سفر کوتاهی داشتم به
برزیل برای کار و کمی هم بازدید و استراحت. زمستان برزیل هم دیدنی است چرا که تنها
نشانه اش باران های موسمی است وگرنه هوا از تابستان اروپا هم گرمتر است. ریو شهر
افسانه ای برزیل چهره ای فراموش نشدنی و خاص خود دارد. در سفرهای قبلی فرصت بازدید
از ریو نبود و اینبار توانستم دست کم به سراغ چند جایی بروم که برایم مهم بودند.
یکی از این مکانها محله معروف لاپاست که باید شب به سراغش رفت. محله پر از آدم های
عجیب و غریب در نگاه عادی جامعه. آدم های گاه حاشیه نشین که به شیوه دیگران زندگی
نمیکنند و به قول اروپایی های "بوهم" هستند. شاید مثل درویش های خودمان
در زمان گذشته. با وابستگی های مادی کم و دل به زندگی "سبک" و خالی از
"سنگینی" روزمره گی دادن. در چنین زندگی همه چیز میتواند در هم آمیزد.
فرهنگ، هنر، مواد مخدر و یا سبک زندگی "هیپی". به گفته یکی از دوستان
محلی رفتن به چنین محله ای در شب کمی هم دل و جرات میخواهد برای کسانی که اهل محل
نیستند و زبان پرتغالی را هم نمیدانند. محله لاپا پر است از بار و کافه های کوچک خانگی و گروه های
موسیقی که از هر فضایی برای بیان خود استفاده میکنند. گوشه های از محله با کاشی ها
و سرامیک های مختلف به گونه ای وحشی و درهم درست شده است. بروی پله های بی انتهایی
که در تاریکی تپه و درختان آن گم میشوند جوانها ساکت و بی حرکت مانند اشباح نشسته
اند بروی سایه روشن پله ها نشسته اند بی آنکه بدانید برای چه و منتظر چه چیزی
هستند.
کافه ها و بارهای لاپا
محقر مملو از ادم های رنگانگی است و کسانی که گویی فقط زندگی شبانه دارند و کمتر
به آدم های "روز" شبیه اند. این جا رنگ ها و حجم ها شبیه سایر محلات
نیست و زندگی طعم دیگری دارد. هتل ما در محله ایپانما قرار دارد یکی از چند ساحل
بزرگ و معروف ریو. بروی ساحل از صبح تا غروب آدم های بیشماری به کارهای مختلف
مشغولند. وقتی از کنارشان میگذرم انگار تابلوی نقاشی را نگاه میکنم. عده ای ورزش
میکنند، گروه زیادی زن و مرد با آرامش حمام آفتاب میگیرند، جماعتی کتاب میخوانند و
دیگران هم راه میروند. نوعی همزیستی مسالمت آمیز این همه آدم بروی ساحل شنی بی
انتها. اختلاط قومی مردم را شاید در کمتر کشوری میتوان دید. از بلوند اروپایی تا
سیاهپوست بومی. به رابطه زنان و مردان نگاه میکنم. کسی به کسی زیاد کار ندارد. پسران
جوانی که دارند بروی ساحل والیبال بازی میکنند به دهها دختر برهنه ای که در کنار
انها کتاب میخوانند و یا برنزه میشوند حتی نیم نگاهی هم نمیاندارند.
موزه هنرهای معاصر و
مجسمه عظیم مسیح در ارتفاع 700 متری شهر و یا مرکز تاریخی از جاهای دیگر دیدنی شهر
بودند. از اینکه نتوانستم از موزه هنرهای ابتدایی به علت بسته بودن دیدن کنم حسابی
دلخور شدم درهای موزه بدون توضیح بسته بود.
