تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود


علوم انسانی دانشگاه ها این روزها بار دیگر موضوع انتقاد بسیاری از مسئولین سیاسی و دست اندرکاران دولتی است. منتقدین برآنند که علوم انسانی در دانشگاه های ایران از منابع، مفاهیم، نظریه ها و روش شناسی غربی تغذیه میشود. حسن رحیم‌پور ازغدی که مدافع اسلامی و "بومی"  شدن علوم انسانی است  ضمن اشاره به آنچه که "عصر ترجمه و تقلید" مینامد خرده میگیرد که "تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متكلمان‌ و حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آكادمیك‌ شرق، فكركردن‌ را كنار گذارده‌اند" (سایت فردا، 29 مهر ماه 1388). همزمان رشته های علوم انسانی به خاطر عدم رجوع به منابع "اسلامی" مورد انتقاد قرار میگیرند. آیت الله خامنه ای که در سه ماه اخیر چند بار با نگاهی منفی به علوم انسانی در دانشگاه ها پرداخته هر دو جنبه مورد نظر را یکجا طرح میکند: "علوم انسانى را ما به صورت ترجمه‌اى، بدون اينكه هيچگونه فكر تحقيقىِ اسلامى را اجازه بدهيم درآن راه پيدا كند، مياوريم تو دانشگاه‌هاى خودمان و در بخشهاى مختلف اينها را تعليم ميدهيم؛ در حالى كه ريشه و پايه و اساس علوم انسانى را در قرآن بايد پيدا كرد. يكى از بخشهاى مهم پژوهش قرآنى اين است. بايد در زمينه‌هاى گوناگون به نكات و دقائق قرآن توجه كرد و مبانى علوم انسانى را در قرآن كريم جستجو كرد" (دیدار با بانوان قرآن پژوه، سایت الف، 28 مهر ماه 1388).

 انتقاد از علوم انسانی البته موضوع تازه ای نیست. سال هاست که نظریه پردازان و طیف های گوناگون وابسته به جناح موسوم به "اصول گرا" بویژه مصباح یزدی و پیروانش دانشگاه و بویژه رشته های علوم انسانی را به باد انتقاد میگیرند و آن را بخاطر "وابستگی" به غرب نکوهش میکنند. اما این بار به نظر میرسد عزم جدی تری برای برخورد با علوم انسانی وجود دارد. امام جمعه موقت تهران در نماز جمعه اول آبان 1388 سخن از "انقلاب دیگری در دانشگاه ها مانند انقلاب اول" به میان آورده چرا که از نظر وی "منابع رشته‌هايي چون حقوق، روانشناسي و جامعه‌شناسي همه از غرب به ما رسيده است/انسان همانطور كه از برخي اتفاقات و يا اشرارنگراني دارد از برخي كرسي‌ها در دانشگاه‌ها هم نگراني دارد". حملات جدید به علوم انسانی از زمان بالا گرفتن بحران سیاسی در پی انتخابات خرداد و نیز برخی "اعترافات" که نوک تیز حمله خود را متوجه "علوم انسانی غربی" کردند دامنه وسیعی یافته است و اینگونه میتوان برداشت کرد که گویا انچه که در جامعه ایران امروز میگذرد از جمله نتیجه طرح نظریه های غربی در دانشگاه ها و محافل روشنفکری است.

قریب 30 سال پیش دانشگاه های ایران به جرم همین "وابستگی به غرب" با سر و صدای فراوان تعطیل شدند، بیش از 6 هزار استاد که 40 درصد کادر آموزشی دانشگاه آن زمان را تشکیل میدادند به همراه حدود 30 هزار دانشجو از دانشگاه رفتند و یا کنار گذاشته شدند. در رشته های مانند جامعه شناسی، حقوق، علوم سیاسی بخش مهمی از استادان با سابقه و پژوهشگران صاحب نام یا کار خود را از دست دادند و یا بار سفر به دانشگاه های خارجی را بستند. ستاد انقلاب فرهنگی آن زمان هم گروه های کاری گوناگونی را برای آنچه که خود "اسلامی" کردن علوم انسانی مینامید تشکیل داد و دو سالی طول کشید تا رشته های علوم انسانی "اسلامی شده" بتدریج باز گشایی شود. حال تکرار همین حرف ها 30 سال بعد چه معنایی دارد؟ چگونه است که دانشگاه یکبار اسلامی شده باز هم بخاطر غربی بودن بر صندلی اتهام نشانده میشود؟  آیا آقایان در "اسلامی" کردن دانشگاه ناموفق بوده اند که دوباره قصد انقلاب دیگری دارند؟ آیا 30 سال تجربه برای نظام آموزشی ایران و دانشگاه ها زمان کوتاهی بوده است؟ آیا عوامل دیگر فکری، نظری، روش شناسانه، عملی سبب شکست برنامه های اسلامی کردن دانشگاه ها و علوم انسانی شده اند؟

بازخوانی مجموعه برخوردهای اخیر با علوم انسانی دانشگاهی نشان میدهد که انتقادات طرح شده بیشتر ناشی از دو درک نادرست و یک توهم تاریخی است.

درک نادرست نخست به چند و چونی گسترش علوم انسانی در غرب و شرایط تاریخی دانشگاه های غربی باز میگردد. دانشگاه مدرن بر پایه تلفیق پژوهش و آموزش، آزادی کامل آکادمیک و نیز اصل عدم کمال و کمال ناپذیر بودن علوم شکل گرفت. دانشگاه مدرن نوعی گسست قطعی با دانشگاهی به شمار میرفت که سراسر قرون وسطی بر محور "حقیقت مطلق و یگانه" فعالیت کرده بود. این دانشگاه که درشروع قرن نوزدهم ابتدا در آلمان بر تکیه بر پروژه ایده آلیسم فلسفی این کشور پی ریخته شد به سرعت به الگوی اصلی آموزش عالی در سایر نقاط جهان تبدیل گردید، دانشگاهی کثرت گرا و باز بروی دنیا بود. علوم انسانی در چنین دانشگاهی که در آن هیچ تابو، مرز و خطوط قرمزی برای پژوهش وجود نداشت و نقد و توسعه مرزهای دانش مهم ترین هدف آن به شمار میرفت به جایگاه امروزی اش رسید. مشروعیت این علوم همزمان به مشارکت آن در متحول کردن جامعه انسانی مربوط میشود. در ایران ما هیچگاه دانشگاه به معنای مدرن آنرا در حوزه علوم انسانی را تجربه نکرده ایم. آنچه که داشتیم و داریم شبه دانشگاه مدرن بوده است. شرط وجود دانشگاه کامل وجود آزادی های آکادمیک برای استادان و دانشجویان برای نقد، نوشتن، گفتن، پژوهیدن و اندیشدن است. جوهر دانشگاه مدرن اندیشیدن، نقد و برخورد نظری بدون هراس از دخالت مراکز و نهادهای قدرت است. علوم انسانی در چنین دانشگاهی میتواند رشد کند و درباره جامعه و انسان بیاندیشد و آنها را نقد کند. هیچ اندیشمند، تئوری و متنی در علوم انسانی "مقدس" و مصون از نقد نیست. استاد که جای خود دارد حتی یک دانشجوی مبتدی هم حق دارد متون کلاسیک و نظریه های "جا افتاده" را آزادانه به نقد کشد.

 علوم انسانی بدون آزادی اندیشه و نقد علومی سترون، تقلیدی و تهیدست خواهد بود. اگر در ایران کسی دنبال دلایل عقب ماندگی علوم انسانی است باید به این واقعیت مهم تاریحی بر بستر جامعه ایران و شرایط آن توجه کند. زوال مدارس قدیمی ایران در دوران پس از اسلام از زمانی شکل گرفت که آزادی های اولیه از آن رخت بر بست و متون درسی اجباری به همگان تحمیل شد. تعطیلی اندیشه و اندیشیدن در کشور ما متاسفانه تاریخی بسیار طولانی تر از عمر دانشگاه دارد. کسانی که از تقلیدی بودن علوم انسانی در ایران حرف میزنند آیا تحمل چنین علوم انسانی آزاد و رها از فضای امنیتی و خطوط قرمز ایدئولوژیک و دینی و سیاسی را دارند؟ تا کنون چند اندیشمند دینی با چماق تکفیر از دانشگاه رانده شده اند و حتی جان آنها مورد تهدید قرار گرفته است؟ آیا گاه برای بسیاری از پژوهشگران راهی هم جز ترجمه باقی میماند؟ چرا هر سال دهها پژوهشگر علوم انسانی بار سفر میبندد و راهی دانشگاه های غربی میشوند تا بتوانند کار علمی خود را فارغ از فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک دنبال کنند؟ چرا اندیشمدانی مانند سروش، مجتهد شبستری، کدیور که دست بر قضا پلی میان علوم دینی و علوم انسانی جدید هستند از دانشگاه های ایران رانده شده اند؟

 برای درک عقب ماندگی علوم انسانی در ایران پیش از هر چیز باید به سراغ شرایط تاریخی و شرایط زیستی آن رفت. علوم انسانی در دانشگاه ها را فقط نمیتوان به حد تقلید از منابع غربی تقلیل داد. در بسیاری از حوزه ها پژوهشگران ما دارای دستاوردهای ارزنده ای هستند و حرف های زیادی برای زدن در ایران و در جهان دارند. اما همزمان وجود فرهنگ ترجمه و "وابستگی" به تئوری های غربی و عادت به تکیه دایمی به متون دیگران برای اعتبار بخشیدن به گفتمان خویش واقعیت دارد و بخشی از ضعف تاریخی جامعه ما در زمینه اندیشه، علم و نقد است. به دلایل فرهنگی جامعه ما نیز گاه اندیشه غربی را مانند کالای غربی بیشتر میپسندد و به آن اعتماد میکند. طنز تلخ اما در این آشفته بازار این است که کسانی که امروز با چوب این انتقاد بر سر علوم انسانی میکوبند در سی سال گذشته در جهت تشدید این عقب ماندگی گام برداشته اند و راه حلی که پیشنهاد میکنند هم چیز نیست جز گذار به نوعی دیگر تقلید از نوع سنتی و بومی. علوم انسانی پویا، خلاق و نوآور در دانشگاه فارغ از قید و بندهای ایدئولوژیک، سیاسی و خطوط قرمز بوجود میاید.

درک نادرست دیگر به شناخت دقیق از علوم انسانی مربوط است. از مجموعه انتقادات میتوان برداشت کرد که شاکیان از علوم انسانی شاید خبر از حوزهای بسیار گسترده آن ندارند و بیشتر نگاهشان معطوف به چند زمینه سنتی و محدود مانند فلسفه، علوم سیاسی و یا جامعه شناسی نظری و انهم در برخی موضوعات "حساس" است. شاخه های بسیار وسیع علوم انسانی در دانشگاه ها پنج قاره از مجموعه دانشی تغذیه میکند که از کار فکری و میدانی صدها هزار پژوهش گر و اندیشمند سراسر جهان بوجود آمده است. همین عدم شناخت کافی شاید درباره معرفت شناسی، نظریه ها، مفاهیم و روش شناسی علوم انسانی هم وجود داشته باشد. کوله بار معرفتی علوم انسانی که نتیجه میلیونها کار پژوهشی از آکادمی آتن در زمان افلاطون تا دانشگاه های امروزی است، میراث مشترک فرهنگی و علمی همه جامعه انسانی را تشکیل میدهد. علوم انسانی در شاخه های مختلف خود گرایش های بسیار متنوع و گونه گونی را نمایندگی میکند و دانشگاه ها محل برخورد آرا و نظریات بسیار متفاوت و گاه حتی متضاد در یک موضوع واحد است. امروز حتی سخن از علوم انسانی غربی بعنوان واقعیتی یکدست و همگون بیشتر ناشی از عدم شناخت این رشته هاست.

توهم تاریخی اما بازمیگردد به جایگاه علوم دینی و متون مقدس و رابطه آن با علوم انسانی امروزی. این سخن بارها در زمان انقلاب فرهنگی اول نیز به میان آمد که گویی میتوان بجای نظریه ها و شناختی که در دانشگاه های غربی بوجود آمده از منابع و متون اسلامی بهره گرفت و نوعی علوم انسانی "بومی" بوجود آورد. 30 سال از این ادعا میگذرد، دانشگاه ها "اسلامی" شده اند، دروس "اسلامی" در برنامه های گنجانده شده اند، بسیاری معممین از حوزه به دانشگاه آمده اند و شماری از دست اندرکاران دستگاه های حکومتی هم به عنوان استاد در این دانشگاه ها به کار مشغولند. کارنامه این تجربه چیست؟ چه پژوهش هایی با چنین درکی انجام شده اند و نتایج آنها کجاست؟ اگر چنین پژوهش ها و تولیدات فکری و نظری توانسته اند جایی برای خود در دانشگاه باز کنند چرا امروز باز اینگونه زبان به انتقاد از علوم انسانی گشوده میشود و سخن از انقلاب فرهنگی دوم به میان میآید؟ آیا تا کنون ارزیابی عینی از نتایج انقلاب اول فرهنگی و یا "اسلامی" کردن نظام آموزشی صورت گرفته است؟

دانشگاه در کشور ما در حوزه علوم انسانی سابقه ای کمتر از 100 سال دارد در حالیکه مدارس عالی دینی دست کم 1200 سال است در حوزه تمدنی ایران به وجود آمده اند. دستاوردهای این مدارس سنتی در زمینه علوم انسانی کجایند؟ مگر نه اینکه بخش بزرگی از علوم انسانی در دنیا در 150 سال اخیر توسعه یافته است، چرا مدارس دینی نتوانستند نه پیش از شکل گیری دانشگاه مدرن و نه پس از آن دستاورد چندانی برای علوم انسانی جدید داشته باشند؟ چگونه میتوان حوزه های های گوناگون علوم انسانی از ده ها شاخه جدید روانشناسی تا انتروپولوژی و جامعه شناسی، علوم سیاسی، فلسفه و تاریخ و حقوق را از دل متون 13 قرن پیش در آورد. در یک صد سال گذشته بیش از آنکه مدارس دینی از نظر فکری به دانشگاه ها کمک کنند این دانشگاه ها هستند که در حال دگرگون کردن حوزه ها هستند. حتی در 30 سال گذشته تاثیر دانشگاه ها در بعد معرفتی، آموزشی و روش شناسانه بروی حوزه های علمیه بیشتر بوده است تا عکس آن. ما شاهد نفوذ افزون ترمینولوژی و روش شناسی علوم انسانی در گفتمان دینی ایران هستیم.

این سخن البته به معنای بی توجهی به امر دین در دانشگاه نیست. در بسیاری از دانشگاه های غربی بخش تئولوژی وجود دارد و شمار محدودی از دانشگاه ها هم با گرایش دینی فعالیت دارند. دانشگاه شناخت دین و دین پژوهی را به مثابه یک شاخه مستقل علوم انسانی برسمیت شناخته است و کارکرد اجتماعی و فرهنگی دین جایگاه مهمی در رشته هایی مانند جامعه شناسی و یا انسانشناسی دارد. اما اینکه متون مقدس پایه کار دانشگاهی قرار بگیرد در حقیقت نفی دانشگاه به مفهوم مدرن آن و نیز به بن بست کشاندن علوم انسانی است. حکومت دینی و نهادهای رسمی مذهبی نه در ایران و نه در سایر کشورها به علوم انسانی اجازه نخواهند داد با آزادی به سراغ متون مقدس برود، آنرا در پرتو دستاوردهای اندیشه بشری بدون مصلحت نقد کند و یا ضعف ها و تناقضات احتمالی آنرا بر ملا سازد. گرایش مسلط در نگاه حکومت دینی و یا نهاد دین، همانگونه که در تجربه ایران و سایر کشورها مشاهده شده، بازگشت به همان اصل دانشگاه قرون وسطایی متکی بر "حقیقت مطلق و یگانه" است. درست بخاطر همین دشواری و حساسیت است کار دانشگاه ها با مدارس دینی یک کاسه نمیشود، متون مقدس در همان مدارس مذهبی باقی میمانند تا جایگاه و کارکرد همیشگی خود را حفظ کنند. تحمیل متون مقدس به علوم انسانی در چهارچوب یک حکومت دینی معنایی جز تعطیل کردن همین اندازه امروزی پژوهش و اندیشه را ندارد. در چنین شرایطی استادان و دانشجویان یا باید برای ماندن با دورویی و فریبکاری راه هایی برای تنفس فکری بیابند و یا باید عطای پژوهش دانشگاهی را به لقایش ببخشند به تکرار دیگران بسنده کنند. این در حالی است که جامعه بشری و آموزش تجربه جهانی شدن و فن آوری ارتباطات را زندگی میکند و مرزهای سنتی گذشته و محدودیت ها هر روز بیش از گذشته کارایی و معنای خود را از دست میدهند.

و سخن پایانی درباره فرضیه بومی کردن علوم انسانی است. علوم انسانی با علوم دقیق و کاربردی متفاوتند اما به لحاظ موضوعی، شناخت شناسی و نیز روش شناسی دارای خصلت عام هستند. این به معنای درک و کاربرد تئوری های علوم انسانی بدون توجه به زمان و مکان نیست. علوم انسانی جدید با آنکه ابتدا بطور عمده در دانشگاه های غربی رشد کرد در چند دهه اخیر بعد جهانی بخود گرفته و کشورهای نوظهور و از جمله پژوهشگران ایرانی داخل و خارج کشور فعالانه در نقد و گسترش آن مشارکت میکنند. هیچ پژوهشگر جدی در دنیا تئوری ها علوم انسانی را بدون قرائت انتقادی و بدون در نظر گرفتن شرایط بومی به کار نمیگیرد. سازمان جامعه جدید ایران و نهادهای اصلی آن از جمله بر پایه نظریه های علوم انسانی شکل گرفته اند و کارکرد بسیاری از آنها پس از سال 1357 هم ادامه یافته است. همزمان کارنامه و سرنوشت بخش هایی مانند بانکداری و یا دستگاه قضایی که در آن علوم از 1357 به این سو "اسلامی" شده اند برای داوری در برابر چشمان همگان قرار دارد.

نشانه های بسیاری از این حکایت میکند که دست اندرکاران امور برای برون رفت از بحران اجتماعی مشروعیت بار دیگر به سراغ نظام آموزشی و دانشگاه ها آمده اند تا به خیال خود سرچشمه "انحراف" را خشک کنند. انقلاب فرهنگی جدید گویا قرار است همچون سایر جراحی ها و رویدادهای بزرگ سال های اخیر با "چراغ های خاموش" انجام شود. برای دانشگاه داستان غم انگیز دخالت های نهادهای قدرت چون گذشته ادامه دارد. باید دید اینبار چه خوابی برای آن دیده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:46  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |