را دیدم باورم نمیشد بتوانم در آن زندگی کنم. دلم به آپارتمان عمویم خوش بود در چند قدمی خانه. شب های اول گریه میکردم برای تنهایی، برای غربت، برای دوری از مادرم و دوستانم و برای حقارت اتاقم. یاد شعر فروغ میافتم که میگفت "در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است" و با خودم میگفتم اتاقم در برابر تنهایم هیچ است. ولی کم کم به اون خو گرفتم. فهمیدم که زندگی را باید دوباره تعریف کنم و حجم و مساحت چیزهای قراردادی و ذهنی هستند. مهم این است که از بودن و نمود خودتان راضی باشید و حس آرامش درونی داشته باشید. میدانید دختر بودن در ایران رنج بزرگی است. من اینجا با دیدن پلیس ناخودآگاه میترسم. به فکر حجابم میافتم و وقتی یادم میاید کجا هستم حس آرامش عمیقی به من درست میدهد. انگار من خستگی روانی چند صد ساله را با خود آوردم  

آنروز به بهانه بحث بازگشت 2 ساعتی از گذشته خودش گفت و خاطرات ایران. از سفر شمال تماشای مرگ زنی در دریا بخاطر بلد نبودن شنا و جلوگیری از دخالت غریق نجات مرد. برایم گفت "تصویر دستی که بتدریج در آب ناپدید شد و فریادهای بیهوده اطرافیان" هفته ها از جلوی چشمانم دور نشد. آن ایام مادرم از من میپرسید "چرا شبها در خواب فریاد میزنی". مریم از سخت گیری های بی حد و حساب مدیر مدرسه و مربی تربیتی گفت که هیچ فرصتی را برای اذیت کردن بچه ها از دست نمیدادند. از زورگویهای معلم دینی و ناظم و مجازات های دایمی و احضار "والدین" به مدرسه. از پدری بد خلق که روزها بدنبال پول در آوردن بود و از غروب تا پاسی از شب ودکا مینوشید و به زمین و زمان بد میگفت و از مادری که مثل "برگ گل" بود و سرگرمیش خیره شدن به کوچه بود از پنجره آشپزخانه و پشت سر هم سیگار دود کردن.

- حالا تردید دارم درباره برگشتن. شاید فردا چیز دیگری بگویم. ولی این بخاطر دوست نداشتن کشورم نیست. من عاشق ایرانم. پاریس برای من پیش از اینکه شهر زیبا و رومانتیک باشد شهر آرامش عمیق است. شاید اگر هر جای دیگر اروپا هم میرفتم همین احساس را داشتم. اینجا من خودم هستم و کسی با من کاری ندارد، نه خانواده نه پلیس و پاسدار و گشت. یادم است یکبار کسی به ناظم مدرسه خبر داده بود که گویا من دوست پسر دارم. او هم سرکلاس تهدید کرد که مرا برای آزمایش بکارت نزدک پزشک میفرستد. من سال ها با این اضطراب ها زندگی کردم و با خودم و دیگران در جنگ بودم. جنگی بیرونی با دیگران و جنگی درونی با خویشتن خویش.

روزی در ماه مارس او را بار دیگر کنار دفترم یافتم با صورتی که لبخند طبیعی آن محو شده بود درست مانند آسمان بدون ماه. حدس زدم باید مشکل مهمی پیش آمده باشد. وقتی بروی صندلی روبروی من نشست کاغذ سبز رنگی را روی میزم گذاشت و با صدای غمگینی گفت

- این هم شاهکار مریم خانم !

کاغذ سبز رنگ را برای خواندن بطرف خودم کشیدم. ورقه امتحان سراسری زبان ورود به دانشگاه بود با نمره 7. گفتم خوب با 4 ماه زبان خواندن نمره خوبی آوردی. بغضش ترکید.

- این اولین باری در زندگی است که نمره کمتر از 16 یا 17 آورده ام از خودم خجالت میکشم. من هیچوقت در زندگی تحصیلی اینگونه تحقیر نشده بودم.