ناتال شهر دیگر برزیل
است که پس از ریو به سراغش رفتیم. ناتال در پائین خط استوا و در پیشرفته ترین نقطه
خشکی امریکای جنوبی قرار دارد. من پیشتر نیز به این شهر آمده بودم روز 11 سپتامبر
2001. آنروز وقتی از سفر به جنگل انبوه محلی و سواحل دورافتاده به هتل رسیدم بروی
صفحه تلویزیون ورودی هتل هواپیماهایی را میدیدم که بدرون آسمان خراش های فرو
میرفتند. من و همکارانم فکر کردیم این صحنه های فیلم های هولیودی است. نیم ساعتی
لازم بود که آنچه را که اتفاق افتاده را بفهمیم. ساعت ده شب میبایست برای افتتاح
کنگره دانشگاهی میرفتیم. یادم میاید در راه دانشگاه راننده تاکسی برایمان میگفت که
امریکایی ها باید بهای غرور خود را بپردازند. ما که هنوز از ابعاد حادثه چیزی
نمیدانستیم کاری جز گوش دادن از دستمان بر
نمیامد.
هتل ما در محله پونتو
نگرو روبروی اقیانوس بیکران است در کنار ساحل زیبای شنی. صحنه طلوع خورشید از بالک
اتاق هتل از هر نظر استثنایی است ولی برای دیدنش باید ساعت 5 و نیم صبح بیدار شد.
صدای آب موسیقی است که از همه جا میتوان شنید حتی هنگام خواب. بروی ساحل زیبای شنی
شهر ساعت ها میتوان راه رفت و بر خلاف ریو آدم های زیادی در ساحل نیستند. دستفروشان
رنگارنگ که بیشترشان جوان هستند تقریبا هر را چه که لازم داشته باشید برایتان
میاوردند. از کباب میگو و نوشابه های تگری تا تی شرت های رنگارنگ محلی، سی دی و
انواع زیورآلات. من به شوخی به دوستان میگویم در ساحل ناتال یک سوپرمارکت بزرگ غیر
متمرکز وجود دارد. وقتی اندکی از منظقه هتل ها دور میشوید دیگر هیچکس بروی ساحل
دیده نمیشود. شما میمانید و ساحل خیس و دریایی که پاهایتان را نوازش میدهند.
کار اصلی من در بازدید
از ناتال دیدار با همکارانی بود که در مرکز پژوهشی دانشگاه فدرال استان کار
میکنند. موضوع اصلی پژوهش اثربخشی سیاست های تبعیض مثبت است که دانشگاه های دولتی
برزیل در مورد گروه های اجتماعی تهیدست اعمال میکنند. هدف این سیاست های باز کردن
پای فرزندان این خانواده ها که در مدارس دولتی با امکانات کم درس میخوانند به
دانشگاه های دولتی است که رایگان هستند و از کیفیت بالایی برخوردارند. این گروه
پژوهشی در سطح استان با همکاری گروه ما بوجود آمده و یکی از همکاران ما بطور دائمی
با آنها تماس دارد. دیداری هم داشتیم با رئیس این دانشگاه درباره این همکاری ها و
سایر زمینه های کاری. رئیس دانشگاه استاد رشته مکانیک است ولی شناخت بسیار خوبی از
سیاست های آموزشی دارد. در اتاق انتظار رئیس دانشگاه مجسمه سنگی گذاشته اند از
فضای یک زندان نمادین برای یادآوری سال های تلخ حکومت نظامیان در این کشور و دوره
استبداد و بگیر و ببندها در دانشگاه.
یکی از روزها هم به پی
پا رفتیم. شهرک کوچکی در کنار یکی از ساحل های دورافتاده استان. در سفر قبلی هم به
این شهر کوچک با زیبایی خیره کننده طبیعی آمده بودم. پی پا مانند گوشه ای از
"بهشت" است. پیشرفت های پی پا و پونتو نگرو در این 7 سال حیرت آور است.
