وقتی مریم از پاریس بهم زنگ زد تا برای
دیدار زمانی را تعیین کنیم به نظرم رسید زمان به جلو نرقته است. انگار همان صدای
12 سال پیش است. در تلفن بهم گفت که چند روزی در پاریس خواهد بود پیش از رفتن به
ایتالیا و خواست همدیگر را ببینیم.
مریم را 12 سال پیش برای اولین بار در
دانشگاه دیدم. برادر زاده یکی از دوستان
نزدیک بود و برای ادامه تحصیل به پاریس آمده بود. اولین دیدار ما در تریای دانشگاه
اتفاق افتاده بود بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم. من و همکارم در صف بودیم برای
سفارش قهوه، مریم هم جلوی ما بود. صورت ایرانی و مهربان داشت با لبخندی طبیعی.
انگار از سال ها قبل او را می شناختید. قرار ما دو ساعت بعد بود در دفتر کارم. زمانی که او را با همان لبخند
در پشت در اتاقم یافتم با تعجب باو گفتم
- من شما را جایی دیده ام ؟
با خنده طبیعی پاسخ داد
- 2 ساعت پیش در صف قهوه، یادتان رفت با
همکارتان بودید. حدس زدم باید شما باشید ولی گرم بحث بودید، نخواستم مزاحم شوم.
- خوب تعریف کنید زندگی پاریسی چطور است،
عادت کرده اید ؟ کلاس زبان را شروع کرده اید ؟
- آره سوربن اسم نوشتم برای 4 ماه. ولی کاش
مجال میداشتم اول چند هفته ای پاریس را خوب میدیم، دلم میخواست بدون عجله و عذاب
وجدان درس و کلاس زبان در خیابانها و کوچه ها پرسه میزدم و سراغ موزه ها میرفتم.
ولی عموی بی انصاف مرا از هفته اول فرستاد سر کلاس.
خیلی راحت حرف میزد از خودش و از زندگیش در
ایران. من در آنزمان شروع کرده بودم به حرف زدن بصورت مصاحبه غیر رسمی با بچه هایی
که از ایران میامدند درباره خاطرات مدرسه و نوع برخورد با یادگرفته های مدرسه و
آموزش رسمی. مریم هم یک نمونه جالبی بود جوان طغیانگر خاموشی که بیشتر با خود
دیالوگی درونی داشت و با رنج هایش کنار میامد. آمده بود دانشگاه بهش کمک کنم در
کنار کلاس زبان سوربن چند کلاس مجانی بردارد و فرانسه را زودتر یاد بگیرد. همین
آمدن منظمش به دانشگاه باعث شد من و او بارها یکدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم
از همه چیز. از ایران، از ادبیات و شعر، از تاریخ و از هنر. با سن کمکش شناخت خوبی
از زبان و تاریخ ایران بود. زمانی که مجله هنری و یا ادبی از ایران برایش میرسید
برایم میاورد و به شوخی میگفت
- من به جز لواشک بقیه چیزهایی که برایم
میرسد را با شما تقسیم میکنم
یکبار در وسط بحث ازش پرسیدم
- مریم فکر میکنی بعد از تمام شدن درست به
ایران برگردی ؟
ثانیه های طولانی با چشمان درشت عسلی رنگش
به من خیره ماند وبدون اینکه حرفی بزند
- سئوال سختی کردم ؟
- نمیدانم چه بگویم. روزهای اول بدون یک لحظه
تردید میگفتم معلومه، ولی بعد از 4 ماه حالا نمیدانم. اینجا به آرامش عجیبی رسیدم.
اتاق کوچک زیر شیروانی پاریسی را بیشتر از خانه بزرگ خودمان در تهران دوست دارم.
وقتی اتاق را دیدم باورم نمیشد بتوانم در آن زندگی کنم. دلم به آپارتمان عمویم خوش
بود در چند قدمی خانه. شب های اول گریه میکردم برای تنهایی، برای غربت، برای دوری
از مادرم و دوستانم و برای حقارت اتاقم. یاد شعر فروغ میافتم که میگفت "در
اتاقی که به اندازه یک تنهایی است" و با خودم میگفتم اتاقم در برابر تنهایم
هیچ است. ولی کم کم به اون خو گرفتم. فهمیدم که زندگی را باید دوباره تعریف کنم و
حجم و مساحت چیزهای قراردادی و ذهنی هستند. مهم این است که از بودن و نمود خودتان
راضی باشید و حس آرامش درونی داشته باشید. میدانید دختر بودن در ایران رنج بزرگی
است. من اینجا با دیدن پلیس ناخودآگاه میترسم. به فکر حجابم میافتم و وقتی یادم
میاید کجا هستم حس آرامش عمیقی به من درست میدهد. انگار من خستگی روانی چند صد
ساله را با خود آوردم
آنروز به بهانه بحث بازگشت 2 ساعتی از گذشته خودش گفت و خاطرات ایران. از سفر
شمال تماشای مرگ زنی در دریا بخاطر بلد نبودن شنا و جلوگیری از دخالت غریق نجات
مرد. برایم گفت "تصویر دستی که بتدریج در آب ناپدید شد و فریادهای بیهوده
اطرافیان" هفته ها از جلوی چشمانم دور نشد. آن ایام مادرم از من میپرسید "چرا
شبها در خواب فریاد میزنی". مریم از سخت گیری های بی حد و حساب مدیر مدرسه و
مربی تربیتی گفت که هیچ فرصتی را برای اذیت کردن بچه ها از دست نمیدادند. از
زورگویهای معلم دینی و ناظم و مجازات های دایمی و احضار "والدین" به مدرسه.
از پدری بد خلق که روزها بدنبال پول در آوردن بود و از غروب تا پاسی از شب ودکا
مینوشید و به زمین و زمان بد میگفت و از مادری که مثل "برگ گل" بود و
سرگرمیش خیره شدن به کوچه بود از پنجره آشپزخانه و پشت سر هم سیگار دود کردن.
- حالا تردید دارم درباره برگشتن. شاید فردا
چیز دیگری بگویم. ولی این بخاطر دوست نداشتن کشورم نیست. من عاشق ایرانم. پاریس
برای من پیش از اینکه شهر زیبا و رومانتیک باشد شهر آرامش عمیق است. شاید اگر هر
جای دیگر اروپا هم میرفتم همین احساس را داشتم. اینجا من خودم هستم و کسی با من
کاری ندارد، نه خانواده نه پلیس و پاسدار و گشت. یادم است یکبار کسی به ناظم مدرسه
خبر داده بود که گویا من دوست پسر دارم. او هم سرکلاس تهدید کرد که مرا برای
آزمایش بکارت نزدک پزشک میفرستد. من سال ها با این اضطراب ها زندگی کردم و با خودم
و دیگران در جنگ بودم. جنگی بیرونی با دیگران و جنگی درونی با خویشتن خویش.
روزی در ماه مارس او را بار دیگر کنار دفترم
یافتم با صورتی که لبخند طبیعی آن محو شده بود درست مانند آسمان بدون ماه. حدس زدم
باید مشکل مهمی پیش آمده باشد. وقتی بروی صندلی روبروی من نشست کاغذ سبز رنگی را
روی میزم گذاشت و با صدای غمگینی گفت
- این هم شاهکار مریم خانم !
کاغذ سبز رنگ را برای خواندن بطرف خودم
کشیدم. ورقه امتحان سراسری زبان ورود به دانشگاه بود با نمره 7. گفتم خوب با 4 ماه
زبان خواندن نمره خوبی آوردی. بغضش ترکید.
- این اولین باری در زندگی است که نمره کمتر
از 16 یا 17 آورده ام از خودم خجالت میکشم. من هیچوقت در زندگی تحصیلی اینگونه
تحقیر نشده بودم.
- بخاطر نمره ؟ در فرانسه باید نمره 18 و 19
و 20 را فراموش کنی. اینجا در دبیرستان نمره 15 و 16 بالاترین نمره ها هستند.
میدانی که بسیاری برای این امتحان یکسال نیم و یا دو سال زبان یادمیگیرند. نمره 7
تو از نظر من عالیست با اینکه راه تو به دانشگاه را برای سال تحصیلی آینده در عمل
مسدود میکند.
- مشکل منهم اینه. من باید یکسال و نیم دیگر
برای ورود به دانشگاه منتظر بمانم.
- آرامشی که از آن صحبت میکردی از جمله در
برخورد با شکست و یا مشکلات باید بوجود آید. اینکه بهترین بودن و یا نمره های عالی
داشتن و یا با سرعت راهی را رفتن شاید "سمت جاری حیات" نباشد. معنای همه
این ها نمادین است. تو در ایران همیشه 19 و 20 میگرفتی و این تنها معیار داوری تو
درباره خودت بود ولی امروز باید فکر کنی نمره بدی که بطور منطقی گرفتی آخر دنیا
نیست و میشود با نمره 7 هم با آرامش زندگی کرد و در تلاش جبران آن بر آمد. مهم این
است که تو نمره ای کمتر از توان خودت نگرفتی.
نمی دانستم آیا در میان هق هق گریه میتواند
به حرف های من گوش کند یا نه. مریم دانش آموز بسیار درخشانی در ایران بود و دیپلم
ریاضی فیزیک دبیرستان را معادل بالای 19 قبول شده بود و پذیرفتن واقعیت جدید برایش
بسیار دشوار بود.
یکهفته بعد کارتی از او بدستم رسید که از
بازگشت به ایران خبر داده بود. در کارت که تصویری شبانه از پله های مه گرفته محله
"مون مارت" بود این نکته را هم نوشته بود : "میدانستم اگر تصمیمم
را با تو در میان میگذاشتم باز هم بر تردیدهای بی شمار من افزوده میشد.".
چند هفته بعد نامه ای طولانی از او رسید
درباره پروژهایش. نوشته بود که در کلاس کنکور ثبت نام کرده و در صورت عدم موفقیت
بار دیگر برای خواندن زبان و ادامه "سرنوشت فرانسوی ناتمام" به پاریس
برخواهد گشت.
مریم در کنکور سراسری همان سال با رتبه
بسیار بالا قبول شد در دانشگاه امیر کبیر. این خبر را خودش با تلفن به من داد و
گفت قصد دارد مهندسی را در ایران بگیرد و برای ادامه تحصیل به فرانسه برگردد. بعدش
هم گفت که "در آن زمان شاید دیگر دختر نازک نارجی و لوس کنونی نباشد".
حالا بعد از این همه سال مریم در برابر من
در قهوه خانه مورد علاقه اش "شاربون" در خیابان اوبرکامف نشسته است.
تغییر زیادی نسبت به سال های قبل نکرده ولی آن لبخند همیشگی و طبیعی کم رنگ و بی
رمق شده است.
برایم از ایران میگوید و کارش. در کارخانه
ای بزرگ کار میکند با محیط مردانه و زورگویی های مردانی که گویی کاری به جز نشان
دادن برتری "طبیعی" خود به زنان ندارند. برایم از رابطه های بیمار و پر
تنش محل کارش میگوید، کنترل ها و بدبینی ها، تردید ها و ترس ها. میگوید همه چیز
حالت موقتی و میرنده دارد. وقتی رئیسی میآید نمیدانیم چندهفته یا چند ماه با ما
خواهد بود ولی همه میدانیم که کار به یک سال هم نمی کشد.
- شاید باور نکنی ولی گاه حس میکنم در دنیای
سوررئالیستی زندگی میکنم. همه چیز اینقدر بد و زشت شده که باور کردن انهم دشوار
است. به نظرم میرسد زندگی ما به یک دروغ بزرگ تبدیل شده است و دروغ هایی که روز و
شب در همه جا میشنویم زشتی راست نگفتن را از میان برده. گاه در اتوبوسی که ما را
از کار روزانه به تهران برمیگرداند با خودم میگویم "مریم بشمار امروز چند بار
دروغ گفتی". برای همه چیز باید رشوه داد و اگر سال ها پیش رشوه دادن برای
کارهای مهم بود حالا برای خرید بلیط هواپیما هم باید رشوه بدهی. باورت میشود
که در دفتر رسمی ایران ایر هم کارمند از
تو رسما تفاضای 100 هزار تومان بکند برای پیدا کردن جا در تاریخ مناسب. باورت
میشود که حسابدار کارخانه هم از تو رشوه بخواهد برای کاری که وظیفه اوست.
- چطوری این فضا را زندگی میکنی ؟
- بهتر است بپرسی چطوری از این فضا فرار
میکنم. راه حلی که به نظر من رسیده است فرار کردن از جامعه است و درست کردن فضای
شخصی کوچک و جمع و جور با آدم هایی که دوست داری. برای اینکه به تو توهین نشود.
نوعی خود را به حاشیه راندن آنهم وسط جامعه. قدیمها دلم به یک جشنواره فیلم و یا
نمایشگاه خوش بود ولی اینرا هم از ما گرفته اند. یا دیگر چیزی برای نمایش دادن
نیست و یا آنقدر به انسان توهین میشود که ماندن در خانه تنها راه فرار از رنج
هاست. فکرش را بکن اگر تو را بخاطر بد حجابی و یا هر دلیل دیگر با اون وضعیت تحقیر
آمیز دستگیر کنند و به تو دشنام دهند و یا تهدیدت کنند. چرا باید ما چنین سرنوشت
ظالمی داشته باشیم. یاد چند شعری میافتم که برایم فرستادی از شبنم آذر
راه
لنگان در تاریکی فرو می رود
شب در چاله ها اطراق می کند
گربه ای آخرین لکه سفید ماه را لیس می زند
و برای ما
دیگر چیز زیادی باقی نمانده است
و
یا این شعر را که هر روز با خودم میخوانم :
قیر ته کفش ها
قیر خیابان
قیر گربه سیاه
قیر شب
هیچ بارانی این همه را نخواهد شست
مدتی میان ما سکوت برقرار میشود. مریم با لیوانش
بازی میکند
- حتما میخواهی بپرسی از نماندن در فرانسه
پشیمون نیستم...
- نه، این پرسش بیهوده ای است چرا که به قول
کوندرا انسان فقط میتواند یک تجربه را زندگی کند و امکان مقایسه وجود ندارد. کسی چه
میداند اگر در پاریس میماندی چه پیش میآمد.