- بخاطر نمره ؟ در فرانسه باید نمره 18 و 19 و 20 را فراموش کنی. اینجا در دبیرستان نمره 15 و 16 بالاترین نمره ها هستند. میدانی که بسیاری برای این امتحان یکسال نیم و یا دو سال زبان یادمیگیرند. نمره 7 تو از نظر من عالیست با اینکه راه تو به دانشگاه را برای سال تحصیلی آینده در عمل مسدود میکند.

- مشکل منهم اینه. من باید یکسال و نیم دیگر برای ورود به دانشگاه منتظر بمانم.

- آرامشی که از آن صحبت میکردی از جمله در برخورد با شکست و یا مشکلات باید بوجود آید. اینکه بهترین بودن و یا نمره های عالی داشتن و یا با سرعت راهی را رفتن شاید "سمت جاری حیات" نباشد. معنای همه این ها نمادین است. تو در ایران همیشه 19 و 20 میگرفتی و این تنها معیار داوری تو درباره خودت بود ولی امروز باید فکر کنی نمره بدی که بطور منطقی گرفتی آخر دنیا نیست و میشود با نمره 7 هم با آرامش زندگی کرد و در تلاش جبران آن بر آمد. مهم این است که تو نمره ای کمتر از توان خودت نگرفتی.

نمی دانستم آیا در میان هق هق گریه میتواند به حرف های من گوش کند یا نه. مریم دانش آموز بسیار درخشانی در ایران بود و دیپلم ریاضی فیزیک دبیرستان را معادل بالای 19 قبول شده بود و پذیرفتن واقعیت جدید برایش بسیار دشوار بود.

یکهفته بعد کارتی از او بدستم رسید که از بازگشت به ایران خبر داده بود. در کارت که تصویری شبانه از پله های مه گرفته محله "مون مارت" بود این نکته را هم نوشته بود : "میدانستم اگر تصمیمم را با تو در میان میگذاشتم باز هم بر تردیدهای بی شمار من افزوده میشد.".

چند هفته بعد نامه ای طولانی از او رسید درباره پروژهایش. نوشته بود که در کلاس کنکور ثبت نام کرده و در صورت عدم موفقیت بار دیگر برای خواندن زبان و ادامه "سرنوشت فرانسوی ناتمام" به پاریس برخواهد گشت.

مریم در کنکور سراسری همان سال با رتبه بسیار بالا قبول شد در دانشگاه امیر کبیر. این خبر را خودش با تلفن به من داد و گفت قصد دارد مهندسی را در ایران بگیرد و برای ادامه تحصیل به فرانسه برگردد. بعدش هم گفت که "در آن زمان شاید دیگر دختر نازک نارجی و لوس کنونی نباشد".

حالا بعد از این همه سال مریم در برابر من در قهوه خانه مورد علاقه اش "شاربون" در خیابان اوبرکامف نشسته است. تغییر زیادی نسبت به سال های قبل نکرده ولی آن لبخند همیشگی و طبیعی کم رنگ و بی رمق شده است.

برایم از ایران میگوید و کارش. در کارخانه ای بزرگ کار میکند با محیط مردانه و زورگویی های مردانی که گویی کاری به جز نشان دادن برتری "طبیعی" خود به زنان ندارند. برایم از رابطه های بیمار و پر تنش محل کارش میگوید، کنترل ها و بدبینی ها، تردید ها و ترس ها. میگوید همه چیز حالت موقتی و میرنده دارد. وقتی رئیسی میآید نمیدانیم چندهفته یا چند ماه با ما خواهد بود ولی همه میدانیم که کار به یک سال هم نمی کشد.

- شاید باور نکنی ولی گاه حس میکنم در دنیای سوررئالیستی زندگی میکنم. همه چیز اینقدر بد و زشت شده که باور کردن انهم دشوار است. به نظرم میرسد زندگی ما به یک دروغ بزرگ تبدیل شده است و دروغ هایی که روز و شب در همه جا میشنویم زشتی راست نگفتن را از میان برده. گاه در اتوبوسی که ما را از کار روزانه به تهران برمیگرداند با خودم میگویم "مریم بشمار امروز چند بار دروغ گفتی". برای همه چیز باید رشوه داد و اگر سال ها پیش رشوه دادن برای کارهای مهم بود حالا برای خرید بلیط هواپیما هم باید رشوه بدهی. باورت میشود که در دفتر رسمی ایران ایر هم کارمند از تو رسما تفاضای 100 هزار تومان بکند برای پیدا کردن جا در تاریخ مناسب. باورت میشود که حسابدار کارخانه هم از تو رشوه بخواهد برای کاری که وظیفه اوست.

