اس ام اس دوستم آلن از جنوب فرانسه کوتاه و
بدون تفسیر بود :
"ژرژ دیروز در کلینک استن درگذشت."
خبر غیر منتظره ای
نبود. ژرژ لاپاساد (Georges Lapassade ) هشتاد
چهار ساله از 2 سال پیش بشدت بیمار بود و از چند ماه پیش کلینیک استن در حومه
پاریس را ترک نکرده بود. آخرین باری که در دانشگاه دیدمش شاید 6 ماه پیش بود. در
حالیکه پاهایش را بروی زمین میکشید از کنار تریا بطرف آسانسور میرفت. صدایش کردم. با
دیدنم گفت
برایم یک قهوه میگیری
- البته. چطوری ژرژ
- چندان خوب نیستم. دلم
میخواهد همش بخوابم. احساس خستگی دایمی میکنم.
- خوب باید استراحت کنی.
اگر میخواهی مصاحبه ای که قرار است با تو ضبط کنم انجام بگیرد باید ریشت را خوب
اصلاح کنی.
نگاهی غمگین به من کرد با چشمانی که به دشواری باز مانده بودند. گویی میدانست
که این مصاحبه هیچگاه صورت نخواهد گرفت. ولی به این همه گفت :
- کسی در خانه باید به
من کمک کند تا ریشم را بتراشم.
صبح چهارشنبه 6 اوت
برای آخرین دیدار به کلینیک استن میروم. 40 نفری از همکاران جمع شده اند. خواهرش
هم از جنوب فرانسه آمده است، شبیه خودش است. خانمی ناشناس هم در میان جمع است و
عکس هایی از ژرژ دارد که به ما نشان میدهد. یکی از عکس ها تصویر ژرژ است حدود 50
سال پیش بروی قایقی در ایتالیا. در میان کسانی که حاضرند میتوان از جمله رنه شر
فیلسوف و شاعر سرشناس یا ژاک آردوانو را
دید. همکار ایرانیم مهدی فرزاد هم آمده است. ژرژ استاد راهنمای تز دکترای او بود.
رنه شر در جمع کوچکی از روح همیشه سرکش و عصیانگر ژرژ میگوید. از خاطرات مه 1968 و
اینکه او یکی از روشنفکران اصلی این جنبش بود.
ساعت ده صبح همگی برای
آخرین دیدار با ژرژ در برابر اتاقی که بوی مرگ میدهد صف میکشیم. ژرژ را به رسم
فرنگی ها با لباس زیبا و کروات سبز خوش رنگی در تابوت گذاشته اند. به نظر میرسد به
آرامی خوابیده باشد. درست مانند بعداز ظهرهایی که در دپارتمان بی توجه به آمد رفت
همکاران و دانشجویان بروی مبل چرت میزد و خر و پف میکرد. شاید هیچگاه ژرژ هیچگاه لباسی به این تمیزی و زیبایی به تن نکرده بود.
او به بد لباسی و ژنده پوشی معروف بود و اگر کسی در خیابان او را میدید نمی توانست
باور کند پیرمرد ژنده پوش با ریش های نتراشیده و موهای ژولیده نویسنده بیش از 30
کتاب مهم در علوم اجتماعی و یکی از چهره های نوآور و پر کار مهم جامعه شناسی یک
ربع قرن گذشته فرانسه است. به رنه شر و ژاک آردانو نگاه میکنم که به تابوت ژرژ
خیره مانده اند و تکان نمیخورند. انگار خوابشان برده. هر دو هم سن ژرژ هستند.
آلن گی همکار روانکاو ما حاضر نمیشود برای
دیدن ژرژ بیاید. ساکت و غمگین در گوشه ای نشسته است :
میگوید آخرین بار 6 سال پیش او را دیدم در
راهروهای دانشگاه. نمیخواهم این آخرین تصویر از ذهن من پاک شود. بعد هم اضافه
میکند :
- میدانی وقتی حرف های دوستان درباره ژرژ را میشنوم
و نوع حضور آنها در کلینک را میبینم دلم میخواهد طعمه کوسه شوم و اثری از من باقی
نماند تا کسی برای تشیع جنازه من نیاید و درباره من حرفی هم نزند.
بهش میگویم چقدر برای تصویر خودت نزد دیگران
نگران هستی. این حرف ها برای این زده میشوند که تو دیگر نمیتوانی آنها را بشنوی.
ژرژ وصیت کرده است که جنازه اش را بسوزانند.
از او ظاهرا سه وصیت بجا مانده و تنها نکته مشترک در سه متن همین موضوع سوزاندن
بعد از مرگ است.
اتوموبیل حامل تابوت ژرژ
بآرامی روانه گورستان ویل تانوز میشود جائیکه قرار است جنازه سوزانده شود و
خاکسترش را برای پخش کردن در روستای محل تولدش به خانواده اش تحویل دهند.
سالن بزرگ گورستان پر آدم است. برای ماه اوت
حضور این همه آدم عجیب است. بسیاری از راه دور آمده اند از وسط تعطیلات. تابوت ژرژ
را بروی سن گذاشته اند. همه ساکتند و انگار کسی در سالن نیست. خواهر ژرژ از
مسئولین سالن میخواهد بجای سمفونی برامس نوار ترانه هایی را پخش کند آنها در جوانی
با هم گوش میداند. نوای موسیقی شاد قدیمی با اکاردئون فضای سالن را پر میکند.
خانمی که مسئول مراسم است متنی مذهبی را میخواند شبیه حرف هایی که همه جا در مراسم
سوگواری گفته میشود. همه بهم نگاه میکنیم. ژرژ هیچگاه باور مذهبی نداشت.