هر دو منطقه به برکت بخصوص توریسم رونق فراوانی پیدا کرده اند. مسیر راه پر است از مزارع نیشکر و کارگرانی که
در حال برداشت محصول اند. روستاهای سر راه بسیار فقیرند و ساده. کلیسا تنها
ساختمان "باشکوه" روستاها با خانه ها و مغازه های محقر است. همه زندگی مردم گاه چهاردیواری بسیار کوچکی است.
بر سر هر خانه هم انتن ماهواره قرار دارد. رنگ های شاد و تند را همه جا میتوان
دید. گویی طبیعت و رنگ های آن در زندگی مردم جاری است. رابطه مردم با موسیقی و رقص
هم جالب است.
دوستی در آنجا تکه
پارچه نارنجی بدستم میبندد و از من میخواهد سه آرزو کنم و بعد از من میخواهد این
تکه پارچه را به رسم بومی ها آنقدر نگه دارم که خودش پاره شود. در این صورت دست کم
یکی از سه آرزو برآورده میشود. همکارم میگوید میدانم به جادو و این کارها اعتقاد
نداری ولی حس خوبی به انسان دست میدهد از این کار.
برای درک پویایی جامعه
برزیل نیاز به آمار و داده ها نیست میتوان خیلی چیزها را با چشم دید. برزیل کشوری
است با خود ویژگی های بسیار که در زبان رایج سیاسی به آن جامعه "نو ظهور"
میگویند مانند شیلی، افریقای جنوبی، کره جنوبی و کشورهای مشابه. بخش مهمی از
اتوموبیل ها با الکل کار میکنند و این خاص برزیل است. همکار فرانسویم با شوخی
میگوید اگر این ماشین ها در تهران دیده شوند فوری توقیف میشوند بدلیل ارتکاب فعل
حرام. برزیل اولین تولید کننده برخی محصولات کشاورزی و غدایی مانند نیشکر و گوشت
است. در سال های گذشته برزیل توانسته به مرکز اصلی تولید بیوکربوران تبدیل شود
نوعی سوخت ماشین که از مخلوط کردن بنزین و مواد گیاهی بدست میاید و برای محیط زیست
کم خطر است. با وجود اتنخاب رئیس جمهور چپ گرا و نیز حضور احساسات ضد امریکایی
شدید در افکار عمومی جامعه ولی خبری از شعار و هیاهو و دشنام نیست. لولا رئیس
جمهور بیشتر نگران توسعه اقتصادی و مهار فقر و همه گیر کردن خدمات آموزشی و
بهداشتی است تا درگیری سیاسی و لفاظی علیه امریکا. با دوست جامعه شناس برزیلی کمی
بحث میکنم درباره رابطه با امریکا. در علوم اجتماعی امریکای لاتین از دهه شصت
گرایشی رشد کرده است که با کنار گذاشتن تئوری اینکه همه اشکالات ما بخاطر دشمنان
خارجی است بدنبال عوامل بومی و داخلی توسعه نیافتگی است و میخواهد جامعه امریکای
جنوبی را آنگونه که هست بشناسد. این جنبش سبب شکل گیری نوعی جامعه شناسی بومی شده
مستقل که فقط بروی تئوری کشورهای شمال و یا پدیده "وابستگی" کار نمیکند.
+++
امروز یکی از همکاران ایران با قرار قبلی به
دانشگاه آمد. همدیگر را نمیشناختیم و این اولین دیدار ما بود. رساله ای برای دوره
دکتر نوشته است و دربدر دنبال استاد ایرانی میگردد برای ژوری تز. در دانشگاهی در ایران
درس میدهد و انگونه که میگفت بهش اخطار داده اند که اگر مدرک دکترا تا پایان سال ارائه ندهد شغلش را از دست خواهد
داد. حسابی نگران بود. از او پرسیدم چرا این اندازه اصرار دارد ایرانی در ژوری
باشد. میگوید مشکل زبان دارد و رساله را به فارسی نوشته و کسی آنرا برایش به
فرانسه ترجمه کرده است. برایش توضیح میدهم که کار دانشگاهی من هیچ ارتباطی به رشته
و موضوع رساله او ندارد و از نظر اخلاقی و قانونی من نمیتوانم عضو ژوری باشم. به اتفاق اسامی 3 یا 4 استاد ایرانی که شاید بتوانند در ژوری باشند را
مرور کردیم. موضوع جالبی را برای کارش انتخاب کرده ولی حس میکردم چیزی در سر داشت
که بروشنی بیان نمیکرد.
- از زبان زیاد نترسید استاد فرانسوی هم مشکل
شما را درک میکند. بالاخره اینقدر زبان میدانید که منظورتان را در یک جلسه سه
ساعته بیان کنید.
- نه استاد. من حتی قادر نخواهم بود سئوالش را
بفهمم چه رسد به اینکه به آن پاسخ دهم.
- خوب این یک مشکلی است که با استاد ایرانی هم
در جلسه دفاع خواهید داشت.
- نه من باید وضعیتم را برایش توضیح دهم که
زیاد مته به خششاش نگذارد
- بالاخره جلسه دفاع است و باید بحث کرد.
وگرنه چه دفاعی و چه تزی...
- ببینید آقای دکتر من بیش از 60 سال دارم و
کارم دارد از دست میرود بدون این مدرک. من زمان کمی دارم برای نشان دادن مدرک.
مشکل بر سر یک امضاء است. وقتی دانشجوی من در ایران مشکل دارد من او را میفهمم و
زیاد گیر نمیدهم. چرا اینجا اینقدر همکاران شما سخت گیر و ترسو هستند.
از شنیدن کلمه ترسو و یا سخت گیر کمی جا خوردم آنهم درباره همکاری که خیلی خوب
میشناسم. با باز شدن درد دلش فهمیدم که منظورش این است که بدون برگزاری واقعی دفاع
از رساله باید زیر صورت جلسه را امضاء کرد به عنوان مدرک دکترا ایشان. شاید هم بد
فهمیدم چون این را صریح نگفت و فقط چند بار حرف یک امضای ناقابل را پیش کشید.
نمیدانم چگونه اینرا با استاد فرانسویش مطرح کرده است ولی چند بار تکرار کرد که
"اون بیچاره هوایم را دارد و حاضر است کنار بیاید". برایش توضیح دادم که
همکاران مورد بحث اگر دست به چنین کاری بزنند با همه حیثیت و اعتبار علمی خودشان
بازی میکنند و حتی شاید شغلشان هم در خطر قرار گیرد.
در حالیکه برای بار چندم داشت برایم
وضعیت خودش در ایران را توضیح میداد یاد همکاری دیگری از ایران میافتم که برایم از
چند و چون جلسه دفاع محسن رضایی گفته بود و اینکه ژوری فقط 12 ساعت پیش از دفاع
رساله را دیده بود و ایشان هم با سلام و صلوات آمدند و کسی هم جرات پرسش کردن از
ایشان را نداشت. بهانه دیر اطلاع دادن به ژوری برای همه استادان یکی بود. شب پیش
از دفاع تلفنی تماس گرفته بودند و با گفتن اینکه گویا یکی از اعضای ژوری نمیتواند
شرکت کند از او خواسته بودند جایش را بگیرد. دوستم میگفت هر کاری کردم از زیرش
دربروم نشد چون لحن رئیس دانشگاه آشکار تهدید آمیز شده بود. انجا هم نقش استاد در
عمل امضاء یک صورت جلسه خلاصه میشد.
+++
بحث
هایی گسترده ای که بر سر قلابی بودن دکترای افتخاری وزیر جدید کشور از دانشگاه
آکسفورد در گرفته نشانه آسیب شناسانه بحران اخلاقی و مشروعیت علمی و تخصصی است که
حکومت و جامعه ایران با آن دست به گریبان است. وزیر کشور البته اولین کس در میان مقامات دولت کنونی نیست که دست به جعل
مدرک تحصیلی و علمی میزند و یا میتوان صحت
تحصیلات وی را مورد تردید قرار داد.
تب
مدرک گیری مسئولین در ایران به دهه 1370 باز میگیردد. زمانی که بسیاری از کادرهای
جوان و متعهد جمهوری اسلامی با پایان دوره انقلابی و جنگ در صدد دستیابی به
مسئولیت های اداری و سیاسی مهم بودند و داشتن مدرک دانشگاهی معتبر میتوانست نشانه
تخصص و صلاحیت علمی آنها باشد. بدین ترتیب بود که شماری از نظامیان و کادرهای
سیاسی جوان راه دانشگاهها را در پیش گرفتند و برخی بدون آنکه حتی یک روز هم
مسئولیت های اداری و سیاسی چندگانه خود را ترک کنند و سابقه کار پژوهشی داشته
باشند بگونه ای اعجاب آور صاحب مدرک دکترا شدند.
گروهی
دیگر که حتی نخواستند زحمت رفتن به دانشگاه و سرهم کردن رساله را بخود دهند دست به
دامان دانشگاه های مکاتبه ای بی اعتبار خارجی شدند که بطور علنی مدارک تحصیلی را
به متقاضیان در سراسر دنیا میفروشند. رسوایی دانشگاه مکاتبه ای هاوائی و شعبه
ایرانی آن در سال های 70 شمسی که بیش از 1500 مدرک تحصیلی در ایران فروخته بود را
کسی از یاد نبرده است. وزارت علوم در سال های 1379 و 1380 در گزارش خود پیرامون
فعالیت های این دانشگاه قلابی سخن از مسئولینی از جمله در قوه قضائیه به میان
آورده بود که مدرک تحصیلی خود را از این موسسه با پرداخت پول خریده بودند.
این بدعت ضد دانشگاهی و فرهنگ ستیزانه سبب رونق روش هایی در ایران شده است که در کمتر جایی در دنیا میتوان نشانی از آنها یافت. سال هاست در ایران موسساتی بطور علنی در ازای مبلغی پول برای دانشجویان پایان نامه تهیه میکنند و حتی در روزنامه ها برای جلب مشتری آگهی میدهند. بدین گونه است که کسانی در ایران میتوانند با پرداخت پول صاحب مدارک عالی در سطح فوق لیسانس و دکترا شوند بدون آنکه کار پژوهشی خاصی انجام داده و یا صاحب توانایی علمی و تخصصی لازم باشند.
روایت
جعل مدرک دانشگاه آکسفورد توسط وزیر کشور در کنار موارد مشابه سال های گذشته نشانه
وجود دو نوع انحطاط و بحران در جانعه ایران است
بحران نخست انحطاط اخلاقی است در جامعه ای که حکومت
آن مدعی اخلاق و معنویت و دینداری است. در این فضا تقلب و جعل به آن اندازه عادی
شده و رواج یافته که حتی وزیرش هم متقلب از آب در میاید و رئیس جمهور هم پس از
شنیدن خبر مدرک دروغین او بجای سرزنش و تنبیه خاطی با خونسردی به دفاع از وی
برمیخیزد.
بحران
دوم به سطح فرهنگ، ذهنیت و و توانایی های تخصصی کسانی مربوط میشود که امروز در
ایران اداره امور را در دست دارند. سنت ناپسندی که در ایران امروز در سطح مسئولین
در برخورد با تحصیل و مدرک دانشگاهی جامعه رواج یافته است در جوهر خود نوعی مقابله
آشکار با مشروعیت علمی و ناباوری به پژوهش و تخصص و اهمیت آن در اداره و توسعه
کشور است. شاید اتفاقی نباشد که وزرای کابینه فکر میکنند صرف داشتن مدرک حتی از نوع
تقلبی برای آنها مشروعیت میاورد و همزمان رئیس جمهور هم مدرک دکترا را کاغذ پاره ای بیش نمیداند.