- چطوری این فضا را زندگی میکنی ؟

- بهتر است بپرسی چطوری از این فضا فرار میکنم. راه حلی که به نظر من رسیده است فرار کردن از جامعه است و درست کردن فضای شخصی کوچک و جمع و جور با آدم هایی که دوست داری. برای اینکه به تو توهین نشود. نوعی خود را به حاشیه راندن آنهم وسط جامعه. قدیمها دلم به یک جشنواره فیلم و یا نمایشگاه خوش بود ولی اینرا هم از ما گرفته اند. یا دیگر چیزی برای نمایش دادن نیست و یا آنقدر به انسان توهین میشود که ماندن در خانه تنها راه فرار از رنج هاست. فکرش را بکن اگر تو را بخاطر بد حجابی و یا هر دلیل دیگر با اون وضعیت تحقیر آمیز دستگیر کنند و به تو دشنام دهند و یا تهدیدت کنند. چرا باید ما چنین سرنوشت ظالمی داشته باشیم. یاد چند شعری میافتم که برایم فرستادی از شبنم آذر

 

راه

لنگان در تاریکی فرو می رود

شب در چاله ها اطراق می کند

گربه ای آخرین لکه سفید ماه را لیس می زند

و برای ما

دیگر چیز زیادی باقی نمانده است

 

و یا این شعر را که هر روز با خودم میخوانم :

قیر ته کفش ها

قیر خیابان

قیر گربه سیاه

قیر شب

هیچ بارانی این همه را نخواهد شست

 

مدتی میان ما سکوت برقرار میشود. مریم با لیوانش بازی میکند

- حتما میخواهی بپرسی از نماندن در فرانسه پشیمون نیستم...

- نه، این پرسش بیهوده ای است چرا که به قول کوندرا انسان فقط میتواند یک تجربه را زندگی کند و امکان مقایسه وجود ندارد. کسی چه میداند اگر در پاریس میماندی چه پیش میآمد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:47  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  | 


به روزهای آخر سال نزدیک میشویم و دانشجویان بیشتر به امتحانات ترم دوم فکر میکنند. من هم به عنوان معلم میانه خوشی با امتحان و نمره دادن ندارم و آنرا کاری دشوار و و تا حدودی ضد آموزشی میدانم. اندازه گیری میزان شناخت و خلاقیت دانشجو دست کم در رشته های علوم اجتماعی و انسانی کار آسانی نیست. روش کار من این است که سئوالات را از 3 هفته به پایان ترم به دانشجویان میدهم و آنها هم 20 روزی وقت دارند برای جواب دادن با استفاده از منابع معرفی شده در کلاس و یا دیگر منابع. برای کلاس "بررسی مقایسه ای نظام های آموزشی دنیا" امسال پرسش امتحان درباره جایگاه آموزش دینی در نظام آموزشی لائیک بود.

در کلاس من 4 الگوی آموزش دینی را دنیا برای دانشجویان مطرح کرده بودم. الگوی ایدئولوژیک و هویتی به همه دانش آموزان یک دیدگاه مذهبی را آموزش میدهد و دنیا را از دید مذهب خاصی میبیند. آموزش مذهبی در این مدارس بسیار فراتر از کلاس آموزش دینی میرود (نمونه ایران، عربستان، یمن، مدارس مذهبی یهودی، اسلامی و یا مسیحی در گوشه و کنار دنیا). الگوی دوم آموزش دینی اجباری است که در آن دانش آموز درسی بنام دینی دارد ولی سایر دروس تا حدودی استقلال دارند و با آموزش دینی مخلوط نمیشوند (ایران پیش از انقلاب و یا بسیاری از کشورهای عربی در این الگو جا میگیرند). الگوی سوم درس دینی اختیاری است یعنی همه دانش آموزان مجبور به گذراندن درس دینی خاصی نیستند (الگوی برخی کشورهای اروپایی). در این الگو پیروان هر مذهب میتوانند کلاس درس خاص خودشان را داشته باشند و برای کسانی که تمایلی به آموزش دینی ندارند کلاسی هم پیشنهاد نخواهد شد. سرانجام باید از الگوی جدیدی سخن گفت که در آن آموزش دینی نه از دیدگاه یک مذهب خاص که از نظر فلسفی، تاریخی و یا جامعه شناسی مطرح میشود. در الگوی چهارم ادیان بطور مقایسه ای و بدون برخورد هویتی مورد بررسی قرار میگیرند و دانش آموز باید یاد بگیرد با دیدگاه انتقادی و مقایسه ای به باورهای دینی خود برخورد کند و به سایر ادیان هم احترام بگذارد. الگوی چهارم که در برخی از مناطق آلمان و فرانسه تجربه میشود از نظر پداگوژیک و محتوایی روش و راه حل آسانی نیست ولی تجربه بسیار انسانی، آموزشی و شناختی مهمی است که از نظر من میباید به الگوی اصلی آموزش دینی تبدیل شود. برخی پیشنها میکنند که در این الگو نوعی اخلاق و ارزش های جهانشمول بشری (غیر دوستی، تحمل و مدارا، عدم خشونت...) نیز به دانش آموزان ارائه شود که من زیاد موافق نیستم. از نظر من مسائل اخلاقی و معنوی از طریق درس دادن به نسل جوان منتقل نمیشود. اخلاق و معنویت بیشتر با تجربه و حس های شخصی آدم ها سرو کار دارند و موعظه بردار نیستند. همانگونه که در ایران شب و روز درباره زیان های ربا و دروغ و دزدی موعظه میشود و همه ما از وضعیت جامعه هم خبر داریم و گاه هم کسانی که موعظه اخلاقی میکنند در دست زدن به بی اخلاقی بی پروا تر عمل میکنند. معنویت گفتمان نیست، معنویت با شعور و تجربه و حس آدم ها مربوط است. معنویت نوعی زندگی کردن است و نگاه به دنیا.

 در سه الگوی اول (با وجود تفاوت های جدی) دانش اموز از دیدگاه هویتی و عاطفی با دین طرف میشود. چیزی که برای من همیشه بسیار پرسش انگیز بوده است قرار دادن آموزش دینی با بعد معنوی و شخصی در کنار سایر دروس است. دین به عنوان امر معنوی نباید در رابطه با نمره، کلاس و هم ردیف سایر مطالب ارائه شود.

علت پرسش این ترم من البته ویژگی مدارس دولتی فرانسه است که در سال های گذشته درگیر بحث لائیسیته بوده اند. در فرانسه آموزش دینی در مدارس ممنوع است (مدارس دولتی که 82 درصد دانش آموزان را در برمیگیرند) و یا اجباری نیست (مدارس کاتولیک). مدارس یهودی فرانسه حدود 30 هزار دانش آموزان دارند (کمتر از 2 دهم درصد کل دانش آموزان) و در سال های اخیر چند مدرسه اسلامی هم بوجود آمده است. من نگاه انتقادی به لائیسته فرانسوی دارم و آنرا بسیار سرسخت و ایدئولویک میدانم و اینرا در کلاس های درس هم بروشنی میگویم. دانشجویان همیشه با نظر من موافقت ندارند ولی بحث ها سازنده و انتقادی مطرح میشوند. البته به دانشجویان گفته ام دیدگاه خودشان را با استدلال بنویسند و تفاوت آن با دیدگاه من هیچ تاثیری بر نمره نخواهد داشت.   

 

 برای کلاس جامعه شناسی امریکا و انگلیس هم پرسشی درباره اشکال و تجربه جامعه پذیری دانشجویان در دانشگاه مطرح کردم و قرار است هفته آینده پاسخها را جمع بندی کنیم بطور جمعی.

