تبليغاتX
نگاه از بیرون - Negah az biroon - رقص مرگ

نگاه از بیرون - Negah az biroon

نگاه یک ایرانی از اروپا به کشور خود

جنگ و خونریزی در غزه همه جا موضوع بحث است. در دانشگاه بیشتر همکاران لحن بسیار انتقادی و تلخ دارند درباره خشونت ها، انبوه کشته گان و روند بی پایان بازتولید نفرت و دشمنی. چند بحث هم با همکارانی داشتم که یهودی هستند. بیشتر آنها مخالف جنگ و کشته شدن بیگناهان  و اقدامات دولت اسرائیل هستند هر چند با حماس هم بسیار مخالفند. به یکی از آنها میگویم که هیچ استراتژی بهتر از این در خدمت بنیادگرایی مذهبی و بنیادگرایان نیست چرا که آنها از شهادت و مرگ در جهت پیشبرد اهداف و گسترش نفوذ خود استفاده میکنند. کشته شدن بیش از 250 کودک در دو هفته اول جنگ و نمایش روزانه جنازه های خون آلود آنها هزاران بنیادگرای جدید در دنیای اسلام بوجود میاورد و روند دمکراتیزه کردن آن را باز هم دشوارتر میکند.

شب ها گاه کانال های مختلف تلویزیونی دنیا و یا سایت های خبری را برای مقایسه پیرامون چگونگی پوشش این جنگ نگاه میکنم. تفاوت ها گاه به آن اندازه فاحشند که گویی ما دو حادثه متفاوت و یا دو جنگ متفاوت را زندگی میکنیم. وجدان خبرنگاری و روشنفکری هم بسیار متغییر است از این کشور به آن کشور، از این حوزه تمدنی به حوزه تمدنی دیگر. دوراندیش ترین ها به چراها فکر میکنند و چگونگی پایان دادن به این دور باطل مرگبار. کسانی هم با چشمان بسته فقط از انتقام وخشنونت های بیشتر حرف میزنند.

+++

دوستی برایم لینک فیلم کوتاه ایرانی را فرستاده است بنام "کمی بالاتر" اثر مهدی جعفری که در فستیوال بوستون نشان داده شده است. با دیدن فیلم لحظات طولانی بی حرکت میمانم. چند دقیقه برای نشان دادن لایه های عمیق جامعه و ذهنیت هایی که گاه برای کسانی که به پیچ و خم های  ژرفای  در از نظر

داستان فیلم ساده است. دو جره ثقیل در جایی کنار هم پارک میکنند. راننده یکی از دو معلمی سالخورده بازنشسته ای است که ظاهرا برای درآمد بیشتر و گذران زندگی بناچار به رانندگی جره ثقیل روی آورده است. راننده دیگر هم جوانی است که برای شرکتی که ماشین کرایه میدهد کار میکند. پیرمرد عصبی و ناآرام است، چیزی آزارش میدهد و نمیحواهد به عقب کامیون نگاه کند. جوان با وجود بکار انداختن ماشین خود از نگاه کردن به بالابر جره ثقیل طفره میرود و یا تلفنی با نامزدش حرف میزند و یا از مشکلات او با معلم بازنشسته درددل میکند. فیلم در آینه یکی از دو کامیون تمام میشود آنجا که میتوان جناره به دار آویخته شده دو محکوم به مرگ را دید که بروی چنگک بالا بر جره ثقیل آویزانند. فقط با دیدن این صحنه است که حرف ها، حرکات و نشانه های فیلم معنا پیدا میکنند. آدمکی که بروی آیینه جلوی کامیون پیرمرد آویزان است و فیلم با آن شروع میشود، حرف های جوان، وجدان نا آرام و نگاه های مضطرب معلمی بازنشسته ای که گویی به سرنوشت خود لعنت میفرستد و از زندگی خود متنفر است. اینجا گوشه ای از ایران است. مردمی منفعل به تماشا ایستاده اند. گویی دارند کس دیگری را اعدام میکنند و آنکه بر سر دار است من و شما نیستیم. شاید این اتفاق ده ها بار در سال در گوشه و کنار کشور تکرار شود. این ها را برای عبرت به مردم نشان میدهند ولی آیا راه آموزشی بهتری به نظر "آموزگاران" جامعه نمیرسد.

یادم میاید زمانی که شش سال بیشتر نداشتم پدر و مادرم مرا به تماشای مراسم اعدام محکومی بردند که زنی را درشهر ما سمنان به قتل رسانده بود. صبح زود پیش از طلوع آفتاب صدها نفر برای دیدن "مراسم اعدام" در قطعه زمینی در کنار شهربانی و زندان شهر جمع شده بودند. محکوم با صدای لرزان مردم را نصیحت میکرد و به آنها میگفت که باید از سرنوشتش درس گرفت. یادم هست مثال تخم مرغ دزد را میزد و میگفت اگر زمان نوجوانی و دزدی های کوچک جلویش را گرفته بودند شاید کار به اینجا کشیده نمیشد. پدرم در لحظه اعدام جلوی چشمان مرا گرفت. وقتی دستانش را از روی چشمانم برداشت باد صبحگاهی مرد محکوم را بالای چوبه بلند دار آرام آرام تکان تکان میداد. من تا سال ها خواب جناره ای را میدیدم که در آن سپیده دم بهاری بر بالا چوبه دار بود و مردمی که پایین با خونسردی به تماشای مرگ یک محکوم آمده بودند. از زمان آن اعدام چند سال میگذرد ؟ چند نفر را به این گونه اعدام کرده اند و چه میزان از دزدی و جنایت کاسته شده است ؟

سال ها بعد مطلبی خواندم از جمالزاده نویسنده چیره دست کشورمان درباره گذشته و تاریخ زندگیش. جایی از این مطلب نوشته بود به چه خاطر از سال های دور ایران را ترک کرده است. تا آنجا که یادم هست او نوشته بود که روزی از میدان مولوی تهران گذر میکرده و شاهد آتش زدن یک بهایی بوده است. آنچه شاید برایش به اندازه آتش زدن زنده زنده یک انسان دردناک به نظر میرسید مردمانی بودند که به هر سو میدویدند تا چند شاهی نفت بخرند و بروی مرد بهایی بریزند تا به باور خود "ثوابی" برده باشند. جمالزاده میگوید که تصویر این حادثه را هیچگاه نتوانسته از ذهن خود بزداید.

این سنگ دلی ها و رابطه "حل شده" با خشونت شاید یکی از کلیدهای (یکی و نه فقط) درک تاریخ ایران و حوادث و فراز و نشیب های گاه غیر قابل فهم آن باشد. وجود خشونت البته خاص جامعه ایران نیست. تفاوت مهم شاید با بسیاری کشورهای دیگر اندیشیدن درباره اشکال خشونت و فرهنگ خشنونت و منابع آن بازتولید ذهنیت و فرهنگ خشنونت بویژه در حوزه سیاسی است. کمتر نیروی اجتماعی هم شاید تاکنون درباره خشنونت بطور جدی کار کرده است. شاید حتی به بحث خشونت بویژه در حوزه سیاسی هم بسیار کم پرداخته شده است. 5 سال پیش مقاله ای درباره منابع فرهنگ خشونت در تجربه ایران نوشته بودم که هنوز هم میتوان آنرا بروی سایت ها خواند. در آن زمان مطالعه کتاب هانا آرنت (ترجمه فارسی فولاد وند) بروی من تاثیر فراوان گذاشت. وی در مورد کاربرد خشونت در سیاست و مسائل اجتماعی در جایی از کتاب میگوید راه هایی که ما برای رسیدن به هدف انتخاب میکنیم گاه بیشتر از هدف ها با آینده ارتباط پیدا میکنند. در جریان بحث ها و میزگردها و کنفراس های آن زمان بسیاری به من خرده میگرفتند که این حرف ها در جامعه ای مانند ایران ساده لوحانه است. خشونت از نظر آنها زاییده ظلم ها اجتماعی و شرایط جامعه است. ولی از نظر من وجود حشونت و بازتولید آن یک برد فرهنگی و ذهنیتی دارد که نباید آنرا دست کم گرفت. مبارزه با بی عدالتی و ظلم و یا مبازره برای دمکراسی با مبارزه علیه خشنونت در همه اشکال آن بی ارتباط با یکدیگر نیستند.

 آنچه شاید ساده انگارانه باشد برقراری رابطه مکانیکی و خطی میان پدیده های اجتماعی است. تجربه جوامعی موضوع خشنونت بطور جدی در افکار عمومی طرح شده رابطه با خشونت هم عوض شده است. لغو اعدام در کشورهای اروپایی به افزایش جنایت منجر نشده است. امروز افکار عمومی اروپا به خشونت پلیس و یا نهاد های رسمی با حساسیت بیشتری از 30 سال قبل برخورد میکند.

پیرمرد و جوان در این فیلم شاید آیینه دو نسل در ایران اند. نسلی که به گذشته های دورتر تعلق دارد و با دیدن جناره ای بر سر دار به عذاب وجدان دچار میشود و بی قراری میکند ولی بهر حال آنرا بعنوان واقعیت میپذیرد و منفعلانه به آن تن در میدهد و نسلی که گویی برایش اعدام کردن و تماشای جنازه آویخته شده بروی وسیله نقلیه شخصی اش مانند نمایشی است عادی در متن زندگی روزمره. آنچه که اعدام در ملاء عام در عمیق ترین لایه های وجدان انسانی میکشد جوهر ضد بشری خشونت است. گویی این نمایشی تکراری حتی ارزش فکر کردن را هم ندارد.

بخش اول

 http://www.youtube.com/watch?v=9L3yvp7tiMA

بخش دوم

http://www.youtube.com/watch?v=1A_aU98UY8A

+++

چند روز پیش پس از مدتها دوستی قدیمی را دیدم و فرصتی شد چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم. بهش گفتم که خیلی سرحال به نظر میاید. گفت که این به شکل جدید زندگیش مربوط است. بعد هم برایم توضیح داد که پس از یک دوره طولانی زندگی مشترک با همسرش هر دو تصمیم گرفته اند در دو خانه جدا از یکدیگر زندگی کنند بدون آنکه از همدیگر جدا شوند. آنها یکدیگر را هفته ای دو یا سه بار میبینند و برخی از فعالیت هایشان هم مشترک است ولی این جدا زندگی کردن به هر دو تن نوعی آزادی عمل هم میدهد تا از استقلال هم برخوردار باشند. حرف هایش برایم جالب بود بویژه آنکه از تجربه اش بسیار رضایت دارد. بهش گفتم که مجله معروف "علوم انسانی" فرانسه 7 سال پیش شماره مخصوص تحلیلی داده بود پیرامون زندگی مشترک دو فرد با یکدیگر و ظهور اشکال جدید همزیستی در جامعه امروزی. از جمله این اشکال جدید زندگی مشترک زوج در دو مکان مختلف است برای پرهیز از برخی درگیری های روزمره پیش پا افتاده، برخورداری از میزانی از آزادی و استقلال برای کارهای فردی و یا داشتن روابط اجتماعی خاص خود. این مطالب که از دیدگاه روانشناسی، انترپولوژیک و جامعه شناسی نوشته شده اند به تحلیل علل این گرایش های جدید میپردازند و از جمله به شکل گیری فردیت جدید و اهمیت پیدا کردن "فضای خصوصی" در برابر "حوزه عمومی" و یا نیازهای روانی و فردی هر شخص به برخورداری از نوعی خلوت درونی با خویشتن اشاره میکنند.

+++

خبرنگار روزنامه آساهی چاپ ژاپن برایم صفحه ای از روزنامه را فرستاده است که در آن مقاله ای درباره تجربه زندگی اروپایی من و برادرم وحید که در برلن زندگی میکند چاپ شده است. دو ماه پیش که این خبرنگار ژاپنی برای اولین بار ایده اش را تلفنی مطرح کرد فکر نمیکردم این کار سر و سامان بگیرد. ولی او با پیگیری چندین بار به دانشگاه آمد و چند ساعتی درباره مهاجرت من به اروپا و وضعیت خانوده با من حرف زد و همینطور اوضاع ایران. بعدش هم رفت برلین سراغ برادرم وحید برای تکمیل گزارش و پرسش درباره تجربه و زندگی او. چیزی که در کارش در مقایسه با دیگر خبرنگاران جالب بود وقت گذاشتن برای کار و دقت بی نظیر او بود برای دانستن و درک همه جزئیات. همکاری که از ناگویا برایم پیامی فرستاده درباره این مقاله فرستاده نوشته است که مقاله بسیار عاطفی و شخصی نوشته شده و اشک خواننده را در میآورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:23  توسط  - سعید پیوندی saeed paivandi  |