رمی هس همکار دیگر زندگی 50 ساله علمی ژرژ را بازگو میکند. اولین کتاب ژرژ که شاید مهم ترین آنها هم باشد "ورود به زندگی" (Entrée dans la vie ) نام دارد و درباره تئوری ناکامل ماندن انسان است تا هنگام مرگ و در سال 1962 به چاپ رسیده است. این کتاب از دیدگاه جامعه شناسی و فلسفی روندهای جامعه پذیری انسان را تحلیل میکند. تئوری اصلی کتاب این است که انسان به عنوان تنها موجود زنده ناکامل در هنگام تولد تا پایان زندگی، "ناشده" باقی میماند، محکوم به یادگیری و تجربه است و هیچگاه شخصیت پایان یافته ای نخواهد داشت. در این کتاب ازجمله نشان داده میشود که همین ناکامل بودن انسان و غریزه های او دلیل بوجود آمدن فرهنگ، علم و تمدن بشری هستند. یادم میاید روزی به ژرژ گفتم که در شعر حافظ هم چنین درکی وجود دارد انجا که میگوید انسان دو بار باید زندگی کند یکبار برای تجربه آموختن و یکبار برای زندگی کردن.
من به دانشجویانم توصیه میکنم که این کتاب را بخوانند. درگذشته به
آنها میگفتم که نویسنده آن همین پیرمرد ژنده پوشی است که در راهروهای دپارتمان پایش هایش را بروی
زمین میکشد. امسال دیگر حتی این شبح هم در میان ما نیست.
رمی هس همچنان درباره ژرژ و کتاب هایش صحبت
میکند از نقش بنیادگزارانه او در جنبش های نظری مهم جامعه شناسی کیفی در فرانسه
مانند تحلیل نهادی (Analyse institutionnelle )، اتنومتودولوژی (Ethnométhodologie) و یا انتوگرافی (Ethnographie).
ژرژ دوست نداشت زمان طولانی در یک حوزه
پژوهشی بماند. برای او هر مکتب نظری عمری معین داشت. وقتی حرکت فکری و جریان علمی
به حد کافی رشد میکرد به سراغ چیزهای تازه میرفت. یادم میاید روزی در رادیو فرانسه
گوینده به او گفت " چرا هر بار از جریان فکری که خود شما در بوجود آوردنش
شرکت کردید فاصله میگیرید به صورت منتقد فعال آن در میآید. او هم با خونسردی پاسخ
داده بود که "جدی میگوید ؟ به این نکته توجه نکرده بودم".
ژرژ جامعه شناس بحران بود. هر جا بحرانی بود
سر و کله اش پیدا میشد. من در جریان جنبش های دانشجویی دهه هشتاد فرانسه او را
شناختم. شب هایی که تا صبح در جلسات دانشجویان میماند و با آنها با حرارت بحث
میکرد و یا حرف های آنها را دنبال میکرد و یادداشت برمیداشت. برای ژرژ بحران نقش
تحلیل گر مسائل اجتماعی را ایفا میکرد. از این دیدگاه بحران میتوانست دارای بعد
مثبتی باشد در شناخت وجوه ناشناخته و یا پنهان روابط میان انسان ها و یا روابط
اجتماعی و سازمان ها.
رمی کمی از ویژگی های او میگوید و حرف هایش
در روزهای واپسین زندگی. یادم میاید در سال های 1980 با کمک من کار بروی کامپیوتر
را یاد میگرفت برای تایپ نوشته هایش. از کار با این جعبه سحر آمیز بسیار هیجان زده
بود، او که عادت داشت چندین بار دست نویسش را عوض کند با شناختن امکانات کامپیوتر
مانند کودکی به وجد میامد. ولی از انجا که حوصله یادگیری منظم را نداشت مرتب به
اتاقم میامد و میخواست بهش بگویم این و یا آن کار را چگونه میشود انجام داد. یک
روز با بی حوصلگی از مزاحمت های پشت سر هم به او گفتم "بیا با هم یک قرار
مشخص بگذاریم تا بتوانی همه سئوالات را یکجا بکنی". با خنده طولانی بمن گفت :
" میدانی تا حال در زندگی با کسی قرار نگذاشته ام". اینرا راست میگفت.
تابع هیج نظمی نبود. بارها به چند تن از همکاران گفته بود : "سعید برای حل
مشکل کامپیوتری از من خواسته است با او قرار بگذارم. فکرش را بکنید مگر تا حالا با
کسی قرار گذاشته ام."
کنجکاویش بی پایان و همیشگی بود. روزی در
جریان دفاع رساله دکترای یک دانشجو با شنیدن کلمه "اتنومتدولوژی" ژوری
را نیمه کاره ترک گفته بود و به کتابخانه پناه برده بود برای پیدا کردن معنای دقیق
این واژه در زبان انگیسی.
به اوضاع ایران و سرنوشت انقلاب 1357 بسیار
علاقه مند بود. روزی که خاتمی در انتخابات پیروز شده بود در راهروی دانشگاه نیم
ساعتی با من بحث کرد. شناختش از گروه بندی های داخل ایران کم و بیش دقیق بود. از
من پرسید :
- آیا خامنه ای و سپاه خواهند گذاشت خاتمی
کاری از پیش ببرد ؟
- نمیدانم. باید منتظر تحول اوضاع و معرفی
کابینه ماند
- اگر خاتمی پیروز شود دیگر این جمهوری اسلامی
نخواهد بود.