+++

کارگاه یا ورک شاپ تاریخ زندگی این ماه هم بسیار جالب بود بخاطر ترکیب شرکت کنندگان آن. یکی از این کسان یک خبرنگار تلویزیون است بنام میشل با 35 سال تجربه کاری حرفه ای و نیز تجربه سندیکایی و سیاسی چپی. میشل 65 ساله هیچگاه به دانشگاه نرفته و همه چیز را در تجربه کاری یاد گرفته است. دومی خانمی بنام جولیا است اهل پرو که مدیر یک شرکت خصوصی کوچک است با فرهنگ سرمایه داری و لیبرالی که در آمریکا و اسپانیا یاد گرفته و چند صباحی است دست سرنوشت او را به پاریس کشانده است. در تمام روز ایندو با یکدیگر برخورد دارند و همه چیز را از زاویه باورهای اجتماعی بسیار متفاوت خود میبینند. اولی همه زندگیش را وقف اهداف اجتماعی و عدالت و دمکراسی کرده و دومی موفقیت شخصی را هدف اصلی خود میداند. برای جولیا جهانی شدن برای تجارت و اقتصاد بسیار مثبت است در حالیکه برای میشل جهانی شدن به سبک و سیاق کنونی روندی ضد انسانی و ضد محیط زیست است و به نابودی و یا هدر دادن منابع بشری در خدمت اقلیت کوچکی منجر میشود. ما هم گاه از درگیری های دایمی ایندو نفر میخندیم و من با شوخی همه چیز را به تضاد آشتی ناپذیر ایندو مربوط میکنم. با همه این برخوردها همه چیز به شوخی و خنده میگذرد و شرکت کنندگان روابط دوستانه و صمیمی با یکدیگر دارند. یکی دیگر از شرکت کنندگان مدیر یک مدرسه موسیقی و رقص است. اریک در سن 16 سالگی مدرسه را ترک کرده و از آن زمان از طریق خودآموزی توانسته موسیقی و رقص کلاسیک را در بعد تئوریک و عملی یاد بگیرد و انجام دهد. امروز بعد از 25 سال اریک بار دیگر به محیط آموزشی آمده برای کسب مدرک لیسانس از طریق ارزشیابی یادگیری های تجربی درست مثل میشل و جولیا.

 

+++

فرصتی شد در پاریس سری بزنم به نمایشگاه نقاشی ولامینک در موزه کوچک "لوکزامبورگ" با عنوان "غریزه فوو" (کلمه فوو در زبان فرانسه به معنای حنایی و نیز صفت حیوان جنگلی وحشی است). جنبش هنری فوویسم به نقاشان شروع قرن بیستم گفته میشد که با استفاده از رنگ های تند و ناب. رنگ حنایی و قرمز، زرد و نارنجی در تابلوها حضوری خیره کننده دارند. نقاش در این تابلوها از طریق رنگ (تندی، غلظت) حس ها و برداشت های خود را بیان میکند. جنبش فوبیسم بیشتر با نام هایی چون هانری ماتیس، براک، ولامینک و یا درین پیوند خورده است و تجربه آنها نوعی اکسپرسیونیسم است با استفاده از غلظت و برجستگی رنگ ها. گویی نقاش خواسته است همه حس و دریافتش را با لکه های رنگی غلیظ و تند و برجسته بیان کند و اشکال و خطوط جایگاه ثانوی و فرعی پیدا میکنند. همزمان تابلوهای این سبک بیشتر صحنه های روزمره زندگی یا طبیعت و نیز محیط های معمولی زندگی را بعنوان سوژه طرح میکند. در جایی از نمایشگاه نوشته شده بود که وابستگی به واقعیت گرایی سبب شد تا فوویست ها به کوبیسم نزدیک نشوند. ولی همزمان در برخی تابلوهای مربوط به محلات (شهر پوتو و شاتو در حومه پاریس)، خانه ها و ساختمانها به تصاویر کوبیسم شباهت زیادی دارند. فاصله شما با تابلو سبب میشود برداشت شما از آن فرق کند. حسی که در 30 سانتیمتری تابلو دارید همانی نیست که از ده متری به شما دست میدهد.

ولامینک پدری هلندی داشت و مادرش فرانسوی بود. خانواده او بیشتر اهل موسیقی بودند و خود او در سال های جوانی هیچگاه فکر نمیکرد به نقاشی روی آورد و آنچه می کشید بیشتر برای سرگرمی بود. او در جوانی به مشاغل گوناگون روی آورد، ویلون میزد و زمانی هم فکر نویسنده شدن به سرش زده بود ولی هیچگاه به کلاس نقاشی نرفت و در کارگاه هنرمندان بزرگ زمان خودش نقاشی را در چهارچوب سبک خاصی نیاموخت. او درباره حرفه نقاشی میگفت که "نقاش بودن را انسان هنگام تولد با خود همراه دارد". آنچه که زندگی هنری او را دگرگون کرد دیدارش بود با آندره درین نقاش پرآوازه در سال 1900 در سن 24 سالگی و سپس با هانری ماتیس و علاقه اش به گروه "فوو". شکوفایی او در همراهی با درین شکل گرفت و آتلیه مشترکشان در شهر شاتو در کنار رودخانه سن هرچند آنها دید یکسانی درباره نقاشی و نقاشی کردن نداشتند. او برای اولین بار در سال 1905 آثارش را در کنار ماتیس و درین در سالن "مستقل ها" به نمایش گذاشت و توانست تابلویش را به 100 فرانک بفروشد. نزدیکی او با آناشیست های آن زمان و بدبینی بی پایانش به نظام ها و سبک های نهادی شده و مدهای پذیرفته شده از وی هنرمندی شورشی میساخت که با هنجارهای زمان خود کنار نمیآمد. از نظر او فوویسم هنری آناشیست و فرد گرایانه بود که با غریزه هنرمند ارتباط پیدا میکرد، فوویسم نوعی سبک زندگی و نگاه و تنفس در دنیا بود و اندیشیدن. این حس ها با ژرف ترین لایه های هستی انسان در ارتباطند. او میگفت من اولین الهام های هنریم را مدیون وانگوگ هستم. نوعی حس مذهبی در برداشت از طبیعت.

اینهم آدرس موزه برای بازدید مجازی و از راه دور. در تابلوهایی که در سایت موزه به نمایش گذاشته اند بآسانی میتوان ویژگی های این سبک را مشاهده کرد.

http://www.museeduluxembourg.fr/

حال که صحبت از موزه شد بد نیست بگویم که نمایشگاه کامیی کلودل مجسمه ساز برجسته شروع قرن بیستم فرانسه در موزه رودن جریان دارد. بازدید از این موزه کوچک ولی بسیار زیبا و باغ دیدنی آن در فصل بهار و پائیز سفری به حال و هوای آخر قرن نوزدهم هم است. نمایشگاه کلودل با حدود 80 مجسمه تلاشی است برای بیرون آوردن این هنرمند زن نامدار و استثنایی از سایه دوست پسرش رودن. رابطه پرتلاطم ایندو هنرمند و رنج های کلودل موضوع فیلم بسیار زیبایی هم هست به نام هنرمند و نقش کلودل را ایزابل آژانی بازی کرده است. اینهم آدرس موزه و چند تکه از فیلم و موسیقی زیبا در این ارتباط

http://www.musee-rodin.fr/accueil.htm

http://fr.youtube.com/watch?v=fcvZ_nOPOL4

http://fr.youtube.com/watch?v=eaxNm1aGKqI&feature=related

http://fr.youtube.com/watch?v=aUtVTcuIjtg&feature=related

http://fr.youtube.com/watch?v=wAMDpk5Ubw0&NR=1

 

+++

مصاحبه ای داشتم با دوست عزیز آقای میردامادی برای رادیوی زمانه درباره مه 1968 در فرانسه. سعی من در این مصاحبه این بود که بیشتر به ویژگی مربوط به ظهور نسل جوان به عنوان یک گروه اجتماعی جدید پر قدرت در جامعه و طرح مسائل مربوط به جوانان و شیوه زندگی خاص آنها. مه 68 در فرانسه که این روزها بخاطر 40 مین سالگردش در رسانه ها بسیار طرح میشود بیشتر از زاویه سیاسی مورد بررسی قرار میگیرد. در حالیکه این جنبش جزیی از مجموعه حرکاتی بود که در اروپا و امریکا از سوی جوانان برای بدست آوردن حقوق خود بعنوان شهروند و گروه ویژه اجتماعی در جریان بود. جوانان در جریان این جنبش ها توانستند حضور و فرهنگ خاص خود را به جامعه بقبولانند. بوجود آمدن مد های موسیقی، ادبیات، نوع لباس پوشیدن و زندگی کردن، آزادی های جنسیتی و برابری زن و مرد محصول این دوره مهم هستند.

 برای گوش دادن و یا خواندنش به این لینک باید مراجعه کنید. 

http://www.roozneveshtha.com/





+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |